چرا وقتی از پا در آمدیم به روانپزشک مراجعه میکنیم؟ | تحمل ناکامی را باید از کودکی یاد گرفت

گاهی فشارهای روانی آنقدر شدید میشود که نهتنها مدیتیشن و مراقبتهای فردی جواب نمیدهد، بلکه ادامه زندگی روزمره و ارتباط با دیگران هم مختل میشود.
همشهریآنلاین – پروانه بندپی: اضطراب همیشه با چند دقیقه مدیتیشن و تنفس عمیق از بین نمیرود. گاهی فشار روانی آنقدر شدید میشود که نهتنها آرامسازی و مراقبتهای فردی کافی نیست، بلکه ادامه زندگی روزمره و ارتباط با دیگران را هم مختل میکند.
دکتر منا کروندی، متخصص اعصاب و روان و روانپزشک معتقد است که در کنار درمان بهموقع، بخشی از توانایی مقابله با اضطراب باید از کودکی شکل بگیرد؛ از جمله یاد گرفتن اینکه ناکامی، ناامنی هیجانی، بیماری و حتی مرگ، بخشهای گریزناپذیر از زندگی هستند.
مدیتیشن همیشه راهحل درمان اضطراب نیست
مدیتیشن و تمرینهای آرامسازی در سالهای اخیر به یکی از توصیههای رایج برای کاهش استرس و اضطراب تبدیل شدهاند؛ توصیهای که از تمرینهای تنفسی و ریلکسیشن گرفته تا انواع مدیتیشن، قرار است به فرد کمک کند از شدت تنش روانی خود کم کند. با این حال، کروندی به همشهری میگوید: «نباید از مدیتیشن انتظار داشت که بهتنهایی همه انواع اضطراب را درمان کند. اثربخشی این تمرینها تا حد زیادی به میزان و تداوم انجام آنها بستگی دارد: «یک وقت هست که فرد مدیتیشن را تازه یاد گرفته و انجام میدهد؛ خب معلوم است که فایدهای ندارد. ولی یک وقت هست که فرد شش ماه یا یک سال مدیتیشن تمرین میکند تا جایی که امواج آلفای پشت مغز را تقویت میکند و به حالتی میرسد که اصلاً دیگر حملات اضطرابی را تجربه نمیکند که بخواهد از مدیتیشن استفاده کند.»

او میگوید: وقتی فرد عضلاتش را شل میکند، تنفسش را آرام میکند و بدن را از حالت تنش خارج میکند، پیام متفاوتی به مغز میفرستد؛ پیامی که میتواند به کاهش آدرنالین و فروکش کردن واکنشهای اضطرابی کمک کند.
با این حال، کروندی تأکید میکند که نتیجه نگرفتن از مدیتیشن، به معنای بیفایده بودن همه روشهای درمانی نیست.» به گفته او، «ممکن است اضطراب فرد بسیار شدید باشد، در حد حملات پانیک، یا اینکه تمرین مدیتیشن به اندازه کافی و به شکل مؤثر انجام نشده باشد.
مدیتیشن تا کجا به ما کمک میکند؟
مرز مهم، از نگاه این روانپزشک، جایی است که اضطراب از یک احساس ناخوشایند فراتر میرود و عملکرد فرد را تحت تأثیر قرار میدهد. در این وضعیت دیگر نمیتوان انتظار داشت که فرد تنها با چند تکنیک آرامسازی از پس مشکل برآید. کروندی میگوید: «مدیتیشن تنها راهکار موجود برای کنترل اضطراب نیست اما وقتی روی حسهای فرد کار میکنیم، از مدیتیشن استفاده میکنیم و درواقع افکار فرد را باز میکنیم که تا حد زیادی میتواند در کنترل اضطراب کمککننده باشد.»
او اضافه میکند: «اما زمانی که اضطراب عملکرد فرد را مختل میکند، موضوع متفاوت است. وقتی پای اختلال عملکرد فرد وسط میآید؛ مثلاً دانشجویی که به خاطر حملات اضطرابی دیگر نمیتواند به دانشگاه برود و درس را کنار میگذارد، یا فرد ارتباطش با دیگران دچار اختلال میشود، اینجا دیگر پای دارودرمانی وسط میآید و اورژانسیترین کار، دارودرمانی است. نه مدیتیشن.»
بنابراین آنچه اهمیت دارد، فقط وجود اضطراب نیست، بلکه شدت آن و تأثیری است که بر زندگی فرد میگذارد. ممکن است فردی با اضطرابهای خفیف بتواند با تغییر سبک زندگی، تمرینهای آرامسازی و روشهای روانشناختی آن را بهتر مدیریت کند، اما وقتی اضطراب به مرحلهای میرسد که فرد را از درس، کار یا روابط اجتماعی بازمیدارد، دیگر نمیتوان درمان را به توصیههایی مثل «آرام باش»، «مثبت فکر کن» یا «مدیتیشن کن» محدود کرد.
تحمل ناکامی را باید از کودکی یاد گرفت
کروندی بخشی از اضطرابهای شدید را به ضعف در مهارت سازگاری با واقعیتهای دشوار زندگی مرتبط میداند و تاکید میکند: «افراد از کودکی باید یاد بگیرند که همه اتفاقهای زندگی قابل پیشگیری یا اصلاح نیستند و گاهی باید بهجای جنگیدن برای حذف یک واقعیت، شیوه کنار آمدن با آن را یاد گرفت.»
او میگوید: «خیلی از مردم نمیدانند و در جریان نیستند که محدودیتهای بشر شامل چهار مسئله اساسی است: ناکامی مالی، ناامنی هیجانی، بیماری و مرگ. وقتی از سنین پایین روی پذیرش این موارد کار نمیشود، سازگاری و تابآوری فرد پایین میماند. درحالیکه به نظر من این چهار مورد، مهمترین چیزهایی هستند که باید از دوران کودکی آموزش داده شوند.»
به اعتقاد این روانپزشک، «ناتوانی در پذیرش این واقعیتها میتواند در مواجهه با نخستین بحرانهای جدی زندگی، فرد را بهشدت آسیبپذیر کند. کسی که هرگز تجربه شکست، ناکامی یا فقدان را نیاموخته و همیشه از دشواریها دور نگه داشته شده است، ممکن است در بزرگسالی با یک بیماری، فقدان، شکست عاطفی یا بحران مالی، با شدت بیشتری دچار اضطراب و فروپاشی روانی شود.»
کروندی میگوید: «وقتی فرد مثلا پذیرش مرگ عزیز یا بیماری خود یا عزیزش را یاد نگرفته باشد، با کوچکترین مشکلی به هم میریزد. وقتی مشکلی پیش میآید که میدانیم باید مدتهای طولانی با آن دستوپنجه نرم کنیم، حتماً باید از کمکهای روانپزشکی و روانشناسی بهرهمند شویم تا بتوانیم مکانیسمهای سازگاری را پیدا کنیم.»
رواندرمانی قرار نیست واقعیت را عوض کند
یکی از تصورات رایج درباره مراجعه به روانشناس و روانپزشک این است که متخصص سلامت روان باید مشکل بیرونی فرد را حل کند. اما کروندی میگوید: «خیلیها میگویند مگر روانشناس یا روانپزشک میتواند پول ما را برگرداند؟» یا «مگر میتواند شکست عاطفی ما را درست کند؟» بله، اینها را نمیشود درست کرد، ولی میشود کاری کرد که مشکلات اضافه مثل سکته قلبی یا اضطرابهای طولانیمدت به مشکلات فعلی فرد اضافه نشود.»
به گفته او، «روانشناس یا روانپزشک میتواند با استفاده از درمانهای روانشناختی و در صورت نیاز دارودرمانی، تحمل فرد و توان سازگاری او را افزایش دهد تا مسئلهای که زمانی غیرقابلتحمل به نظر میرسید، قابل مدیریت شود.»
بلاتکلیفی؛ اضطرابی که فرسودهمان میکند
فقط خودِ یک حادثه یا مشکل نیست که میتواند فشار روانی ایجاد کند؛ گاهی دوره انتظار و ندانستن نتیجه نیز به اندازه خود اتفاق فرساینده است. انتظار برای نتیجه کنکور، یک وضعیت درمانی، یک پرونده، یک تصمیم مهم یا هر موقعیت دیگری که پایان آن روشن نیست، میتواند فرد را برای مدت طولانی در وضعیت آمادهباش و اضطراب نگه دارد.
کروندی میگوید: «گاهی فرد برای مدت طولانی در بلاتکلیفی به سر میبرد و نتیجه خیلی از چیزها برایش مشخص نیست. این بلاتکلیفی میتواند فرد را در معرض اختلال استرس پس از حادثه قرار دهد که این خودش میتواند تمام زندگی فرد را تحتالشعاع قرار دهد اگر بیشتر از شش ماه طول بکشد.»
این متخصص اعصاب و روان تاکید میکند: «مراجعه به متخصص نباید به زمانی موکول شود که فرد کاملا از پا درآمده باشد. کمک گرفتن در همان مرحلهای که فرد احساس میکند شرایط دیگر برایش قابلتحمل نیست، میتواند مانع تشدید وضعیت شود.»
او میگوید: «اگر فرد همان موقع که این مشکلات را دارد و برایش غیرقابلتحمل است مراجعه کند، با افزایش میزان پذیرش فرد، کار کردن روی مکانیسمهای دفاعی و بودن به عنوان یک عصای کمکی برای فرد، در کار کردن روی موارد رفتاردرمانی شناختی، میشود کمک کرد که آن حالت انتظاری و اضطراب انتظاریای را که تحمل میکند، کمتر کرد. این بزرگترین کمکی است که فکر میکنم روانشناسی میتواند به بشریت بکند.»
وقتی افسردگی را به حساب تنبلی میگذاریم
به اعتقاد این روانپزشک، یکی از موانع مهم در شناسایی و درمان مشکلات روان، پایین بودن سواد سلامت روان در جامعه است. بسیاری از افراد هنوز با نشانههای اضطراب و افسردگی آشنا نیستند و گاهی علائمی که نیازمند توجه تخصصی هستند، به ویژگیهای اخلاقی یا رفتاری فرد نسبت داده میشوند.
کروندی میگوید: «اگر آموزشهای روانشناختی در جامعه ما بالا باشد، افراد با معیارهای افسردگی و اضطراب آشنا باشند و انگِ روانپزشک و روانشناس در جامعه ما کم شود، میتوان کمک زیادی به عملکردی بودن افراد کرد و به آنها برای مشکلاتی که از آنها در عذاب هستند، کمک کرد. متاسفانه خیلی وقتها علائم افسردگی به اشتباه به تنبلی، بیمسئولیتی یا بیانگیزگی فرد نسبت داده میشوند. درحالیکه افزایش آگاهی عمومی درباره سلامت روان میتواند باعث شود افراد زودتر متوجه تغییرات روانی خود شوند و مراجعه به متخصص را به مرحله بحران موکول نکنند.»
کروندی تأکید میکند: «بیماریهای اعصاب و روان بسیار مهم هستند و میتوانند کل عملکرد فرد را تحت تأثیر قرار دهند اما ما متاسفانه در جامعه آموزشهای روانشناختی خیلی کمی داریم و خیلیها – حتی۲ افراد تحصیلکرده – این موارد را نمیدانند. درحالیکه گاهی با مراجعه به روانپزشک، خیلی چیزها تغییر میکند و معادله کلا عوض میشود.»



