دانلود سریال بامداد خمار قسمت ۵ فصل دوم/ خلاصه داستان قسمت پنجم سریال بامداد خمار فصل دوم

فصل دوم سریال «بامداد خمار» به کارگردانی نرگس آبیار و تهیهکنندگی محمدحسین قاسمی دوشنبه ها ساعت ۲۰ به صورت اختصاصی از پلتفرم نمایش خانگی شیدا منتشر می شود.
درام عاشقانه بامداد خمار که اثر اقتباسی از مشهورترین و پرفروش ترین رمان عاشقانه بعد از انقلاب به قلم فتانه حاج سیدجوادی ساخته شده است، از بازیگران این سریال علی مصفا ، رضا کیانیان ، لاله اسکندری ، گلاره عباسی ، ترلان پروانه ، نوید پورفرج ، حمید صفت ، فرزانه فرنام ، دانیال پورصباح ، علی نفیسی ، مرجانه گلچین ، رزیتا غفاری ، پریوش نظریه ، کاظم هژیر آزاد ، داوود فتحعلی بیگی ، بهنوش بختیاری ، احترام برومند ، گلاب آدینه ، بهناز جعفری ، لیندا کیانی ، المیرا دهقانی ، حسین کیانی ، اردشیر رستمی ، سولماز غنی ، شیدا یوسفی و … می توان نام برد.
خلاصه داستان سریال بامداد خمار: این سریال روایت دختر یک خانواده اعیان طهران قدیم با نام «محبوبه» است که عاشق شاگرد نجاری محله شان می شود. او خواستگارهایش را رد می کند و در برابر خانواده اش می ایستد تا آنها این عشق را به رسمیت بشناسند و به ازدواج او با رحیم نجار رضایت دهند. غافل از اینکه چرخ گردون روزگار گاهی بر وفق مراد نمی چرخد…
خلاصه داستان سریال بامداد خمار۲ قسمت ۵
محبوبه میره پشت پنجره ای که با رحیم قرار میذاشت، میبینه رحیم اونجاست، محبوبه به رحیم میگه خیال میکنم خدا چون من و تو رو مثل در و تخته با هم جور کرده هر کی بیاد بینمون پاش میشکنه، رحیم میگه خدا پاشو میشکونه منم دستش رو میشکنم. محبوبه میگه فقط دستشو؟ رحیم میگه اصلا هرجاشو که تو بگی میشکنم، محبوبه میگه پس بشکن بشکنه، همینطور که باهم میخندیدن و حرف میزدن یه اسلحه میاد روی سر رحیم، محبوبه میبینه که منصور با اسلحه اومده و همش خواب و خیال بوده.
نازنین خانم شروع میکنه به آقاجان تعریف میکنه که قضیه چیه، بصیرالملک وقتی متوجه میشه، میگه یعنی چی اول میگه میخوام پسر عطاالدوله رو ببینم بعد میگه این زن داره بچه داره، تو که میدونستی این زن و بچه داشته چرا با این فضاحت از سر سفره عقد بلند شدی آبرومون رو بردی. من هنوز جواب درست به خان والا نتونستم بدم، میدونی خجسته رو از من خواستگاری کرده برای پسرش اما اصلان نمی خواد، حالا که برادر من مردونگی کرده رضایت داده به وصلت منصور با این دختر، چرا میگه منصور رو نمی خوام؟ مگه منصور چه ایرادی داره، نازنین میگه والا آقا عین همه این حرفها رو منم بهش زدم، بصیرالملک میگه می خواد عروسی نکنه که چی بشه؟ مگه بچه است، هنوز نمیدونه چی می خواد.
محبوبه به خجسته میگه فقط برام دعا کن، خجسته میگه باشه اما اگه دعای من گیرا بود اوضاع خودم اینطور وانفسا نبود، محبوبه میگه برم کجا قایم بشم کسی پیدام نکنه، خجسته میگه از تو حیاط پشتی برو.
نازنین با ترس و لرز به بصیرالملک میگه که محبوب میدونه کیو میخواد، خودش یکیو زیر سر داره، خیلی اسم و رسم دار نیست، سر گذر دیده، میگه اسمش رحیمه تو نجاری سرگذر شاگرد نجاره.
بصیرالملک متوجه میشه که اونروز سوار بر درشکه اون جوونی که دیده بود کیه، نزهت میخواد پدر و مادرش رو کمی آروم کنه میگه میره تو نظام اسم و رسم پیدا می کنه، همیشه که شاگرد نجار نمیمونه.
بصیرالملک میگه این دختره کجاست؟ ول شده تو شهر هر غلطی دوست داره میکنه، نزهت میگه آقاجان اصلا من غلط کردم گفتم، بصیرالملک میگه از خودت گفتی؟ نزهت میگه نه والا خودش خواست بگم، بصیرالملک دوباره محبوبه رو صدا میکنه، نزهت میگه بچگی کرده، بصیرالملک میگه مادرت همسن این بود بچه داشت، تو دو سال بزرگتری الان بچه داری، تقصیر خودمه الان که بگیرم زیر شلاق سیاه و کبودش کنم عاشقی از سرش میپره.
محبوبه که میبینه اوضاع خیلی وحشتناکه، با خجسته میره یه جایی برای پنهان شدن پیدا کنه.
نازنین میگه تقصیر خودتونه آقا، هی تو گوشش شعر خوندید از لیلی و مجنون گفتید نتیجه اش این میشه، بصیرالملک میگه چه ربطی داره برو بیارش اینجا. نمیری خودم میرم، این دختره تا منو نکشه ولکن نیست بابت این خواستگار رد کردنش میدونی چقدر ضرر و زیان کردم، معلوم نیست چه دسیسه ای کرده می خواد منو بخاطرآبرویی که ازش ریخت به زمین گرم بشونه، خواهر تو میخواد منو بکشه، بصیرالملک اونقدر عصبانی میشه میاد تو حیاط و داد میزنه که وای به حالت اگه خودم پیدات کنم، اگه شده تا صبح می گردم پیدات کنم، بصیرالملک میره تو سرداب اما نبود. بصیرالملک میره حیاط پشتی، همه میرن سمتش تا یوقت محبوب رو پیدا نکنه، از طاووس که بخاطر مریضی رو تخت خوابیده بود میپرسه این دختره رو ندیدی؟ طاووس میگه نه تو این تاریگی من چجور می خوام محبوبه خانم رو ببینم، بصیرالملک میگه مگه من گفتم محبوبه، وای بحالت بخوای دروغ بگی، نازنین میگه محبوبه اصلا از این حیاط پشتی میترسه نمیاد اینجا میگه جن داره، بصیرالملک که میره، طاووس پرده رو میزنه کنه و به محبوبه که لای هیزم ها قایم شده بود میگه بیا بیرون رفتن، محبوبه هیزم ها رو میریزه زمین و خودش هم از ترس از حال میره.
حسام الملک به افتخارالملوک میگه اجالتا این شاخ شمشاد رو هم مثل بقیه زجرکش نکن، افتخارالملوک میگه نخیر این شاخ شمشاد عاشق شده دیگه نصیحت ما رو گوش نمیده، اما شما باید بدونید اگه این ناعروس مجلس خراب کن بخواد فوری جواب بله رو نده و همون کاری رو که با پسر خان والا کرد رو با پسر ما بکنه اونوقت منم به پدرم میگم مهریه ام رو مطالبه کنه، حسام الملک میگه شما مردم رو به چی امتحان می کنید؟ اصلا ازشون چی می خواهید؟ حسام الملک میگه شما رو به عشق و برادرتان رو به وفاداری و پسرم رو به محبت مادری و نازنین بانو رو هم به صبرش، حسام الملک میگه نعوذبالله داری جا پای ملائک میزاری، افتخارالملوک میگه نخیر من جای خودم نشستم، نوه شاهزاده کامران میرزا، باید ببینیم اونا کجا و جای کی نشستن. حسام الملک رو به منصور میگه ولله دوتا جاری ندیدم که اینهمه با هم دشمن و قهر باشن، فل فور باید این عقد سر بگیره وگرنه میبینی که خانم والده چه خط و نشونی کشیدن.
(نمیدونم چقدر طول کشید تا بهوش اومدم فقط میدونم که وقتی طاووس بغلم کرد و بهوش اومدم تمام بدنم مخصوصا کمرم درد می کرد، خوشبختانه یا همه خواب بودن یا تظاهر به خواب می کردن تا آتیش این خشم که برای کشتن این دختر سرکش زبونه می کشید رو خاموش کنن.)
محبوبه میره تو اتاقی که نزهت خوابیده بود و تو رختخواب دراز میکشه و به نزهت میگه چی شد؟ نزهت میگه چی می خواستی بشه، می بینی چه شری بپا کردی؟ آقاجان گفت فردا دستتو میذاره تو دست این پسر نجاره، محبوبه که باورش نمیشد میگه راست میگی؟ نزهت میگه مثل اینکه عشق این پسر عقلتو زایل کرده، آقاجان رو نمیشناسی، قدغن کرده بری بیرون، محبوبه میگه میدونستم، نزهت میگه اگه میدونستی همچین شکری نمیخوردی، اگه کار واجب داشتی بیرون فقط با درشکه اونم با دایه یا خانم خانما اونم با اجازشون، فکر کردی آقاجان نفهمید طاوس ناجی تو شد؟ محبوبه میگه این حبس هر بدی که داشته باشه یه چیز خوب داره، اینکه حرف خواستگاری اینو اون از سرشون بیفته، نزهت میگه خیال کردی، آقاجان تو رو هنوز نشون کرده منصور میدونه.
صبح روز بعد همه به خونه برمی گردن، بصیرالملک همه رو جمع میکنه میگه خواستم همه باشید تا فردا طوری شد یکی نندازه گردن اون یکی، یا بهونه نشنیدن از گردنش در نیاره، از امروز و همین ساعت این دختر حق نداره پاشو از خونه بزاره بیرون همین الان میره تو حوضخانه و بیرون هم نمیاد مگر برای کار واجب، هر چیزی که میخواد براش محیا می کنید تا حاجت به بیرون رفتن نباشه، مگر اینکه بخواهید ببریدش غسالخانه. تو حیاط هم اگه خواست بیاد یکی عین سایه همراهش میره، مبادا ببینم از خونه بره بیرون. این دختر باید قدر عافیت رو بدونه.
دایه از طاووس میپرسه تو که همه چیز این عمارت رو میدونی بگو چی شده؟ طاووس میگه من نمیدونم که، خود خانم خجسته اینجاست ازش بپرس. دایه از خجسته میپرسه اما خجسته هم جوابی نمیده و میره، دایه میگه دده خانم یه شب تو این عمارت نبودیم ببین چی شده، برو ببین از حاج علی میتونی حرف بکشی.
دده از حاج علی میپرسه دیشب تو اینجا بودی چیزی ندیدی نشنیدی؟ حاج علی میگه از قدیم گفتن نوکری که حرف خونه آقای خودش رو به این و اون بگه مثل اشتر و الاغ سرگردون بشه.
افتخارالملوک دوباره حسام الملک رو قسم میده میگه نزارید این وصلت سربگیره، حسام الملک میگه دوباره شروع کردید، افتخارالملوک میگه باور کنید من با زن برادر شما خصومتی ندارم اینا ذاتا نحس و بدشگونن، حسام الملک میگه ببند اون دروازه افترا رو برای خودت بَده، افتخارالملوک میگه باشه بالاخره یه روزی همه چیز معلوم و عیان میشه، اون وقت من میدونم و اون مادر فولادزره دیو و میره، حسام الملک میگه خداروشکر که پسر نداره اینطوری بهش میگی، منصور میگه آقاجان بد نیست مادر رو ببریم پیش دکتر گیتی آرا دو کلمه باهاش حرف میزنه آروم میشه، حسام الملک میگه منم از اون دختر ترس دارم بعد از اونکاری که با خاندان عطاالدوله کرد اگر اصرارهای تو نبود هرگز به برادرم رو نمینداختم، منصور میگه چرا آخه شاید این وصلت باعث شد کدورتها برطرف بشن، حسام الملک میگه ده تا از این وصلت ها هم کدورت ها رو بین ما رفع نمیکنه، منصور میگه چرا مگه پدرکشتگی دارید باهم، حسام الملک میگه خیر مادرکشتگی داریم، مادر من موقع تولد بصیر سر زا رفت، من اونموقع ده سالم بود خواهرم کشور ۵ سال از من بزرگتر بود، دوتایی مثل بید می لرزیدیم، پدرم خیلی عاشقش بود تا زمانیکه سرش رو سینه اش افتاد اونموقع دلش با ته تغارش صاف نشد که نشد.
دایه میره در میزنه تا برای محبوب غذا ببره اما محبوبه میگه نمیخوام برش گردون، اما دایه میاد تو و میگه اینطوری بگذره هیچکس نمیاد خواستگاری تو، محبوبه میگه برو به اون زن و شوهر ایراد بگیر که این بلا رو سر من اوردن، دایه میگه بموقع از اونا هم ایراد می گیرم تو غذاتو بخور اشتهات باز میشه، محبوبه داد میزنه که نمیخورم میخوام صد سال سیاه اشتهام باز نشه، غذایی که تو مطبخ این عمارت پخته میشه رو بخورم، همون بهتر که منو تو این عمارت حبس کردن چون نمی خوام آدمهای این عمارت رو ببینم، خیال کردن من پا پس میکشم، حالا که اینطوره میرم ببینم کی میخواد جلوی منو بگیره، هر چی دایه میخواد جلوش رو بگیره نمیشه، نازنین خانم میاد میگه بگو ببینم چی میگی دایه جلوش رو نگیر ببینم چه ناری تو آستینم پروراندم، جرات داری پاتو بزار بیرون، حالا که جرات نداری برو بشین صدات هم درنیاد وگرنه خودم خفه ات می کنم، دایه خانم از این به بعد هم نبینم نازکشیش کنی، غذا میبری و میای همین.
رحیم تو بازار داشت الوارها رو جابجا می کرد وقتی متوجه میشه اوستا تو نجاری نیست، میسپره میگه بگو ننه اش بدحاله رفته خونه برمیگرده.
محبوبه وارد حیاط میشه می بینه همه مشغول کار هستن اما یجورایی با چشماشون بپای اون بودن، کلافه بود و نمیدونست چیکار کنه، (این شرایط فقط آتیش وجودم رو برای دیدن رحیم تندتر کرده بود، همه فکر و ذکرم شده بود رحیم، میخواستم خیالاتش رو کنار بزارم ولی نمیتونستم و این منو بیچاره میکرد)
خجسته میاد و میگه خانم خانما میگه اینقدر تو حیاط نچرخ برو تو بشین تو زیرزمین، بعد آروم به محبوبه میگه بالاخره درست میشه، محبوبه میگه به نفع من یا اونا؟ خجسته میگه یه جوری میگی اونا که انگار دشمنتن، محبوبه میگه هرکاری دشمن میتونست در حقم بکنه اینا کردن، حبسم کردن، میبینی دارن هرچی کتاب لیلی و مجنون و حافظ و سعدیه میبرن، اونا دوای درد من بود، حالا من تو این وضعیت چیکار کنم، نازنین از بالا میگه خجسته بهش بگو اینا تازه روز اولته، باید از این به بعد روزهاتو اینطوری بگذرونی، محبوبه میگه خجسته به مادتون بگید حالا که اینطوره کل شب رو همینجا میگذرونم، اصلا میرم پشت بوم اینقدر زیر آفتاب بمونم تا از حال برم شاید هم از روی بوم خودمو انداختم پایین.
خجسته میخواد بره جلوی محبوبه رو بگیره، اما نازنین میگه ولش کن فکر کردی اون عرضه همچین کاری رو داره، صد سال.
محبوبه میره روی بوم و پشت پنجره تا ببینه رحیم اونجاست یا نه؟ رحیم رو صدا میکنه میگه کجایی پس، چشماشو میبنده و میگه کاش چشمامو باز می کردم می دیدم جلومی، واسه آخرین بار می دیدمت، یهو رحیم میاد میگه چرا آخرین بار؟ محبوبه میگه اگه نمیومدی شاید دیگه دیدار دست نمیداد، حبس شدم، بندِ منزل، گفتم بهشون هرچی بین ما گذشته.
نازنین به خجسته میگه برو دنبالش اما نمیخوام گزارش خواهرت رو بهم بدی ولی اگه کار ناثوابی کرد و خطا رفت براش خواهری کن بیا به مادرت بگو.
محبوبه میگه اینطوری نبین که گرفتار حبس خونگی شدم بموقع هر کاری می کنم، رحیم میگه مثلا چیکار می کنی، تو روی آقاجونت وامیستی؟ محبوبه میگه اگه بدونم به تو رسیدنم حتمیه بله وامیستم به شرطی که تو هم جا نزنی، رحیم میگه خاطرت جمع جا نمیزنم، حقیقت رو میگم.
خجسته میاد روی بوم دنبال محبوبه.
رحیم میگه میخوای همین امروز برم پیش پدرت سینه سپر کنم بگم من کی ام؟ محبوبه میگه امروز نه، بزار چند روز بگذره.
خجسته میرسه، در باز میشه و ….



