دانلود سریال بامداد خمار قسمت ۸ فصل دوم/ خلاصه داستان قسمت هشتم سریال بامداد خمار فصل دوم

فصل دوم سریال «بامداد خمار» به کارگردانی نرگس آبیار و تهیهکنندگی محمدحسین قاسمی دوشنبه ها ساعت ۲۰ به صورت اختصاصی از پلتفرم نمایش خانگی شیدا منتشر می شود.
درام عاشقانه بامداد خمار که اثر اقتباسی از مشهورترین و پرفروش ترین رمان عاشقانه بعد از انقلاب به قلم فتانه حاج سیدجوادی ساخته شده است، از بازیگران این سریال علی مصفا ، رضا کیانیان ، لاله اسکندری ، گلاره عباسی ، ترلان پروانه ، نوید پورفرج ، حمید صفت ، فرزانه فرنام ، دانیال پورصباح ، علی نفیسی ، مرجانه گلچین ، رزیتا غفاری ، پریوش نظریه ، کاظم هژیر آزاد ، داوود فتحعلی بیگی ، بهنوش بختیاری ، احترام برومند ، گلاب آدینه ، بهناز جعفری ، لیندا کیانی ، المیرا دهقانی ، حسین کیانی ، اردشیر رستمی ، سولماز غنی ، شیدا یوسفی و … می توان نام برد.
خلاصه داستان سریال بامداد خمار: این سریال روایت دختر یک خانواده اعیان طهران قدیم با نام «محبوبه» است که عاشق شاگرد نجاری محله شان می شود. او خواستگارهایش را رد می کند و در برابر خانواده اش می ایستد تا آنها این عشق را به رسمیت بشناسند و به ازدواج او با رحیم نجار رضایت دهند. غافل از اینکه چرخ گردون روزگار گاهی بر وفق مراد نمی چرخد…
خلاصه داستان سریال بامداد خمار۲ قسمت ۸
خجسته با دسته گلی که در دست داشت روی بوم میدوه و میاد پیش منصور، منصور گلها رو پرت میکنه تو صورت خجسته.
رحیم اونقدر میره تا بالاخره به غلام و رفیقاش میرسه، اصلان به محبوبه میگه شانس باهات یار بود اومدن پی ات، بعد به صورت ناشناس مخفیانه سوار اسب میشه و از اونجا میره.
رحیم با غلام و رفیقاش مستش درگیر میشه و میپرسه دختره کجاست، بهش میگن تو دالونه، رحیم میره پیش محبوبه و میپرسه سالمی، محبوبه که از ترس گریه می کرد میگه من اومده بودم دنبال تو نمیدونم چجوری از اینجا سر دراوردم، رحیم میگه از سادگیته، تو چطور رخت و لباس این مرد رو دیدی و بهش اعتماد کردی، محبوبه میگه به خدا وقتی اومدم دکون نجاری و پیدات نکردم هیچی حالیم نبود، رحیم میگه نعمت بهم گفت، پاشو بریم شاید رفتن با آدمهاشون برگردن، نعمت میاد و میگه خداروشکر پیداشون شد، خوب شد محبوبه خانم رو از حاشیه صورتی چادرشون شناختم. محبوبه میگه عذرتقصیر اونطور باهاتون صحبت کردم.
نازنین بانو و دایه وقتی میرسم عمارت و می بینن محبوبه نیست نگران میشن، دایه میگه خدا منو مرگ بده اگه من با شما نمیومدم اینطور نمیشه، منصور میگه صبر جایز نیست من برم نظمیه، نازنین میگه نه توروخدا نرید اونجا برید آبرومون میره الان پیداش میشه، منصور میگه عذر تقصیر زنعمو ولی اگه تا نیم ساعت دیگه نیان من مجبورم برم دنبالش بگردم، نازنین میگه برید ولی نظمیه چی با خودتون نبرید، صدای درشکه میاد دایه میگه اومد خداشاهده خودشه، منصور میگه شما نیایید بیرون من میرم می بینم. منصور به سرعت میره دم عمارت و سمت درشکه میره و میگه خداروشکر محبوبه جان برگشتید، خجسته که با حمید برگشته بود روبند رو میزنه کنار میگه مگه محبوب کجا رفته که هنوز برنگشته؟ منصور میگه از صبحه غیبش زده، حمید میگه ببخشید طوری شده؟ خجسته میگه نه شما برید زحمت کشیدید. وقتی حمید میره، خجسته به منصور میگه اون دلشوره من از صبح بیخود نبود، نباید تنهاش میذاشتیم، منصور می پرسه تو نمیدونی کجا رفته؟ نازنین میاد جلوی در می بینه خجسته است که برگشته، خجسته میگه نگران نباشید دیگه هرجا باشه برمیگرده، نازنین میگه اگه آقاجانت زودتر بیاد چی، چه خاکی بسرم بریزم، اگه آقاجونت بیاد حتمی اول سراغ محبوبه رو می گیره. خجسته میگه یجوری نشون می دیم انگار محبوب تو اتاق خوابه و حال نداره.
بصیرالملک با درشکه همراه فیروز بود، بین راه به جاده ای میرسه که کنار زمین هاشه و عطاالدوله میخواد برای قشون ارتش ساخلو بسازه، اما روش یعالمه مترسک گذاشته بودن، فیروز میگه اینا رو کی اینجا گذاشته، بصیرالملک میگه چون برادر دشمن است شکایت بکجا برم؟ چی بگم والا، راه بیفت برو، فیروز میگه رسیدیم بجایی که همیشه میرسیم، یه طرفش میخوره به خونه خودتون یه طرف هم به خونه عصمت خانم، حالا چیکار کنیم؟ بصیرالملک میگه تو هم خوب دندونهای ما رو شمردی، برو خونه باید این خبر خوش رو به خونه بدیم، فیروز میگه یعنی اهل اون یکی منزل حق ندارن خبر خوبه رو بشنون، بصیرالملک میگه بذله گو شدی فیروز، اینطوری میگی من دلم تکون بخوره بگم بری اونطرف؟ فیروز میگه آخه هر وقت میرید خونه عصمت بانو خوشحالتر میشید الانم که سر اون قصه ناخوش احوالید اگه یه قدم برید خونه دومتون بد نیست، بصیرالملک میگه هر کی بشنوه فکر میکنه تو ۴ تا زن داشتی که اینطوری نسخه می پیچی. فیروز میگه حالا که پسر عصمت خانم عمرش به دنیا نبود اگه خانم خانمها یه پسرشون بشه تکلیف عصمت خانم چی میشه، بصیرالملک میگه اینطوری میپرسی من دلم بلرزه بگم بری اونور شهر، باشه برو سمت خونه عصمت خانم.
محبوبه هنوز تو راه بود و پای پیاده میرفتن، شب میشه میرسن به همونجا که محبوبه راهی شده بود، نعمت میگه حتم دارم ابوی شما به این وصلت رضایت میده، مگه میشه دوماد به این باغیرتی رو جواب رد بده.
بصیرالملک میرسه خونه عصمت و به فیروز میگه شب نمیمونم قبل از نیمه شب بیا دنبالم.
منصور سرگشته جلوی در عمارت بود، خجسته میاد ازش میپرسه چیزی احتیاج ندارید براتون بیارن؟ منصور جواب منفی میده، میگه چیزی نمی خوام آروم و قرار ندارم، خجسته میگه کاش محبوبه هم هرجا که هست اینقدر به یاد شما باشه، منصور میگه کاش من الان جایی بودم که محبوبه بود، خجسته میگه خوش بحال محبوبه با این عموزاده عاشقی که داره، منصور میگه خوشبحال من که خدا محبوبه رو به من داد، خجسته میگه خوش بحالت ولی اگه خدای نکرده، منصور میگه چی می خوای بگی، می خوای بگی اینقدری که من خاطرش رو می خوام محبوبه منو نمی خواد؟ خب نخواد من برام اهمیتی نداره، همینکه منو قابل بدونه بله رو بگه کلاهم رو میندازم آسمون هفتم.
محبوبه تو راه برای رحیم تعریف میکنه که تو این مدت چه اتفاقی براش افتاده، رحیم میگه میگن مجنون هم همینطوری بوده لیلی جانم، با اینکه میدونست دارن بهش دروغ میگن که لیلی رو دیدن ولی بهشون پول میداده تا دروغ بشنوه.
خجسته میخواد از منصور سوالی بپرسه دو دل بود، با اصرار منصور میگه می خوام بدونم اگه خواهر من خدای نکرده شما رو لایق ندونست بجای بله به شما نه گفت اونوقت چی؟ منصور میگه اونقدر ازش می خوام تا بله رو بگیرم، حتی اگه یه روز از عمرم باقی باشه، شاید فقط بتونم به شما بگم که چقدر خاطر محبوبه برام عزیزه، من روزهای سختی گذروندم، وقتی فهمیدم که محبوبه سر سفره عقد مجبور بود به پسر خان والا بله بگه، پدر شما هم که جز تحقیر کردم من کاری نمی کرد، ولی وقتی فهمیدم محبوبه واسه خاطر من سر سفره عقد نه گفت و همه بلاهاشو به جون خرید انگار دنیا رو بهم داده بودن، دیگه از خدا چیزی نمی خواستم. یکدفعه صدای جیغ میاد و خجسته و منصور به سرعت داخل عمارت میشن، می بینن طاووس، دست ماهک رو گرفته کشون کشون میبره دم حوض، میگه میخوام بکشمش، باید موقور بیاد بگه حرفهای این خونه رو کجا برده.
رحیم به محبوبه میگه من می خوام بیام خونتون خواستگاری، محبوبه میگه صبر کن خبرت می کنم، رحیم میگه کی آخه، هی میگی خبر میدم میری ۲۰، ۲۵ روزه دیگه پیدات میشه، محبوبه میگه خب نشونی خونه ات رو بده، رحیم میگه چه فایده داره اونجا اجاره اییه، آقات بفهمه میاد اونجارو هم میخره ما آواره میشیم، محبوبه میگه پدرم هنوز از من ناامید نشده، رفتیم باغ شمرون بالاخره ناامیدش می کنم، گاهی بیا پشت عمارت سر و گوش آب بده، رحیم میگه من هر روز دارم اونجا پرسه میزنم زندگی ندارم که، اون کاروانسرا پشت عمارتتون شده بهشت من، چه کنم آقات کار منو گرفته تو قرار منی.
نازنین به ماهک میگه طاووس چی میگه بگو ببینم، ماهک میگه بیجا کردم خانم ببخشید، طاووس میگه من مدام میگفتم این یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره اما کسی باور نمی کرد، نازنین میگه دختر جون من تو رو بعنوان تحفه اون عقد شوم نگه داشتم چون دلم برات سوخت اونوقت تو برمیداری حرفهای این خونه رو میبری میذاری کف دست اربابت؟ ماهک میگه بخدا مجبورم کردن، نازنین میگه اگه امشب فیروز اومد که هیچی وگرنه صبح زود جول و پلاست رو جمع میکنی میری خونه اربابت.
رحیم به محبوبه میگه نعمت زیاد حرف میزنه ولی دمش گرم به موقع اومد گفت دیدتت. محبوبه وقتی میبینه نزدیک عمارت شدن میگه همینجا خوبه، رحیم میگه دلم نمیاد بری، من به تو اینهمه یادگاری دادم زلفمو، خطمو، صندوقچه هنر دستمو، تو به من چی میدی می خوام ازت یادگاری داشته باشم، محبوبه میگه اول که من به تو یادگاری دادم، رحیم میگه چی بود، اون گل محبوبه شب رو میگی که پرت کردی تو دکه نجاری، عجب آدم کِنسی هستی؟ منکه نمیدونم راجع به چی حرف میزنی، محبوبه میگه دلمو، بعد سریع میره. منصور که از عمارت بیرون اومده بود تو تاریکی به محبوبه بر میخوره، میپرسه محبوبه خوبی سالمی، خداروشکر که پیدات شد، نمیدونی داخل چه خبره همه رو نگران کردی، محبوبه میپرسه آقاجانم اومده؟ منصور میگه نه خداروشکر اونموقع که دیگه خدا به دادت باید میرسید، ولی خانم خانما رو هم که من دیدم بقدری غضبناک شدن که فکر نمی کنم بتونی نزدیکش بشی، محبوبه میگه شما تشریف میبرید؟ رحیم صبر میکنه و از پس دیوار صحبتهای اون دو تا رو می شنوه، منصور میگه بله منتظر دیدن رخ یار بودم که دیدم و حالا میرم، محبوبه میگه عموزاده جان میشه دو قدم برگردید آبها از آسیاب بیفته بعد برید، منصور میگه به شرطی که بگید کجا بودید، این حقمه که بدونم، محبوبه میگه والا جایی که بودم جای شما نبود، منصور میگه آهان از این مجلس های زنونه، قربونت برم اینو زودتر می گفتی همه رو دل نگرون کردی، محبوبه عذرخواهی میکنه و میگه ایندفعه که خواستم برم اول میگم، منصور میگه تو نمی گی یه دختر تنها این موقع شب اگه بلایی سرت میومد من چیکار می کردم، اشکال نداره رفتیم تو هرچی ازت پرسیدن تو هیچی نگو من خودم درستش می کنم.
دده داد میزنه محبوبه خانم اومد، نازنین میگه کجا بودی مردم از دلشوره، محبوبه میگه میگم خدمتتون، منصور میاد و میگه منزل ما بودن، مگه عروس بره خونه مادرشوهر تعجب داره، نازنین میگه چطور منزل شما بوده و شما بی خبری، منصور میگه والا مثل اینکه قرار بوده منم بیخبر باشم، نازنین میگه چرا تنهایی رفتی خونه عموت، منصور میگه مثل اینکه یه حرفهایی بوده بین مادر شوهر و عروس که کسی نباید بدونه حتی داماد و مادر عروس، نازنین میگه عجب، حالا محبوبه خودت رفتی یا افتخارالملوک وعده گرفتن، منصور میگه مادرم وعده گرفتن، دایه میگه الحمدالله بخیر و خوشی تموم شد، منصور میگه شما هم سخت نگیرید اگه با من کاری ندارید میرم.
نازنین میگه محبوبه چرا چادرت کثیف و خاکیه، کجا بودی تو؟ محبوبه میگه خسته بودم جایی نشستم، آخه درشکه نبود، نازنین میگه مگه میشه خونه عموت درشکه نباشه، محبوبه میگه بود خودم خواستم پیاده بیام، نازنین میگه این وقت شب پیاده و تنها نترسیدی یه بلایی سرت بیاد؟ محبوبه میگه آدم تو کوچه و گذر بود، نازنین میگه اگه هرجایی جز خونه عموت رفته بودی خدا میدونه چه بلایی سرت میوردم الانم نمیخوام بدونم چیا بهشون گفتی و شنیدی اما اگه بفهمم رفتی بساط خواستگاری رو بهم بزنی یا ایرادی بگیری هرچی دیدی از چشم خودت دیدی، اگه هم رفتی حرف معقول بزنی تا خواستگاریت رونق بگیره دیگه دختر دلبخواه خودمی، بابت همین رفته بودی دیگه؟ محبوبه میگه آخه نمیدونم آره، نازنین محبوبه رو بغل میکنه. (محبوبه: مثل خر تو گل مونده بودم اون لحظه نمیدونستم چیکار کنم، بین زمین و آسمون، خودم و خودی که مادرم می خواست باشم مونده بودم، بین راست و دروغ، نمیدونستم در مقابل احساسات پاک مادرم چه واکنشی داشته باشم، نمی تونستم اونجوری که اون میخواد همراهیش کنم از طرفی نمیتونستم نسبت بهش و عواطفش بی تفاوت باشم)
بصیرالملک بیت شعری با خط خوش و قلم نی برای عصمت تو کاغذ مینویسه و تقدیمش می کنه، عصمت میگه کاش خط خوندن و نوشتن رو بهم یاد میدادید، بصیرالملک میگه یاد میدم، عصمت میخواد تا فعلا این شعر رو هم بصیرالملک براش بخونه، عصمت از بصیرالملک میپرسه طوری شده، بصیرالملک میگه دخترم داشت نافرمانی می کرد دستش رو گذاشتم تو دست پسرعموش و خلاص.
فیروز فردا ظهر به عمارت برمی گرده اما بدون بصیرالملک، سریع میره نازنین بانو رو صدا میکنه و بهش میگه آقا دستور داده که شما و خانم کوچیک محبوبه خانم و خجسته خانم و دایه خانم تشریف بیارید باغ شمرون هفت هشت روزی استراحت کنی، دده سریع میاد میگه اون دفعه منو نبردی خونه شازده تو دلم موند اگه منو نبری باغ شمرون خودمو می کشم، فیروز میگه اینقدر خودتو ننداز وسط، نازنین میگه دده خانم آقا اگه نفرموده باشن هم من میگم شما با ما بیا، دده میگه قربونتون برم معرفت رو ببین.
همه تو عمارت بخاطر رفتن به باغ شمرون خوشحال بودند الا محبوبه.
طاووس، ماهک رو میبره برای خان والا، خان والا میگه اگه این دختر رو که با این فضاحت پس آوردید نبخشمش و بندازمش بیرون گرفتار عذاب وجدان نمیشی؟ طاووس میگه سوال سختی پرسیدید، به عقل کلفتی مثل من قد نمیده، خان والا میگه اگه قد نمیداد که نمی پرسیدم، طاووس میگه والا من از همون روز اول دارم خودم خودمو می خورم ولی خب چیکار کنم نمیتونم حق نون و نمک صاحب عمارت خودمو بجا نیارم، خان والا میگه بله شما کار درستی کردید ولی میتونستی بجای اینکه این دختر رو جلوی اهل عمارت اونطور رسوا کنی بیای پیش خودم قضیه رو بی سروصدا فیصله بدم، طاووس میگه بله یخورده خامی و جوانی کردم. خان والا میخواد حرفی بزنه اما پشیمون میشه، طاووس اصرار میکنه و خان والا میگه تا حالا کسی به شما گفته که فال و خال و حال شما به خانه خدمتی برازنده نیست، طاووس از این تعریف خان والا خوشش میاد و …



