کودکانِ بازنشسته؛ مرثیهای برای «بازی»

تقویم روزانهاش را نگاه کنید؛ ساعت ۷ صبح مدرسه، ساعت ۱۴ ناهارِ هولهولکی در صندلی عقب ماشین، ساعت ۱۵ کلاس زبان، ساعت ۱۷ چرتکه یا رباتیک، ساعت ۱۹ تمرین موسیقی یا شنا و سرانجام ساعت ۲۱ سقوط آزاد در رختخواب از شدت خستگی.
این برنامه فشرده یک مدیرعامل شرکت چندملیتی نیست؛ این روزمرگیِ یک کودکِ هشتساله امروزی است! ما با پدیده جدیدی در جامعه مواجهیم: «کودکانِ بازنشسته» یا «کودکانِ کارِ آموزشی». بچههایی که پیش از آنکه طعم کودکی را بچشند، زیر بار انتظارات بزرگسالان دچار فرسودگی شدهاند.
سندرم کودک-مدیرعامل و تجارتِ اضطراب
ریشه این تقویمهای پادگانی کجاست؟ در اضطرابِ بیپایانِ ما والدین. ما در دنیایی پر از عدمقطعیت زندگی میکنیم و از آینده مبهم فرزندانمان میترسیم. صنعت آموزشِ تجاری نیز دقیقاً روی همین نقطه ضعف دست گذاشته است. آنها با شعارهایی مثل «فرزندتان از همسالانش جا میماند» یا «کشف استعدادهای پنهان در سه سالگی!»، ترس را به ما میفروشند. نتیجه این میشود که ما برای تضمین آینده کودک، حالِ او را قربانی میکنیم. کودک تبدیل به پروژهای میشود که باید مدام در حال «ارتقا» (Upgrade) شدن باشد و هر ساعت از روزش با یک آموزشِ ساختاریافته پر شود.
معجزهای به نام «بیکاری» و حقِ بازی آزاد
در سیستمهای آموزشی پیشرو در جهان، مفهومی وجود دارد که در فرهنگ فرزندپروری امروز ما به شدت غایب است: «بازیِ آزاد و بدون ساختار». ما فراموش کردهایم که بازی کردن، وقتگذرانیِ بیهوده نیست، بلکه شغلِ اصلی کودک است.
وقتی تمام ساعات کودک توسط مربی، معلم و والدین برنامهریزی میشود، او چه زمانی فرصت میکند با خودش روبهرو شود؟ جمله «مامان، حوصلم سر رفته!» دقیقاً همان نقطه طلایی است که ما از آن فرار میکنیم. در حالی که روانشناسان و مربیان کودک معتقدند «حوصلهسررفتگی»، موتور محرکِ خلاقیت است. کودکی که در گوشه اتاق بیکار میماند، مجبور میشود با اتکا به تخیل خودش، از چند تکه چوب و پارچه، یک دنیای جدید بسازد. این همان نقطهای است که «فطرت» و استعدادِ واقعی کودک مجال بروز پیدا میکند.
قتلِ «عاملیت» با محبتهای زورکی
بزرگترین آسیبِ این برنامههای فشرده، کشته شدن «عاملیت» (Agency) در کودک است. عاملیت یعنی کودک احساس کند بر محیط و انتخابهایش کنترل دارد. وقتی ما از صبح تا شب به او میگوییم چه بپوشد، چه کلاسی برود، چه چیزی یاد بگیرد و چگونه موفق شود، او را به یک «مجریِ منفعلِ دستورات» تبدیل میکنیم.
این کودکان شاید در نوجوانی رزومهای پر از مدارک زبان و موسیقی داشته باشند، اما در درون احساس خلأ میکنند، چون هیچکدام از اینها «انتخابِ» خودشان نبوده است. آنها یاد نگرفتهاند چگونه برای وقت آزاد خود تصمیم بگیرند و به محض اینکه از چرخه کلاسها خارج شوند، دچار افسردگی و سردرگمی میشوند.
چه باید کرد؟ کودکی را پس بدهید!
وقت آن رسیده که ترمز دستی را بکشیم. فرزندان ما برای خوشبختی نیازی به تبدیل شدن به ابرانسانهایی که همزمان به سه زبان مسلطند و دو ساز مینوازند، ندارند. آنها به فضایی برای نفس کشیدن، به خاکبازی، به خیره شدن به سقف، و به دنبال کردنِ مسیر مورچهها در حیاط نیاز دارند.
بیایید یکی از کلاسهای غیرضروریِ این هفته را لغو کنیم. اجازه دهیم کودک ساعاتی در روز کاملاً «بیکار» باشد و خودش برای پر کردن این خلأ راهحل پیدا کند. بزرگترین سرمایهگذاری برای آینده یک کودک، انباشتن ذهن او از اطلاعات نیست؛ بلکه دادن فرصتی است تا او بتواند «خودش» را در آرامش و به دور از هیاهوی کلاسهای فوقبرنامه کشف کند.
*پژوهشگر و طراحی آموزشی
۴۷۴۷



