دانلود قسمت سوم سریال مو به مو + خلاصه داستان سریال مو به مو قسمت ۳

سریال مو به مو، جدیدترین محصول نمایش خانگی به کارگردانی پرویز شهبازی و تهیهکنندگی مستانه مهاجر می باشداین سریال از پلتفرم «شیدا» منتشر می شود.
از بازیگران این سریال می توان به میرسعید مولویان، هانیه توسلی، الیکا ناصری، حسن معجونی، بنیامین بهادری، نفس بازغی، مهوش وقاری، مهدیار کلائی، رضا فیضبخش و … اشاره کرد.
خلاصه داستان سریال مو به مو
منصور پس از شکست های مالی و بحران های خانوادگی، در مقطعی از زندگی باید تصمیمی سخت و غیر اخلاقی بگیرد تا نجات پیدا کند؛ انتخاب های تازه، روابط پیچیده و ماجراهایی پیش بینی نشده، مسیر زندگی منصور را به کلی تغییر می دهد.
خلاصه داستان سریال مو به مو قسمت سوم
منصور همینطور که روی ریل قطار دراز کشیده بود و قطار سوت زنان در حال نزدیک شدن بود، دو نفر میان و در ازای کمک کردن با منصور همونطور که بی هوش شده بود ساعت و کیف پول و وسایلش رو می دزدن و میرن.
وقتی منصور بهوش میاد خودش رو توی سالن پر از تخت میبینه، وقتی میخواد از آقای تخت بغلی درباره جایی که هست سوال بپرسه، مرد که خواب بود روشو برمیگردونه و منصور میبینه پشت گردنش بال عقاب تتو شده، جا میخوره، از یکی دیگه میپرسه اینجا کجاست بهش میگن اینجا پرواز آسمانهاست، منصور دنبال وسایلش میگرده متوجه میشه که وسایلش رو دزدیدن، وقتی میخواد بره، مسئول اونجا نمیذاره و میگه مگه طویله است که بری، منصور میگه اشتباه شده من اینجام، اما بهش میگن هیچکس اشتباهی نمیره روی ریل قطار بخوابه، اگه اون چیزهایی که از تو پیدا کردن رو از من میگرفتن منم ریل قطار رو تختخواب میدیدم، منصور میگه اونا مال من نبود یه زنه داد بهم، بهش میگن میری تست میدی منفی بود میتونی بری، هر چی منصور میگه باید برم نمیذارن و یه کتک هم بهش میزنن. تازه میفهمه که اونو بجای یه معتاد آوردن تا ترک نکنه نمیذارن بره. منصور رو ناشتا میبرن و ازش آزمایش اعتیاد می گیرن.
بالاخره جواب آزمایش منصور میاد و چون با چند نفر دیگه اشتباه شده بود به منصور میگن لباس بپوشه تا با مینی بوس ببرنش کمپ برای ترک، منصور که مقاومت میکنه برای رفتن دعوا میشه و با بالا رفتن سر و صدا مسئول اونجا میاد ببینه چه خبره، منصور با عصبانیت توضیح میده که معتاد نیست و اینا اشتباهی گرفتنش و بهش توهین کردن، شماره آناهیتا رو میده تا باهاش تماس بگیرن باورشون بشه که حرفاش راجع به شرکت درسته، اما آناهیتا پشت تلفن میگه که منصور رو نمیشناسه. منصور رو با زور سوار مینی بوس می کنن و میبرن.
به کمپ که میرسن همه پیاده میشن، تو محوطه میشینن تا مدیر کمپ صحبت کنه، همون زنی که شب قبل منصور رو دیده بود هم بین زنهای معتاد بود، جلو میاد و میگه من اینو می شناسم، این معتاد نیست. مدیر وقتی صحبت های زن رو می شنوه باور میکنه منصور معتاد نیست و ولش می کنن.
منصور پای پیاده راهی میشه و لب جاده سوار یه وانت میشه و بالاخره خودش رو به خونه پدرش میرسونه و اونقدر خسته و بیحال بود که نمیتونه چیزی بگه و از پدرش میخواد که بزاره فقط بخوابه.
منصور دوش می گیره و یه نیمرو میخوره و برای پدرش میگه که صدف رفته و بچه اش هم پیش منشی شرکته. پدرش میگه بیا مثل بقیه زندگی کن تا شبها خواب راحت داشته باشی، زن و بچه ات رو ببر خونه و خودتو آواره نکن. منصور میگه من رفتم دنبال صدف اما برنمی گرده زیر سرش بلند شده، اما پدرش قانع نمیشه و میگه خودم میرم برش میگردونم.
منصور به آناهیتا زنگ میزنه و آناهیتا میگه یه نفر زنگ زد گفت منصور رو میشناسی فکر کنم طلبکار بود گفتم نمی شناسم. منصور شماره پدرش رو به آناهیتا میده و میگه اگه کار داشت به اون شماره زنگ بزنه.
پدر منصور بهش میگه اگه تو رفتارت تغییر ببینم بهت کمک می کنم، بیا زمین شهرستان رو بفروش بده بدهی، منصور میگه ارزش نداره برم بفروشم بیارم به صد نفر تقسیم کنم، اما پدرش میگه چه ربطی به بقیه داره من زنده ام زمین رو دارم میدم به تو، لزومی نداره بقیه بفهمن، پاشو برو مشتری براش پیدا کن بفروش بیار بده به طلبکارات. پاشو همین الان برو که تا صبح برسی اونجا و بتونی به کارهات برسی. منصور شبونه راهی میشه و صبح میرسه. از قدیمی ها میپرسه که زمینی که دنبالش هست رو چطور پیدا کنه، بهش آدرس بنگاهی رو میدن، میرسه پیش بنگاهی، صاحب بنگاه بهش میگه زمینی که میگه ارزشش پایینه، اما منصور میگه اگه براش مشتری پیدا کنه بهش پورسانت و شیرینی خوبی میده. بنگاهی وقتی که متوجه محل زمین میشه حسابی منصور رو تحویل می گیره و با نماینده خریدار سر زمین قرار میذارن، نماینده میگه خریدار یه خانمه که تو آمریکا زندگی میکنه دنبال این زمینه که یه بیمارستان مجهز بسازه و نقشش مثل دو تا بال عقاب میمونه!
بنگاهی قیمت زمین رو ۴۰۰ تومن میگه، منصور به پدرش زنگ میزنه تا باهاش مشورت کنه، پدرش میگه حالا که میخوان بیمارستان بسازن باهاشون کنار بیا، منصور الکی میگه پدرش با ۵۰۰ تومن موافقت کرده، خریدار میگه من ۱۰ درصد نقد رو قولنامه میدم، منصور میگه پس بکن ۱۵ درصد تا پدرم رو راضی کنم، بنگاهی میگه این درست شد همین الان نقد بهت ۶۰ میلیارد جیرینگی میده، ۱۵ درصدش میشه ۶۰ میلیارد، منصور تازه متوجه میشه که منظورشون از ۴۰۰ تومن ، ۴۰۰ میلیارد بوده، با فرستادن صلوات بنگاهی از منصور میخواد وکالت از پدرش بگیره منصور هم میگه تا فردا شب میگیره میاره، خریدار هم میگه من یکماه فرصت میخوام تا دلار بدستم برسه. چند تا عقاب هم همینطور بالای سر زمین پرواز می کردن منصور و بنگاهی و نماینده خریدار مشغول دیدن زمین میشن…




