دانلود قسمت ۱۶ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت شانزدهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت شانزدهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، ستایش رجایی نیا، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت شانزدهم
ابراهیم تو حیاط بود که اسماعیل میرسه، صداش میکنه که وایستا، بچه سادهِ من، اگه زن ندیده بودی یه چیزی، چجوری اینقدر هول شدی سر دل این دختره رو آوردی بالا، نفهمیدی برای تو نقشه داره؟ اسماعیل میگه آره من بچه ام خرم احمقم شما چی؟ شما که بزرگی زرنگی شما که گرگی نفهمیدی؟ دل و دینت رو از دست داده بودی که، ابراهیم میگه بهت میگم ول کن اگه سرش رو به تاق نکوبی فردا بزرگ میشه و وسط این حیاط ادعای ارث میکنه، اصلا اونا برای ما نقشه دارن الانم دارن یه جا به ریش ما می خندن، اسماعیل میگه واسم مهم نیست، برای من فقط یه چیز مهمه که باید بدونم، یکبار تو این زندگی ازت سوال میکنم درست جواب بده، دستت به این دختره خورده یا نه؟ ابراهیم میگه مگه مثل تو خَرم؟ نه. اسماعیل میگه تو نخواستی یا اون نزاشت؟ ابراهیم چیزی نمیگه، اسماعیل میگه به وکیلت بگو توافق نامه رو آماده کنه.
یلدا میره سقاخانه قدیمی و یه شمع روشن میکنه.
اسماعیل میره جلوی خونه بیتا و بهش زنگ میزنه میگه یه لحظه بیا رو بالکن، بیتا تعجب میکنه میگه اینجا چیکار می کنی؟ اسماعیل میگه اگه حال داری بیا بریم قدم بزنیم. اسماعیل و بیتا میرن بام تهران، اسماعیل همه چیز رو برای بیتا تعریف میکنه که کل ماجرا یه بازی بوده و نمیدونم اصلا بچه من هست یا نه، حتی فکرش هم منو دیوونه میکنه، ممکنه بچه عماد باشه یا ولش کن. بیتا میگه تو چرا اینقدر مضخرف میگی خجالت بکش، اصلا میخواد خوشت بیاد یا بدت بیاد، من اصلا فکر می کنم تو بیشتر از این میترسی که اون بچه مال خودت باشه، نمیخوای باور کنی و میترسی که یلدا راستش رو گفته باشه، اسماعیل میگه ترسه چی؟ خودش داره میگه بچه منه، ولی اون آدم بگه شبه من میگم روزه، بیتا میگه زنها سر این چیزها بازی نمی کنن، اسماعیل میگه حرف کلی پوله، بیتا میگه پول کدومه بابا تو اول برو از خودت مطمئن بشو، اسماعیل میگه دارم دیونه میشم، تو مثل خواهرمی بخدا با هیچ کس دیگه نمیتونستم اینقدر راحت حرف بزنم، بیتا میگه اگه قبلا این حرف رو بهم زده بودی ممکن بود میزدمت ولی الان اشکال نداره، همین خواهرتم برات باشم بسه، اسماعیل میگه چرا این همه سال تو رو اینطوری ندیده بودم، بیتا میگه شاید چون سرنوشتت طور دیگه ای رقم خورده، یا شاید چون تو خیلی آدم بهتری بودی که بخوای با یه عشق ساده زندگی کنی، ولی باید از خودت بپرسی چرا بی خیال همه چیز نمیشی و بشینی از اول منهای عماد بهش فکر کنی، یلدا دوستت داره واقعی، خودش بهم گفت.
اسماعیل میره دفتر ویسی و برگه هایی که وکیل آورده بود رو امضا میکنه و میگه خودم امضای یلدا رو میگیرم، ابراهیم میگه نمی خواد یه امضاست دیگه، روز محضر من خودمم باید باشم و گرنه اونا اینقدر نامردند که تو همون دادگاه یه بلایی سر این بچه میارن، اسماعیل به حرفهای ابراهیم اهمیت نمیده و میره.
با رفتن اسماعیل، ابراهیم به شریعت میگه روز محضر اگه اسم بچه بیاد من یه پاپاسی به این دختره نمیدم. شریعت، نامه شکایت عماد رو هم نشون میده که دادگاه براش فرستاده بود و میگه پرونده شکایت پسرتون هم میره زیر پرونده اعتماد، شما باید با پسرتون صلح کنید تا بتونیم کارها رو جلو ببریم. ابراهیم میگه من باید یه سر برم پیش میرافشار تا ببینم طرف منه یا نه.
ابراهیم میره خونه میرافشار، بهش میگه این دوماد شما خیلی وقیحه، میرافشار میگه اینقدر به من نگو دومادتون، ابراهیم میگه این آقای اعتماد رفته دادگاه بابت تضامینش حکم مصادر اموال منو گرفته، من باید چه خاکی بریزم سرم، میرافشار میگه بهش نگفتی اینجور پرونده ها تو دادگاه حل نمیشه، ابراهیم میگه گفتم، من فکر کردم وکیله حالیشه، نگو بیسواده وکیل قلابی، اون به یه آدم گنده وصله، میرافشار میگه اون دیگه به من ربطی نداره، مگه اینکه شیوا لب تر کنه من از صفحه روزگار محوش کنم، ابراهیم میگه من چشم رو خیلی چیزها میبندم شما هم یه تلفن بزن کار رو تموم کن، اعتماد داره همه جیز رو خراب میکنه، میرافشار میگه تو نمیدونی من حسابم رو باهاش اینطوری صاف نمیکنم، ابراهیم میگه پس شما داخل گود نشستی داری ما رو میبینی که کی زودتر ضربه فنی میشه، میرافشار میگه منکه تابحال تو حاشیه بودم شما گفتید بیام وسط، ابراهیم میگه این دختره حامله است، اگه ببرنش آزمایشگاه شک ندارم مال عماده، (شیوا که از بالا همه حرفها رو میشنید میره تو حیاط) میرافشار میخنده و میگه با همه زرنگی دستت خط خورد، ابراهیم میگه من خط نخوردم اگه وارد این بازی شدم به اعتبار شما اومدم وارد این بازی دو سر باخت شدم، حالا که هیچی برات مهم نیست یعنی وارد این بازی شدی ولی حرمت خودتو نگه نداشتی پیش من تا امروز هرچی گفتی چشم بسته گفتم چشم، ولی الان وارد این بازی شدی الان حیثیت و آبروی من وسطه، من از این عماد بسادگی نمیگذرم اگه دوماد من بود میدادم سرشو ببرن.
موقع رفتن ابراهیم تو حیاط شیوا رو میبینه ازش بابت اون شب عذرخواهی میکنه و میگه حلالم کنید ولی شرمنده که میگم این دختره حامله شده و داره میندازه گردن پسر من، این آتیشی نیست که بشه با فوت خاموش کرد، شیوا میگه اگه فکر میکنید به عماد مربوطه بگید، عماد کجای حاملگی این دختره، ابراهیم میگه نمیدونم چی بگم حیرونم.
عماد میره پیش آشناش و ازش مشورت میگیره، بهش میگن یه جوری حلش کنه، عماد میگه دیگه دیر شده، قضیه ناموسی شده، البته دست منم خالی نیست. بهش میگن ممکنه شهادت افروز کسی که امضاش پای برگه هاست رو بخوان، اصلا وسط این پرونده چیکار داره، فکر میکنی عیله ات شهادت بده، عماد میگه نمیدونم.
میرافشار به شیوا میگه تو از این دختره خبر داری؟ شیوا میگه نه، میرافشار میگه بهتره خبرداشته باشی، چون باید یکاری کنی.
اسماعیل میره محوطه خونه یلدا، عماد که شبها اونجا می خوابید اسماعیل رو میبینه بهش میگه فکر می کردم بعد این همه دادگاه کشی فهمیده باشی اینجا نیست دیگه، من اینجا تنها زندگی می کنم قبلا هم بهت گفته بودم اینجا خونه منه تو باورت نشد، از دوست که نتیجه نمیگیری، شاید دشمن دانا بتونه کمکت کنه، اسماعیل رو به خونه دعوت میکنه. عماد کلی حرف به اسماعیل میزنه اما اسماعیل فقط میگه اگه جوابت رو نمیدم هم جونش رو ندارم هم میدونم آدم زیاده که بخوای بهشون جواب پس بدی، عماد دو تا نوشیدنی الکلی میریزه و به اسماعیل تعارف میکنه، اسماعیل میگه ترجیح میدم این روزها هوشیار باشم، عماد خودش مینوشه و میگه هوشیاری، ببین هوشیاری با من و ابراهیم چه کرد، البته ابراهیم خیلی هم هوشیار نبود، اسماعیل میگه من حالم از اینجا بهم میخوره، عماد هم میگه منم، عماد میگه وقتی ابراهیم بند کرد به دختره اونقدرها برام مهم نبود ولی طرفم رو میشناختم میدونستم خراب این بازی ها نمیشه، وقتی دیرم خاطرخواه توئه حالم بد شد، اونقدری می شناختمش که اون برق نگاه و داغی نفسش از چیه، اسماعیل میگه خاطرخواهی؟ دیگه چی براتون مونده که وانمیدید، اون بساط اون شبتون هم مطمئنم سیاه بازی بود، عماد میگه باریکلا رسیدیم جای خوبش، تو اصلا تو بازی من نبودی، من حتی نمیدونستم تو کی هستی، تو عین ابراهیم خرفت نیستی سوزنت روی یه چیز گیر کنه اگه زودتر دوزاریم افتاده بود، اسماعیل میگه الان اینم داغ مستیه یا داری یه کوچه جدید باز میکنی، عماد میگه این دختر پرونده ابراهیم رو که خوب بست، کاری که با تو و پدرت کرد به عقل شیطون و منم نمیرسید، اسماعیل میگه تو خودت خجالت نمی کشی این حرفها رو میزنی؟ عماد میگه تو اگه الان میخوای بالا بیاری بیار فقط یه جو انصاف داسته باش بهش بگو باریکلا، اسماعیل میگه تو میدونستی حامله است؟ عماد میگه حتما از تو، اسماعیل میگه از کجا مطمئنی که، عماد میگه من یه دره مستم ولی خنگ نیستم یلدا خانم تو هرکی که بخواد باشه فاخته ای نیست که تو هر آشیونه ای لونه کنه، بیا بریم زیر سقف آسمون حرف بزنیم من دارم خفه میشم، شاید اون کسی که باید بشنوه صدامون رو بشنوه هم قفل تو باز شد هم قفل من. ببین شده هزار بار هم میگم اگه میدونستم نمیذاشتم تا اینجا برسه، اسماعیل میگه تو نمی فهمی تحقیر شدن یعنی چی؟ عماد پوزخند میزنه و میگه با من از تحقیر شدن حرف نزن، من همه عمرم و زندگیم تحقیر شدم، شاگرد اول دانشکده بودم پر از استعداد همش تحقیرم کردن، بهم تیپا زدن، همه فکر می کنن دوماد میرافشارم، یه بار کسی ازم نپرسید چه مرگته، من اگه همه چیم درست بود چرا بیرون باید دنبال زندگی می گشتم، من افتادم تو بازی با بابات که به همه نشون بدم من اگه زمین بازی بهم بدید دست همتون رو از پشت میبندم، اسماعیل میگه تو هم عین من و ابراهیم بازنده ای، یکی به سادگیش باخته یکی به هوس یکی هم مثل تو به طمعش، الانم عین دن کیشوت تو این جنگ داری خودت رو مسخره می کنی، خرج آتیش جنگتم من و یلدا، عماد میگه اینکه این جنگ رو می بازم معلومه، ممکنه دادگاه رو ببرم، میدونم یه شب تو تاریکی یا بابات یا میرافشار فرو میکنن تو شکمم، اسماعیل میگه پس چرا وانمیدی، اینا از تو گنده تر رو هم پاس کردن رفتن، عماد میگه اینکه بقیه تحقیرت کنن یه چیز اما اگه خودت تحقیر بشی پیش خودت یه چیز دیگه است، نمیذارم تو نفس آخرم هم پیش خودم تحقیر بشم، من دشمن تو نیستم، همه حرفهایی که امشب از خودتو یلدا بهم گفتی عقده هام رو بیشتر کردی، اصلا میخوام فردا صبح بشه یه جا پیداش کنم نفسش رو بگیرم، حالا چرا اینا رو به تو میگم، چرا نمیپرسی چرا کینه ام بیشتر شد، اسماعیل میگه واسه ذاتتونه، تو و یلدا و شاید هم ابراهیم، واسه کینه کردن بهونه نمی خواهید، اسماعیل میخواد بره اما عماد میگه من وسط داستان تو و یلدا هیچ جایی ندادم اگه آبراه بود چرا، وقتی داشتی اون روزهاتو برام تعریف می کردی دیدم یه حسی داره تو وجودم میسوزه من اصلا کینه ام بیشتر سر اینه نه پول، من هرکاری فکر کنی براش کردم ولی دریغ از اینکه فقط یه بار پنجه اش برام بخوره به ساز، شاید اصلا اونشب که دیدم داره برات ساز میزنه سازشو شکوندم این آدم یه بار از من نپرسید قهوه میخوری برات بیارم؟ یه بار نگفت شعر چی دوست داری، نمی فهمی تو، میخوای تفش کنی تف کن ولی من اون زن رو خوب میشناسم درسته داسته به ریش من و بابات می خندیده ولی تا یه جای میتونه ادای عاشقی دربیاره، دوستت دارم گفتنای آدمها قلابیه اگه یه شب از سرما پتو بکشه تا زیر گلوت درسته، نه اینکه به زبون بیاریش.
شریعت به ابراهیم میگه همون امضایی که شما واسه تضامین پای قرارداد زدید کار دستمون داده، عماد مدعی شده که شما جلوی پیشرفت کار رو گرفتید، یعنی هم باعث ضرر به اعتماد شدید هم بانک مرکزی و وزارت خونه، الان اونا هم میتونن ورود کنن، ابراهیم میگه من چیکاره ام، وزیر منتفی کرده، شریعت میگه آره ولی به ضرر ما شده چون فقط عماد عدد مشارکت واقعی شما رو اعلام کرده، ابراهیم میگه عدد و رقم که مال هردومونه حساب هم که امضای مشترک داره، شریعت میگه شما دوتا دعوا دارید یکی بانک مرکزی و وزارت خونه که عماد داره پیش میبره، موضوع دوم دعوای اختصاصی شما و اعتماد، ابراهیم میگه پیشرفت و پسرفت کار به من ربطی نداره، برای حرفهام سند دارم، شریعت میگه اون مال موقعیه که معامله طرف سوم نداشته باشه، اگه طرف سوم حرفهای اعتماد رو تایید کنه باز ما به مشکل میخوریم، نفر سوم این دخترست و میاد شهادت میده، اسماعیل میرسه و میگه دیگه چی شده؟ ابراهیم میگه هیچی هر طرف این بازی رو که نگاه میکنی پای این دوتا وسطه، اسماعیل میگه الان دیگه این حرفها چه فایده ای داره ابراهیم میگه برای من نداشته باشه برای تو داره تومی فهمی با کیا طرفی، اسماعیل میگه ته سادگی من یه دل شکسته است و صدتا سکه، ولی برای شما با اینهمه زرنگیت چند صدمیلیارد و شاید دل شکسته و البته به مراد نرسیدن.
اسماعیل با خودش خلوت کرده بود، ابراهیم میره پیشش، اسماعیل میگه یادته اونروز رو پشت بوم دفتر گفتی برو زن بگیر برام وارث بیار، اونموقع بیتا رو میگفتی، اونروزم که گفتم دلم یه جا گیر کرده یادته چقدر خوشحال شدی؟ البته مثل من نمیدونستی که دلم جایی گیر کرده که دل تو گیر کرده، ابراهیم میگه اینا از اولم میدونستن نقطه ضعف من تویی، خدا کنه دشمن شاد نشیم، اسماعیل میگه ما داریم به خودمون می بازیم، اگه برعکس بود چی، اگه یلدایی که منه احمق عاشق شده بودم زن بابام بود چی؟ اونموقع چی میگفتی؟ ابراهیم میگه داری مضخرف میگی، اسماعیل میگه چه اشکالی داره وقتی همه دارن مضخرف میگن بزار منم بگم، نگو بین من و اون من رو انتخاب می کردی که اصلا باورم نمیشه، ابراهیم میگه اگه بازی برعکس بود شک نکن سرش رو میذاشتم رو سینه اش، اگه تا الان اینکار رو نکردم به خاطر توئه، نمیخواستم دچار گرفتاری بشی، اسماعیل میگه اتفاقا همون شب بهش گفتم ابراهیم گرگه سرتو میبره، ابراهیم میگه آره میبرم به موقعش، اسماعیل میگه موقعش گذشته سرتو بریده، نکنه فکر می کنی من طلاقش بدم و دوباره بری سراغش، میدونی که یلدا تا ابد بهت حرومه، ابراهیم میگه من باباتم اینقدر منو تحقیر نکن، اسماعیل میگه من چی، من باید تحقیر بشم؟ من کجای این بازی بودم؟ یلدا راست میگفت من فقط یه خسارت جانبی بودم وسط بازی تو و عماد، اونا که تکلیفشون معلومه تکلیف بابای آدم چی؟ ابراهیم میگه اینقدر اسمشو جلوی من نیار تو که میدونی من ازش بدم میاد، اسماعیل میگه هنوز دلت گیره، ابراهیم میگه آخه بچه من مگه کف دستم رو بو کرده بودم که تو یراست میری تو دهن اون گرگ ماده، من دارم زندگیم رو از دست میدم، اسماعیل میگه زندگی منظورت زندگیمونه یا زندگی شخصی؟ ابراهیم میگه اگه با زخم زبون زدن و کنایه عقده هات خالی میشه باشه، من مقصر هر چی دلت میخواد بگو، اسماعیل میگه توروخدا عین یلدا ادای آدامی مظلوم رو در نیار. آخرش بفهمم همه بی تقصیرن من مقصرم چون عاشق دختری شدم که بابامم … ابراهیم دیگه نمی مونه حرفهای اسماعیل رو گوش بده و میره.
فردا میشه ابراهیم از دفتر سوار ماشین میشه به بیژن میگه بیرون شهره؟ بیژن میگه نه توی یه ساختمون بی صدا بردتش، ابراهیم میگه به اکبر گفتی جلوی اسماعیل دهنش رو باز نکنه، نمیخوام بو ببره، حرف هم زد؟ بیژن میگه خودش رو خیس کرد اکبر میگه اجیرش کردن حق با شما بود. ابراهیم میرسه میبینه که اون یارو که عماد اجیرش کرده بوده تا رو صورت اسماعیل رو خط بندازن دست بسته کتک زدنش، میگه بخدا رو حرفم هستم که آقا عماد به من گفت…



