دانلود قسمت ۸ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت هشتم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هشتم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت هشتم
زمان حال
یلدا به هدیه زنگ میزنه و با گریه میگه که تو شاهد بودی که من خواستم این ماجرا بگذره اما از الان به بعد ببین من چه بلایی سر اون عماد و ابراهیم بیارم، یه آتیشی بسازم که جفتشون جزغاله بشن حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه.
زمان گذشته
عماد رمز در رو میزنه و وارد خونه میشه، یلدا و اسماعیل رو در حال ساز زدن می بینه، با حالت عصبی براشون کف میزنه و میگه دیگه چی بلدی بزنی با دهنت؟ یلدا میگه من برات توضیح میدم. وقتی عماد میگه بده، یلدا میگه اصلا برای چی باید برات توضیح برم واسه چی اومدی اینجا؟ به چه حقی؟ عماد میگه اینجا خونه منه مثل اینکه یادت نیست، اسماعیل میگه درست حرف بزن من نمیخوام تو چیزی که بهم ربط نداره دخالت کنم مگه اینکه تو ربطش بدی. عماد میگه مثل اینکه نمیدونی با کی داری حرف میزنی، اسماعیل میگه اصلا برام مهم نیست لابد همون عمادی هستی که گند زدی به زندگی همه. یلدا میگه بزار قرارمون سرجاش بمونه، اسماعیل با عماد درگیر میشه یلدا اسماعیل رو آروم میکنه بهش میگه عزیزم، عماد خنده اش میگیره و میگه پسرجون خیلی مراقب باش این عزیزم ها باش این شگردشه، یلدا میگه این خودش همه چیز رو میدونه، بعد رو به اسماعیل میگه نزار تحریکت کنه، این همون حیوونیه که من میخواستم خودم رو بخاطرش بندازم از ساختمون پایین، عماد میگه هنوزم دیر نشده ارتفاع اینجا هم بد نیست، یلدا میگه آخه بیچاره من اگه خودمو بندازم پایین تو کل زندگیت با هم رفته رو هوا، عماد میگه من خط و نشونم رو کشیده بودم تو جدی نگرفته بودی، بعد یلدا رو میبره یه گوشه و بهش میگه خیره سرم تا اینجا اومدم که بهت بگم من همه جوره هواتو دارم، با این مردک دارم راجع به شروط ضمن عقد حرف میزنم من همه تلاشم رو دارم میکنم هم تو خلاص بشی هم من، بعد تو نصف شب برداشتی این مسر بچه رو آوردی خونه چی بشه، یه امضا فقط مونده. یلدا میگه زندگی منو خراب کردی بس نیست؟ گفتم اون کار رو انجام میدم ولی به شیوه خودم، عماد میگه نمیترسی این مردک بفهمه داری زیرآبی میری چطوری تو رو بکنم تو پاچش؟ یلدا میگه برای من اصلا مهم نیست برای تو باید مهم باشه.
اسماعیل کتش رو برمیداره بره اما یلدا میگه تو نباید بری اونیکه باید بره ( اشاره به عماد) ایشونه. عماد با گفتن چندتا تیکه حرف میخواد بره، یلدا بهش میگه تو نمیدونی این کیه، میتونه من و تو رو بخره و در راه خدا آزاد کنه. عماد میگه فکر کردم بخاطر اون پیرمرد رفتی دفتر وسیله هات رو جمع کردی و رفتی نگو پای یکی دیگه وسطه، یلدا میگه من مثل تو نیستم کارم انجام میدم بعد هر کی میره پی کار خودش، عماد میگه تو هم هواست رو جمع کن یکی دو شب رفت و آمد برام مهم نیست اما اگه بدونم پای عشق و عاشقی وسطه داغ این بچه خوشگل رو برات میزارم. یلدا هم میگه درباره شیوا و این خونه بنظرم اون همه چیز رو میدونه حالا برو چون مشکل بزرگتر از من و اسماعیل داری، خیلی برام عجیبه که آدمی مثل تو چطوری شانس بزرگی مثل شیوا داره.
با رفتن عماد سر درد یلدا شروع میشه از اسماعیل میخواد که قرصش رو بیاره، اما قبل اینکه بخوره از حال میره. اسماعیل یلدا رو به اورژانس میرسونه، اونجا بهوش میاد و دکتر میاد بالا سرش و میگه نوار قلبت خوبه و بقیه چیزها هم موردی نداره فقط ظاهرا شوک بهتون وارد شده، اما امشب بهتره بمونید، اما یلدا قبول نمیکنه به شرطی که فردا بره پیش دکتر خودش اجازه میده بعد از تموم شدن سرمش مرخص بشه.
اسماعیل، یلدا رو به خونه میرسونه، یلدا عذرخواهی میکنه و میگه نمیدونم چی بگم و چیو توضیح بدم به من خوشی نیومده شبمون خراب شد تو هم هیچی نمیگی این بیشتر حالمو خراب میکنه، اسماعیل میگه برو استراحت کن. یلدا میره تو اتاق خواب و در رو قفل میکنه و گریه میکنه. اسماعیل میخواد در بزنه بره تو اما صدای گریه رو که میشنوه میگه یلدا در رو باز کن دکتر گفته باید قرصات رو بخوری داری نگرانم می کنی، یلدا میگه ازت خجالت میکشم نمیخواستم باهاش روبرو بشی، اسماعیل میگه اتفاقا بهتر الان می فهمم چی کشیدی، یلدا میگه من همه زندگیم همینطور بوده هر وقت یه پنجره ای به روم باز میشد همه زورش رو میزد که بگه نه، خواهش میکنم تنهام بزار برو. اگه اندازه ای که من دوستت دارم یه دره اش دوستم داری برو، اسماعیل میگه همون یه درصد بهم اجازه نمیده که برم، با این حالت نمیتونم تنهات بزارم. بعد میگه ساز زدنمون هم تموم نشد و نصفه موند، میره ساز دهنی اش رو میاره و از همون پشت در برای یلدا ساز میزنه.
ساعتی بعد یلدا در رو باز میکنه اسماعیل همونجا خوابش برده بود، یلدا داروهاش رو برمیداره براش پتو میاره.
صبح یلدا میره پیاده روی و ورزش تو محوطه، بعد هم صبحونه میگیره میاره، اسماعیل هم بیدار شده بود، اسماعیل میگه نه به تخت بیمارستان دیشب نه به ورزش صبح، خوبه که فراموشش کردی، یلدا میگه اتفاق دیشب خیلی منو خورد کرد فهمیدم اگه وا بدم دیگه نمیتونم از جا پاشم، اگه قراره برقصم باید به ساز خودم برقصم نمیذارم کسی منو برقصونه.
اسماعیل میگه تو این مدت اتفاق هایی بین ما افتاده نمیدونم ظاهرش واسمون یه راه حل باشه، یلدا میگه اگه میخوای درمورد پول بابات حرف بزنی نگو، اسماعیل میگه درمورد پولش نیست درمورد خودشه، یلدا میگه من دیشب هم بهت گفتم نمیخوام تو رو وارد مشکلاتم کنم اسماعیل میگه من بعد از دیشب وارد این چیزها شدم چه بخوای چه نخوای، الانم نمیخوام مشکلت رو با عماد حل کنم من دارم به چیزهای مهمتر فکر می کنم، بیا ازدواج کنیم دیگه بعدش می خوام ببینم بعدش این یارو میخواد چیکار کنه، دیگه فقط با من طرف نیست هر چقدر هم پولدار و دم کلفت باشه به پول من و بابام نمیرسه، یلدا که ماتش برده بود به اسماعیل میگه بیا برو بیرون نمیدونم تو بیشتر تحقیرم کردی یا اون مردک که همین راهو گذاشت جلو پام، فکر کنم تو چون از ذات اون هر چیزی بر میاد اما تو رو نمی فهمم، اسماعیل میگه الان داری منو میذاری کنار اون؟ یلدا میگه آره چون هر دوتون فکر می کنید با یه موجود بدهکار ضعیف و بدبخت طرفید، پس واسه همین باید تن بده به این و اون، اسماعیل میگه سوءتفاهم شده، یلدا میگه برو بیرون، اسماعیل مجبور میشه بره در رو که باز میکنه هدیه رو می بینه فقط سلام میکنه و هدیه میگه به حرفم گوش نکردی، اسماعیل میگه کدوم حرفتون درست بود که باید گوش می کردم، هدیه میگه پس هنوز دلخوری ازم، اسماعیل بی حرف میره.
هدیه میاد تو و میگه چه خبره از دیشب اینجا، شکر خدا همه چیز تموم شد رفت؟ یلدا میگه نه باهاش دعوا کردم، چون همین الان ازم خواستگاری کرد.
اسماعیل به یلدا پیام میده که ببخشید که ناراحتت کردم عزیزم.
هدیه میگه عماد خیلی باهوشه وقتی میگه پای عشق و عاشقی وسطه باورم میشه، هدیه میپرسه تا کجا می خوای ادامه بدی؟ نتو که با این مردک کار کردی، میدونی که همه چیز ازش برمیاد، اصلا تو بردی، یلدا میگه تا تهش هم من بردم تا وقتی که پای ثچقراردادش با ابراهیم وسطه هیچ کاری نمیتونه بکنه، تنها ترسم اینه یه بلایی سر اسماعیل بیاره نمیدونه که کیه یوقت کارهای خرکی می کنه، هدیه میگه خرکی تر از کارهایی که تو داری با اسماعیل می کنی؟ یلدا میگه این پسره خیلی خوبه هرچی بیشتر می بینمش بیشتر از این زندگی بدم میاد، کاش میشد همینجا تمومش کنم اما فقط با بودن اسماعیله که من میتونم کاری با عماد و ابراهیم بکنم که بشن عبرت بقیه، باید کمکم کنی، هدیه میگه نمیدونم این بلاهایی که میخواد سر این پسره بیاد سختتره یا بلاهایی که سر تو اومده، یه چیزی تو قلبت عوض شده من می شناسمت حالا وسطه این انتقام بازی ها نگران اینی که دست ابراهیم بهت بخوره و اسماعیل رو از دست بدی. یلدا میگه تو بلدی کاری کنی که اون مردک یه مدت دست از سرم برداره من اگه اینکار رو به پایان نرسونم اونوقت نمی فهمم چرا اونشب نتونستم خودم رو بندازم پایین. هدیه میگه اگه مشکلت عماده اون با من.
اسماعیل میره ساختمون برج بعد میره پشت بوم، ابراهیم منتظرش بود و میگه میدونستم یکراست میای اینجا بیا کل این ساختمون مال خودته کیف کن، اسماعیل که ناراحت بود ابراهیم میگه چی شده، اسماعیل میگه با یکی حرفم شده حل میشه، ابراهیم میگه زن جماعت نخواد نمیذاره تو دستش لیز بخوری، ادم با مرد دعواش بشه با چهارتا چک و لگد حل میکنه این قیافه برای کل کل با زن جماعته، اسماعیل خنده اش میگیره که نمیدونم والا شما بهتر میدونی، بعد میگه چرا گیر دادید به زن گرفتن من؟ ابراهیم میگه شاید من سر پیری بخوام یه غلطی بکنم باید لباس دومادی تنت کنم یا نه؟
اسماعیل شب به یلدا پیام میده که حداقل از حالت بهم خبر بده نگرانتم، یلدا جواب میده که خوبم.
شیوا به عماد زنگ میزنه اما عماد که داشته میومده خونه جواب نمیده، میرسه خونه شیوا بهش میگه کجایی چرا جواب نمیدی، یکی از موکلات اومده اینجا، چرا آدرس خونه رو بهش دادی؟ عماد میاد داخل و می بینه هدیه…



