فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱۸ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت هجدهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هجدهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی ستایش رجایی نیا، حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفاریان و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بدنام

یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…

خلاصه داستان سریال بدنام قسمت هجدهم

با رفتن مزاحم ها زری خانم یلدا و اسماعیل رو میبره خونه و میگه کوچه جای حرف زدن حرفای زن و شوهری نیست.

زری به یلدا میگه من دارم میرم خونه همسایه، برای خواهرش خواستگار اومده میرم ببینم چه خبره، تو هم برو بتادین و باند و چسب بردار، به اسماعیل هم میگه دست و صورتت رو بشور غذا آماده است خانمت پخته، از این بچه ها هم به دل نگیر غیرتی هستن. زری که میره، یلدا وسایل رو میاره تا زخم اسماعیل رو ضدعفونی کنه.

اسماعیل میگه چند وقته اینجایی؟ یلدا میگه بی خودی سر حرف رو باز نکن، بزار زخمت رو باز کنم بعدش هم برو به سلامت، اونم فقط بخاطر این پیرزن، چون به گردنم حق داره، اسماعیل میگه من حق ندارم؟ یلدا میگه داشتی ولی الان نداری، اسماعیل میگه یعنی حتی نسبت به این بچه هم حقی ندارم؟ یلدا میگه بقول خودت قرار خیلی صاحب پیدا کنه، اسماعیل میگه حرفهای دادگاه و وکیل و ولش کن، زندگی و جون و بچه آدم چهار تا ورق پاره نیست، باید حرف بزنیم. یلدا میگه حرفمون رو قبلا زدیم، اسماعیل میگه لااقل بخاطر کتکهایی که سر کوچه خوردم بزار حرف بزنم. تو به حرف میگی میام امضا می کنم و برام مهم نیست، آخه مگه فیلمه، الکیه، یلدا میگه من دیگه آدم حرف زدن نیستم اونم الان، اسماعیل میگه اصلا فکر کن بچه منه، یلدا میگه اینکه تو میگی فحشه، اسماعیل میگه منظورم اون نبود تو اصلا میدونی آخرش چی میشه، یلدا میگه برای من که مشخصه آخرش چی میشه، ببین این بچه که تو شکمه منه یه دلیله که باهاش بتونم کلَکِ خودم رو بکنم، هم من هم اون دکتر بدبخت میدونه که اون چیزی که تو کله منه به اسم مادری کردن قد نمیده، اینو گفتم بدونی اگه هر مزخرفی که میخوای بگی منو سر عقل بیاری من دو خط بالاترش رو حفظم، اسماعیل میگه پرونده عماد و اسماعیل رو که بستی الان با این کارت میخوای از من انتقام بگیری؟ یلدا میگه اگه اینطوری فکر می کنی پس گور بابات.

یلدا از اتاق میره بیرون تا لباس خونی اسماعیل رو بشوره، اما تو حیاط می شینه و لباس رو بو میکنه، زری از اون ور حیاط می دید، زری میاد و ازش میخواد بده که اون لباس رو بشوره اما یلدا میگه میخوام خودم بشورم.

اسماعیل معذب میشه و لباس یلدا رو که تو اتاق بود می پوشه، بعد جعبه لباس نوزادی که یلدا خریده بود رو تو اتاق می بینه و میزاره سرجاش تا یلدا متوجه نشه.

یلدا میاد داخل و وسایل رو جمع میکنه، اسماعیل میگه همه حرفهات درست اما اگه یه روزی تو نباشی من چطور این بچه رو بزرگ کنم؟ اونموقع دیگه حرف وکیل و دادگاه و امضا نیست، یلدا میگه برام مهم نیست، اسماعیل میگه پس چرا داری اینکار رو با خودت می کنی، یلدا میگه برای تو چرا مهمه، شما که به چیزی که می خواهید میرسید، اسماعیل میگه من و با بقیه جمع نبند من دارم حرف خودم رو میزنم، واقعا می خوام بدونم تو خلوتت چجوری خودت رو قانع کردی، یلدا میگه چرا نمیفهمی بخاطر اینه که اون بچه توئه، بچه تنها مردی که من عاشقش شدم و این تنها چیزیه که ازش دارم، اگه میردم هم میدونم که تاوان تمام بدی هایی که بهت کردم و لگد زدن به این عشق رو دارم میدم، اگه هم نذر و نیازم جواب داد که میدونم چرا خدا این جواب رو بهم داده، آره من معجزه می خوام و اون فقط با بچه تو ممکنه، چرا نمیفهمی، تو خودت هم برای من معجزه بودی اما من نفهمیدم، چاره ای نداشتم. زری خانم یلدا رو صدا میکنه بیاد قهوه ببره. یلدا قهوه رو میاره به اسماعیل میگه من دیگه جونش رو ندارم قهوه ات رو بخور برو، اسماعیل میگه من هنوز حرف دارم، اسماعیل فنجون رو سمت دهانش میبره میگه این همونه؟ یلدا میگه من بچه بودم از زری یاد گرفتم، اسماعیل میگه بزار یکم دیگه بمونم، یلدا میگه به یک شرط، اگه وکیل زنگ زد گفت بیا محضر و تموم امشب آخرین شبی باشه که همدیگه رو می بینیم، بعدش من و با بچه ام تنها بزار من از همه کندم اومدم اینجا پس لطفا برای آخرین شب حرف کسی رو نزن اسم کسی رو هم نیار، حرف خودت رو بزن بعدش برو برای همیشه. اسماعیل میگه اگه امشب آخرین شبه نمیخوام راجع به حرفهایی که هیچ فایده ای نداره بزنم، میشه؟

عماد بدون اطلاع وارد اتاق ابراهیم میشه، ابراهیم میگه با این حکم دادگاه خوب جرات پیدا میکنی این طرفها میای، عماد میگه منکه حکم دادگاه و پلمپ اینجا رو می گیرم، تو رو از اینجا میندازم بیرون، ابراهیم میگه من گنده تر از تو رو سرجاش نشوندم تو که عددی نیستی، عماد میگه اومدم یه چیزی بهت بگم، تو فکر کن دونستن این موضوع برات ۶۰۰ میلیارد می ارزه یه چیزی تو مایه های خونواده آدم، دارم راجع به بچه ات حرف میزنم.

ابراهیم شبونه میره خونه زری و وارد اتاق یلدا میشه که اسماعیل اون شب اونجا مونده بود، شمع روی طاقچه رو خاموش میکنه و چاقوی آشپزخونه که تو ظرف میوه بود رو برمیداره میره بالا سر اسماعیل، یهو یلدا چشمش رو باز میکنه، ابراهیم چاقو رو به بدن اسماعیل میکشه، یلدا هراسان میره عقب و میگه اسماعیل، ابراهیم میگه نترس با تو کار ندارم، هرچی دارم گرد می کنم میریزم به پای خودتو بچه ات، قول میدم تا آخر عمر از بچه ات حمایت کنم اصلا با هم بزرگش می کنیم، چاقو رو میندازه زمین میگه نترس و میره، یلدا میاد سمت اسماعیل، برش میگردونه می بینه اونکه اونجاست عماده، جیغ میزنه و از خواب میپره.

اسماعیل میگه خواب بد دیدی بیا آب بخور، یلد۰خا میگه فکر کردم رفتی، اسماعیل میگه خواستم برم اما چشمم به کارت دکتر افتاد موندم، یلدا میگه برو نمیخوام بیفتی وسط این ماجرا هر دومون هم میدونیم فایده ای نداره. زری براشون صبحونه میاره و وقت دکتر رو یادآوری میکنه، اسماعیل میگه من خودم میبرمش. یلدا میگه آدمها دکمه خاموش روشن ندارن، اسماعیل میگه باشه قبول فقط همین یه چند ساعت، چرا باید همه چیز رو هم بزنیم، هر چی بوده از دو طرف بوده، یکی کمتر یکی بیشتر، یلدا میگه خودت میدونی اگه واقعا بخواهیم متر کنیم تقصیر من بیشتره، اسماعیل میگه مگه شما نذر نکردی شاید خدا اینطوری داره جوابت رو میده، لقمه ات رو بخور دکترت دیر میشه، یلدا میگه نمی خوام بیای، اسماعیل میگه اصلا فکر کن من راننده اتم، برات کولر روشن میکنم، حرف نمیزنم، پول هم نمی گیرم.

شیوا میره دفتر ابراهیم، ابراهیم میگه اصلا نمیخواستم پای شما به این جریان باز بشه، البته حماقت های یه نفر و چوب سادگی من بعد از یه عمر نون و نمک خوردن تمام اون رفاقت ها دود شد رفت هوا، جیگرم خون شد بخاطر بی صفتی عماد، شما خودت هم دلت خونه از دست اون زن، شیوا میگه من برای این چیزها نیومدم و برام مهم نیست، رابطه شما و پدر من بین خودتونه، من بخاطر اسماعیل و البته بیشتر بخاطر یلدا اومدم اینجا، ابراهیم میگه این زن بی همه چیز پسر منو جادو کرده پسر من عقلش یه ذره است، شیوا میگه حالا شما حرفهای منو بشنوید شاید نظرتون عوض شد.

یلدا میره دکتر و میره اتاق سونو و بچه رو داخل مانیتور می بینه، اسماعیل هم از اتاق بغل تصاویر رو می بینه، با موبایلش فیلم می گیره، یلدا که میاد بیرون اسماعیل میگه داشتم می دیدمش.

شیوا به ابراهیم میگه این دختر شاید بیشتر از همه به من و بچه ام صدمه زده، اما من میگم الان وقت این حرفها نیست بچه تو شکمش نوه شماست، ابراهیم میگه تو دختر میرافشاری با این حرفها خام شدی پسر من لگد زده زیر همه زندگیش حرمت پدری رو هم بجا نیورده بدرک، من حتم دارم این قضیه بچه هم یه بامبول جدیده دارن میندازن گردن بچه من، شیوا میگه یلدا داره میمیره، ابراهیم میگه بهتره من، یه بار سنگین از رو دوش من برداشته وگرنه من زنده اش نمیزارم، شیوا میگه به هرحال اسماعیل و بچه اش و شاید این دختر زنده بمونه و بدنیا بیاد تا ابد بچه های شمان، ابراهیم میگه کوتاه بیا این بچه که معلوم نیست پدرش کیا دارن میندازن گردن پسر من، من از خدامه زودتر بمیره، شیوا میگه باشه دیگه حرفی نمی مونه بین ما.

اسماعیل، یلدا رو میبره رستوران همیشگی، یلدا میگه ماشین رو خاموش نکن، دفعه آخر که اومدم اینجا به اندازه کافی تحقیر شدم، بعیده که آدمش عوض شده باشه، می بینی تو یه وضعی هستیم که همین چیزهای بی اهمیت خیلی مهم میشن، اسماعیل میگه اصلا اشتباه کردم گفتم بیاییم اینجا بریم جای دیگه، باور کن گرسنمه. با هم میرن جگرکی و بعد هم فروشگاه لباس نوزاد و کلی وسایل واسه بچه می خرن.

اسماعیل یلدا رو میرسونه خونه زری، ازش می‌پرسه حالا چی میشه؟ یلدا تشکر میکنه بابت همراهی و خریدها، اسماعیل میگه اون بچه منم هست، یلدا میگه کسی نگفت نیست، اسماعیل میگه پس چرا جواب منو نمیدیدی؟ یلدا میگه جوابت رو همون دیشب دادم مگه چیزی عوض شده؟ اسماعیل میگه نشده؟

یلدا وارد خونه میشه، زری که تو حیاط بود میگه از دیشب تا حالا رنگ و روت چنان باز شده که نگو، یکدفعه زنگ در رو میزنن، زری میگه بیا زنگ رو زدن طاقت نداره که، یلدا میره در رو باز میکنه می بینه ابراهیم پشت دره میترسه، ابراهیم میگه نترس منم جای تو بودم از سایه خودمم میترسیدم، من واسه جنگ و جدل نیومدم اومدم بگم هر جا باشی پیدات می کنم، مگه اینکه کارت رو درست انجام بدی، با این حرفها حساب ما صاف نمیشه، پدر شوهر و عروس این حرفها رو ندارن که، یلدا میگه من به اسماعیل نگفتم که بیاد، ابراهیم میگه خفه شو بزار حرفم رو بزنم، آمارتو دارم که چیکار می کنی، یلدا میگه چی می خوای؟ ابراهیم میگه همون حرفهایی رو که تو دادگاه زدم، خلاصش کن بی حرف و خونریزی، یلدا میگه وایستا تا بیام، یلدا نامه دادگاه رو میاره میده به ابراهیم و میگه بیا هروقت سگ پاچه گیرت خبر داد میام محضر، ابراهیم میگه زشته تو مثلا مادری یکم به بچه ات فکر کن، لگد زدی به بخت خودت، حیف که لیاقتش رو نداشتی دختر، یلدا میگه خیلی دوست داشتی تو رو انتخاب می کردم؟ ابراهیم میگه با این حرفها نمیتونی منو عصبانی کنی قبل تو هم خیلی ها خواستن منو عصبانی کنن تو باید از عصبانی شدن من بترسی، مطمئن باش پاشو میخوری، یلدا میگه منکه چوبشو خوردم ولی مطمئن باش نوبتیه ، ابراهیم میگه خدا جای حق نشسته نمیگذره ازت، یلدا میگه تو اگه به این جیزی که میگی باور داشتی جرات نمیکردی به این راحتی بگی، ابراهیم میگه من قلمم پاکه عقوبت آدمهای اطرافم رو هم گردن خدا نمیندازم خودم حساب تک تکشون رو میرسم، در ضمن بفهمم شازده گلابیه ما بفهمه که چی گفتیم بهم کاسه صبرم لبریز میشه و مجالی برات نمیمونه، تو دختر باهوشی هستی و خوب میفهمی چی میگم. یلدا میره داخل و در رو محکم می بنده، همونجا می شینه و گریه می کنه…

دانلود قسمت هجدهم سریال بدنام

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بدنام

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا