دانلود قسمت ۹ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت نهم

پخش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت نهم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداختهاند میتوان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، نسرین بابایی، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.
خلاصه داستان سریال کلاغ
جلال مردی میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.
خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت نهم
زمان قبل
سایه به مرکز سونوگرافی میره و تا مطمئن بشه بارداره، وقتی برمیگرده خونه دوش می گیره میخواد که لباس هاشو بزاره تو چمدون و بره، که جلال از راه میرسه فورا چمدون رو داخل کمد میزاره و به جلال میگه غذایی که گرفته رو آماده کنه تا بیاد، جلال بهش میگه تو که غذا درست نمیکنی اما میشه لاغر نشی؟ سایه میگه من غذا درست نمیکنم چون نمیدونم تو کی میای در ضمن من تنها غذا بهم نمی چسبه، جلال میگه بی انصافی نکن، منکه همیشه اینجام و هر روز صبح خودم بیدارت میکنم، سایه میگه من سه ماهه اومدم تو این خونه تو دو شب پشت هم نموندی پیش من؟ بلاتکلیفی آدم رو داغون میکنه، شبهایی که میای دلم آروم میگیره اما شبایی که نیستی تا صبح خوابم نمیبره، وقتی هم میای میگی کار دارم، زن و بچه دارم، جلال میگه چه ربطی داره همه مردم کار دارن، من اگه زن و بچه نداشتم همش میموندم خونه؟ باشه از این به بعد هر چی تو بگی، بگو چیکار کنم؟ سایه میگه ما فقط حرف میزنیم، تو یه چیزی نمیگی دل آدم قرص بشه، امشب رو بمون جلال، جلال میگه چه دل پری داری دختر، وقتی اومدم فهمیدم گریه کردی چی شده؟ سایه میگه چیزی نشده و میره تو اتاق.
زمان حال
صبح میشه، بهار برای جلال یه فنجون از قهوه ای که سوغات آورده بود درست میکنه میاره، جلال که رو کاناپه خوابیده بود بدنش حسابی خشک شده بود، صدای زنگ خونه میاد، در رو باز میکنه مادر سایه رضا بودن، جلال میگه انتظار داشتم شما هم با چوب و چماق میومدید سراغم البته بهش حق میدم، مادر میگه من کاری به حرف مردم ندارم، یه نگاه به اختلاف سنی ما بندازید، تازه شما مرد هستید و من زن، پس برای دعوا نیومدم، سایه بهم گفته بود حامله است من بهش گفته بودم بچه اش رو نندازه حتی اگه پدر بچه نخوادتش، پس لطفا پیداش کن. کتابی که به سایه امانت داده بود رو برمیداره و میگه بهش داده بودم اما تمومش نکرده میبرم بگو اومد بیاد خودش ازم بگیره.
جلال با بهار میرن پیش دکتری که سایه میرفته، دنبال پرستاری که سایه باهاش دوست بوده میگرده، دکتر راهنماییشون میکنه و میگه اون پرستار از شاگردای خوبش تو دانشگاه بوده چند وقت پیش اومد مقداری ازم پول گرفت تا بخاطر حضور تو صحنه درگیری ترور خودش رو گم و گور کنه، اون دختر چوب رفاقتش رو خورده، دکتر محلور میشه پرونده پرسنلی پرستار رو برای جلال بیاره.
بهروزی میره خونه شهناز و با بچه هاش سرگرم پختن نیمرو میشه اما هما و شهناز نمیان بخورن و پکر بودن.
بهار به جلال میگه دلم برای سایه تنگ شده، به این فکر میکنم اگه من بجای سایه گم شده بودم کسی رو داشتم که دنبالم بگرده. جلال، بهار رو به خونه سایه میرسونه تا در نبودش اگه سایه برگشت کسی خونه باشه.
پرونده پرستار رو به شاهرخ میده و میگه برام پیداش کن، این آخرین کسی بود که با سایه بوده. شاهرخ میگه من نمیدونم چرا حالم با این پرونده خوب نیست، نگرانم. جلال میگه میگی چیکار کنم، پرونده رو ببندم؟ نکنه بهروزی چیزی گفته؟ برات مهم نیست چه بلایی سر یه دختر بیگناه اومده؟ شاهرخ میگه چرا، اتفاقا برام مهمه اما برای من یه دختر بیگناهه، اما برای تو سایه است اینو همه فهمیدن، جلال میگه تو نگران منی یا؟ شاهرخ میگه یا نداره من نگران جونتم، من ۲۵ ساله شهربانی چی ام پرونده ها بو دارن بوی این یکی تنده، تو مسئله ات سایه است، بخاطر همین تو درست نمی بینی و تحلیل نمی کنی، من فقط میگم یکم آرومتر، تو یجوری رفتار میکنی که من حتی نمیتونم درباره کشته شدن سوژه باهات حرف بزنم، جلال میگه اگه کشته شده جسدش کجاست؟ شاهرخ میگه دیدی تحمل نداری چون برات سایه است، جلال پالتوش رو می پوشه و یونیفرم ابراهیم رو برمیداره و قبل از بیرون رفتن از اتاق به شاهرخ میگه برام پیداش کن.
شاهرخ پرونده پرستار رو باز میکنه و اسمش که ناهید صادقی بود رو میخونه.
جلال یونیفرم ابراهیم رو با چند بسته پاکت خوراکی میبره خونه ابراهیم، به ملیحه میگه هرچی پشت سر ابراهیم میگن پرونده سازیه و دروغه، من نمیزارم همه چیز سر ابراهیم خراب بشه، ملیحه میگه از وقتی اومدی داری دروغ میگی، امیدوار بودم خودت راستش رو بگی تا ببخشمت، شهناز بهم همه چیز رو گفته، گفته که اگه بیوه شدم و بچه هام یتیم شدن داریم تاوان هوس بازی های تو رو پس میدیم، کسی که به زن و بچه خودش رحم نمیکنه، اگه پرتت نکردم به حرمت نون و نمکی که خوردیمه، برو بیرون تو ابراهیم رو بخاطر یه دختر خراب به کشتن دادی، تا عمر داری نفرین خونواده ابراهیم پشت سرته. جلال مجبور میشه از خونه ابراهیم بیاد بیرون و عصبانیت به خونه شهناز میره و صداش میزنه که رفتی به ملیحه چی گفتی؟ شهناز میگه واقعیت رو گفتم، گفتم که تو باعث مرگ ابراهیم شدی، رفیقت رو داخل جریانی کردی که بهش ربط نداشت، جلال میگه من اینکار رو نکردم، بابات اصرار کرد بهش التماس کردم نکنه، الان میفهمم که ابراهیم رو آورد منو گرفتار کنه، شهناز میگه که چی، این چیزی رو عوض نمیکنه، تو بخاطر یه دختر خراب زندگی دو تا خونواده رو بهم ریختی، چیه اذیت میشی اینطوری صحبت میکنم؟ جلال میگه من نیومدم خودمو توجیح کنم اومدم بگم مرگ ابراهیم تقصیر من نبود و تقصیر بابات بود، اینو تو کله خودتو ملیحه نکن، شهناز میگه اتفاقا تو به خودت فقط فکر میکنی چون خودخواهی، جلال میگه سایه رو که پیدا کردم میام راجع به خودم و خودت صحبت می کنیم، الان فقط بخاطر بچه های ابراهیم اومدم. شهناز میگه اون دختر چه پیدا بشه چه نشه حکمش اعدامه بهت پیشنهاد می کنم پاتو از این پرونده بکشی بیرون تا بچه هاتو از پشت میله های زندان نبینی، جلال میگه شهناز چرا نمیفهمی من عاشق شدم دست خودم نیست، اینقدر دست و پا نزن، شهناز کاش لااقل بهم دروغ میگفتی که اگه یه روزی پشیمون شدی و خواستی برگردی بتونم ببخشمت، جلال میگه چه سایه پیدا بشه چه نشه چه اعدام بشه چه نه من دیگه پیش تو برنمی گردم، شهناز میگه گمشو به درک که برنمی گردی، برگردی هم من راهت نمیدم تو هیچی نبودی بابام تو رو به اینجا رسوند، دیگه حتی نمیزارم بچه هام رو ببینی.
جلال برمی گرده اداره، میره اتاق قربانی ازش میپرسه گزارش ابراهیم رو تو نوشتی؟ قربانی میگه چیه طلبکاری گَندت رو جمع کردیم؟ جلال میگه فکر کردید چون ابراهیم دستش از دنیا کوتاهه هر انگی بخواهید می تونید بهش بزنید؟ قربانی میگه دستور بهروزی بود و حسام بهم گفت بنویسم. جلال میگه حساب اونم میرسم، قربانی میگه نهایتش زورت به من و حسام برسه اما جلوی بهروزی موش میشی، جلال با عصبانیت میره سراغ حسام، اما شاهرخ میگه پیش پات رفت، فورا میره پیداش میکنه و میگه نقشه فروختن ابراهیم زیر سر تو بود، تو میدونستی داریوش اسم مستعار منه، حسام میگه دیوونه شدی، برو بابا، برو با بهروزی طرف شو، اگه بهروزی نبود کسی تو رو آدم حساب نمی کرد.
هما سراسیمه بهروزی رو صدا میکنه میگه رفتم اتاق مامان دیدم کلی قرص رو میزشه، اگه بیدار نشه چی؟ بهروزی میره شهناز رو صدا میکنه، اما شهناز که از خوردن قرص های زیاد حالش بد بود چشماشو باز نمیکنه، بهروزی مجبور میشه شهناز رو به بیمارستان ببره و به هما میگه پیش بچه ها بمونه.
جلال میرسه خونه میبینه بهار میز چیده و آهنگ گذاشته، تعجب میکنه از کار بهار، بهار میگه چه بموقع رسیدی، سایه میگفت آدم قابل پیشبینی نیستی اما فکر کنم سخت می گرفت، من سایه رو کمتر از تو که دوست ندارم اما چه میدونی شاید اصلا سایه خودش تصمیم گرفته بوده بره، حالا اگه سایه بخواد تا ابد برنگرده تو میخوای زندگیت رو نابود کنی؟ نمیشه که. جلال میگه تو از چیزی خبر داری که من ندونم؟ بهار میگه نه، دارم میگم شاید، تو باید بیشتر مراقب خودت باشی. جلال میگه تو دختر خوبی هستی ولی به نظرم وقتشه که بری، وسایلتو جمع کن فردا صبح خودم میبرمت هتل، بهار میگه باشه حالا، بیا شامتو بخور. جلال مجبور میشه الکی بگه غذا خوردم.
دکتر از وضعیت شهناز به بهروزی میگه که هنوز ثابت نشده و باید تا صبح منتظر بمونیم.
بهروزی به قربانی و همکاراش زنگ میزنه تا برن خونه سایه دنبال جلال، مادام تو خونه خودش بود صدای مامورها رو میشنوه که وارد خونه سایه شدن، قربانی جلال و بهار رو تهدید میکنن رو میبرن. مادام از پنجره میبینه.
بهروزی و حسام تو قبرستون بودن، جلال رو میارن تحویل بهروزی میدن، بهروزی میگه دختره رو چرا اوردید؟ حسام میگه با هم بودن. بهروزی میگه خیلی وقته به قبر بابات سر نزدی، اینجا خیلی قدیمی و با اصالته، براحتی قبر توش پیدا نمیشه، اما من برات پیدا کردم یه قبر کنار قبر بابات، به شهناز چی گفتی که این بلا رو سر خودش اورد؟ جلال میگه شهناز چی شده؟ بهروزی میگه با دردانه بهروزی چیکار کردی که خودکشی کرده الان گوشه بیمارستانه، خیلی چیزها رو یادت رفته، من آدمت کردم، جلال میگه من تو عصبانیت یه چیزی گفتم اجازه بدید من سایه رو سالم پیدا کنم بخدا برمی گردم میشم اون آدمی که شما می خواهید، بهروزی میگه دهنت رو ببند چجوری تو این وضعیت میتونی اسم اون دختر رو بیاری، این قبر مال توست فقط شانس بیاری شهناز آفتاب فردا رو ببینه وگرنه همینجا چالت می کنم.
بهروزی و آدمهاش سوار ماشین میشن و میرن ، جلال و بهار اونجا توقبرستون تنها میمونن…



