دانلود سریال بامداد خمار قسمت ۷ فصل دوم/ خلاصه داستان قسمت هفتم سریال بامداد خمار فصل دوم

فصل دوم سریال «بامداد خمار» به کارگردانی نرگس آبیار و تهیهکنندگی محمدحسین قاسمی دوشنبه ها ساعت ۲۰ به صورت اختصاصی از پلتفرم نمایش خانگی شیدا منتشر می شود.
درام عاشقانه بامداد خمار که اثر اقتباسی از مشهورترین و پرفروش ترین رمان عاشقانه بعد از انقلاب به قلم فتانه حاج سیدجوادی ساخته شده است، از بازیگران این سریال علی مصفا ، رضا کیانیان ، لاله اسکندری ، گلاره عباسی ، ترلان پروانه ، نوید پورفرج ، حمید صفت ، فرزانه فرنام ، دانیال پورصباح ، علی نفیسی ، مرجانه گلچین ، رزیتا غفاری ، پریوش نظریه ، کاظم هژیر آزاد ، داوود فتحعلی بیگی ، بهنوش بختیاری ، احترام برومند ، گلاب آدینه ، بهناز جعفری ، لیندا کیانی ، المیرا دهقانی ، حسین کیانی ، اردشیر رستمی ، سولماز غنی ، شیدا یوسفی و … می توان نام برد.
خلاصه داستان سریال بامداد خمار: این سریال روایت دختر یک خانواده اعیان طهران قدیم با نام «محبوبه» است که عاشق شاگرد نجاری محله شان می شود. او خواستگارهایش را رد می کند و در برابر خانواده اش می ایستد تا آنها این عشق را به رسمیت بشناسند و به ازدواج او با رحیم نجار رضایت دهند. غافل از اینکه چرخ گردون روزگار گاهی بر وفق مراد نمی چرخد…
خلاصه داستان سریال بامداد خمار۲ قسمت ۷
رحیم توی یه باغ بزرگ چشم میزاره تا محبوبه قایم بشه، بعد چشم باز میکنه و دنبال محبوبه می گرده پیداش که میکنه نوبت محبوبه میشه تا رحیم رو پیدا کنه، وقتی فکر میکنه رحیم رو پیدا کرده میره سراغش اما با اصلان روبرو میشه!
طاووس به ماهک میگه میری بازار و چیزی که میخوام رو میخری. ماهک میره عطاری و سفارش طاووس رو تهیه میکنه، یه پسر بچه میاد و میگه ازم شمع بگیر اما وقتی متوجه میشه ماهک تو عمارت بصیرالملک کار میکنه بهش میگه یه خانمی بود چادر حاشیه صورتی داشت اون مدام از من شمع می خرید از وقتی که نمیاد کاسبی من خوابیده، ماهک میگه اون خانم منه، اربابم اجازه نمیده بیاد. بعدها محبوبه متوجه میشه که رحیم به پسر بچه گفته تا آمار محبوبه رو بگیره و ازش خبردار بشه.
محبوبه تو این بیست روزی که تو سرداب بود نگران این بود که نکنه رحیم ازش ناامید بشه و فکر کرده که محبوبه زن پسر عموش شده، غافل از اینکه پدرش نجاری رو خریده بود و درش تخته شده بود و رحیم آواره شده بود.
رحیم بارها و بارها میره پشت عمارت اما موفق نمیشه محبوبه رو ببینه، تصمیم میگیره بره پیش بصیرالملک اما باز هم پشیمون میشه.
محبوبه متوجه میشه مادرش بخاطر اینکه پدرش نجاری رو خریده دیگه محبوبه رو زندانی نکرده و اسمش رو صدا می کرد، میخواسته محبوبه بره و با چشمش ببینه که رحیم دیگه نیست.
محبوبه وقتی می بینه کسی خونه نیست راهی میشه تا رحیم رو پیدا کنه، طاووس تو بازار محبوبه رو می بینه و صداش می کنه هرچی ازش میپرسه چی شده و کجا میرید محبوبه جواب نمیده، طاووس میگه یه خبری براتون دارم، اما محبوبه حالش خوب نبود و مدام میگفت نکنه کشته باشنش.
نازنین و دایه و خجسته به خونه خاله میرسن، خجسته به هر بهونه ای میخواد برگرده خونه اما مادرش نمیذاره، وقتی حمید میاد خجسته به دستور خاله اش مجبور میشه بره تو اتاق و با پسرخاله اش صحبت کنه.
محبوبه میره و وارد کارگاههای بزرگ نجاری میشه تا رحیم رو پیدا کنه، نعمت رفیق رحیم میبینتش بهش میگه شما صبیه بصیرالملک هستید کاری دارید بگید اینجا جای مناسبی نیست برای شما، محبوبه میگه محله چوب فروش ها میخوام برم نعمت میگه خیلی از اینجا دوره شما اونجا چیکار داری؟ واسه زن جماعت خوب نیست تو این محلهها باشه. یکی از ارازل که معتاد هم بود به اسم غلام به رفیقای بدتر از خودش میگه شما برید پیش اصلان تا من این دختره رو بیارم، حرفهای محبوبه رو که میشنوه دنبالش راه میفته.
خجسته که از طرز چای خوردن حمید چندشش شده بود با صدای بلند بهش میگه که این چه وضعه چای خوردنه، نازنین و دایه بلند میشن تا برن منزل هرچی نازبانو اصرار میکنه بمونن قبول نمیکنن، به حمید میگن که درشکه رو آماده کنه برای رفتن، خجسته میگه من اگه میگم بزارید با شما بیام دلم شور محبوبه رو میزنه، نازنین میگه نترس غصه اونو نخور، محبوبه به یکم خلوتی احتیاج داشت تا به کارهاش فکر کنه، نازنین به نازبانو میگه می بینی چه بهونه هایی میاره، نازبانو میگه اگه چیزی احتیاج داری به من بگو عروسم من و نازنین نداریم که، خجسته مجبور میشه بمونه.
محبوبه از هرکسی میخواد سوال بپرسه کسی جوابی نمیده، بعد از غلام که دنبالش بود میپرسه شما محله چوب برها میشناسید، یه جوون به اسم رحیم چی؟ غلام میگه بله میشناسم، اما باید بدونم با آقا رحیم ما چیکار دارید؟ چیکارشی؟ محبوبه میگه من نامزدشم. غلام میگه پس چطور از جا و مکانش خبر نداری؟ محبوبه میگه چقدر سوال نامربوط میپرسید، مجبور میشه دو تا سکه بده بهش، غلام میگه دنبالم بیا و گمم نکن، محبوبه هم راهی میشه اونقدر میرن تا خسته میشه، میشینن استراحت کنن، به غلام میگه من برادر ندارم شما داری در حق من برادری میکنی، غلام میگه حالا که منو برادر خودت میدونی بخاطر اون روبند خودت رو اذیت نکن نمیذاره نفس بکشی، راحت باش، محبوبه روبندش رو برمیداره و میگه بهتره زودتر بریم چون برای برگشت زمان ندارم، غلام میگه نگران نباش برگشتنی از راه میانبر میبرمت نصف این بشه.
اوستای رحیم تو قهوه خونه بود، نعمت که کارگرش بود میاد و سراغ رحیم رو ازش می گیره، اونم میگه دنبال کار بود شاید رفته راسته نجارها، فورا میره دنبال رحیم. رحیم تو یه نجاری مشغول کار بود، اوستای جدیدش ازش ایراد میگیره، رحیم میگه حواسم جمع نبود وگرنه بلد کارم، اوستا میگه پس برو هر وقت حواست رو جمع کردی بیا وگرنه منم میدونم نکرده کار نیستی، نعمت میاد و میگه نصف شهر رو دنبالت می گشتم کجایی تو، اومدم بهت بگم یکی رو دیدم داشت جایی میرفت، رحیم لباس هاش رو برمیداره تا بره میگه به من چه دخلی داره کیو دیدی، رفیقش میگه دختر بصیرالملک بود، خوب جایی ندیدمش سمت محله غربتی ها بود، میگفت میخوام برم محله چوببرها، بهش گفتم همین وره ولی فاصله اش زیاده، بهم گفت خودم میدونم فضولی به تو نیومده، گفتم خوبیت نداره بری اون ورها بهم گفت لازم نکرده امر و نهی کنی برو پی کارت، رحیم میگه تو هم اومدی پی کارت؟ نعمت میگه خوب چیکار می کردم جلوی تریاکی ها داشت آبرو ریزی می کرد، رحیم میگه خاک به سرت دختره رو ول کردی اومدی اینجا؟ لابد اومده بود دنبال من، میمردی بهش بگی، نعمت میگه آخه از تو نپرسید ترسیدم اسمت رو بیارم بزنه داغونم کنه، من چه میدونستم کجایی، رحیم میگه شانس بیار سالم برگرده وگرنه داغونت می کنم. بریم ببینم کجا دیدیش. رحیم و نعمت میرن دنبال محبوبه.
یکی از مردها تو راسته چوب برها میگه که خانمی که دنبالشید با یه حرومی حرف میزد دو تا سکه هم بهش داد و دنبالش رفت.
محبوبه حسابی از نفس و پا میفته از بس راه رفته بود، یه جا غلام میره لای درختها و میگه الان میام پیشتون یه کاری دارم، رفقای غلام رفته بودن پیش اصلان و وعده محبوبه رو بهش میدادن، که غلام میرسه، اصلان میگه اگه تاوانی که بابت باخت آخرتون بدید رو ندید همینجا زنده زنده پوستتون رو میکنم، غلام میگه خداشاهده همینجا پشت درختها نشسته من به هوای یکی دیگه اوردمش، اگه بیارمش ببینه اینجا نیست میگرخه، اصلان که مدام الکل میخورد میگه مگه شما اینجا چیکاره اید، غلام میگه اگه شما برید داخل روی تخت دراز بکشید و یه چیزی بندازید روی خودتون من میارمش داخل. برم بیارمش آقا رحیم؟
رحیم و نعمت از راهی که محبوبه گذشتن میرن، رحیم حسابی کفری بود میگه تو که مردی چند بار این راه رو اومدی؟ نعمت میگه یکی دوبار بیشتر نیومدم، رحیم و نعمت از هم جدا میشن و هر کدوم از یه راه میرن.
اصلان میگه رحیم دیگه کدوم خریه؟ غلام میگه نامزدشه، اگه گفت جا نخورید. اصلان میگه نه چرا جا بخورم من خودِخودِ رحیمم، اصلان میره داخل تا کاری که غلام کرده رو بکنه، غلام میره سراغ محبوبه، میگه رحیم تو دالون دراز کشیده، کار هر روزشه این ساعت می خوابه، محبوبه میگه شما که با من بودی از کجا میدونی؟ خیال نکنم کار هر روزش باشه، غلام میگه چرا، خسته میشه نه اینکه از صبح درخت میندازه خسته میشه، من همین پشتها منتظر میشم تا بیایید خلوت شما رو بهم نمیزنم، محبوبه که کمی هم ترسیده بود میره داخل دالان، دالان طولانی بود محبوبه صدا میزنه رحیم، یه نوری میاد وارد میشه میبینه یکی رو تخت خوابیده چند باری صدا میکنه رحیم، خوبی طوری شده خوابیدی؟ رحیم جان رفیقت نگفت من اومدم؟ اومدم تو رو ببینم، امروز که رفتم دکون نجاری اونطوری دیدم حالم خراب شد، دیدم درش رو تخته کردن همینطوری افتادم تو کوچه ها تا پیدات کنم، اصلان از زیر روانداز یواشکی نگاه میکنه اما چیزی نمیگه، محبوبه میگه باشه اگه نمیخوای منو ببینی که حق هم داری اصرار نمی کنم فقط میخوام بدونی منم خیلی عذاب کشیدم، پدرم از عمارتخونه محبس ساخته بود برام اجازه نداشتم پامو بزارم بیرون از خونه، تو زیرزمین حبس بودم امروز بعد از ۲۰ روز زدم بیرون، منم با شتاب رفتم در دکون حتم دارم کار آقاجانمه خواسته تو رو از من دور کنه تا دیگه نبینمت، اصلان که همه چیز رو میشنوه، پارچه رو میزنه کنار و میگه فقط اینجارو نخونده بود که هرطور شده آقا رحیمت رو پیدا می کنی، محبوبه تا اصلان رو میبینه میگه شما اینجا چیکار می کنید، اصلان میگه بیچاره اون پدر، بدبخت اون پدر، که خروار خروار بی آبرویی رو باید بدوش بکشه، محبوبه میخواد از اونجا بیاد بیرون اما سر هر گذر یه مرد ایستاده و اصلان میگه گمشید برید پی کارتون، محبوبه میگه بامن چیکار دارید بزارید برم، اصلان میگه بگو ببینم از سر خاطرخواهی این آقا رحیم بود که منو و خانوادهام رو آبرومون رو کردی لب جوی، محبوبه میگه چه آبروریزی ایی، من فقط یه نه به شما گفتم، اصلان داد میزنه که تو غلط کردی نه گفتی سر سفره عقد، تو بیجا کردی اون نه رو زودتر به من نگفتی؟ می خواستی فقط غرور منو بشکونی؟ خانوالا رو سرشکسته کنی میدونستی غرور من و آبروی خانوالا چقدر می ارزه که اینکار رو کردی، میدونستی یا نه؟ محبوبه میگه من گیر افتاده بودم نمی تونستم به پدر و مادرم بگم چرا تو پسر خانوالا رو نمی خواستم، اصلان میگه بدرک، من میگم به من میتونستی زودتر اون نه رو بگی نه پای سفره عقد لعنتی، محبوبه میگه تا همون لحظه هم بزور نشستم بخدا هیچی دست خودم نبود، اصلان میگه حالا که دست خودته، محبوبه میگه ملتفت نمیشم، اصلان میگه میبینی چطور زندگی آدمو میشینونه روبروی هم؟ من اصلا قرار نبود امروز بیام باغ و به کوره آجرپزی سرکشی کنم، تو هم قرار نبود بیای دنبال رحیم جانت. باید جفایی که به من کردی رو جبران کنی، محبوبه میگه باشه من رسما از شما و خانوالا و شازده خانم عذرخواهی می کنم، اصلان میگه عذرخواهی یک به هزار اون جفایی که کردی رو جبران نمی کنه، محبوبه که حسابی ترسیده بود میگه با مادرم میآییم رسما عذرخواهی میکنیم، اصلان میگه نه دختر بصیرالملک، باید هرطور شده جبران مافات کنی من نمیدونم چطوری، مخت رو بکار بنداز، اگه این قماربازها امروز تو رو به جای من به هوای کسی دیگه کشونده بودنت اینجا چه اتفاقی میفتاد؟ چه بلایی سرت میومد، حالا که از اقبالت من اینجام جبران مافات کن. محبوبه میگه شما مستید آقا اصلان، اصلان میگه آره مست و خمار توام محبوبه، اصلان دوباره مشروب می خوره و میاد جلو میگه تو ملکه ام و من شاه توام محبوبه، محبوبه جیغ میزنه و …



