دانلود سریال بامداد خمار قسمت ۳ فصل دوم/ خلاصه داستان قسمت سوم سریال بامداد خمار فصل دوم

فصل دوم سریال «بامداد خمار» به کارگردانی نرگس آبیار و تهیهکنندگی محمدحسین قاسمی دوشنبه ها ساعت ۲۰ به صورت اختصاصی از پلتفرم نمایش خانگی شیدا منتشر خواهد شد و پخش آن به صورت هفتگی در این پلتفرم ادامه مییابد.
درام عاشقانه بامداد خمار که اثر اقتباسی از مشهورترین و پرفروش ترین رمان عاشقانه بعد از انقلاب به قلم فتانه حاج سیدجوادی ساخته شده است، از بازیگران این سریال علی مصفا ، رضا کیانیان ، لاله اسکندری ، گلاره عباسی ، ترلان پروانه ، نوید پورفرج ، حمید صفت ، فرزانه فرنام ، دانیال پورصباح ، علی نفیسی ، مرجانه گلچین ، رزیتا غفاری ، پریوش نظریه ، کاظم هژیر آزاد ، داوود فتحعلی بیگی ، بهنوش بختیاری ، احترام برومند ، گلاب آدینه ، بهناز جعفری ، لیندا کیانی ، المیرا دهقانی ، حسین کیانی ، اردشیر رستمی ، سولماز غنی ، شیدا یوسفی و … می توان نام برد.
خلاصه داستان سریال بامداد خمار: این سریال روایت دختر یک خانواده اعیان طهران قدیم با نام «محبوبه» است که عاشق شاگرد نجاری محله شان می شود. او خواستگارهایش را رد می کند و در برابر خانواده اش می ایستد تا آنها این عشق را به رسمیت بشناسند و به ازدواج او با رحیم نجار رضایت دهند. غافل از اینکه چرخ گردون روزگار گاهی بر وفق مراد نمی چرخد…
خلاصه داستان سریال بامداد خمار۲ قسمت ۳
محبوبه خودشو به پنجره ای که به پشت خونه باز میشه میرسونه و رحیم رو صدا میکنه، ازش میپرسه این همه مدت کجا بودی، رحیم که دلش از محبوبه پر بود میگه مثل اینکه خیلی بهت بخاطر اتومبیل سواری خوش میگذره، محبوبه میگه که منصور خان عموزاده اش هست و هیچ حسی نسبت بهش نداره و غصه نخوره و زود قضاوت نکنه، اما رحیم میگه من از وقتی دیدمت دودل شدم که بیام سر قرار یا نه، بعد بهش میگه بابت کتک کاری با صاحبخونه بخاطر بی احترامی به مادرش تو حبس بوده، محبوبه با شنیدن این حرفها بیشتر از رحیم خوشش میاد و میگه من عاشق همین غیرتت شدم، چشمام جز تو هیچکس رو نمیبینه، رحیم با حسرت میگه یکی مثل پسرعموی تو از فرنگ برگشته یکی هم مثل من بختش برگشته، من اگه غیرت داشتم تو رو با پسرعموت دیدم میومدم جلو، نکنه خاطرخواهش شدی؟ محبوبه میگه هیچ وقت نبودم و نیستم، منتها بدبختیه من اینه اون خاطرخواه من بوده و هست، روز بروز هم بدتر میشه، رحیم میگه من چه بداقبالم که نیومده همچین رقیبی پیدا کردم، محبوبه میگه اتفاقا برعکس. رحیم میگه این حرفها رو واسه دلگرمی من میزنی، محبوبه عصبانی میشه میگه اگه ذره ای بهش محبت داشتم اونقدر شرافت داشتم و صداقت دارم که با تو پشت دیوار عمارت پدرم قرار نذارم، اینو با دل و جونم میگم، رحیم میگه حیف که نه می خوام و نه میتونم از این دیوار بالا بیام تا رنگ رخسارت رو ببینم و راستی حرفت برام مسجّل بشه، من به خودم شک دارم چون هیچی ندارم نه دک و پز دارم نه سواد دارم نه تو بازار حجره دارم و نه سفر فرنگ رفتم هیچی، من یه وصله ناجورم تو خانواده شما، محبوبه میگه اینقدر خودت رو خار نکن، واسه اینکه تو رو بدست بیارم میدونی چقدر مصیبت کشیدم؟ رحیم میگه بیخود منت نذار تو اگه منو میخواستی میرفتی به مادرت و خواهرت می گفتی، محبوبه میگه میترسم، بخاطر اینکه آقاجانم با گلوله داغت کنه، رحیم میگه من پات وایمیستم حتی اگه آقا جونت با گلوله منو داغ کنه، مرام من اینه اما تو بی مرامی، من ناامیدم چون نمیتونم اسباب زندگی رو همه جوره برات محیا کنم میرم پی زندگی خودم تا اسباب دردسر تو نشم تو هم باخیال راحت بری سراغ عموزاده ات، رحیم میره و هرچی محبوبه صداش میکنه که من بخاطر تو میخوام مهمونی امشب رو بهم بزنم اگه بری منم باید برم، اما رحیم اهمیت نمیده.
محبوبه اشکاشو پاک میکنه و میاد پایین اما اونقدر حالش بد بود که بیهوش میشه.
منصورخان میاد و حال محبوبه رو از خجسته میپرسه، خجسته میگه بهتره، منصور میگه شاید ترسیده، خجسته میگه محبوبه دختر نترسیه، از چیزی نمیترسه، منصور میگه ترس یه چیز عادیه اگه کسی نترسه باید به سلامتیش شک کرد، خجسته میگه دیگه بسلامتی چه کسی باید شک کرد، منصور میگه منکه دکتر نیستم اما بنظرم به سلامتی کسی که یه عمر زندگیش رو پای یه کار نامعقول میزاره و آخرش هم به نتیجه نمیرسه باید شک کرد. منصور میخواد انگشتر رو ببره داخل مجلس، اما خجسته میگه مجلس زنونست و بدید من ببرم. منصور انگشتر رو میبره داخل و منصور میره تو حیاط.
انگشتر رو به انگشت محبوبه میندازن و دایه میاد و کمی مجلس رو گرم میکنه، کشور میگه رقص رو بزارید برای باغ شمرون وقتی خطبه رو خوندیم، هیچ نشونی هم از خواستگار سابق و پیشکشی هاش نمیبریم، یوقت بدشگونیش (منظورش ماهک بود) دامنمون رو نگیره، نازنین میگه از بنده نوازی ماست که پیشکش رو نگه داشتیم.
محبوبه از فضای مجلس راضی نبود و میخواست بره هوایی بخوره، کشور منصور رو صدا میکنه تا بیاد عروسش رو ببره هواخوری.
منصور میاد و بدستور عمه کشور با محبوبه میرن روی بوم، منصور از آرزوهاش میگه که تو غربت منتظر برآورده شدنش بوده تا یه روزی با محبوبه باشه، اما محبوبه میگه زیاد حالش خوب نیست و نمیتونه چیزی بگه، منصور این حالش رو به خودش میگیره و میگه این یعنی شدت هیجان، زبون آدم از هیجان بند میاد، این یعنی پریشونتر از منی، محبوبه با صدای بلندی میخنده و میگه من پریشونم خیلی پریشونتر از توام عموزاده، بعد روی بوم میدوه و میگه ببینیم کی زودتر دستش رو میزنه ته بوم و برمی گرده، محبوبه که از عشق رحیم حالت جنون دست داده بود همینطور میدوید، منصور با خودش میگه از خدا میخوام این جنون بخاطر من باشه محبوبه.
وقتی مهمونها میرن محبوبه میاد اتاق خجسته و بهش میگه اشکاتو دیدم، رفتیم باغ شمرون کار رو یکسره میکنم و تمومش میکنم، خجسته میگه تو تازه شروع کردی، صدات کل عمارت رو برداشته بود، محبوبه میگه اشتباه نکن تو که اونجا نبودی، مطمئنم خود منصور هم فهمید این دیوونگی بخاطر اون نیست، آدم هر چقدر هم نفهم باشه میفهمه، خجسته میگه آدم عاشق هیچی نمیفهمه، منصور دلباخته توئه چطور توقع داری نگفته بفهمه، محبوبه میگه میدونم چی تو رو میترسونه، تو خاطر منصور رو میخوای اما اون نمیخواد، اگه با دور شدن من نمیتونی کاری کنی که منصور حواسش جمع تو بشه مشکل خودته، یا نمیخوای، یا بلد نیستی یا نمی تونی، خجسته بهش برمیخوره و میگه تو داری منو کوچیک میکنی، عاشق کردن یه آدمی مثل منصور که کم تو زندگیش دختر ندیده خیلی سختتر از آدمیه که ندید بدید و بی سرپاست اما اگه تو راست بگی و منصور رو از خودت ناامید کنی، من هم می خوام هم بلدم که چطور به منصور نزدیک بشم که چشماش منو ببینه.
(عمه به سودابه تعریف می کنه که وقتی دلگرمی رحیم رو دیدم بیشتر از قبل خواستم که حرفم رو بزنم.)
محبوبه سوار درشکه میشه و به دیدن خواهرش نزهت میره، بهش میگه قرار بریم باغ شمرون، اینبار قراره حرف من و منصور رو پیش بکشن و خلاص، نزهت میگه بایدم حرفتون رو پیش بکشن انگشتر نشون برات اوردن، شنیدم با آقا منصور میرید تفریح بیا برام تعریف کن چی شد ازت خواستگاری کرد تو زیرزمین؟ محبوبه که کلافه بود دوست نداشت چیزی بگه، میگه اونا خودشون میبرن و میدوزند من هیچ وقت چشمم دنبال منصور نبود، نزهت میگه پس چشمت دنبال کی بود؟ محبوبه تا میاد بگه، پیشخدمت قلیون رو میاره داخل.
حسام الملک با منصور به دعوت برادرش به حجره بصیرالملک میره، بصیرالملک از عطاالدوله میگه که بهش پیشنهاد داده حالا که محبوبه عصیان کرده و تن به وصلت اصلان نداده توقع دارن ما خجسته رو پیشکش کنیم، حسام الملک میگه بیخود کرده، بصیرالملک میگه چاره ای نداریم اگه اینکار رو نکنیم کینه این خاندان تا ابد دنبال ماست.
(عمه محبوبه از زندگی نزهت به سودابه میگه نزهت زندگی خوبی داشت و شوهرش نصیرخان همیشه هواشو داشت و هرچی میگفت گوش می کرد و البته نزهت هم زن عاقلی بود و میدونست چقدر ناز کنه، با خودم فکر میکردم یعنی عاشقی اونا هم مثل عاشقی منه اگه اینطوره که خوشا بحال نزهت که عاشق خوب کسی شده )
نزهت میگه چرا چیزی نخوردی؟ فکر نکنی حواسم بهت نیستا عجب عروس کم خرجی هستی، بیخود نبود پسر عطاالدوله رو پس زدی نگو دلت جای دیگه است، محبوبه با اصرار نزهت لیوان شربت رو برمیداره که بخوره اما لیوان از دستش میفته و همه جا خیس و نوچ میشه، نزهت میگه تو چرا اینطوری شدی حواست کجاست؟ انگار از چیزی واهمه داری، محبوبه میگه تو رو بسر آقاجون یه چیزی بگم داد و قال نمیندازی؟ نزهت میگه بگو نترس نکنه خاطرخواه شدی؟ عاشق منصور؟ محبوبه میگه نه، نزهت میزنه تو صورتش میگه خدامرگم بده، در و پنجره ها رو می بنده تا کسی صداشون رو نشنوه، بعد میگه محبوب بگو چه خاکی به سرمون شده. نکنه عاشق حمید خاله شدی حالا نمیتونی تو روی خجسته نگاه کنی، محبوبه میگه نه آباجایی، اینا نیستن، قوم و خویش نیست، نزهت میگه اونم تو رو میخواد؟ با هم قرار گذاشتید؟ محبوبه میگه با گریه میگه آره اونم منو می خواد، ناراحت نشی خیلی اصل و نسب دار نیست. نزهت اونقدر پریشون بود که نمیدونست چی بگه همش میگفت بگو کیه و چه کار کردی؟( دیگه حرفم رو زده بودم و نمیشد جمعش کرد)
منصور به بصیرالملک میگه بالاخره اون نه ای که محبوبه خانم بخاطر من گذاشت تو کاسه اشون به غیرتشون برخورده نمیخوان همینطوری انگشت نمای تجّار و مردم بشن، نصیرخان میگه همچین تقاضای نامعقولی ندادن، براشون سود کلانی داره، وقتی میبینند سودشون از زمین های بصیرالملک میگذره چرا خرابش کنن، حسام الملک با تاکید میگه زمین های موروثی خانواده، زمین های من و برادرم، به زودی سهم الارث شما تقدیم میشه، نصیرخان میگه حالا که لطف کردید فرمودید التفات کنید زمانش رو هم بگید، حسام الملک میگه پس بخاطر همین گفتید من بیام اینجا برای تسهیل امور سهم الارث، منِ ساده رو بگو که فکر کردم برادر پشت برادره، بعد حسام الملک به منصور میگه بریم، اما بصیرالملک میگه اجازه نمیدم با این حال اینجا رو ترک کنید، منصور میگه فکر نمیکنم عمو جان منظور ناجوری داشتن، حسام الملک میگه به هر حال با حال من جورش کردن، بصیرالملک خواهش میکنه که برادرش بمونه، اما حسام الملک میگه برادر عزیز من فکر نمی کنم در اطراف من دیّاری باشه که خیر منو بخاطر خودم بخواد شما که برادرم باشی خواهرم، زوجه ام و حتی پسرم.
عطاالدوله میبینه که حسام الملک و منصور از حجره بصیرالملک بیرون اومدن بخاطر همین حسام الملک از منصور می خواد که بی حرف از اونجا خارج بشن.
محبوبه با گریه به نزهت میگه نمیتونم اسمش رو بگم اما اونم منو میخواد، با اصرار نزهت میگه اون دکان نجاری سر میدون رو دیدی، شاگرد نجاریه که اونجا کار میکنه، اسمش رحیمه، نزهت میگه خدا مرگم بده تو پاک دیونه شدی، محبوبه میگه دیونه نشدم تو روخدا به آقاجان و خانم جان بگو، من کسی غیر از اون نمی خوام، نزهت میگه من مگه از جونم سیر شدم، اونا بفهمن دق می کنن، تو اصلا این مردک رو چجوری پیدا کردی، تو حتی روت نمیشه اسمش رو بزبان بیاری، محبوبه میگه خودمم نمیدونم چطور شد شاید قسمت من همین بوده، نزهت با عصبانیت میگه قسمت چیه بلند شو ببینم حیا کن، میخوای خودتو بدبخت کنی، آبروی آقاجان و قوم و خویشت رو ببری و اسمت رو بندازی سرزبونها.
(من آرامش نزهت رو بهم زدم، زود فهمیدم که نزهت از آبروی شوهرش و خانواده شوهرش بیشتر میترسید تا آبروی آقاجانم، البته حق داشت اما خشمی جلوی منو گرفت که فهمیدم دیگه از خواهری که دو، سه سال از من بزرگتره نمیترسم)
محبوبه میگه عاشقی که دست خود آدم نیست، بهم قول داده بره تو نظام درجه دار بشه، اگه آقاجان کمک کنه میتونه بره، اگه نگی تریاک میخورم خودمو می کشم، نزهت میگه آقاجان بفهمه خودش می کشتت، محبوبه میگه بکشه من منصور و هیچکس دیگه رو نمی خوام، بعد داد میزنه آی مردم من منصور رو نمی خوام، مگه خاطرخواهی گناه، مگه من چیکار کردم.
نصیرخان از بصیرالملک عذرخواهی میکنه و میگه فکر نمی کردم حسامالملک از حرف من ناراحت بشن، خیال کردم حرف، حرف شماست پیش کشیدم، برای جبران هرچه امر کنید، بصیرالملک میگه برو به اهل و عیالت برس، نصیرخان رو به منزل میرسونن، فیروزِ درشکه چی میگه میخواهید محبوب خانم رو صدا کنن ایشون رو هم ببریم، من صبح رسوندمشون اینجا، اما بصیرالملک میگه نه بزار نهار پیش خواهرش باشه. بعد که راه افتادن بصیرالملک میگه بعد از داماد نوبت درشکه چیه، این چه حرفی بود زدی؟ فیروز عذرخواهی میکنه، بصیرالملک میگه تو میدونی داماد من چقدر تیزه، منتظره یه چیزی ببینه برای خودشیرینی ببره بزاره دست زنش، اونم ببره بزاره کف دست زن من.
رحیم از نجاری میاد بیرون به کسی دست تکون میده اما وقتی متوجه عبور کردن درشکه بصیرالملک میشه فورا روشو برمی گردونه، بصیرالملک به فیروز میگه این جوون کی بود اما فیروز میگه من متوجه نشدم چه کسی رو می گید.
نزهت به محبوبه میگه بگیر بشین ببنیم چیکار باید بکنیم، تو الان آتیشت تنده یه وقت متوجه میشی میبینی این راه به جایی نمیرسه، از خر شیطون بیا پایین، محبوبه میگه خیر سرم گفتم تو پا درمیونی میکنی، نزهت میگه من بخاطر خودت میگم، محبوبه میگه من نیومدم نصیحتم کنی میرم خودم یه خاکی تو سرم بریزم، نزهت میگه آقاجان بفهمه سر به تنت نمیزاره، محبوبه جیغ و داد میزنه آی مردم بدادم برسید مگه من چیکار کردم، خدایا منو بکش، نزهت میگه محبوب این چه بلایی بود به سرت اومد، دوا خورت کردن …




با عرض سلام و خسته نباشید خدمت گردانندگان سایت به ویژه خانم سمندر خواهر گرامی مثل همیشه کارتون عالی بود و استفاده کردیم کاش میگفتید حداقل یه چیزی مثل انتهای پیام میگذاشتید حداقل متوجه بشم آیا تمام شده یا نه یا هنوز همچنان به روز رسانی ادامه داره در هر صورت کارتون عالی بود و دستتون درد نکنه و انشالله مرزی رضای حق قرار بگیره چرا که با این کار به نوعی دارید به اقشار نابینا هم خدمت ارزندهای انجام میدید.