دانلود قسمت ۸ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت هشتم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هشتم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانتهآ پناهیها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمیگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب
خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زنها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا میکند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشنترین شب، پا به تاریکی میذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی میدزدیم و زندگی رو به مرگ بازمیگردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانهها در حرکت است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۸
سمیر که تو جوونی براش پاپوش دوخته بودن به زندان افتاده بود، منصور میاد و میگه اگه اعتراف کنی میتونم برات تخفیف بگیرم و چند سال حبس بمونی بعد بیای بیرون ، سمیر میگه مطمئنی کار تو نبوده، منصور میگه من چرا باید اینکار رو بکنم من اومدم کمکت کنم.
آشیان که بهوش اومده بود براش غذا میارن که بخوره و بهش میگن دستور شاه زمانه و بدن خسته ات احتیاج به غذا داره، آشیان می گه دستور هرکسی باشه من نمیخورم. زن میگه این حرف رو نزن همه ما مطیع شاه زمان هستیم. زن میگه من از وقتی یادمه اینجا بودم، مادر من قلعه زاد بوده منم همینطور، شاه زمان هیچ زنی رو به قصر خودش نمیاره اون زنها رو به قصر ملک میفرسته. زمان میاد داخل و میگه غذاتو چرا نخوردی؟ آشیان با کنایه میگه میل ندارم شاه زمان، تو شاه بودی؟ منو از این برزخ نجات بده من نمیدونم کی ام کجام تو کی هستی؟ زمان میگه عجله نکن به جواب همه سوالاتت میرسی. آشیان میگه اینجا واقعی نیست؟ اما زمان میگه اینجا مثل دنیای تو واقعیه. آدمها از انرژی تخیل میگن چرا جهانی از تخیل مردم که قرن ها تو داستان های بوده ساخته نشه، این آدمها حالا مردن اما انرژی و خیالشون زنده ان.
نیلوفر که شبها خوابش نمیبرد، طاها ازش میپرسه چی اذیتت میکنه؟ نیلوفر میگه این بیخبری و ندونستن داره عذابم میده، حس اسارت. طاها میگه شده ادای عاشقی رو دربیارم که معشوقش رو اسیر کرده میخوام از مرز تو رد بشم، از فردا میبرمت بیرون شاید حالت بهتر بشه. نیلوفر میگه الان موضوع تو منم؟ طاها میگه آره، تو ناخواسته موضوع من شدی، تو همه منطق منو بهم ریختی مثل سایه دنبالت بودم ، من اینجام که از تو محافظت کنم حتی اگه تا آخر عمر اینجا نگهت دارم.
دکتر پرنیان یه طبقه از خونه اش رو به سروش نشون میده که سایه توش زندگی می کرد، سروش قبول میکنه که تا برگشتن سایه اونجا زندگی کنه.
روز بعد طاها تصمیم میگیره که شب نیلوفر رو ببره بیرون تفریح کنه، قول هم میده که امنیت نیلوفر رو تامین کنه.
سمیر میرسه استانبول و تو هتل ساکن میشه، بعد میره پیش یکی از آشناهای ترکش به اسم فرید و عکسای نیلوفر و طاها رو بهش نشون میده که براش پیداشون کنه، ازش اسلحه هم میخواد اما او میگه من دیگه قاچاق اسلحه نمیکنم ولی قول میده که اونا رو براش پیدا کنه.
سروش عکسهای دوربین شیما رو میریزه تو لپتاپ و پرنیان میاد میگه نمایشگاه گذاشتی؟ سروش بهش توضیح میده که همه این عکس ها یه نفر هست که هم با شیما ارتباط داشته هم با سایه و هم به گم شدن اون زنها ارتباط داره، پرنیان یادش میفته که یه روز سایه رو بالکن موزیک گوش میداد اما با اومدن پرنیان از اون حسش خارج میشه و با ناراحتی میره داخل همون لحظه گوشیش زنگ میخوره و اسم زمان بود، یه بار هم سایه تو رستوران با زمان قرار شام میزاره و بهش میگه که منم میخوام باهات بیام، زمان بهش میگه سفر من بی بازگشته، سایه میگه منم بخاطر همین میخوام باهات بیام بخاطر همین میخواستم خودم رو بکشم، اما جراتش رو نداشتم من میخوام برم یه جائیکه هیچ کس منو نشناسه، یادته میخواستی بهم کمک کنی؟ زمان میگه برو استانبول اونجا منتظر بمون ادرس میدم بهت بگو از طرف من اومدی، بهت میگم که خودم کی میام.
پرنیان جلوی رستوران سایه رو میبینه و سوارش میکنه، سایه میگه تعقیبم کردی؟ پرنیان میگه نگرانتم، ولی اگه وارد یه رابطه جدید شدی واست خوشحالم این یعنی داری فراموش میکنی، زندگی همش تجربه است بعضی تجربه ها پوست آدم رو میکنه ولی اگه توش گیر نکنی بزرگ میشی و میدونی تو روابط بعدی چیکار کنی.
رئیس دانشگاه پرنیان رو میخواد بیاد اتاقش و بهش میگه که علاقه دانشجوها به شما داره دردسر میشه و خارج از عرفه، زندگی کردن یه استاد با دانشجوی پسرش یکم خارج از عرفه، با هم زندگی می کنید؟ پرنیان میگه اگه اجاره دادن یه اتاق به یه دانشجو با هم زندگی کردنه بله، رئیس میگه اون تو رو خوب میشناسه اما همه این شناخت رو ندارن مشکل اینجاست که میترسم تو دانشگاه قضاوتتون کنن، پرنیان میگه اگه سیستم دانشگاه اینقدر ساده قضاوت میکنه من همین امروز استعفا میدم. رئیس میگه ممکنه گزارشت بره حراست مرکز، اما پرنیان باز هم میگه مهم نیست.
سروش میره دفتر کار آشیان و با سردبیر ملاقات میکنه و بهش توضیح میده که ظاهرا هر دوی این آدمها یه نفر باشه، اما لطفا اینها رسانه ایی نشه، لطفا همه چیزهایی رو که آشیان بهش رو رسید و فکر میکنید مهمه بهم بگید، سردبیر بهش میگه آشیان هربار تصویر اون کسی رو که داشت بهش میرسید رو می کشید و من فهمیدم این موضوع ربطی به عشق و عاشقی نداره.
زمان میره تا از حال ملک جویا بشه، بهش میگن که ملک فقط با قاضی ملاقات میکنند و هر بار سراغ قاتل شهرزاد رو میگیرن، زمان میگه هربار که به سفر میرم و برمیگردم با اخبار بدتری روبرو میشم، هربار هم امیدوارم که زنی که به بستر شاه ملک میره یک شب بیشتر او را زنده نگه میداره، بهش میگن اینبار خبر خوشی برایت داریم نوزادی از پیرزنی به اسم کنعان بدنیا آمده و نوزاد دختراست. با اتفاقاتی که برای نوزادان دختر افتاده چه دستوری می دهید؟ قاضی در قصر نیست که حکم بدهد، زمان میگه تا آمدن قاضی القضات صبر کرده و هر دو را قرنطینه کنید تا ده روز که نوزاد از آب و گل بیاید بعد اقدام کنید به تحویل نوزاد به قلعه زادها و به خوابگاه بیاریدش و بعد از آنروز دیدار نوزاد و مادر قدغن بشه.
سربازان که به قصر میروند تا نوزاد را تحویل بگیرند از نوزاد و مادر هیچ خبری پیدا نمی کنند، متوجه میشن که اینبار هم سارقان زنان و دختران زودتر اقدام کردن.
نیلوفر با رفتن طاها از خونه، با کلیدی که داشت اتاق طاها رو باز میکنه و کشو و کمدهاشو میگرده.
نبی وسایل منصور رو که از بیمارستان تحویل گرفته بود به خونه و میاره و به سپیدار میده، سپیدار میگه دیگه الان چه فایده داره، دیگه الان من موندم و شما و این خونه، همون لحظه وکیل دختر نبی به نبی زنگ میزنه که حکم دخترت اومده و حبس ابد گرفته، نمیشه کاری کرد دیگه. نبی داد میزنه که این همه من بهت پول دادم یه کاری کنی اون اگه بفهمه بهش حبس ابد دادن سکته میکنه. نبی زنگ میزنه به دخترش که من دنبال کارهاتم اما دخترش با عصبانیت میگه من نبی نمیشناسم و دیگه به من زنگ نزن، بعد به مامورهای زندان میگه دیگه منو صدا نکنید بیام تلفن جواب بدم، اما اونها با خشونت باهاش رفتار می کنند.
سپیدار میاد داخل اتاق و میبینه نبی تو اتاقش درحالی که عکس دخترش دستش بود بیحال افتاده چند بار صداش میزنه وقتی جواب نمیده نگران میشه اورژانس خبر میکنه، به بیمارستان میبرنش و میگن که خداروشکر همسرتون یه سکته رو رد کرده و میتونه فردا مرخص میشه، سپیدار با تعجب میگه از کجا فهمیدید من همسرشم.
طاها آماده میشه و از نیلوفر میخواد که اونم آماده بشه چون ساعت ۸ باید اسکله باشن، ژاور پشت در اتاق نیلوفر هی پارس میکنه، طاها نگران میشه نیلوفر رو صدا میکنه وقتی جوابی نمیشنوه در اتاق رو باز میکنه و میبینه نیلوفر بی حال روی تخت افتاده و تکون نمی خوره …



