دانلود سریال اعتراف می کنم قسمت ۷ / خلاصه داستان سریال اعتراف می کنم قسمت هفتم

سریال «اعتراف می کنم» روزهای دوشنبه بهصورت اختصاصی در پلتفرم فیلمنت پخش میشود. این سریال به تهیه کنندگی نیما حسنینسب و رضا فتحاللهیپور اثر جدیدی از فیلم نت می باشد.
اولین قسمت از سریال «اعتراف می کنم» با مضمون جنایی روز دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هفتم سریال اعتراف می کنم به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
مهدی هاشمی، پوریا پورسرخ، علیرضا ثانیفر، بهار کاتوزی و روژان رضوانیان از بازیگران ثابت این سریال هستند. همچنین لیلا زارع، مانیا علیجانی، مریم سعادت، حامد بهداد، ستاره پسیانی، بابک حمیدیان، شبنم دادخواه، آزاده صمدی و پاشا رستمی بهعنوان بازیگران مهمان در قسمتهای مختلف این مجموعه حضور دارند.
خلاصه داستان سریال اعتراف می کنم قسمت ۷
این قسمت: کلکسیونر
نگار فیلمی رو که فراز براش از سربازی و در حال پست دادنو نگهبانی بود رو میدید، بعد وارد اتاق میشه، سرهنگ میگه چرا معطل می کنید ما زمان رو داریم از دست میدیم اونوقت منتظریم ببینیم متهم چیکار می کنه؟ شیوا میگه با کسی که ۵ سال و ۸ ماه تو سوله حبس بوده که نمیشه بی ملاحظه رفتار کرد، این کیس ها ترس از فضای بسته دارن بخاطر همینه که در بازه. سرهنگ میگه ببندید باز کنید هر کاری می کنید بکنید، فقط این دختر باید حرف بزنه.
همایون به نگار میگه یه سری عکس تو پرونده است باید آماده کنی، نگار عکس رو که باز میکنه میبینه نوشته شده کلکسیونر پروانه: نامه هایی در اتاق دختر گمشده پیدا شده که از شخصیت عجیب آدم ربای او پرده برمیداره، مرد به هر نامه یه پروانه خشک سنجاق کرده.
جهانگیر و سیاح داخل اتاق بازجویی بودند، سیاح میگه هرچی زودتر حرف بزنی زودتر میری خونه، خداروشکر زود از بیمارستان مرخص شدی و سوختگی صورتت هم جدی نبوده، ما اوردیمت اینجا که هر چی از اون آدم میدونی بگی.
تو عکس بعدی زده بود مریم توکلی ساکن خیابان انقلاب، تو خرداد سال ۹۸ از خونه خارج شده و برنگشته.
سیاح میگه هر چی ازش میدونی بگو، بعد فنجون چای رو برمیداره و میگه با چیز دهن خورده که مشکلی نداری؟ و یه قلپ از چای رو می خوره، مریم متعجب نگاه می کنه.
سرهنگ میگه این روانشناسی مدرن هم دیگه داره خیلی عجیب میشه، به چای متهم هم کار داره.
همایون میگه عکسهای سوله رو آماده کنن، جهانگیر میگه این عکس ها رو نگاه کن شاید حافظه ات راه بیفته، مریم با دیدن عکس های سوله که سوخته بود روشو برمیگردونه و فنجون چای رو برمیداره، جهانگیر میگه تو قربانی هستی یکم فکر کنی خیلی چیزها یادت میاد.
سرهنگ میگه خب حالا چی شد؟ شیوا میگه اکثر متجاوزین با خوراکی یا نوشیدنی قربانیهاشون رو مسموم می کنن، اینطور آدمها طبیعیه به هر خوراکی اعتماد کنن، اعتماد نکنه همکاری هم نمی کنه، سرهنگ میگه خب اینکه باز حرف نمیزنه، شیوا میگه چهار روز دست یه واحد دیگه بود چی شد جز پنیک اجازه بدید یک ساعت هم پیش ما باشه. همایون میگه الان مهم اینه این دختر حرف بزنه منم قول میدم همه تلاشمون رو بکنیم حرف بزنه.
جهانگیر میگه تو هیچ مشکل جسمی و مغزی نداری نمی خوای حرف بزنی؟ مریم میگه منکه گفتم چیزی بهم نمی گفت و جای هم نمی برد، یوقتایی یه سال میگذشت و هیچ صدایی نمی شنیدم، حتی اسمم رو هم اگه شما نمی گفتید نمیدونستم مریمه، برای چی نجاتم دادید چرا نذاشتید تو آتیش بسوزم و راحت بشم. سیاح میگه ما نجاتت ندادیم خودت فرار کردی یادت رفته؟ مریم میگه یادم نمیاد.
سیاح ادامه میده که تو سوله متروک بودی که صاحبش چند ساله خارجه، جهانگیر میگه یادته متهم آخرین بار کی رفت بیرون؟ از کدوم در میومد تو از کدوم در میرفت بیرون ماشینش رو کجا میذاشت؟ سیاح میگه کارگرهای اون اطراف اغلب شبها نبودن، حتما شبها میومده اونجا؟ جهانگیر میگه ما میدونیم چقدر اذیتت کرده، میخوای از قبلش شروع کنیم شاید اونموقع رو بهتر یادت باشه؟ جهانگیر میگه فردای اون روز که دزدیده بودتت ما خونتون بودیم مادرت بدجور بیتابی می کرد. سیاح میگه این عکس رو همون رو از اتاقت گرفتن، پزشک قانونی میگه یه ضربه به سرت وارد شده، جهانگیر میگه دستمالی بگیره جلوی بینی یا تزریقی یادت نمیاد؟ مامانت میگه هیچ صدای از شما نیومد شاید بیهوشت کردن، مریم میگه شاید تو خواب بیهوشم کردن یادم نمیاد، شما هرچی بگید من امضا میکنم و انگشت میزنم فقط سوال جوابی نباشه.
نگار میگه برای مغز سالم طبیعیه که حرفی برای گفتن نداشته باشه؟ شیوا میگه شاید میترسه دوباره برگرده زیر دست یارو، یا شاید دلش می خواد برگرده پیشش، نگار میگه شایدم باهاش همدسته یا یه انگیزه دارکی داره.
جهانگیر میگه باشه ما اطلاعاتی که داریم رو میذاریم کنار هم شما فقط بگو درسته یا غلطه بخودت اصلا فشار نیار، خوشبختانه یه نفر اونو دیده برای بچه های ما تعریف کرده اونا هم چهره نگاری کردن از نگار میخواد عکس رو بزاره، نگار کمی طولش میده عکس رو میاره و عذرخواهی میکنه میگه ببخشید نقص فنی پیش اومد مجبور شدم پرینت بگیرم، سه تا عکس رو روی میز می چینن و میگن یکی از این سه نفر متهمه، ببین می شناسی؟ تو این فاصله جهانگیر به همایون یه پیام میفرسته.
همایون با عصبانیت میاد داخل و به شیوا و نگار میگه من از بابام فحش زیاد خوردم اما اونقدر عجله نداشت که اس ام اسش کنه برام، چیکار کردید شما؟ نگار میگه این قربانی عکس طرف رو ببینه باید یادش بیاد وقتی عکسها رو میذارید جلوش و چیزی نمیگه معلومه یه حای کار می لنگه.
مریم میگه هیچکدوم، جهانگیر میگه قبل از اینکه بازنشسته بشم تو آخرین پرونده من بودی و من نتونستم حلش کنم، خداروشکر آزادی ولی الان مسئله یه چیز دیگه است، مسئله دختر ۱۴ ساله ای به اسم کیمیاست، ما باید پیداش کنیم، الان کلی آدم اونجا پشت شیشه هستن منتطرن یه نشونه ای بدی برن کیمیا رو پیدا کنن. جهانگیر چراغ اتاق رو خاموش میکنه تا آدمهای پشت شیشه دیده بشن، سیاح هم بلند میشه که برن بیرون، به مریم میگه تا بر میگردیم بیشتر فکر کن به کیمیا، به اون ۶ سال.
جهانگیر میگه این پرونده چیه هر جا میرم دست از سر من برنمیداره، سیاح میگه از رفتارش چی فهمیدید؟ شیوا میگه این خیره شدنش به لیوان چای، سکوت طولانیش، دودو زدن چشماش همه اینا میگه یه چیزی رو حتما داره دروغ میگه و پنهون میکنه، نگار میگه این چهره نگاری رو از حرفهای نگهبان درآوردن خوب معلومه دروغ میگه، جهانگیر میگه رفتن تو اتاق خواب دختره زدن تو سرش بردنش تو سوله ۶ سال بلا سرش آوردن حق نداره اشتباه کنه، همایون میگه همه اینا که میگی تو پرونده اش هست کلا تو شرایط عادی زندگی نکرده، نگار میگه حرفهای من اینه هرکی جای این باشه خودشو به آب و آتیش میزنه دست متجاوزش رو رو کنه نه اینکه عکس طرف رو نشون بدن انگار نه انگار.
مصاحبه ادامه پیدا میکنه و سیاح وقتی اسم پرونده رو میگه کلکسیونر پروانه مریم تعجب میکنه، سیاح میگه بخاطر پروانه هایی که لای نامه هاش میفرستاد این اسم رو گذاشتن. عکس کیمیا رو نشون میدن که ۱۲ روزه مفقود شده، سیاح ادامه میده که ما احتمال میدیم همین آدم که تو رو دزدیده کیمیا رو هم دزدیده، یکی از این چهره ها قیافه آدمیه که نگهبان تشخیص داده میتونسته کیمیا رو دزدیده باشه، مریم میگه اشتباه فکر میکنید، بعد به جهانگیر میگه میشه با خودتون تنها صحبت کنم، جهانگیر میگه اگه بخوای منم میرم بیرون اما بخاطر این دختر ۵ دقیقه حرفهای منو گوش کن، پدر اون دختر میگه اون یارو چند ماه برای کیمیا پیغام میفرسته اون هم میذاره کف دست پدر و مادرش، اونا هم به پلیس خبر دادن یه هفته نشده اینم دزدیدنش، مریم میپرسه چجوری باهم در ارتباط بودن؟ سیاح میگه با یه اکانت تو تلگرام، سیاح پاکت های نامه رو میذاره رو میز و یکیش رو باز میکنه و میپرسه این دستخط رو میشناسی؟ مریم میگه اینا رو از کجا اوردی؟ سیاح میگه مادرت پیدا کرده دو هفته بعد از اینکه گم شدی پدرت بعنوان مدرک آورده بود کلانتری، عین همین جمله تو نامه تو هم هست، یه گونه نادر که هنوز هیچ کلکسیونر بغیر من اونو اغوا نکرده، جهانگیر نشون میده که همین جمله ها رو به کیمیا هم فرستاده، خداروشکر تو پیدا شدی و پرونده تو دوباره باز شد و ما شباهتهایی بین پرونده تو و کیمیا دیدیم که سرنخی شد برای ما، سیاح میگه عین بلایی که سر تو اومده داره سر کیمیا میاد، مریم میگه من نمیدونم اصلا ربط اینا بهم چیه؟ اصلا بمن چه؟ سیاح عکس پروفایل کلکسیونر رو نشون میده، جهانگیر گوشی مریم رو میذاره رو میز و میگه گوشی خودته، بچه ها تو سوله پیدا کردن تا دیشب داشتن رو بردش کار می کردن، سیاح میگه یه سیستم امنیتی روشه که نمیذاره کاربر از همه امکاناتش استفاده کنه، حدش رو هم کسی مشخص میکنه که پستفورد میذاره فقط میتونستی با گوشیت با همون اکانت تلگرام پیام بدی درسته؟
جهانگیر میگه دخترم من اگه به اندازه بابات دنبالت نگشتم کمتر هم نگشتم، این بی شرف چیزی تو گوشت خونده؟ هرچی گفته فراموش کن عین باد هوا تو یه مدت مثل پروانه تو مشتش بودی الان مشتش باز شده و آزاد شدی، سیاح میگه الان یه پروانه تازه پیدا کرده، جهانگیر ادامه میده که فقط هم تو میشناسیش کمک کن پیداش کنیم. مریم میگه نمیتونم، جهانگیر میگه از چی میترسی؟ مریم میگه نمیترسم، جهانگیر میگه از چی ناراحتی؟ مریم میگه نیستم، سیاح میگه هستی از اینکه کیمیا جاتو گرفته، مریم عصبانی بلند میشه و فنجون چای رو به سمت شیشه پرت میکنه، سیاح میگه بشین ادا در نیار و کار خودت رو سخت نکن.
روحی میاد و شیشه ها رو جمع میکنه و اونجا رو تمیز میکنه.
سیاح میگه آخر قصه شما دو تا با هم فرق داره، تو اگه ۶ سال دووم اوردی کیمیا ممکنه همین امروز بمیره، قاتل های زنجیره ای تا وقتی لو نرفتن کارشون رو بدون نقص انجام میدن اما وقتی احساس میکنن دارن لو میرن شروع میکنن به خرابکاری، اون الان فکر میکنه تو چه اطلاعات مهمی رو داری به ما میدی، مریم میگه میدونه نمیگم چون چیزی نمیدونم. جهانگیر میگه من نگرانم تو رو به جرم مشارکت در قتل کیمیا دستگیر کنن، مریم میگه من اصلا نمیدونم این کیمیا کیه، سیاح میگه قاتلش رو که میدونی کیه، تو دادگاه اگه بگی نمیشناسم قاضی میزاره به حساب محافظت از قاتل.
مریم میگه به من میگفت مجید صداش کنم، بعد گفت مجید واقعی نیست کامران، بعد گفت احسان، جهانگیر میگه خوبه بگو به خودت و پدر و مادرت رحم کن اگه نگی باید بری یه زندان دیگه، مریم ادامه میده که میگفت پیدام کنن بفهمن که دیگه دختر نیستم یا منو میکشن یا دیگه منو تو خونه راه نمیدن، مجبور بودیم قایم بشیم، نمیذاشت من هیچی بفهمم میگفت زنها ترسوان دهنشون لقه ولی به نفعم بود، میگفت پلیسا چاخان میکنن حرف درست میکنن آدمو گول بزنن اسم نداشتیم، شماره نداشتیم، پلاک نداشتیم، اینا رو به بابام میگی؟ جهانگیر میگه ما نمیخواهیم زندگیت از این سختتر بشه یا همکارها اتهام الکی بهت بزنن یبار فکر کن یه نشونی بده کیمیا رو پیدا کنیم، اونا نمیان حرفهای یه قربانی رو بزارن کنار و حرفهای یه آدم ربا رو گوش بدن، مریم یکی از عکس ها رو برمیداره و میگه شبیه اینه ولی موهاش اینقدر بلند نیست، بعد شماره ای که ازش پیدا کرده بود رو میگه و سیاح یادداشت میکنه.
سرهنگ فوری میخواد تا ردش رو بزنن، مشخص میشه شماره به نام محمود میرزاییه.
نگار میگه این دختره هنوز داره دروغ میگه ۵ سال پیش هم تو پرونده اش کلی باگ پیدا میشد، باباش هم اول گفته بوده دم مدرسه دزدیدنش بعد میگه از تو اتاق خوابش بردنش، در صورتیکه تو اتاقش هم بجز چند تا لک خون چیزی نبوده، مادرش هم اول چیزی نمی گفته اما بعدش همون حرفهایی رو میگه که شوهرش گفته.
نگار میره و خانم توکلی رو صدا میکنه بیاد داخل، شوهرش میخواد بیاد اما نگار میگه حرفهامون زنونه است، شوهرش میگه خانم بگو صدبار تا حالا حرفهاتو زدی.
نگار مادر مریم رو میبره اتاق بایگانی و میگه اینجا دیگه کسی حرفهامون رو نمیشنوه شما تا الان با کسی حرفی نزدید، مادرش میگه من همه حرفهامو زدم، نگار میگه شوهرتون گفته نه شما، خانم توکلی میگه من باید برم. نگار میگه نترس اون نمیتونه کاری کنه، انگار میخواستی یه چیزی بگی بخاطر همین سر صبح صدام کردی ولی نمیتونی بگی.
مریم یه لحظه می بینه در اتاق بازه و کسی حواسش نیست میخواد از پله ها بره بالا که مامورهای زن سریع میان و می گیرنش و دوباره به اتاق میبرند و مجبور میشن بهش دستبند بزنن.
سرهنگ میگه محمود میرزایی مدیرعامل یه شرکت تبلیغاتیه، یه واحد ۲۰ متری توی ساختمون مخروبه داشتن، خودش و پسرعمه هاش با این خطهای بی صاحب زنگ میزدن به مردم، به هوای قرعه کشی بانک و سفر زیارتی و … که این به کلانتری محل خودشون مربوط میشه، جهانگیر میگه حالا خط اون نکبت از کجا افتاده دست اینها؟ سرهنگ میگه یه موبایل فروش شارلاتان مثل خودشون.
همایون میاد و اطلاعاتی که نگار از مادر مریم گیر آورده بود رو به پدرش میده تا مطلع بشه، سیاح میگه عجب! پس مادره هم دروغ میگفته؟
ادامه مصاحبه با سیاح و همایون پی گرفته میشه، مریم میپرسه اون یکی همکارتون نمیان؟ من نمیخواستم بهتون دروغ بگم گفتم که شماره اش رو همش عوض می کرد، همایون میگه مگه همه چیز رو ازت قایم نمی کرد پس شماره اش رو از کجا اوردی؟ مریم میگه یواشکی از تو گوشیش دیدم، همایون میگه تو که با اون گوشی نمیتونستی تماس بگیری، سیاح هم میگه شما از اول هم نمی خواستی ما اونو پیدا کنیم، اصلا داشتم فکر می کردم کسی که این همه سال رو بخاطر یه عوضی از دست داده برای چی داره از یه عوضی مراقبت می کنه، کدوم آدمی از آدم رباش محافظت میکنه، جواب منو بده. مریم میگه به اون یکی همکارتون جواب میدم. سیاح میگه خودم جواب رو میدونم خانم، هیچکس اصلا شما رو ندزدیده شما خودت از اون خونه فرار کردی، درسته؟ ما با مادرت هم صحبت کردیم از اینکه خیلی چیزها رو قبلا نگفته عذاب وجدان داشته، مریم میگه الان اینجان؟ سیاح میگه نه نیستن، مریم میگه دروغ میگی نشونم بده اونور رو، سیاح میگه میگم نیستن میخوای همکاری کن میخوای نکن، هرچی مادرت گفته رو اینجا یادداشت کردیم، دلش میسوخته که اجازه هیچ کاری نداشتی میگفت هیچ دوست و رفیقی نداشتی چون زورش به بابات نمیرسید باهات ساخت و پاخت کرده که با همکلاسیهات پیاده برگردی خونه ولی به بابات میگفته خودش نیومده دنبالت. مریم میگه اینم گفته که خودش لو داده به بابام؟ سیاح میگه بله گفته که خیلی هم پشیمونه، بعد نامه های شما و این آقا رو پیدا کرده نگران شده به بابات گفته و خواسته که کتکت نزنه، دیده بوده کادو میاری خونه و پروانه خشک شده میاری ولی بیشتر از حرفهای تو این نامه ها نگران بود، مریم میگه من حرف بدی نزدم هر چی گفتم راست گفتم، سیاح میگه خودت از این آقا با نامه کمک خواستی، بهش گفته بودی بابات خشنه دست بزن داره بیاد و تو رو از اون خونه نجات بده، همایون میگه بابات هر نامه ای رو که توش معلوم بشه تو هم عاشق طرف بودی و از ترس آبروش سوزونده، مریم پوزخند میزنه آبرو، میدونستید که کله ام رو خودش شکونده، تا مامانم داستان نامه ها رو بهش گفت زد تو سرم مامانم التماس می کرد قسم میخورد ولی باز زد شب تولدم بود خِیرِ سرم، حتی به روی خودش هم نیورد همینطوری زد و رفت گرفت خوابید، من میدونم چرا عمداً میخواست من بمیرم میخواست بخوابم دیگه صبح پا نشم، هزاربار تهدیدم کرده بود که اگه کار اشتباهی بکنم منو می کشه، منم صبح با سر زخمی رفتم مدرسه، همایون میگه تو از این میترسی که بابات تو رو بکشه، بخاطر همین نمیخوای طرف پیداشه؟ مریم میگه لااقل اون هیچ وقت با قندشکن نزده تو سرم، همایون میگه دخترم یه نشونی ازش بده وگرنه اون دختر رو میکشه، سیاح میگه فکر کردی ۵ سال پیش میخواسته نجاتت بده نخیر دیده تو خونه مشکل داری خواسته ازت سوءاستفاده کنه و کنترلت کنه، میدونسته از بابات میترسی و هیچی بهش نمیگی مطمئن بود که بابات هم راستش رو به پلیس نمیگه بالاخره اینم یه مدل آدم ربائیه، همایون میگه یه نشونه واقعی ازش بده، مریم میگه بخدا دادم یه شماره ازش داشتم دادم، سیاح میگه اون شماره رو از کجا گیراوردی؟ مریم با گریه میگه از گوشیش یواشکی، کلا دیر به دیر میومد یه هفته جواب تلگرامم رو نمیداد، منم همش گریه میکردم میگفتم اینقدر تنهام نذار من بدون تو میمیرم، گفتم ولم کنی لوت میدم شماره ات حفظ کردم فرداش رفت دیگه نیومد، حالا میخوای بری به بابام بگی بگو همین الان بگو، به مامان کثافتم بگو اون بره به بابام بگه، فقط اینقدر نگید کیمیا رو می کشه اصلا برام مهم نیست عکسش رو هم نشونم ندید، گریه های مریم شدید میشه میگه نفس نمیتونم بکشم، همایون خانم دکتر رو صدا میکنه اما جهانگیر میاد داخل و به همایون اشاره میکنه بره بیرون و خودش هم میگه چیزیش نیست چندبار بگو عصبیه آروم میشی، مجبوری آروم بشی و ادا در نیاری، تا تکلیف پرونده ات روشن نشه پاتو از اینجا بیرون نمیزاری، مریم میگه خودت گفتی هرموقع بخوام میرم، جهانگیر میگه اونموقع نمیدونستم داری دروغ میگی.
جهانگیر میگه تحقیقات نشون میده برخلاف تصور ما آتیش سوزی سوله عمدی بوده، داستان میگه مریم میخواسته اون مرد رو آزار بده تا به پروانه جدیدش نرسه، اونم به تلافی سوله رو آتیش زده تا هم از مریم خلاص بشه و ما رو دور خودمون بچرخونه، غافل از اینکه کارگرهای کارخونه بغل دیدن سوله داره آتیش میگیره مریم رو نجات دادن، نفست برگشت سرجاش؟ اون شب که دعوا کردید نگفت می کشتت کتکت نزد؟ مریم میگه نه. سیاح میگه پس اگه ندزدیدتت تو چطور فرار کردی؟ مریم میگه از مدرسه، دو زنگ آخر معلم کار براش پیش اومد ما رو زودتر ول کردن، منم بهش زنگ زدم بیاد، سیاح میگه با چی زنگ زدی؟ مریم میگه با گوشی خودم. سیاح میگه مگه میتونستی گوشی ببری مدرسه؟ مریم میگه روز اول که مامانم اجازه داد با دوستام بیام خونه بچه ها مسخره ام کردن که گوشی ندارم، گفتن تو یه موبایل فروشی سه تا کوچه پایینتر یه پسره کار میکنه بدون شناسنامه شماره میده، آخه با شناسنامه اجازه پدر و مادر می خواست، گوشی رو هم میذاشت بگیری بعد پولش رو کم کم پس بدی، جهانگیر میگه اسمش چی بود؟ مریم میگه اونموقع اسمش مجید بود.
سرهنگ به همکارش زنگ میزنه درمورد مغازه مجید تحقیق کنه، میگه سرقفلی مال کسی دیگه بوده و اینجا اجاره بوده تا سال ۹۹.
نگار شماره رو هک میکنه متوجه میشه که سمت شرق و با دخترای سن پایین آشنا میشده و لوکیشنش رو پیدا میکنه، موبایل فروشی پروانه. سرهنگ سریع دستور میده تا به سمت آدرس برن.
شیوا به جهانگیر میگه گزارش آتیش سوزی کی رسید بدستتون چطور ما ندیدیم؟ سیاح برگه سفید رو نشون میده و شیوا متوجه میشه جهانگیر رکب زده تا مریم همه چیز رو بگه.
نگار بخاطر هوای بارونی میمونه دفتر تا خیس نشه، شیوا میاد میگه کیمیا بهوش اومده، نگار میگه ولی اون کلکسیونره اون بیرونه، شیوا میگه میگن تو درگیری زخمی شده می گیرنش، نگار میگه تا نگیرنش نمیرم از اینجا، شیوا میگه کلکسیونر تو چی؟ نگرفتنش هیچ وقت؟ طبیعتا من کیس تجاوز زیاد دیدم من نمیخواستم بهم بریزمت ما چون همکاریم نمیتونم تراپی ات کنم ولی کسی رو میشناسم که معرفیت کنم، نگار میگه دیگه ازش رد شدم، اون یه نگار دیگه ای بود من دیگه بزرگ شدم، بهش میگفتم عمو، شریک بابام بود نمیدونم چرا از اول ازینکه منو بغل می کرد می نشوند رو پاش بوسم می کرد حس بدی نداشتم، انگار واقعا از همون اول عموم بود، تا اینکه یه روز به یه بهونه ای فهمید خونه تنهام اومد خونمون، گفت بابات گفته یه چیزی باید بردارم برم، ولی نه چیزی برداشت نه رفت، بابام رفت ازش شکایت کرد شراکتشون هم بهم خورد ولی چون دستش به هیچ جا بند نبود اومد همه چیزمون رو گرفت، بابامم نتونست دیگه سرپا بشه، خرج خونه افتاد گردنمون، بعدش دیگه نه خودم نه بابام نه مامانم اصلا برام مهم نبودن فقط فراز برام مهم بود گناه داشت اون باید زندگی می کرد، فیلم فراز رو به شیوا نشون میده، شیوا میگه بامزست، بعد میگه هیوا و سهند پایینن میخوای بریم یه دوری بزنیم؟ اما نگار میگه نه تا پیداش نکنن من جایی دیگه نمیرم…
لینک دانلود قسمت هفتم سریال اعتراف می کنم
https://filmnet.ir/contents/scV8X3R/Criminal-Persian-Style-S01E07-1404



