دانلود قسمت ۵ سریال کوری + خلاصه داستان سریال کوری قسمت پنجم

سریال کوری سریالی جنایی روزهای جمعه منتشر می شود، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت پنجم سریال کوری به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
قسمت پنجم سریال «کوری» روز جمعه بهصورت اختصاصی در پلتفرم فیلم نت پخش خواهد شد. سریال کوری به کارگردانی سجاد پهلوانزاده و تهیهکنندگی کاظم دانشی اثر جدیدی از فیلمنت می باشد.
مریلا زارعی، امیر جعفری، سارا بهرامی، محسن قصابیان و امیر نوروزی، عباس جمشیدی، شهرام قائدی، سید علی صالحی، عرفان ناصری، یسنا میرطهماسب، مریم کاویانی و پرویز فلاحی پور ، سحر لطفی، وحید منتظری، حدیث میرامینی، مجید نوروزی، ستایش دهقان، پویا نوروزی، غزاله اکرمی، جلال محبی و محمد اشکانفر و … بازیگران این اثر هستند.
خلاصه داستان سریال کوری
در خلاصه داستان این سریال آمده است: «و عدالت برای همه…!»
خلاصه داستان سریال کوری قسمت ۵
صبح میثم تو آشپزخونه بود، شمیم از خواب بیدار میشه میاد به میثم میگه بچه من کجاست میثم؟ میثم میگه مگه تو میدونی که من بدونم؟ شمیم میگه تو بخاطر اینکه بخوای منو اذیت کنی پارسا رو بردی، میثم میگه بابا منم آدمم، منم باباشم، شمیم که حالش خوب نبود میگه بخدا دیگه بهت گیر نمیدم. میثم میگه من پیداش میکنم، صبر کن.
شیدا با صدای محسن به شمس زنگ میزنه میگه پارسا پیش منه، اینکه اتفاقی براش بیفته یا نه دست خودته، یوقت کاری نکنی که نوه ات هم بره پیش پسرت، آدرس خونواده های اون ۵ تا دانشجو رو پیدا کن، بهت میگم باید چیکار کنی، دست خودته که این بازی تموم بشه یا ادامه پیدا کنه.
یونس تو اداره پرونده قدیمی شمس و ۵ دانشجویی که فوت کرده بودن رو دوباره مرور میکنه. مربی های مهد رو هم احضار می کنه و از همشون بازجویی می کنه، عکس محسن رو به مربی ها نشون میده اما هیچ کدومشون نمی شناختنش و به التماس میفتن که کار اونا نیست. اما یونس وانمود میکنه باور نکرده و میخواد تا پیدا شدن بچه تو بازداشتگاه نگه دارتشون یا با وثیقه آزاد باشن.
شمس صدای ضبط شده رو برای مارال میذاره، مارال میگه هنوز نمی خوای درباره این ماجرا به کسی چیزی بگی؟ شمس میگه نمی خوام بعد از این همه سال خودم موضوع رو بهم بزنم، مارال میگه تو که تو اون جریان کاره ای نبودی؟ شمس میگه واقعیت مهم نیست، مهم چیزیه که مردم باور می کنن، مردم داستانی رو باور می کنن که توش من مقصر باشم، اگه میشه بگرد ببین تو کارمندای شرکت کی با محسن دشتی ارتباط داشته، فقط اون از ماجرای مرگ دانشجوها خبر داشت، مارال میگه شاید به خانواده هاشون گفته باشه، شمس میگه کی انگیزه اینکار رو داره آخه، مارال میگه خود خانواده ها، شمس میگه خانواده ها که منو نمی شناسن، به فرض که بشناسن چرا اینهمه سال صبر کردن، مارال میگه محسن برای چی بابد اینهمه سال صبر کنه، شمس میگه یه موضوع دیگه هم هست که بازپرس همون پرونده دوباره شده بازپرس این پرونده، اینم انفاقیه؟ مارال میگه میتونه باشه، چرا ما باید یکاری کنیم که پخش بشه بین همه کارمندها، شمس میگه تو که از محسن خبری نداری، مارال ناراحت میشه که بره، شمس عذرخواهی میکنه و میگه من حالم بده تو خودت میدونیکه من تو این شرکت به تو بیشتر از همه اعتماد دارم.
بهزاد میره دنبال فروشنده های خاک سنگ، فروشنده اول شک میکنه اما بعد با دیدن موجودی حساب بهزاد وسوسه میشه که بهش جنس بده اما بهش میگه اگه شر بشه من تو رو نه دیدم نه میشناسم، بهزاد میگه مگه من تو رو دیدم مگه میشناسمت، فروشنده زنگ میزنه به یه نفر به اسم سهیل و برای بهزاد سفارش می گیره.
شمس میره خونه حالش بد بود دکتر میاد و سفارش میکنه که نباید عصبی بشه. شهاب میاد پیش شمس و حالش رو می پرسه، بعد میگه نمی خوای هیچ کاری کنی؟ بگرد ببین کی باهات اینقدر دشمنی داره که حاضره بچه ات رو بکشه، نوه ات رو بدزده، حاجی من از بعدش میترسم اگه جنازه پارسا هم مثل نوید افتاد رو دستمون می خوای چیکار کنی؟ شمس میگه الان باید به تو هم جواب پس بدم، خاک تو سر من که همیشه بدهکار شمام، شهاب میگه آره بدهکار مایید، چون هممون میدونیم هر بلایی سرمون بیاد بخاطر شماست، شمس میگه آره پارسا هم عرق خورده بود؟ تو الان نگران پارسایی یا نگران زنتی، شهاب میگه مگه نگفتی هواشو داشته باشم پاش وایستا چی شد پس؟ شمس بیشتر عصبانی میشه داد میزنه میگه شهاب برو نبینمت.
با رفتن شهاب تلفن شمس زنگ میخوره، شمس میگه محسن این راهی که تو داری میری تهش بن بسته، شیدا با صدای محسن میگه بن بست ته اون کوچه ایه که تو وایستادی و داری دورش می چرخی، شمس عصبانی میگه چقدر بدم تا این بازی کثیف رو تمومش کنی، شیدا میگه آبروت که رفت این بازی تموم میشه، شمس میگه بازی رو تموم کن پارسا رو برگردون، کاریت ندارم، میشینیم حرف میزنیم، شیدا میگه مشکل من اینه که تو داری راست راست راه میری بدون اینکه تقاص کارهات رو پس بدی، ۴۸ ساعت وقت داری خونواده اون ۵ تا دانشجو پیدا کنی بگی قاتل بچه هاشون تویی، دیگه اونا خودشون میدونن با تو چیکار کنن، من جای تو بودم ازشون رضایت می گرفتم، شمس میگه تو آخه مدرک داری که قضیه کار من بوده؟ اصلا این اعتراف بعد از ۱۵ سال به چه دردت میخوره، شیدا میگه خون آدمها قانون بردار نیست یه روزی آدمو گیر میندازه، شمس میگه خون پسر من، آه این عروسی که کورش کردی، اصلا میذاره شبها بخوابی؟ یه بچه ۵ ساله رو گروگان گرفتی بعد از خون مردم حرف میزنی؟ شیدا میگه حالا میفهمی اون پدر و مادری که بچههاشونو کشتی چی می کشن.
بهزاد به یونس گزارش کار میده و میگه رد انبار رو زدیم فقط حکم ورود می خوام، چند نفر رو هم فرستادم بیمارستان اما بعید میدونم دختره چیزی بگه حالش اصلا خوب نیست، الان مربیهای مهد چیزی گفتن؟ یونس میگه چند روز که بمونن حرف میزنن، بالاخره هارد رو یکی از اینها برداشته، بهزاد میگه خط شمس هم کنترله کسی بهش زنگ نزده مگه اینکه به تلگرام یا واتساپی چیزی زده که نشه شنود کرد.
مامور پلیس به پرستار میگه میخوام با ریحانه حرف بزنم اما پرستار بهش میگه که حال ریحانه خوب نیست و بیقراره، داروهای بهش حالت گیجی میده که اونوقت چیزی هم بگه بدرد شما نمی خوره، یادآوری براش سمه، شهاب که اونجا بود میاد جلو و میگه منکه نمیخوام ازش بازجویی کنم؟ من شوهرشم منو ببینه حالش بهتر میشه، پرستار میگه شما بهتره مراقب حال خودت باشی، بیمارستان رو بهم ریختی، شهاب میگه من اصلا کاری به خونواده اش ندارم، پرستار میگه بفرمایید برید برای من دردسر درست نکنید، پلیس میگه اگه نمیشه براش کاری کنید چرا نگهش داشتید؟ پرستار میگه یه چند تا آزمایش باید انجام بدیم و عمل باید بکنیم شاید یه درصدی از بیناییش برگرده.
یونس، شیدا رو احضار میکنه و میگه فکر نمی کردم به این زودی ها بازداشتم کنید؟ یونس میگه بازداشتت نکردم خانم اگه می خواستم بازداشتت کنم یه جور دیگه میوردمت، بگو محسن کجاست، شیدا میگه چه جالب، بخاطر این آدم زدی زیر زندگیت بعد میگی ازش خبر نداری؟ شیدا میگه اشتباه کردم اگه دوست داری اینو بشنوی، یونس میگه اصلا برام مهم نیست، الان فقط یه چیز مهمه برام، محسن کجاست؟ شیدا میگه نکنه تو هنوز دنبال بستن اون پرونده ای؟ یونس میگه خودت هم خوب میدونی از وقتی پاتوگذاشتی ایران زندگی شمس بهم ریخته، شیدا اظهار بی اطلاعی میکنه میگه شمس؟ یونس میگه حتما می خوای بگی نمیشناسیش؟ شیدا میگه اتفاقا چرا، الان ۱۵ ساله تو فکرشم که اگه این آدم عوضی نبود زندگی من چه شکلی بود. یونس میگه اصلا برام مهم نیست که به چی فکر می کردی؟ آخه نوه اش رو دزدیدن، شیدا میگه برای منم مهم نیست که نوه اش رو دزدیدن، یونس میگه آخه پسرش رو هم کشتن، جز محسن کی میتونه کینه داشته باشه و برگرده اینکارها رو بکنه، شیدا میگه خیلی ها، مگه اون یارو فقط زندگی محسن رو نابود کرده، شیدا میگه تو هم برگشتی، نه؟ خبر داری نوه شمس کجاست؟ شیدا میگه چرا همیشه به چشم یه متهم بهم نگاه می کنی؟ یونس میگه من فقط یه چیز میخوام، محسن دشتی کجاست؟ شیدا میگه گفتم که نمیدونم، یونس میگه والله که دروغ میگی، میخوای بفرستمت بازداشت، شیدا میگه آوا میدونه من اینجام می خوای مادرش رو بفرستی زندان؟ آوا یه سر موضوعه، شمس و پسرش و نوه اش بهونه است، یونس میگه داری آوا رو سپر می کنی، آوا تا دیروز نمیدونست مادری به اسم شیدا داره، شیدا میگه چون از تو میترسید، چون تو میخواستی منو از زندگیش حذف کنی. یونس عصبانی میشه میگه ۴ روز که تو بازداشتگاه بمونی میگی محسن کجاست. بعد محبی رو صدا میکنه، اما دوباره پشیمون میشه، میاد به شیدا میگه وقتی محسن مضنونه ما باید به شما شک کنیم، شما تو این سالها باهاش بودی و در رفتی خارج، این راهی که داری میری ته نداره، یه جوون مرده یه بچهدرو دزدیدن، تو رو جون آوا بگو محسن کجاست، شیدا میگه بخدا یه ساله ندیدمش، محسن سال پیش رفت یونان تا از اونجا بره اروپا نمیدونم رفته یا نه، من خودم شاکی ام ۵۰ هزار دلار منو برده، چجوری میومدم مردم میگفتن داداشش دورش زد رفت، محسن هرکاره ای باشه قاتل نیست، اگه فکر میکنی با موندن من این پرونده سامون می گیره من اینجا میمونم، منکه کسی اون بیرون منتظرم نیست.
مارال از اتاق شمس میاد بیرون، میثم میاد پیشش میگه جریان چیه؟ چیو دارید از من پنهون می کنید؟ از پارسا خبری شده؟ این محسن دشتی کیه گفته برم ردش رو بزنم؟ مارال میگه از پارسا خبری بشه تو زودتر میفهمی، کاری که بهت گفته رو بکن، میثم میگه من سه روزه بچه ام رو ندیدم مطمئنم شمس یه چیزی میدونه بهم نمیگه ولی تو اگه بدونی به من نگی برات بد میشه، شمس میاد جلو و میگه مثلا چیکار می خوای بکنی؟ میثم به شمس میگه من سه روزه بچه ام رو ندیدم، زنم فکر میکنه من دزدیدمش، دلم براش تنگ شده کی منو میفهمه، شمس میگه تو چرا فکر میکنی بیشتر از من نگران پارسایی؟ تو اصلا مگه قرار نبود ناصرخسرو باشی؟ کاری رو که بهت سپردم رو انجام بده.
با رفتن میثم، شمس به مارال میگه که دوباره بهش زنگ زدن و ازم میخواد که برم سراغ خونواده دانشجوها بگم من بچه هاشون رو کشتم، سپردم میثم و موسی بیفتن دنبالش. تو هم نشونی این خونواده ها رو پیدا کن.
شعبانی به یونس میگه هر کسی دیگه جای تو بود الان حکم تعلیقش اومده بود، یونس میگه من تخلفی نکردم، شعبانی میگه زن سابقت رو آوردی بازجویی کردی، یونس میگه داری میگی زن سابق، بعدش هم پشت این قضایا محسن باشه هنوز قطعی نشده، پیدا شدن ریتالین ها تو مشروب خودش یه نشونه است، اصلا چرا از وقتی شیدا اومده این اتفاق ها افتاده، شعبانی میگه تو یبار تو این پرونده قمار کردی زندگیت رو دادی رفت، چرا داری دوباره بدون اطمینان اینکار رو می کنی. یونس میگه بزار کارم رو بکنم مگه خودت نگفتی پرونده عروسی رو زودتر جمع کن، شعبانی اگه دخترت بفهمه مادرش رو بازداشت کردی چی، نکنه تمام اینکارها رو داری انجام میدی تا شیدا رو از آوا دور کنی، یونس میگه یعنی منو اینطوری شناختی. شعبانی میگه شمس کم دشمن نداره، یونس میگه تو فقط رد محسن رو بزن ببین ترکیه هست یانه، شعبانی میگه باشه اما تو خودت بهتر میدونی که محسن غیرقانونی از کشور خارج شده،وقتی هم رفت دود شد، این زن رو هم بفرست بره شاید بیرون باشه راحتتر بتونیم محسن رو پیدا کنیم.
پارسا تموم خوراکی هایی که براش گذاشته بودن رو با پاهاش له می کرد، مارال میاد میگه کی بیدار شدی؟ شیدا به مارال زنگ میزنه میگه یه چند وقت نه بهم زنگ بزن نه بیا سمتم، احتمالا تحت نظرم، اونا افتادن دنبال محسن تو هم فقط منتظر بچه باش.
حنا به یونس پیشنهاد میده که برن طبقه پایین رو اجاره کنن تا آوا هم راحتتر باشه، اما یونس میگه همینطوریش آوا با من حرف نمیزنه، نمیدونم کجا میره میاد، وای به حالیکه از ما دور هم بشه، اینکار شدنی نیست، حنا میگه بزار یکم مستقل بشه اینطوری رابطه اتون بهتر میشه، یونس میگه تا زمانیکه مادرش هست نمیشه، من خودم میفهمم اذیتت کردم، یه خورده دیگه صبر کن بزار مامانش بره، حنا میگه کی میره، من همش فکر می کنم تو دنبال بهونه می گردی نمی خوای با هم زندگی کنیم، البته درکت می کنم با این همه ماجرا، یونس میگه باور کن اگه تو نبودی من این شرایط رو یه روز هم نمیتونستم تحمل کنم، بعد پلاک و زنجیری رو از تو جعبه در میاره میگه یادگار مادربزرگمه، آقاجون داد به مادرم، منم میخوام بدمش به تو، حنا میگه چه قشنگه و میندازه گردنش.
آوا با فربد تو کافه قرار میذاره براش از مامانش میگه و اینکه گفتم با توام و الانم داره میاد دنبالم، فربد میگه چرا بهش گفتی، شیدا میرسه اونور خیابون بوق میزنه، آوا میگه اون مامانمه اون ماشین رو هم می خواد بده به من، بعد هم سریع میره پیش شیدا. آوا به مامانش میگه که فربد دوست داره ببینتت.
میثم به موسی میگه که شمس دنبال محسن دشتی هست، موسی میگه ۱۰، ۱۵ ساله ازش خبر ندارم، بخوای آمارش رو می گیرم، اما چی شده دنبالشه، میثم میگه منکه نمی شناسمش اما حاجی بدجور دنبالشه، موسی میگه بعید میدونم برگرده، اون باباش مرد نیومد، تهران کسی رو نداره. میثم میگه کسی نفهمه دنبالشی، اگه ایران باشه باید بگیریمش. یه پولی به موسی میده و میگه پیداش کن بیشتر از اینا بهت میرسه.
شیدا آوا رو میرسونه خونه، می خواد بره هتل اما آوا اصرار میکنه که بیاد خونه پیشش، برق ها رفته بود و یونس و حنا و هامون سر میز شام بودن که آوا میاد و مادرش رو صدا میکنه بیاد داخل، شیدا میگه ببخشید مزاحمتون شدم موقع غذا، آوا اصرار کرد نخواستم دلش رو بشکنم، حنا برای شیدا بشقاب میاره و هامون رو میبره تو اتاق، یونس به شیدا میگه تو اینجا چه غلطی می کنی؟ شیدا میگه درست صحبت کن، آوا اصرار کرد گفتم دلش نشکنه، بیا دستگیرم کن.
برق میاد و یونس میگه چاییتونو بخورید سریع برید، شیدا میگه خب الان میرم، آوا میگه کجا بره بابا؟ بسه دیگه چرا فکر میکنی من حقی تو این خونه ندارم، یه درصد فکر کن چی میگی و کیو تحقیر می کنی، چطور تو زنت و بچه اش رو میاری خونه من حق ندارم مامانم رو بیارم؟ حنا از اتاق میاد بیرون، یونس میگه خیلی خب بشین، آوا میگه بشینم چون حنا نشنوه می خواد بره، حنا خداحافظی می کنه و میگه بعدا حرف میزنیم، هر چی یونس میگه بیا تو من درستش می کنم حنا قبول نمیکنه و میره، یونس عصبانی میشه میاد داخل اما چیزی نمیگه و میره تو اتاق در رو محکم می کوبونه. شیدا به آوا میگه گفتم اینجا کسی منتظر من نیست، آوا رو بغل میکنه و میگه گریه نکن درست میشه دخترم.
مارال برای پارسا موزیک میداره تا برقص، پارسا اولش خوشحال بود و میرقصید اما یهو وایمیسته میگه دلم برای مامانم تنگ شد، مارال میگه من میبرمت پیش مامانت خیلی زود پارسا رو بغل میکنه و اشک میریزه …



