فرهنگی و هنری

خلاصه داستان قسمت ۱۰ سریال ترکی سریال ترکی تپش قلب Çarpıntı | قسمت ۱۰ دوبله فارسی سریال ترکی تپش قلب

در این مطلب از مجله اینترنتی کولاک شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۰ سریال ترکی تپش قلب می باشید. تا اخر این مطلب ما را همراهی کنید.

سریال تپش قلب نخستین بار از شبکه Star TV ترکیه پخش می‌شود. این سریال درام داستانی از حقیقت‌های مخفی، پیوندهای غیرمنتظره و عشقی که از دل سایه‌های گذشته سر برمی‌آورد را روایت می‌کند؛ این سریال ساخته کمپانی OGM Pictures (کمپانی تولید محتوای ترکیه) است. نویسندگی این سریال را دنیز دارگی و جم گورگچ را برعهده دارند؛ جالب است بدانید این دو نویسنده ماهر سریال های موفقی را در کارنامه آثار خود دارند.

آنچه در قسمت ۱۰ سریال ترکی تپش قلب گذشت

آسلی در حیاط خانه ریحان در حال قدم زدن هستش از طرفی امره به اونجا اومده تا درباره رفتنشون به دانمارک با آراز حرف بزنه چون هرچی زنگ می‌زنه جواب نمیده. وقتی آنها درباره این موضوع با همدیگه بحث می‌کنن آسلی حرف‌های آنها را می‌شنوه و جا می‌خوره سپس میره جلو و به امره میگه اینجا چه خبره؟ او حسابی جا خورده و با امره دعوا می‌کنه و میگه تو منو فروختی؟ تو سر من با آراز معامله کردی؟ او حسابی عصبانی میشه که امل از سر و صدا به اونجا میره و سعی می‌کنه آسلی را آروم کنه و وقتی می‌بینه آسلی نمی‌خواد امره را ببینه و بهش میگه از اونجا بره اجازه نمیده به آسلی نزدیک بشه و به نگهبان میگه که او را از اونجا بیرون کنه. هولیا رفته به پاتوق همیشگیش و با خودش خلوت کرده هاکان به اونجا میره و با دیدن هولیا پیشش میره و بهش میگه که می‌دونستم اینجا می‌تونم پیدات کنم.

هولیا ازش می‌خواد از اونجا بره چون نمی‌خواد ببینتش هاکان میگه باشه منو نبخش ولی الان مشخصه به هم ریخته‌ای بزار اینجا بمونم به حرفات گوش کنم سپس هولیا درباره ازدواج آسلی با امره باهاش درد و دل می‌کنه هاکان بهش میگه تو که می‌خواستی بری و از بچه‌هاتو دور بشی دیگه چیکار داری می‌خواد با کی ازدواج کنه؟ الان باید خوشحال باشی که ریحان خانم می‌خواد جهیزیه آسلیو بگیره بزار چی می‌خواد بخره و کار تو رو راحت‌تر کنه تو حین خریدن جهیزیه وسیله‌هایی برای خودت بخر برای خونه بعضیاشو. از فرصت استفاده کن! هولیا تو فکر میره و می‌بینه فکر بدی هم نیست سپس از اونجا میره به سمت خونه فیگن برای دیدن ریحان. آسلی به خونه رفته سزین با دیدن او میگه چی شده؟ این چه سر و وضعیه؟ آسلی برای او تمام ماجرارو تعریف می‌کنه بعد از چند دقیقه امره به اونجا میاد که سزین با دیدن او دم در سعی می‌کنه در روش ببنده اما موفق نمی‌شه.

امره از آسلی می‌خواد تا با هم کمی حرف بزنن و حرفاشو بشنوه اگه نخواست اونو دیگه میره برای همیشه. امره به آسلی میگه که من دنبال یه راهی بودم که به تو برسم آراز م گفت کمکم می‌کنه که با هم ازدواج کنیم بعد بریم دانمارک قرار بود اونجا واسم کار جور کنه، منم وقتی بهت گفتم دیدم از رفتن به دانمارک انقدر استقبال کردی نتونستم بگم دیگه که آراز پیشنهاد داده بوده بعد دیدم زد زیر حرفش من موندم این وسط که چه جوری ماجرا را به تو  بگم، واسه همین رفتم پیشش تا ازش بخوام که سر قولش بمونه. آسلی با شنیدن حرفاش میگه یعنی انقدر می‌خواد از دست من خلاص بشه؟ آخر شب به آراز پیام میده که فردا همدیگرو ببینیم او هم قبول می‌کنه. هولیا رفته پیش ریحان و بهش میگه که با خودم کمی فکر کردم دیدم مهم خوشحالی و خوشبختی دخترمه الان او با امره خوشحاله دیگه تصمیم گرفتم که مخالفت نکنم و بیام اینجا نظرمو بهتون بگم.

ریحان خوشحال میشه و میگه بهترین تصمیمو گرفتی سپس با همدیگه هماهنگ میشن که فردا صبح برن بازار و خرید جهیزیه را شروع کنند. هولیا وقتی به خونه میره به اتاق اسلی میره و بهش میگه که من فکرامو کردم نظرم عوض شد برای اینکه تو خوشحال باشی اون مادر رو مخشو و هم تحمل می‌کنم بهش بگو بیاد خواستگاری آسلی اول جا می‌خوره سپس خوشحال میشه و او را در آغوش می‌گیره. هولیا بهش میگه انگاری این پسره بی‌ مصرف واقعاً حال تو رو خوب می‌کنه! جدی جدی دوسش داریا انگاری! هولیا ازش می‌خواد تا استراحت کنه چون فردا صبح قراره برن برای خرید جهیزیه و کلی کار دارن آسلی قبول می‌کنه. فردای آن روز قبل از رفتن به خرید آسلی میره سر قرار با آراز. او بهش میگه همه چیزو امره واسم تعریف کرد هرچی که باید می‌دونستم و می‌دونم اومدم بهت بگم چون خودت این پیشنهادو دادی ازت می‌خوام رو حرفت بمونی و براش اون کارو جور کنی ! چون می‌خوام که از اینجا بریم آراز بهش میگه باشه جور می‌کنم ولی انقدر از روبرو شدم با احساساتت می‌ترسی که داری ازم فرار می‌کنی؟ آسلی بهش میگه تو خودتو چی فرض کردی؟ آراز از قصد نزدیک اسلی میشه تا احساسشو دوباره برانگیزه و بهش میگه مطمئنی منو نمی‌خوای و احساسی نداری؟ آسلی خودشو به زور کنترل کرده و میگه نه نمی‌خوام! آراز میگه باشه و از اونجا میره…

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی تپش قلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا