راز جنایت در بوستان آبشار چه بود؟ | درگیری مرگبار دو سگ گردان در پارک

درگیری دو دوست در بوستان آبشارکه با جنایت پایان یافته بود به دستگیری قاتل منجر شد.
همشهری آنلاین – حوادث: عصر چهارشنبه ۱۴ مردادماه، درگیری خونین در بوستان آبشار سعادتآباد به قتل مردی ۳۵ ساله انجامید. مقتول که فعال حوزه تجهیزات پزشکی بود، پس از مشاجره لفظی با مردی میانسال، هدف ضربات چاقو قرار گرفت و با وجود انتقال به بیمارستان، ساعت ۲۲ همان شب جان باخت. تحقیقات اولیه نشان داد مقتول و قاتل از مدتی قبل در این پارک آشنا شده بودند، اما اخیرا بر سر مسائل کاری، دچار اختلاف شده بودند. عصر حادثه، قاتل پس از بالا گرفتن درگیری، به سراغ مقتول رفت و با وارد کردن ضربات به قفسه سینه او، از محل گریخت …
با گزارش این جنایت به قاضی رضا اعلایی بازپرس دادسرای جنایی تهران، تیمی از اداره دهم پلیس آگاهی تحقیقات را آغاز کردند و
در کمتر از ۲۴ ساعت موفق شدند متهم را در خانهاش بازداشت کنند. او در بازجویی ها به قتل اقرار کرد و برای انجام تحقیقات بیشتر در اختیار ماموران پلیس آگاهی تهران قرار گرفت.
پایان تلخ آشنایی در پارک
متهم ۴۲ ساله که شهرام نام دارد، در بازجوییها مدعی شد قصد قتل نداشته و ماجرا در یک لحظه عصبانیت رقم خورده است.
چطور با مقتول آشنا شدی؟
من هر روز بعد از کار، سگم را برای گردش به پارک میبردم. کوروش هم تقریباً همان ساعتها آنجا بود و سگش را میآورد. همین رفتوآمدها باعث شد کمکم با هم آشنا شویم.
رابطهتان از همان ابتدا پرتنش بود؟
نه، اولش عادی بود. اما به مرور اختلافها شروع شد. مشکل اصلی این بود که طرز فکر و باورهای ما با هم فرق داشت. من وقتی درباره عقایدم حرف میزدم، او و دوستانش من را مسخره میکردند. این موضوع برایم خیلی آزاردهنده بود.
یعنی فقط به خاطر تمسخرها کار به اینجا رسید؟
شاید برای بقیه ساده به نظر برسد، اما وقتی این رفتار مدام تکرار شود، آدم را از درون خسته میکند. حتی بعضی وقتها به لباس پوشیدنم هم گیر میداد. هر بار که میخواستم به پارک بروم، با خودم میگفتم امروز باز باید تحقیر شوم.
با خودش مستقیم صحبت نکردی؟
چند بار گفتم این رفتارها درست نیست، اما برایش مهم نبود. انگار اصلاً حرفهایم را جدی نمیگرفت.
برگردیم به شب حادثه، آن شب چه اتفاقی افتاد؟
آن شب هم مثل همیشه بحث شروع شد و باز مرا مسخره کرد. من از قبل عصبی بودم. واقعاً از این وضعیت خسته شده بودم. در یک لحظه کنترل خودم را از دست دادم و برای اینکه فقط بترسانمش، چاقویی را که همراهم بود به سمتش پرتاب کردم. اما ضربه به او خورد و ناگهان دیدم خون روی زمین ریخت.
ـبعد از آن فرار کردی؟
بله، از ترس فرار کردم. شوکه شده بودم و باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده. اما چند متر بیشتر نرفته بودم که عذاب وجدان به سراغم آمد. برگشتم تا کمکش کنم یا او را به دکتر برسانم، اما وقتی رسیدم، اورژانس آمده بود و داشتند او را به بیمارستان منتقل میکردند.
چه زمانی فهمیدی که فوت کرده است؟
بعدا به بیمارستان رفتم و آنجا بود که فهمیدم کوروش جانش را از دست داده. وقتی این خبر را شنیدم، واقعاً دنیا روی سرم خراب شد.
به فکر فرار از کشور یا مخفی شدن نیفتادی؟
نه. اصلاً در آن وضعیت به فرار فکر نمیکردم. صحنهای که اتفاق افتاد مدام جلوی چشمم تکرار میشد. اگر هم پلیس زودتر دستگیرم نمیکرد، خودم را معرفی میکردم. حتی از خانهام هم فرار نکردم. من آدم با آبرو و تحصیلکرده هستم.
شغلت چیست؟
مهندس پتروشیمی هستم. از نظر مالی هم مشکلی نداشتم. هیچوقت فکر نمیکردم زندگیام با یک لحظه خشم اینطور زیر و رو شود.
چرا چاقو همراهت بود؟
چاقو تزئینی بود. چند روز قبل خریده بودم چون از ظاهرش خوشم آمده بود. اصلا قصد استفاده از آن را نداشتم. فقط فرصت نکرده بودم در خانه بگذارمش و همانطور همراهم مانده بود. اصلا فکرش را نمی کردم با چاقوی تزئینی که خریده بودم مرتکب قتل شوم.



