دانلود قسمت ۱۲ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت دوازدهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دوازدهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
قسمت ۱۲ سریال بدنام استثناً در روز یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵ منتشر شد، این تأخیر بدلیل مصادف شدن با ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین علیهالسلام و یارانش می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت دوازدهم
اسماعیل شبی که با یلدا عقد کرد میبرتش هتل و بهش میگه که برای امشب، یه اتاق رزرو کرده چون راحت نیست تو خونه یلدا باشه، یلدا میگه هر کی هم که ندونه ما خودمون میدونیم که این عروسی هیچ چیزش مثل بقیه نیست پس بیا با هم روراست باشیم، پس یادمون نره که از چه روزهای عجیب و غریبی به اینجا رسیدیم و چه قول و قرارهایی بهم دادیم و روزهای عجیبتری هم در پیش داریم شکل زندگی ما قرار نیست مثل بقیه باشه، اسماعیل میگه من همه اون حرفها و قولها رو تا وقتی زنده باشم یادم نمیره، یلدا هم میگه منم از امشب تا وقتی زنده ام نمیذارم روزهای عجیبمون عجیبتر بشه شما هم تا وقتی با منی حق نداری به چیزی جز من فکر کنی یعنی من نمیذارم، اصلا تو شوهرمی از این به بعد من تصمیم می گیرم کجا بریم چیکار کنیم، بعد سوئیچ ماشین رو می گیره و میگه من می خوام برونم، اسماعیل با کنایه میگه میدونیکه ماشین قهر میکنه، یلدا میگه غلط کرده من دیگه صاحب صاحبشم. سوار که میشن یلدا میگه پس یادت نره بهم چه قولی دادی، قول دادی خونه ای که دوست دارم رو برام بخری و نذاری آب تو دام تکون بخوره.
یلدا و اسماعیل میرن سر خاک مادر اسماعیل و یلدا رو صفحه ای قرآنی که از پدر و مادرش براش مونده بود یادگاری می نویسه و به اسماعیل میده و میگه که این قرآن تنها چیزیه که مال خودم بوده و میدش به تو.
اسماعیل میگه بیا امشب زیر آسمون این شهر ولو بشیم تا صبح، یلدا هم میگه امشب قرار نیست صبح بشه.
ابراهیم تو خونه تنها مشغول دیدن فیلم میشه و همراهش خوردن یه غذای آماده میشه که از تو یخچال برداشته، بعد به یلدا زنگ میزنه. یلدا که در حال گرفتن عکس از اسماعیل بود تماس ابراهیم رو رد میکنه و پاسخ نمیده.
یلدا با اسماعیل میرن خونه، اسماعیل میگه هر جفتمون مهمون چند روزه اینجاییم.
صبح یلدا زودتر بیدار میشه، گوشیش از طرف ابراهیم پیام میاد که تو لابی خونه منتظرتم، یلدا میره پایین می بینه ابراهیم با هدیه و یه سبد گل اومده دیدنش، ابراهیم میخواست بیاد بالا اما یلدا ازش می خواد که برن تو محوطه قدم بزنن و باهاش برای آخر هفته قرار میذاره که بره دیدنش. وقتی ابراهیم میره هدیه اش رو میندازه سطل زباله و گل رو هم با خودش نمیبره بالا.
اسماعیل که از خواب بیدار شده بود از یلدا میپرسه چی شده که اینقدر استرس داری؟ یلدا در حالیکه صبحونه درست می کرد میگه مطمئنی که کار درستی کردیم؟ میترسم همه چیز تموم بشه و واقعیت بخوره تو صورتمون. اسماعیل میگه مگه نگفتی یه شب تموم نشدنی باشه اینکه میگی صبحونه بخوریم یعنی شب تموم شده من صبحونه نمیخوام.
ابراهیم میره دفتر معاون وزیر و دنبال کارهای اداری زمین ها، با عماد هم قرار میزاره و باهاش همه چیز رو درمیون میگذاره که همه چیز داره تا دو سه هفته دیگه درست میشه.
اسماعیل وقتی میرسه خونه حلقه اش رو میذاره تو جیبش تا ابراهیم متوجه قضیه نشه.
عماد میره پیش یلدا، زمانیکه باهاش حرف میزد شریعت، ابراهیم از دور می بینه و ازشون عکس می گیره.
ابراهیم از اسماعیل میخواد که بیاد با هم شام بخورن بعد بهش یه پاکت حاوی چک میده، اسماعیل تشکر میکنه و میگه اون موضوع حل شد. ابراهیم میگه آفرین پس میتونی اینطور قضیه ها رو هم حل کنی، حالا برو شناسنامه ات رو بیار می خوام بدم شریعت کارهاشو درست کنه، تو همینکه نگفتی بهم زخم رو صورتت رو کی زده یعنی مرد شدی، باید بیای کنار دست من خودم بهت همه کار یادت بدم، اسماعیل میگه اتفاقا می خواستم بهتون بگم یه جا مشغول بشم، ابراهیم میگه آفرین اصلا بیا شرکت هرکاری خواستی بکن من در خدمتم برو فعلا شناسنامه ات رو بیار، اما اسماعیل میگه شناسنامه ام دم دستم نیست دو سه روز دیگه بهتون میدم، ابراهیم باشه پس این پول هم پیشت باشه واسه شروع بد نیست.
شریعت میره پیش میرافشار و میگه یه اتفاقاتی افتاده که با تحقیقات میتونیم بیشتر راجع بهش بدونیم درباره دامادتونه.
اسماعیل دوباره میاد پیش ابراهیم و میگه من منظورتون رو متوجه نشدم، ابراهیم بهش توضیح میده که دیگه تو بزرگ شدی و باید مستقل بشی و بری خونه زندگی برای خودت درست کنی ما هم آستین بالا بزنیم، اسماعیل میگه خبریه؟ ابراهیم میگه خبری باشه تو مشکلی داری؟ اسماعیل میگه نه خوبه از تنهایی درمیای، جوونه؟ ابراهیم میگه نه یکم از تو بزرگتره، خیلی دختر خوبیه یه قرار میذاریم همدیگر رو می بینیم. اسماعیل میگه پس یه شام عروسی افتادیم، دوستش داری؟ ابراهیم میگه نه به اندازه مادرت اما آره دیگه، اسماعیل میگه باحاله همه دنبال اینیم که یکیو دوست داشته باشیم، مبارکه، ابراهیم میگه انشاءالله قسمت خودت.
اسماعیل یه کیک با تزئین عکس دست خودش و یلدا که حلقه هاشون رو نشون میداد میبره دفتر عماد، بهش میگه بی معرفتی بود کیک عقد رو نخوری، حالا هر حساب کتابی که از زنم و هدیه داری بگو بندازم جلوت چون همه چیز تموم شده، عماد میگه مبارکه، من دستم خیلی بسته است، اسماعیل میگه حساب کتاب کن چون دوست ندارم زنم زیر دین کسی باشه، عماد میگه اون خونه اس که دارید اونجا کبوتر بازی میکنید سندش به اسم من به جای اینکارها یه خونه براش بگیر که بوی منو نده، اسماعیل از شنیدن این حرف عصبانی میشه و میزنه تو گوش عماد، اینو زدم بخاطر این خطی که اون یابو علفی انداخت رو صورتم خودت که یه ذره نداری، عماد میگه من عادت ندارم بخورم نزنم اما اگه الان نزدم بدون چند روز دیگه جوری می خوری که صداش گوشتو کر کنه، اسماعیل میگه هر موقع بگی در خدمتم و میره، عماد هم از منشی می خواد کیک رو بندازه بیرون.
اسماعیل غذا میگیره میبره خونه یلدا و بهش میگه تو این چند روزه میریم دنبال خونه. هدیه به یلدا زنگ میزنه که اسماعیل با عماد چه کاری کرده، یلدا به اسماعیل میگه مگه قرارمون این نبود که کسی خبردار نشه؟ اسماعیل میگه گفتی بابام ندونه گفتم چشم، ولی عماد باید دوزاریش میفتاد. یلدا میگه این آدم رو سر لج ننداز، اسماعیل میگه الکی گنده کردینش بدهیتون رو می کوبونم تو صورتش، تو دیگه زن منی به کسی ربطی نداره حتی بابام، پدرمم اونطوری که تو فکر میکنی نیست.
یلدا میره برج ویسی، اما قبلش حلقه اش رو از انگشتش در میاره. وقتی میره بالا با ابراهیم میگه جون هر کی دوست داری دو دقیقه بشین حرفهامو گوش کن، ابراهیم میگه یه خبر خوب برات دارم این اسماعیل انگار با یکی هست فکر کنم همین روزها از شرش خلاص میشیم، یلدا میگه حرفم این نیست، ابراهیم میگه اگه درباره عماده بگو بزنم داغونش کنم، یلدا میگه من نه اومدم دعوا کنم نه شما رو برنجونم اومدم حرفم رو بزنم و از این برزخی که توشم بیرون بیام، شما فکر کن مشکل از منه من نمیتونم زنت بشم، هرچی یلدا میگه نه ابراهیم میگه برو سر اصل مطلب، خاطرخواه شدی؟ یلدا میگه آره، ابراهیم میگه غلط کردی نکنه دوبار بهت گفتم دوستت دارم خیال برت داشته، من یکی مثل تو رو میندازم زباله، یلدا میگه پس بزار برم به زندگیم برسم، ابراهیم میگه نه دیگه اونیکه اینا رو بهت یاد داده یادش رفته اون طرف بازی یه گرگی مثل من نشسته، من برای تو حلقه خریدم گفتم با همه فرق داری، دختر حیا کن، ولی میدونستم تهش پاپتی هستی، یلدا میگه بدبخت من اگه ریگی تو کفشم بود یه شبه زنت میشدم و همه اونچیزی که میخواستی بهم بدی رو بالا میکشیدم، بزار خلاصت کنم من نه تنها الان عاشق یکی دیگه ام بلکه زنشم، ابراهیم میگه باریکلا حلقه میندازی دستت مثل اینکه یادت رفته ما با هم یه قرارداد امضا کردیم من تو رو روی اون قرارداد برداشتم، بجون تک پسرم سعی کردم باهات خوب رفتار کنم، فقط خداکنه همه حرفهات دروغ باشه وگرنه باید بشینی سر سفره عقد، قبلش با هرکی بودی و هرکاری کردی برام مهم نیست، تو مال منی تا تهش هم مال منی، یلدا از دیدن عصبانیت ابراهیم بدجور میترسه و فرار میکنه.
یلدا میره سوار ماشین میشه به اسماعیل که تو کافه بود زنگ میزنه میگه که اگه تو اکی هستی یه قرار با بابات بزار همدیگه رو ببینیم فقط به شرطی که فعلا نفهمه تو شوهرمی، دوست دارم همه دنیا زودتر بفهمن تو شوهرمی…



