فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۸ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت هشتم

پخش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هشتم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداخته‌اند می‌توان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، نسرین بابایی، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.

خلاصه داستان سریال کلاغ

جلال مردی میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.

خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت هشتم

زمان قبل
جلال برای سایه یه واحد آپارتمان اجاره میکنه که توش زندگی کنن، مادام خونه رو به سایه نشون میده، سایه خیلی از خونه خوشش میاد و البته میگه برای یه نفر خیلی بزرگ و گرونه، جلال میگه پس من چی؟
زمان حال
جلال بچه ها رو سوار ماشین می کنه و به مدرسه میبره، هما از وضعیت شاکی بود و میگه مامان که برگشته تو چرا داری ما رو میرسونی؟ جلال توضیح میده که من قراره برم ماموریت یه مدت نیستم برسونمتون یکم کمتر دلم تنگ بشه.
بعد از رفتن بچه جلال تو ماشین کمی گریه میکنه تا آروم بشه و بعد بره اداره، حسام بهش میگه دارم به چندتا از بچه ها میرم ساری متهم رو بیارم تا شب برمی گردم، یه آدرس گاوداری سمت رودهن هم میده که جلال برای بازجویی بره اونجا، جلال حال درستی نداشت زیاد حسام رو تحویل نمیگیره حسام بهش میگه هم بد استقبالی هم بد بدرقه!
شب جلال از تو ماشین جلوی خونه اش نگاه میکنه و از اینکه بچه ها خوشحالن راضی بود، شب برفی بود، بهروزی سوار ماشین میشه و میگه برای من ادای آدمای خانواده دوست رو درنیار، زن و بچه ات رو که باختی، اگه همینطور ادامه بدی شغلت رو هم از دست میدی، جلال میگه منتظرم حسام زندانی(هومن) رو برای بازجویی بیاره، بهروزی میگه شانس بیاری دست پر برگردی، من فردا با آدمهایی جلسه دارم که هر کدوم از قیافه ما خوششون نیاد میتونن با یه امضا دودمان منو به باد بدن، جلال میگه یکم موضوع رو گُنده نمیکنید؟ همه حرفهایی که می‌زنید بخاطر پرونده سایه است؟ بهروزی عصبانی میگه بخاطر پرونده توست، یه دختر هرجایی که معلوم نیست خام چیه تو شده اصلا چه ارزشی داره که بخوام بخاطرش جواب پس بدم، خودم میدونم بهشون چی بگم، بوقتش خبرش بهت میرسه، حسام بیسیم میزنه که ما نزدیک فیروزکوهیم. بهروزی میگه تو این سی سال خدمت صادقانه از دربار جز پیام پاداش پیامی دریافت نکردم، اگه بخاطر گَندکاری های تو توبیخ بشم میبرمت کمیته ضد خرابکاری بلایی سرت میارم که هر روز آرزو کنی کاش جای ابراهیم زیر خاک بودی، دست پر برگرد باهات شوخی ندارم. بهروزی پیاده میشه میره خونه جلال و جلال هم میره سرقرار.
جلال میرسه و با دیدن هومن به حسام میگه خودشه اینم تو درگیری بود، بگو همه برن بیرون، حسام همه رو میفرسته استراحت‌ کنن، جلال ازش می خواد که خودش هم بره، حسام میگه تنهایی خطرناکه بمونی اما جلال میخواد که با زندانی تنها بمونه، با رفتن حسام، جلال یه سیگار به هومن میده و ازش می‌پرسه نشناختی منو؟ بعد سیگارش رو روشن میکنه، میگه روز درگیری، شناختی ولی باورت نمیشه زنده موندم، عارف اعتراف کرد، الان نوبت توئه بهم بگو سایه کجاست؟ میگه نمیدونم، جلال میگه من مثل اینا نیستم که بزنم لت و پارت کنم، من ارتشی ام ارتشی به قسمی که میخوره عمل میکنه حتی اگه سرش بره، قسم میخورم اگه حرف نزنی بهشون بگم دوباره بکنندت تو همین صندوق و از اینجا تا ساری رو یه هفته طولش بدن، سایه کجاست؟ هومن باز میگه نمیدونم، جلال می خواد بیاد بیرون که هومن میگه یه دقیقه وایستا، بعد میگه ما با هم همدانشگاهی بودیم، یه مدت طولانی ازشون بیخبر بودم، تا دوباره تو زندان دو سال با هم هم بند شدیم، من و عارف و امید داداشی شده بودیم، امید از همون اول بریده بود، اما عارف وقتی آزاد هم شده بود میومد ملاقاتیم، گاهی هم به خونواده ام سر میزد، یه روز اومد گفت عاشق شده، بهش گفتم این تشکیلات و این عشق و عاشقی همش تله است، گوشش بدهکار نبود، جلال میگه بعدش رو بگو، هومن میگه بعدش رو دیگه میدونی، جلال میگه میخوام تو بگی، میگه بعد از یه مدت که تو تشکیلات موند فهمید رکب خورده، دختره تو رو می خواست و واسه عارف لاف عاشقی میزد، یه روز کلافه اومد گفت میخواد از هردوتون انتقام بگیره، منم گفتم هستم مرخصی میگیرم میام بیرون میزنیم دوباره برمیگردم تو، همونم شد، قبل قرار با تو ما سایه رو گیر انداختیم گفت به تشکیلات وفاداری فقط عارف رو نمی خواد، اما عارف زرنگ بود گفت این نارنجک حقیقت رو معلوم میکنه. با این نارنجک جلال رو حذف کن، جلال میگه سایه کجاست؟ هومن میگه من همون فرداش برگشتم زندان خبر ندارم، من نه چریکم نه سیاسی واسه ناموس رفیقم پای شرش وایستادم فقط دیدم تیر خورد فرار کرد، به کی قسم بخورم که نمیدونم کجاست، جلال میگه دوتا بچه داری پس به جون جفت دختران قسم بخور که از سایه خبر نداری، زندونی میگه به جون بچه هام بی‌خبرم ازش، جلال میگه کی عکسای منو سایه رو پخش کرد؟ هومن میگه عارف عکسا رو گذاشت تو چندتا پاکت داد به بچه ها گفت اگه بلایی سرم اومد اینا رو پخش کنید، تو بچه داری نه؟ جون بچه ات کاری کن که من ده دقیقه دخترم رو ببینم، جلال میره پشت ستون یه سیگار روشن میکنه و کلافه میکشه.

جلال میاد بیرون، دیگه صبح شده بود، حسام میپرسه چیزی گفت از سوژه خبری داشت؟ جلال میگه چیز خاصی نگفت، حسام میگه بهروزی گفتا الکی اینهمه راه تا ساری رفتیم و اومدیم، جلال میگه به اینا بگو رسیدن ساری اول ببرن بچه هاشو ببینه بعد.
جلال به مادام زنگ میزنه تا از سایه خبری بگیره، مادام میگه نه سایه برنگشته اما یه مهمون داری بهار اومده ایران، جلال میگه خونه سایه رو باز کن بره استراحت کنه تا من بیام، هیچ جا نره تا بیام.
جلال موقع برگشت به تهران از حسام میپرسه اون بسته چی بود بهت دادن؟ حسام میگه کلوچه خریده بودم تو ماشین اونا بود گرفتم، جلال میپرسه که بهروزی امروز با کی جلسه داره، اینم یه پرونده است مثل پرونده های دیگه، حسام میگه خودتو میزنی به اون راه؟ تو صحنه درگیری یکی از نیروهامون کشته شده به نظرت خیلی معمولیه؟ جلال میگه برای من فیلم بازی نکن، ابراهیم رفیق من بود منو خر فرض نکن اون بسته ای هم که بهت دادن کلوچه نبود، حسام عصبانی میشه میگه اصلا بود یا نبود به تو چه ربطی داره، همه این گرفتاری ها تقصیر توئه، بهروزی امروز صبح رفته مرکز، این چهارمین باره، اگه از اون اداره بره ما هم باید بریم، من برای موقعیت الانم ده سال زحمت کشیدم، جلال میخنده میگه تو به این میگی موقعیت؟ حسام میگه حالا هرچی، برای من با ارزشه، جلال میگه تو اگه تو این همه سال تو هر کاری برای هر کسی دم تکون داده بودی الان کلی بالاتر بودی، حسام میگه یه کلمه دیگه بگی برات گزارش رد میکنم ببین چطور با آدم حرف میزنی.
جلال و حسام میرسن اداره، همه تو راهرو مضطرب بودن میگن رئیس برگشته دست پر هم برگشته، حسام میپرسه توبیخ نکردنش، یکی میگه توبیخ که هیچی ارتقای رتبه هم می خوان بهش بدن، الان هم گفته همه جلوی اتاقش باشیم بیاد صحبت کنه، بهروزی میاد با حال بد میگه من متوجه فضای مشوش این روزهای اداره بودم، این جلسه امروز هم در همین رابطه بود و من به نمایندگی از همه شما در جلسه مرکز حضور پیدا کردم تا مراتب وفاداری همه شما رو به سلطنت ابراز کنم، باور کنید با گردن افراشته گفتم جمع کنید این بساط رو، یه مامور ضعیف النفس یه خطایی کرده تاوانش رو هم دیده (حسام به جلال نگاه میکنه) چرا کارکنان زحمتکش رو همه رو با یه چوب می بینن، به تاج همایونی قسم خوردم اگه این مطالب رو ادامه بدن بنزین روی خودم میریزم و جاوید شاه میگم و خودم رو آتیش میزنم، آقا بلند فریاد زدن اینا فرزندان و نور چشم منن، همه دست میزنن و بهروزی به اتاقش میره.
جلال میره اتاق بهروزی و میگه یعنی واقعا حل شد؟ بهروزی میگه حلش دیگه، حقیقت رو بهشون گفتم، هیچ چیزی به اندازه حقیقت آدم رو نجات نمیده. جلال میگه کدوم حقیقت؟ بهروزی میگه حقیقت دیگه، اینکه یکی از مامورها عاشق یه سوژه بی اهمیت شده بود، اینکه توی کمیته کار گروه نبوده و خطای فردی بوده، وقتی همه مدارک دستشونه اونا هم قبول می کنن، بعد یه سرتیتر درباره پرونده داریوش و سایه می خونه، جلال میگه حالا مجازات این تخلف چیه؟ بهروزی میگه حرفایی میزنیا، آدم، مرده رو که مجازات نمی کنه؟ جلال میگه مرده؟ داریوش که اسم مستعار منه، بهروزی میگه مضخرف نگو، تو داماد منی شوهر دختر من مگه جرات داری از این غلطها بکنی قلم پاتو میشکونم، داریوش اسم مستعار ابراهیمه و تمام، جلال میگه آقا این چه کاریه، زن و بچه ابراهیم چه گناهی کردن این تصویریه که از مَردشون می سازی، بهروزی با عصبانیت داد میزنه ببند اون دهنتو، من دارم تصویر تو رو درست میکنم تو مجبورم کردی این تصمیم زشت رو بگیرم، مسبب مرگ ابراهیم تویی یتیم شدن بچه هاش، حالا این قیافه رو گرفتی نشستی جلوی من؟ جلال میگه باشه من مقصرم پس اجازه بدید تاوانش رو هم خودم بدم، بهروزی میگه نه دیگه فقط تو تاوان پس نمیدی همه همکارات تاوان میدن، اونا به کنار خانواده ات یعنی دختر من، جلال میگه شما چی نگران تاوان دادن خودتون نیستید؟ بهروزی میگه خفه شو جلال. داریوش اسم مستعار ابراهیم بوده و تمام ستاد هم تصمیم گرفته حالا که ابراهیم مرده سرپوش بزاره و همه چیز، جلال میگه پس احتمالا شما هم ترفیع می‌گیرید مبارکه، بهروزی درباره هومن زندانی ساری می پرسه، جلال میگه حسام که همه حرفهامونو ضبط کرد فکر کردم بهتون رسونده، هومن اونروز تو درگیری بوده ولی از جای سایه بیخبره، بهروزی میگه احتمالا سایه مرده پرونده اونم مثل این پرونده بسته میشه، برو گزارشت رو بنویس و احتمال مرگ سایه رو هم توش بنویس، یه مرخصی طولانی هم برای خودت بنویس خیلی وقته با شهناز و بچه ها نبودی، جلال میگه من نمیتونم برم مرخصی، هنوز جنازه سایه رو پیدا نکردم، بهروزی داد میزنه جنازه سوژه رو سگ خورده، جلال میگه من مسئولیت همه کارهامو برعهده میگیرم، اگه شما نگران خانواده منید پس یه راهی پیدا کنید تا خونواده ابراهیم قربانی نشه، بهروزی میگه برای من تعیین تکلیف می کنی؟ و جلال رو زیر بار کتک می گیره.
(میتونم وانمود کنم که حالا دارم دنبال جنازه سایه می گردم، اما منکه میدونم سایه زنده است، حسشون میکم سایه و بچه امون رو، چیزی که باعث میشه بهروزی و حرفهاشو تحمل کنم امکانیه که این خراب شده بمن میده تا دنبال سایه بگردم باید ادامه بدم)
جلال میره خونه سایه، بهار هنوز اونجا بود و منتظرش، از جلال سراغ سایه رو می گیره اینکه کسی چیزی نمیدونه؟ جلال میگه نه همکارام از خداشونه زودتر این پرونده بسته بشه، جلال به بهار میگه که شهناز بیرونش کرده، بهار میگه چقدر سایه بهت گفت به شهناز بگو و خلاص، جلال میگه الان فهمید خلاص شدم؟ بهار میگه آره دیگه برگشتی همونجایی که بهش تعلق داشتی، فقط من اگه میدونستم شب اینجا میمونی مزاحمت نمیشدم، جلال ازش میخواد که بمونه چون مزاحم نیست.
جلال از بهار میپرسه که سایه از کی با عارف بوده، بهار میگه با هم نبودن به عارف روی خوش نشون میداد که برای تو اطلاعات بیاره پسره هم خیال برش داشته بود که خبریه، جلال میگه تو میدونستی سایه حامله است؟ بهار میگه آره جلال میگه چرا بهم نگفتی؟ بهار میگه من باید بگم؟ نمیدونم چرا سایه بهت نگفت فقط میدونم که دنبال سقط جنین بود، اولش میخواست بندازه اما این روزهای آخر دودل شد، بعدش بهم زنگ زد گفت میره چند روزی پیش یکی از دوستاش میمونه، من نمی شناختمش سایه می گفت همون پرستاریه که نشونی دکتر زنان رو بهمون داده، (این کدوم دوستش بود که نه من می شناختمش نه بهار نکنه این پرستاره همون دختریه که اونروز تو صحنه بود و سوارش کرد، چرا بهش فکر نکرده بودم، باید پیداش کنم…)

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال کلاغ

دانلود قسمت هشتم سریال کلاغ

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا