دانلود سریال بامداد خمار قسمت ۶ فصل دوم/ خلاصه داستان قسمت ششم سریال بامداد خمار فصل دوم

فصل دوم سریال «بامداد خمار» به کارگردانی نرگس آبیار و تهیهکنندگی محمدحسین قاسمی دوشنبه ها ساعت ۲۰ به صورت اختصاصی از پلتفرم نمایش خانگی شیدا منتشر می شود.
درام عاشقانه بامداد خمار که اثر اقتباسی از مشهورترین و پرفروش ترین رمان عاشقانه بعد از انقلاب به قلم فتانه حاج سیدجوادی ساخته شده است، از بازیگران این سریال علی مصفا ، رضا کیانیان ، لاله اسکندری ، گلاره عباسی ، ترلان پروانه ، نوید پورفرج ، حمید صفت ، فرزانه فرنام ، دانیال پورصباح ، علی نفیسی ، مرجانه گلچین ، رزیتا غفاری ، پریوش نظریه ، کاظم هژیر آزاد ، داوود فتحعلی بیگی ، بهنوش بختیاری ، احترام برومند ، گلاب آدینه ، بهناز جعفری ، لیندا کیانی ، المیرا دهقانی ، حسین کیانی ، اردشیر رستمی ، سولماز غنی ، شیدا یوسفی و … می توان نام برد.
خلاصه داستان سریال بامداد خمار: این سریال روایت دختر یک خانواده اعیان طهران قدیم با نام «محبوبه» است که عاشق شاگرد نجاری محله شان می شود. او خواستگارهایش را رد می کند و در برابر خانواده اش می ایستد تا آنها این عشق را به رسمیت بشناسند و به ازدواج او با رحیم نجار رضایت دهند. غافل از اینکه چرخ گردون روزگار گاهی بر وفق مراد نمی چرخد…
خلاصه داستان سریال بامداد خمار۲ قسمت ۶
محبوبه تو خیالش تو کودکی با منصور بازی می کرد و می دوید ، یکدفعه با صدای در از خواب بیدار میشه.
بصیرالملک با صاحب نجاری قرار میذاره و ازش میپرسه دکان نجاری رو چند میفروشی؟ نجار هم میگه من به پیشکار شما عرض کردم فروشنده نیستم اما ایشون گفتن که شما قیمتش رو میخواهید بپرسید، منم قیمتی گفتم که گرونتر از بازار بود، شما هم فرمودید خریدارید، بصیرالملک میگه هنوز هم سر حرفم هستم به شرطی که از فردا دیرتر نشه، نجار میگه قیمت اونجا رو میگن ۲۵۰ هست، بصیرالملک میگه من برات ۳۰۰ نوشتم برو بانک مرکزی و نقدش کن، نجار که خوشحال بود چک رو میگیره و با رضایت می خواد بره.
خجسته روی بوم دنبال محبوبه می گرده که یکدفعه در باز میشه و محبوبه میاد بیرون از اتاق، خجسته میگه اینجا چیکار میکنی، اما محبوبه جوابی نمیده.
نجار میگه ببخشید فقط من یه سفارش کلان دارم، بصیرالملک میگه پولش رو میدم پس بده، نجار میگه جسارتا صاحبش برادرتان حسام الملک هستن، بصیرالملک تعجب میکنه میپرسه چی سفارش دادن، نجار میگه مترسک تفنگ بدست! اشکالی نداره خیلیهاش رو ساختیم بقیه اش رو هم میبرم جای جدید می سازمش. بصیرالملک میگه فقط جای جدید که میری شاگردهای سر به هوات رو رد کن برن، نجار میگه آخ گفتی این رحیم از صبح تا الان دست منو گذاشته تو پوست گردو، چشم ردش می کنم بره.
ماهک از نازنین خانم اجازه میگیره که با اصغری برن بیرون بدن چاقوش رو تیز کنن، چون دفعه قبل که تنها رفته بود سرش کلاه گذاشته بودن، باباش کتکش زده بود، نازنین اجازه میده میگه برید ولی زود برگردید.
پدر اصغری میاد دنبال قیچی اش می گرده از طاووس میپرسه قیچی رو ندیدی؟ طاووس میگه نه فقط شنیدم ماهک و اصغری رفتن یه چیزی رو تیز کنن بیان، پدرش میگه کی بهشون اجازه داد اونکه تیز تیز بود، طاووس از این حرف شک میکنه به ماهک.
(من خبر نداشتم تو اون بیست سی روزی که حبس عمارت بودم چه نقشه هایی برام می چینن، پدر و مادرم تو شاه نشین بودن بعد از نهار بود، فواره حوضخانه باز بود، من از پله ها بالا رفتم و تو آخرین پله نشستم)
نازنین و بصیرالملک کنار هم نشسته بودن و نازنین از شوهر کردنش تعریف می کرد و خداروشکر می کرد، از بصیرالملک میپرسه مثل اینکه خبرهای خوبی بهم میخواهید بدید، بصیرالملک میگه بشرط اینکه مژده گونی خوبی بگیرم، نازنین میگه دلم روشنه بالاخره بی حکمت نیست که ما از پل سه دخترون گذر کردیم، بصیرالملک میگه پس حاجت استخاره نیست، نازنین میگه اصلا و ابدا، پس برم به دایه خانم بگم می خواهیم بریم باغ شمرون.
نازنین دایه خانم رو صدا میکنه و بهش میگه فردا به فیروز بگه درشکه رو آماده کنه آقا میخوان برن باغ شمرون، دایه میگه خوش خبر باشید چشم.
وقتی دایه میخواد بره، محبوبه صداش میکنه و میگه برو خجسته رو صدا کن بیاد کارش دارم، دایه میگه نمیشه درس پیانو داره، اما محبوبه التماس میکنه که صداش کنه.
محبوبه هر چی رو که شنیده بود به خجسته تعریف میکنه و میگه من فکر کردم با این چیزهایی که گفتم از صرافت اینکه منو به منصور بدن افتادن، میری ببینی چه خبره برو همون رُلی که بازی می کردی رو بکن، خجسته میگه باشه بابا بلدم فقط امیدوارم دستم رو نخونده باشن.
طاووس سر راه به خجسته میگه خدا اون روز رو نیاره که بخوام نون کسی رو ببرم ولی به گمون این ماهک داره یه کارهای بدی انجام میده ، تو این روزها هی با بهونه و بی بهونه میره بیرون، ازش هم میپرسم کجا میری اما نمیگه، خیلی دهنش قرصه با اینکه گفتم بهش از عمارت میندازنش بیرون اما فایده نداره، خجسته میدونی چرا فایده نکرده؟ چون از روز اول تو بهش حسادت کردی، هنوز هم ول کن نیستی، طاووس میگه من میگم این داره خبر میبره از این خونه، خجسته میگه خبر برای کی میبره، برو باطنت رو درست کن. ماهک تو سرداب همه حرفهای طاووس و خجسته رو میشنوه.
رحیم شبونه میره پشت عمارت با سنگ به شیشه میزنه و محبوبه رو صدا می کنه اما محبوبه که بی خبر بود نمیاد.
خجسته برمی گرده و میگه خانم جان میگه عموجان از آقا دعوت گرفته برن باغ شمرون تا درباره سرنوشت بچه ها تصمیم قطعی بگیرن، آقاجان گفته صلاح نیست دیگه تو این عمارت بمونی، باید هرچه زودتر بری، دختری که هوایی شده باید بدن بره چون ممکنه بیشتر از این بی آبرویی ببار بیاره. محبوبه میگه راست میگه دیگه هرکی از بیرون خاندان اینها بیاد خواستگاری دخترشون بی آبرویی ببار میاد، خجسته میگه شاید از ترس تو دارن منم الکی شوهر میدن، محبوبه میگه به کی؟ خجسته میگه خانم جان قراره به خاله پیغام بده بیان کار منو حمید رو یکسره کنن، محبوبه میگه پس اینا گاوبندی کردن خلاص، یه دختر بدیم قوم پدر یکی هم قوم مادر. نازنین پنجره اتاق رو باز میکنه متوجه میشه محبوبه و خجسته دارن باهم حرف میزنن.
محبوبه میگه من منصور رو نمیخوام با اون ننه بی چاک و دهنش، خجسته میگه یواش، بیچاره منصور، کاش میدونست تو دل من چه خبره، من حاضرم جونم رو هم براش بدم، ولی تو رو مجبور میکنن عروس عمو بشی، محبوبه میگه اگه زیر بار برم اون دسته حالا می بینن، خودمو می کشم من زن منصور نمیشم،
بصیرالملک که آماده رفتن به باغ شمرون بود رضاقلی رو صدا میکنه که حواست باشه غریبه داخل عمارت نشه.
(دلم ریخت چرا آقاجان به قلهک نمی رفت؟ یا باغ خودش که تازه داشت باغ می شد؟ چرا به شمرون می رفت به باغ بزرگ اونم تک و تنها)
نازنین خانم خجسته رو صدا میکنه بیاد صبحانه بخوره با هم برن خونه خاله، خجسته میگه من چرا بیام خجالت می کشم، هرچی خجسته میگه نمیام اما نازنین میگه باید بیای. از دایه هم میخواد که آماده بشه بیاد برن خونه نازبانو، دده هم میپرسه اگه محبوب خانم هم میاد منم برم یه سر به خواهرم بزنم با طاووس، نازنین میگه با محبوب چیکار داری برید شما، ماهک هم اگه میخواد بره به کس و کارش سر بزنه و تا قبل غروب برگردید، دایه اسفند دود میکنه، دده میگه اسفند واسه چیه؟ دایه میگه بعد از سه هفته خانم خانما خنده رو لبش اومده و اسم محبوب جانم رو اورده، دده هم میگه بله اسفند دود کردن داره.
طاووس بهونه میاره و به دده میگه من با تو نمیام.
ماهک آماده میشه از عمارت میره بیرون، طاووس هم سریع آماده میشه و به دده میگه من دارم میرم یه نفر رو رسوای عالم بکنم پدری ازش در میارم، میرم میام شب بهت میگم.
رحیم دوباره میاد پشت عمارت و محبوبه رو صدا میکنه، اما اثری از محبوب نبود.
محبوبه وقتی می بینه تو عمارت کسی نیست، طوریکه سیدعلی نبینه یواش میره عمارت رو می گرده و به خودش میگه چطور شده که مادرم منو تنها گذشته یعنی دلش برای من سوخته، یعنی دوران اسارت من تموم شده، یا چون آقاجانم به باغ شمرون رفته بود بگیر و ببند هم تموم شده بود، هر چی که بود من میرم به سراغ اون زلفای آشفته و دستای قوی) محبوبه چادرش رو میندازه و به سرعت میره بیرون، رضاقلی میاد دنبالش که مانع بشه، اما محبوبه بهش میگه اگه ببینم افتادی دنبالم پدرت رو در میارم، رحیم هنوز پشت عمارت بود، اما محبوبه به سمت بازار و مغازه نجاری میره و از اینکه بعد از روزها دوباره پا به بیرون از خونه گذاشته بود حس و حال آزادی داشت، اما وقتی با مغازه بسته نجاری روبرو میشه یهو یخ میکنه.
ماهک وارد عمارتسرای تجلا میشه، طاووس هم به دنبالش، ماهک میره دارالتجاره عطاالدوله.
محبوبه دست از پا درازتر و غمگین به خونه برمی گرده و میره اتاقش، اما طاقت نمیاره چادر رو سر میکنه و میره …



