دانلود قسمت ۱۰ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت دهم

پخش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دهم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداختهاند میتوان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، نسرین بابایی، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.
خلاصه داستان سریال کلاغ
جلال مردی میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور به اسم سایه می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.
خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت دهم
زمان قبل
سایه و جلال میرن دامنه کوه ها و برف بازی با هم مسابقه میدن و سرشون رو میکنن تو برف ببینن کی بیشتر دووم میاره، اما وقت مسابقه سایه صورتش رو میکنه تو برف و اما جلال فقط تماشا می کنه، بعدِ بازی سایه میگه من دلم میخواد تو منو ببری یه جایی که آفتاب باشه بریم و فکر نکنیم که شب قراره برگردیم، جلال قول میده که حتما یه روز اینکار رو کنه.
زمان حال
بهروزی تو بیمارستان پیش شهناز بود، شهناز بالاخره بهوش میاد و با دیدن پدرش گریه اش می گیره.
جلال صبح بیدار میشه میبینه بهار هنوز اونجاست و خوابیده. آماده میشه میره خونه شهناز، بچه ها رو میبره پیست اسکی. هما هنوز اخم داشت، جلال بهش میگه میخوای تا برگردیم همینطور عنق بمونی، مگه نمی خواستی حرف بزنی خب بزن، هما میگه دیگه مامان رو دوست نداری؟ جلال میگه کی این حرف رو زده؟ هما میگه اگه دوستش داری چرا ازش عذرخواهی نمیکنی برگردی خونه؟ من میدونم چی شده من بچه نیستم، جلال میگه درست میشه، هما میگه اصلا این وضعیت تا کی قراره ادامه پیدا کنه، جلال میگه بده اوردمتون پیست، بخدا اگه بابای ما اینکار رو میکرد برای ما؟ یه حرف مثل تو میزدم میزد تو سرمون، هما میگه یادته میگفتم شبها خوابم نمیبره میترسم اتفاق بدی بیفته؟ من اینطوری نمی تونم دلم برات تنگ میشه اصلا تو کجا میمونی شبها بگو منم بیام پیشت، جلال میگه هر وقت خواستی بیا پیشم.
شهناز به پدرش میگه جلال که هیچی، من حوصله بچه هام رو هم ندارم شما هم بخاطر پادرمیانی هی نیا اینجا، بهروزی میگه مگه من گفتم بیا برو به این، شهناز میگه نه خودم کردم الانم پشیمونم غلط کردم حالا بزار خودم درستش می کنم، بهروزی میگه الان دیگه نمیشه تو سه تا بچه داری باید به فکر زندگی هممون باشی، باید بفکر زندگی بابات باشی، شهناز میگه شما مگه بجز اون کار کوفتی زندگی دیگه ای دارید؟ بهروزی میگه منکه میدونم هنوز دوستش داری اونم دوستت داره، حالا یه غلطی کرده رفته الانم مثل سگ پشیمونه، از من بپرس. تو روی خوش بهش نشون بده. شهناز میگه چرا دروغ میگی، اونا می خواستن بچه دار بشن، بهروزی میگه حالا که نشدن، از من میپرسی میگم این دختره مرده، اصلا زنده ام باشه از هر دو طرف دخلش اومده، شهناز میگه من نمیتونم، بهروزی میگه مگه دست خودته، شهناز میگه پس دست کیه، شما اگه خیلی به فکر منی چند روز بچه ها رو ببریم یه طرفی من تنها باشم، بهروزی میگه تنها باشی تا یه بلا سر خودت بیاری؟ شهناز میگه نترس دیگه خودکشی نمی کنم عقلم اومده سرجاش، فهمیدم واسه هر آدم نامردی نباید زندگیم رو هدر بدم، بهروزی میگه من اصلا نمیدونم این دختره چطور تونست زندگی تو رو به آتیش بکشه، شهناز میگه مگه من کی ام، دختر شما؟ همین توهمات، زندگیم رو به اینجا کشوند، بهروزی میگه نمک نشناس نباش من زندگی خوبی برات درست کرده بودم، شهناز میگه آره منتها تا وقتی که نفهمیدم پای یه زن دیگه تو زندگیمونه، من خیلی بچه بودم اینو فهمیدم شما هم میدونستی من فهمیدم اما به روی خودت نمیوردی، گاهی ماشینت بوی عطرش رو میداد گاهی که منو میبردی مدرسه اون اطراف می دیدمش، وقتی میرفتیم پارک میدیدم یه گوشه باهاش قرار میذاشتی، حتی فکر نمیکنم مامانم میدونست اما بروی خودش نمیورد، من ذره ذره آب شدن مامانم رو با چشم خودم دیدم. بهروزی میگه آدم یه بار زندگی می کنه، تو هم جای من نیستی که بدونی من چرا اینطوری زندگی کردم یا می کنم، حقم نداری منو بازخواست کنی، هرچیزی که بین من و مادرم بوده بین خودمونه تو نباید دخالت کنی، الانم مشکل رابطه تو و جلاله، شهناز میگه رابطه من و جلال هم به خودمون ربط داره، بهروزی میگه با من اینطوری حرف نزن من زندگیم رو به پات ریختم، ازت انتظار دارم. شهناز میگه چه انتظاری، اینکه مثل مامان تمام عمرم نگران باشم که شوهرم داره به کی فکر میکنه، نمیتونم. بهروزی میگه تو دختر بهروزی ایی، دختر بهروزی ضعیف نیست پاشو خودت رو جمع کن، شهناز میگه تو جای من نیستی بابا، اگه این ضعفه من ضعیفترین آدم دنیام.
بهروزی می خواد بره که جلال بچه ها رو میرسونه خونه، بهروزی جلوی در به جلال میگه بهت گفتم برگرد پیش زن و بچه ات بعدش هم بیا سر کارت، کلی کار ریخته سرمون، جلال میگه منکه استعفا دادم از کارم، تا از ابراهیم اعاده حیثیت نشه برنمی گردم، بهروزی میگه صبر من حدّی داره اگه بابای این بچه ها نبودی تا الان هفت تا کفن پوسونده بودی، آدم باش، سنگی رو که زورت نمیرسه بلند نکن، برو خونه این دختره سپردم تخلیه اش کنن اگه اسباب هاتو می خوای بجنب، جلال میگه چیکار به اون خونه دارید پول اونجا رو من دادم، بهروزی میگه من به همه چیزت کار دارم تا وقتی به حرفم گوش نکنی و نگی چشم قربان وضع همینه، یه مدت جوونی کردی گفتم عیب نداره، الانم که حال عاشقانه و درد فراق، تمومش کن جلال تا صبرم تموم نشده وگرنه کاری میکنم که به این روزها بگی روز خوش، جلال میگه من آب از سرم گذشته بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، بهروزی میگه هست، حقیقت! که اگه بفهمی هیچی برات نمیمونه، جلال میگه یعنی چی؟ اما بهروزی جوابش رو نمیده و میره.
جلال میره خونه سایه و می بینه حسام و قربانی یه سری کارگر اوردن اسبابهای خونه سایه رو بار کامیون کنن، جلال به حسام میگه به این یارو قربانی بگو بیاد بره بیرون. حسام، قربانی رو میبره بیرون، بهار که چمدونهاشو بسته بود، یه لنگه گوشواره میده به جلال و میگه فکر کنم این مال سایه است، جلال میگه روزی که اینا رو براش خریده بودم یه لنگه اش رو گم کرد از بس شلخته است.
حسام صورت جلسه رو میده جلال امضا کنه و میگه سپردم وثیقه این دختره رو بهش پس بدن، جات تو اداره خیلی خالیه برگرد، چند روز دیگه معارفه رئیس تو پست جدیده، داره ارتقای درجه می گیره، اینقدر کینه ای نباش، جلال میگه مرسی برو.
یکدفعه صدای مادام و دخترش میاد که دارن دعوا می کنن، جلال میاد میگه چی شده؟ مادام میگه بهش میگم این گربه مال سایه است بده ببرنش اما حرف گوش نمیکنه، جلال میگه من دارم از اینجا میرم باید پنبه رو ببرم سایه برگشت بدم بهش، لاریس میگه خودم میدم به سایه، چقدر بگم خوابه گم نشده، هر وقت بیدار بشه دلش برای پنبه تنگ میشه، جلال میگه کجا خوابیده، میشه با هم بریم پیشش پنبه رو بدیم بهش، لاریس از پله ها میره پایین تو موتورخونه، در کمد رو باز میکنه عروسکهاش رو در میاره میگه ببین همشون خوابن، بعد به فریزر اشاره میکنه میگه سایه اینجاست بیدار شو جلال اومده، جلال در فریزر رو باز میکنه سبدهای گوشت رو میذاره بیرون میبینه جنازه سایه اون تو هست، یاد روزی که باهم برف بازی می کردن میفته که سایه میگفت من از جای تنگ و تاریک بدم میاد، دوست دارم بریم یه جای گرم و آفتابی.
مادام میپرسه جلال چی شده؟ میاد جلو و متوجه سایه تو فریزر میشه و جیغ میزنه. پلیس و اورژانس میان و جسد رو میبرن.
حسام با مادام و دخترش صحبت می کنه، مادام میگه لاریس وقتی کوچیک بود پدرش اهل شکار بود ما همیشه تو خونمون گوشت شکار داشتیم، باور کنید این بچه شیرین عقله حتما سایه ازش کمک خواسته اینم کمک کرده، حستم میگه احتمالا سایه خودش رو تا خونه رسونده و تو راه پله جون داده، بعد از لاریس میپرسه تو کمکش کردی گذاشتیش تو زیرزمین، لاریس میگه سایه خواب بود عین خرگوشهایی که بابا شکار می کرد دستاش خونی بود منم گذاشتمش تو یخچال تا بیدار نشه، یادته مامان خرگوش ها رو میذاشتی تو یخچال تا بیدار نشن، ولی فکر کنم سایه رو بیدارش کردن، مادام میگه تورو خدا با دخترم کاری نداشته باشید منم و این یه دختر، حسام میگه برای ثبت گزارش باید با خودمون ببریمش ولی نگران نباشید چیزی نمینویسیم که به ضرر شما باشه.
جلال همینطور که گربه سایه رو بغل کرده بود تو زیرزمین به خوش میگه تموم شد این آخر قصه سایه بود.
شاهرخ با جلال میرن سمت سردخونه، بهش میگه مسئول اینجا ذبیح آدم قابل اعتمادی خودش گفت این ساعت بیاییم که اینجا خلوتتره، وارد سردخونه میشن، شاهرخ میگه به سایه سه بار شلیک شده دو بار از جلو یکبار از پشت، جلال پارچه رو از صورت سایه برمیداره تا آخرین بار ببینتش(دختری که از جای تنگ و تارک می ترسید و رؤیاش یه جای گرم بود حالا تو سردترین و تنگترین و آرومترین جای این شهر آروم گرفته بود، من چطوری هنوز زنده ام)
مراسم دفن سایه برگزار میشه، مادر و پدرش و دوستانش بودن، حسام میاد و جلال رو صدا میکنه بهش میگه که بهروزی منتظرته، جلال میره پیشش، بهروزی میگه حالا وقتشه بفهمی زن و زندگی و بچه چیه، یه فایل بهش میده و میگه مکالماتت با سایه توی اون خونه، گوش کن شاید حالت خوش شد، راستی مکالمات سایه با چندتا مرد دیگه هم تو همون خونه دارم، سعید، عارف، صمیمیت، رفاقت و عشق، جلال میگه تو این مدت کوتاه که با سایه بودم اونقدر خوش گذروندیم و خندیدیم تازه فهمیدم زندگی که دخترت برام درست کرده جهنمه، اون چیزهایی که میگی هم دروغه چون اونقدر بیشرف هستی که اگه واقعی بود ده بار رو کرده بودی، زور الکی نزن، بهروزی میگه چقدر بچه و نفهمی جلال، فهمیدی که اگه تا الان این مکالمات رو ندادم رعایتت رو کردم، خوش باشی جلال.
(دروغه، میدونستم دروغ میگه اما تحمل شنیدن همین رو هم نداشتم، من واقعا چرا زنده موندم لابد یه دلیلی داره، چیه نمیدونم)
جلال تا شب سر خاک سایه میمونه، شاهرخ میاد پیشش، میگه رد پرستار رو زدم، جلال میگه الان به چه درد میخوره، شاهرخ میگه کشتنش، به محض اینکه آفتابی شده زدنش، جلال میگه باید قاتل سایه رو پیدا کنم، سایه پر از زندگی بود، تقصیر منه بهش یول داده بودم مراقبش باشم، شاهرخ میگه میسپرم رد گلوله ها و اسلحه رو بگیرن شاید مال سازمانی باشه، شاید یه حذف درون گروهی یا یه تسویه حسابه.
(سایه دختر بی پناه، شاید دلیلی که من زنده ام همینه، که بفهمم چی بسرت اومده و نذارم این پرونده همین طوری و راحت بسته بشه) …



