دانلود سریال بامداد خمار قسمت ۲ فصل دوم/ خلاصه داستان قسمت دوم سریال بامداد خمار فصل دوم

فصل دوم سریال «بامداد خمار» به کارگردانی نرگس آبیار و تهیهکنندگی محمدحسین قاسمی دوشنبه ها ساعت ۲۰ به صورت اختصاصی از پلتفرم نمایش خانگی شیدا منتشر خواهد شد و پخش آن به صورت هفتگی در این پلتفرم ادامه مییابد.
درام عاشقانه بامداد خمار که اثر اقتباسی از مشهورترین و پرفروش ترین رمان عاشقانه بعد از انقلاب به قلم فتانه حاج سیدجوادی ساخته شده است، از بازیگران این سریال علی مصفا ، رضا کیانیان ، لاله اسکندری ، گلاره عباسی ، ترلان پروانه ، نوید پورفرج ، حمید صفت ، فرزانه فرنام ، دانیال پورصباح ، علی نفیسی ، مرجانه گلچین ، رزیتا غفاری ، پریوش نظریه ، کاظم هژیر آزاد ، داوود فتحعلی بیگی ، بهنوش بختیاری ، احترام برومند ، گلاب آدینه ، بهناز جعفری ، لیندا کیانی ، المیرا دهقانی ، حسین کیانی ، اردشیر رستمی ، سولماز غنی ، شیدا یوسفی و … می توان نام برد.
خلاصه داستان سریال بامداد خمار: این سریال روایت دختر یک خانواده اعیان طهران قدیم با نام «محبوبه» است که عاشق شاگرد نجاری محله شان می شود. او خواستگارهایش را رد می کند و در برابر خانواده اش می ایستد تا آنها این عشق را به رسمیت بشناسند و به ازدواج او با رحیم نجار رضایت دهند. غافل از اینکه چرخ گردون روزگار گاهی بر وفق مراد نمی چرخد…
خلاصه داستان سریال بامداد خمار۲ قسمت ۲
خان والا به بصیرالملک میگه تا حرف اون دختر به دهن مردم مزه نکرده، حرف این دختر رو بزنید تا درز دهن مردم رو بدوزید، برای خان والا نه شنیدن خیلی تلخه، حتی تلختر از قهوه قجری. تعجیل کنید. بصیرالملک سریع از پیش خان والا میره.
دایه خانم به نازنین دلداری میده، نازنین میگه یعنی حمید خاطر خجسته رو اونقدر میخواد که بخاطر تنگی نفسش پا پس نکشه؟ دایه میگه چرا عیب میذاری رو دخترمون سر چهار تا سرفه، این حمیدخان کیو بهتر از خجسته جان ما میتونه بگیره، نازنین میگه اونکه درست میگید ولی فردا روز نازبانو ممکن نیست بچه ام رو پس بزنه؟ یهو صدا شکستن و جیغ میاد و نازنین و دایه از روی بوم پایین رو نگاه می کنن ببینن چی شده، ماهرو دور حوض میدوید و طاووس هم دنبالش، بالاخره میگیرند و تهدیدش میکنه، محبوبه میگه چی شده این بیچاره رو چیکار داری؟ طاووس میگه بیایید ببینید چیکار کرده، محبوبه میبینه تمام شمعدانی ها و ظرفها سفره عقد شکسته شده، دده میگه تقصیر تو بود اگه این بساط سیاه بختی رو زودتر جمع می کردی الان اون جن بوداده نمیافتاد لای ظرفها، ماهرو با گریه میگه توروخدا منو نفرستید برم، من پیشکشی خودتون بودم، طاووس میگه آقا گفتن هرچی پیشکشی داشتید مس بفرستید، محبوبه داد میزنه ولش کن، از چی میترسی نمیخوای برگردی، ماهرو میگه کجا برگردم شما فکر کردی اونجا عمارت خان والاست من یه زن بابای تریاکی بدجنس دادم که عوض بدهی منو دادن بهشون، اونا منو پس بدن زن بابام میره یه طلبکار دیگه پیدا میکنه شایدم منو فرستاد پیش غربتی ها، محبوبه میگه نترس پاشو یه آب بزن به صورتت، بدهی شما هم گردن من، طاووس میگه ولی گردن شما گیر مجلس عقده، آقا خودشون گفتن وقتی برگشتن اثری از آثار مجلس عقد اینجا نبینم، نازنین از روی بوم داد میزنه طاووس ولش کن، این دختر اینجا موندنی، جواب آقا هم با من، دیگه هم نبینم با لحن تند با محبوب حرف بزنی حواست باشه، هنوزم محبوب مثل دیروز و پریروز خانم بالای این خونست.
بصیرالملک به نصیرخان میگه مرتیکه میگه یا محبوبه رو برگردون سرسفره عقد یا خجسته رو به عقد اصلانخان دربیار، فکر کرده طویله است میخواد منو بشکونه زانو بزنم تقاضای عفو کنم.
شکرخدا میاد به دست و پای بصیرالملک میفته با سر خونی میگه آوردن زدن و ریختن و غارت کردن به هیچ کس هم رحم نکردن، آدمای خان والا و سردستشون هم اصلان خان بود، بصیرالملک همراه شکرخدا سوار درشکه میشه و میره بالا سر کارگرها می بینه همه کتک خوردن و گریه میکنن، که اصلان با گماشته اش اومد همه چیز رو جارو کردن بردن، یه دسته بودن زورمون بهشون نرسید، بصیرالملک میگه شما پس چیکاره بودید، فیروز میگه باورکنید بدون اجازه باباش این کار رو کرده، بصیرالملک میگه باباش هم میدونسته. فیروز میگه ما سه تا کار میتونیم بکنیم یا بریم نظمیه شکایت، یا بریم جای غله ها رو پیدا کنیم برگردونیم، بصیرالملک میگه نظمیه که گوش به فرمون عطاالدوله است ما هم که زورمون نمیرسه غله ها رو برگردونیم با این لشکر شکست خورده، سومی رو بگو چیه، فیروز میگه هیچی دیگه برمی گردیم دارالتجاره این نامردی رو مثل سیلی به روشون می کشیم، بصیرالملک بی حرف سوار درشکه میشه و میره.
اصلان به خان والا میگه بابت افراطی کردم عذرخواهی مرا بپذیرید، خان والا میگه بله کار عجولانه ای کردی حالا اگه برگرده و هر اعتراضی به من داشته باشه دهان من بسته است، اصلان میگه جبران میکنم، خان والا میگه منکه میدونم عشق به این دختر باعث این افراط شده اما اگه میخوای کاری کنم که این عروس به حجله برگرده پس بی صلاح دید من کاری نکن، اصلان میگه نه اینطور نیست من عاشق دختر بصیرالملک نشدم، شاید یه حسی باشه، من تا نفهمم این دختر چرا به پسر خان والا دهن کجی کرده دست از سرش برنمیدارم، اون سفره عقد هنوز برای من جمع نشده، اصلان وقتی میبینه خان والا از این حرف ناراحت شده میگه چشم خان والا من مطیع حرف شمام، خان والا میگه البته دور از چشم من جوونی بکن اما نه با گوی و چوگان آبروی خاندان عطاالدوله، به فراش هم بگو اگه بصیرالملک برگشت اونقدر معطلش کنن تا خونش از جوشش به سردی بیفته.
افتخارالملوک بساط سفره رو راه میندازه، منصور ازش میخواد دست از اینکارها برداره چون اگه هر روز هم سفره بندازه نمیتونه رأیش رو برگردونه، افتخارالملوک میگه دستت درد نکنه رفتی فرنگ دو کلاس درس خوندی نذر و نیاز منو مسخره میکنی، فقط امیدوارم عاقبت به شر نشی با این عشق و عاشقیت. منصور میگه چرا مگه هرکی با عشق و عاشقی عروسی کرده عاقبت به شر شده، افتخارالملوک میگه نه اما پسری که آبروی پدرش رو آب جوی کرده شر دامنش رو میگیره، تو به پیر و به پیغمبر بیا از این دختر بی آبرو بگذر، منصور داد میزنه که محبوبه هرکاری که کرده واسه خاطر من کرده، حالا شما میگی من در حقش نامردی کنم، به عشقش پشت پا بزنم؟ افتخارالملوک کدوم عشق؟ دختری که حیا خورده آبرو رو تو صورت خانواده اش قی کرده تو رو هم بی نصیب نمیذاره، به خدا بدتر از عطاالدوله و خاندانش به سر ما میاره، پیش از اینکه نشون ببری براش خوب فکر کن من این مجلس رو گرفتم که اگه محبوبه صلاحت نبود سر نگیره، منصور میگه من اراده کردم که بشه مادر پس میشه.
سودابه به عمه محبوبه میگه عمه ببخشید همش تقصیر منه با این اومدنم باعث عذاب شما شدم، عمه میگه اتفاقا خوب کردی اومدی، من این خاطرات رو اگه برای تو نگم برای کی بگم، چقدر خوب شد اومدی باعث شدی در این قلعه باز شد. عمه عکس منصور رو به سودابه نشون میده، سودابه میگه وای اینکه خیلی خوشتیپه، چطور شما ازش خوشتون نیومد، عمه میگه بله از خوشتیپی و خوش قد و بالایی تو فامیل زبون زد بود، آدمیزاده دیگه دلش یه جایی گیر میکنه خودش هم نمیدونه چرا.
عمه ادامه داستان رو میگه که تو اتاقم نشسته بودم و داشتم فال حافظ می گرفتم، منصور با اتومبیلش میره خونه بصیرالملک، در عمارت رو میزنه و نگهبان نازنین خانم رو صدا میکنه و بهش اطلاع میده، نازنین هم محبوب رو صدا میکنه که کسی که چشم انتظارش بودی رسیده، محبوبه میگه من منتظر کسی نبودم که بزار کارم رو بکنم، نازنین میگه کار تو از این به بعد اینه شونه با شونه منصورخان تو شهر بچرخی، واسه اینکه آبرو ریزی که با اصلان خان راه انداختی از دهن مردم بیفته، بدو که منصورخان چشم انتظار نامزدشه، خجسته که همه این حرفها رو میشنوه سریع چادری می بنده به کمرش و میره جلوی در.
رحیم خونه محبوبه رو پیدا میکنه و از دور شاهد ماجرا میشه، خجسته میره جلوی در به منصور سلام میکنه و تعارف میکنه بیاد داخل، منصور تشکر میکنه و میگه اگه زحمتی نیست برید بگید محبوبه زودتر بیاد، خجسته میگه چرا خودتون نمیرید بگید، منصور میگه بله اینم میشه، وقتی میخواد داخل بشه و بره محبوبه رو صدا کنه، محبوبه آماده میاد بیرون، خجسته میگه اینم محبوبه خانم و میره داخل در رو می بنده.
محبوبه به منصور میگه چشم انتظارت نبودم، منصور سلام میکنه و میگه ولی من خیلی چشم انتظارت بودم، حالا منت میزارید سوار مرکب این حقیر بشید؟ محبوبه میپرسه پشت اتومبیل نشستن بلدی یه وقت ناکارمون نکنی، منصور میگه بله الکی که نیست، محبوبه متوجه میشه رحیم از دور داره تماشاشون می کنه، اونوقت حرفهای منصور رو دیگه نمیشنوه، منصور میپرسه چی شده سرکوچه چی دیدی که حواست پرت شد، محبوبه میگه نه چیزی نبود، با باز کردن در اتومبیل توسط منصور سوار میشه، (انگار من رحیمم رو چند سال بود ندیده بودم نه چند روز معلوم نبود کجا رفته بود که یهو پیداش شد نمیدونم میخواست با دیدن پسر عموی عاشق و سمج من چیکار کنه)
منصور و محبوبه با اتومبیل از پیش رحیم عبور میکنن، رحیم سوار بر اسب میشه و میره دنبالشون، با رفتن محبوبه، خجسته در رو باز میکنه و با چشمای اشکی رد اتومبیل رو نگاه می کنه.
محبوبه متوجه اومدن رحیم پشت سرشون میشه، به منصور میگه می خوای برگردیم، منصور میگه کجا برگردیم تازه اومدیم، تو رویاهام میدیدم که کنارم نشستی و داریم اتومبیل سواری می کنیم، ولی احساس میکنم تو حال خوشی نداری، محبوبه میگه بی زحمت نگه دارید، اتومبیل سواری بهم نمی سازه یه هوای بخورم و تو سقاخانه یه شمع روشن کنم، محبوبه پیاده میشه و میره شمع روشن کنه، رحیم از دور میبینه، محبوبه با شمع یه چیزی برای رحیم مینویسه و سریع میره سوار اتومبیل میشه و میگه بریم حالم زیاد خوش نیست، رحیم میاد جلوی سقاخانه و می بینه محبوب نوشته شب پشت دیوار.
بصیرالملک برمیگرده سراغ عطاالدوله، بهشون اجازه ورود نمیدن و میگن حضرات دیگری در نوبت دیدار هستن، بصیرالملک مجبور میشه تو نوبت بشینه، از اون جماعتی که اونجا بود میپرسه آقایون هم انبارهاشون غارت شده، همه متعجب میشن و میگن خداروشکر خیر، مگه برای شما غارت شده انبارتون رو کجا بردن، بصیرالملک میگه بله غارت شده اینکه کجا بردن رو نمیدونم اما میدونم کی برده، بهش میگن حتما اومدید از خان والا کمک بگیرید؟ بصیرالملک میگه بله شکایت از خان والا به خان والا اوردم، چون خودشون غارت فرمودن.
خان والا داد میزنه که در رو باز کنید ببینم چه میگه، خشکه و غلات که در جلوی همین حضرات به نامش زدید رو مصادره کرده، آیا این خطاست، بصیرالملک میگه بله خطاست و خطاتر کتک زدن عمله های بی گناهه، عطاالدوله میگه افراط و زیاده روی خار گل جوانیه، میسپارم به ازای خونی که از دماغ یک یک عمله جات شما آمده دیه بدن و عذرتقصیر بخوان. همه میگن احسنت، بصیرالملک میگه اجازه ندید که بگم با این حرفها خودتون رو بی قاعده فدای فرزند می کنید، عطاالدوله میگه مگه شما در اون مراسم کذایی خودتون رو بی قاعده تر از من فدای مهر و محبت فرزندی نکردید، بصیرالملک میگه بنده توضیحات رو خدمت شما عرض کردم، عطاالدوله میگه توضیحات شما شاید منه دنیادیده رو قانع کرده باشه، اما برای فرزند زخم عشق خورده من مثال نفت و قیر روی آتشه که گداخته ترش میکنه، بصیرالملک میگه شما نباید اجازه این بی ادبی رو به آقازاده می دادید؟ عطاالدوله با خنده میگه ببین کی داره چی میگه، مگر شما قادر بودی جلوی گستاخی فرزندت رو بگیری نبودی که، بصیرالملک میگه اگه اجازه میدید در خلوت عرض خصوصی دارم، عطاالدوله میگه نه خسته ام، اونقدر که حتی اگه از سیارات کبرای انگلیس و روس هم مراجعه کنن معذورم، این حضرات تجار هم برن وقت بهتری مراجعه کنن. با رفتن حضرات باز هم عطاالدوله اجازه صحبت به بصیرالملک نمیده.
با رفتن بصیرالملک، اصلان زیر لب میگه کاش میدونستی این تازه اول تاوان دادن کارته.
خجسته میره تو گلخونه تنها میشینه گریه میکنه، طاووس متوجه میشه میاد پیشش و میگه چرا اومدید اینجا توصیه طبیب رو فراموش کردید که عطر و بوی گل برای شما سم و آفته، هرکی ندونه منکه میدونم شما چرا خلقت تنگه، برای اینکه منصور خان اومد سراغ محبوب خانم باهم رفتن اتومبیل سواری، خجسته میگه خیال کردی من کشته مرده اتومبیل سواری ام. طاووس میگه نه نیستید، شما کشته مرده صاحب اتومبیلید، از من که نمیتونید قایم کنید، خجسته میگه خیال میکنی خودش هم اینو میدونه؟ طاووس میگه نه معلومه که اینو نمیدونه برای اینکه عاشق و دلباخته آباجی جونتونه، خجسته میگه خاک برسر منکه اینو میدونم و نمی خوام قبول کنم، طاووس میگه دور ازجون، قبول کنید که محبوب خانم دلش با منصور خان نیست که نیست، خجسته میگه اینو میگی که من کمتر خودم رو گناهکار بدونم، طاووس میگه نه والله خودم چندباری امتحانش کردم، من به سهم خودم به شما وعده میدم هرکاری از دستم بربیاد انجام بدم تا شما به مراد دلت برسی، خجسته میگه تو که تا دیروز کلفت خواسته آبجی محبوبه بودی؟ طاووس میگه هنوزم سرمن جا داره اما خب یخورده این ماهک کنیز آتیشی منو سنگ روی یخ کرد ازش دلسرد شدم همین، خجسته میگه حالا میخوای ازش انتقام بگیری، طاووس میگه نه بخدا فقط یکم دلخورم، بعدش هم من اگه بخوام شما رو به مراد دلت برسونم محبوبه خانم ناراحت که نمیشه هیچ خیلی هم راضیه، خجسته میگه چی گیر تو میاد، طاووس میگه اولا وظیفه کلفتی خودمو درست انجام دادم دوما حرمت نون و نمکی که خوردم رو دونستم، سوما اگه من برای شما کاری کردم شما هم برای من کاری کنید تا از این خونه خدمتی خلاص بشم، خانم خودم بشم. همون موقع یکی از کارگرها میاد داخل حیاط و یه نامه نیده به خجسته و میگه اینو یه بانویی داده بدم به شما، خجسته باز میکنه میبینه نوشته شده: من در درشکه اواسط کوچه منتظر شما هستم، کشور.
خجسته سریع میره آماده میشه میره پیش عمه کشور و سوار درشکه میشه. کشور بهش میگه داری میبینی که منصور چقدر خاطر محبوبه رو می خواد پس دیگه باید دست از خواستن منصور برداری، خجسته میگه منم دست بردارم اون خجسته ای که شما نمیبینیدش برنمیداره، کشور میگه منم ته چشمای قشنگت اون خجسته رو میبینم و میگم محبوبه با این بی آبرویی که ببار آورد داغ ننگی رو پیشونی این خاندان گذاشت، تو دیگه این داغ رو نذار، خجسته میگه من میمیرم و اینکار رو نمی کنم، چَشم مهر گیاه من از همین الان مرد خلاص، کشور میگه بابت این قولی که به من دادی منم اون نامه ای که از طرف من به منصور فرستادی و مهر منو پاش زدی گردن می گیرم، اتفاقا کار خوبی کردی اینطوری منصور برگشت و میونه اش با محبوبه گرمتر شد، چی بهتر از این مرحبا به تو. حالا بجز من کسی از این حال خوشی که با خیال منصور خان داشتی با خبره؟ خجسته میگه بله محبوبه بی خبر نیست، اصلا چون اون گفت منصور رو نمی خواد من اون نامه رو نوشتم، کشور میگه فداکاری کرده برای خواهر کوچکترش، حرفشو جدی نگیر که دلش فدای عشق منصوره، حالا نوبته توست که این فداکاری رو جبران کنی و دست از این مهر و محبت تک پر و بال بردار تا لگد نزده باشی به بخت و اقبال خوشش هرچند میدونم سخته به همین دلیل بساطی می چینم تا اینجا نباشی دل آزرده بشی، خجسته میگه موندن یا رفتن رو بزارید به عهده خودم می خوام با دیدن عشق و علاقه اونا مهر گیاه من ذره ذره بخشکه.
منصور، محبوبه به خونه میرسونه، محبوبه کلافه به اتاقش میره میگه چیکار داری با خودت میکنی؟ خیال کردی با این کار چه بلایی سر بقیه میاد؟ واسه هرکی بد باشه واسه اون یه نفر خوبه. خجسته به اتاق محبوبه میاد و چمدونی کوچک میاره و میگه اومدم این امانتی رو بهت بدم و برم، محبوبه میپرسه چی توشه؟ خجسته میگه خودت بریز بیرون و تماشا کن.
محبوبه به خجسته میگه هنوزم سفت و سخت پای حرفهایی که بهت زدم وایستادم، اگرم باهاش میرم بیرون به اصرار خودشه، آقاجان خانم جان اصرار دارن، البته خوب شد رفتم باهاش، خجسته میگه معلومه خوب شده چون کم کم داره بهت خوش میگذره و بهش عادت می کنی اونم همینو میخواد چون هر عشقی اینطوری شروع میشه، محبوبه میگه چه عشقی چه خوشگذرونی؟ اگه میگم خوب شد رفتم بخاطر چیز دیگه است، خجسته میگه نمیخواد مرهم رو زخم من بزاری، در جعبه رو باز می کنه و وسایلش رو میریزه بیرون، تمام وسایلی که مال منصور بود که به نحوی یا جا مونده بود و یا خودش برداشته بود رو به محبوبه نشون میده، ساعتی رو که از اتاق منصور برداشته بود رو نشون میده میگه همون موقع زن عمو متوجه شد بخاطر همین دیگه اتاقش رو قفل می کرد، خجسته عکس منصور رو پاره میکنه و میگه محبوبه جان من خودم میدونم دارم اشتباه می کنم پس تو خواهری کن به اشتباه من دامن نزن. محبوبه میگه متوجه نمیشم چیکار کنم واسه این حال و روزت، خجسته میگه هیچی فقط برو با منصور خوشبخت بشو که بجان خانم جان و آقاجان هیچی تو این دنیا به اندازه خوشبختی تو برام ارزش نداره، خجسته از اتاق میره بیرون یهو دایه وارد میشه میگه مادر منصورخان پیغام فرستادن که می خوان نشون بفرستن آقا بصیرخان هم به توصیه خانم خانم ها دعوتشون کرده بیان مهمونی، محبوبه عصبانی میگه مهمونی دیگه چرا، همینجوری نشون رو میفرستادند، دایه میگه نمیشه که رسمه تا عروس بله رو نگفته زیرلفظی برسه به دستش، محبوبه به دایه میگه بیا بزن تو صورت من تا بیدار بشم از این کابوس، دایه میگه این حرفها چیه کدوم کابوس برو خانم خانما منتظرن رخت و لباستون رو انتخاب کنید، تو چت شده، محبوبه داد میزنه نمی خوام ولم کنید.
محبوبه شبونه یواشکی میره از پله های عمارت بالا تا به پنجره رو به کوچه برسه، صدا میزنه رحیم اینجایی؟ رحیم میاد و میگه بله من خیلی وقته منتظرم تو چرا اینقدر اومدی؟ …




سلام مثل همیشه عالی و جالب باز هم تشکر برای نابینایان میتونه از این دست مطالب خیلی مفید باشه خصوصاً برای کسانی که دسترسی به امکانات پولی ندارند خواندن خلاصه میتونه حداقل تصویر تجسمی خوبی بهشون بده