فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۷ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت هفتم

پخش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هفتم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداخته‌اند می‌توان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، نسرین بابایی، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.

خلاصه داستان سریال کلاغ

جلال مردی میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.

خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت هفتم

زمان قبل
سایه و بهار همراه با جلال میرن کافه، سایه میگه کاش میشد هر روز میومدیم بیرون، بهار میره برقصه اما سایه دعوتش رو قبول نمیکنه، جلال به سایه میگه ممنون که نرفتی باهاش برقصی، سایه میگه میرفتم غیرتی میشدی؟ جلال میگه آره من دوست ندارم مردای غریبه قر دادنت رو ببینن، سایه می پرسه من کیه توام که برام غیرتی میشی؟ جلال ازش می خواد که حالا که اومدیم اذیت نکنه، سایه میگه باشه اما تهش که چی؟ جلال میگه بهار چیزی گفته؟ نمیدونم چرا هر وقت بهار میاد ایران این تهش که چی گفتن های تو شروع میشه. سایه میگه بیا امشب آخرین شبی باشه که همدیگه رو دیدیم من این سایه رو دوست ندارم، الانم اگه می خوای بری برو من با بهار برمی گردم، جلال میگه پس فکر همه اینا رو کرده بودی که اصرار داشتی با بهار بیای برای اینکه تنها برنگردی. سایه میگه من دارم نابود میشم، میدونم خیلی طول میکشه که برگردم به همون آدم قبلی، میدونم تنهاتر از الانم میشم ولی یکجایی باید این قضیه رو تمومش کنیم، جلال بلند میشه میره، بهار به سایه میگه چی شد، سایه میگه نمیدونم و میره دنبال جلال، بهش میگه صبر کن، جلال میگه ایندفعه اگه تصمیمت رو گرفتی تو رو خدا برو اینطوری برای هردومون بهتره، من نمیتونم برم بارها تلاش کردم نشد، تو جوونی با من آینده ای نداری، من ده بار تلاش کردم ازت جدا بشم فقط به خاطر تو نه خودم اگه واقعا تصمیمت رو گرفتی تو رو خدا برو. سایه می خواد بره اما برمیگرده میگه من نمیتونم جلال.
(نه که نخواهیم نمی تونستیم، هر دومون میدونستیم این یه اشتباه بزرگه، ولی خب کاری ازمون برنمیاد)

زمان حال

جلال میره پیش شاهرخ میگه از زندان ساری برام استعلام بگیر ببینم زندانی به اسم هومن آریازند دارن؟ شاهرخ حال بد جلال رو میبینه میپرسه خوبی، جلال به دروغ میگه آره.
(چطور میتونستم خوب باشم وقتی بهش قول داده بودم همیشه مراقبش باشم، ولی حالا سایه با یه بچه تو شکم معلوم نبود کجاست بچه من)
حسام میاد از جلال میپرسه این هومن کی هست؟ جلال توضیح میده یکی از همین ضارب هاییه که زد و فرار کرد، خودم که تو درگیری بودم دیدمش، شاهرخ پرونده اش رو میاره میگه طرف ابدیه، حسام میگه الانم که تو زندانه پس چطور تو ترور دست داشته، جلال میگه خیلی زود می فهمم، شاهرخ میپرسه من باید چیکار کنم؟ حسام میگه سر پیدا کردن این دختره خودت رو به زحمت ننداز جور کشی کار آدمای زن و بچه دار نیست، جلال میگه تو زن و بچه داری؟ حسام میگه نه، جلال میگه ممنون از نصیحتت.

جلال میره گزارشش رو به بهروزی بده، بهروزی میگه این طرفت که تو زندانه، منو داری بازی میدی؟ جلال میگه نه اینو مطمئنم شاید مرخصی گرفته بوده، بهروزی میگه وقتت داره تموم میشه، ده بیست سال حبس داره چه انگیزه ای برای اینکار داره اصلا پول به چه دردش می خوره، جلال میگه اونا به خط فکری و حذبشون وفادارند و همه کار می کنن، بهروزی میگه من کلاه سرم نمیره همه جا اسلحه دارم بخاطر اینکه خوشم نمیاد یکی منو قال بزاره، گفتم که بازم بدونی، جلال می خواد که براش یه وقت ملاقات بگیرن بره دیدنش، بهروزی میگه دستور دادن از تهران خارج نشی، نمیتونم بزارم بری، جلال میگه من برای پیدا کردن سایه راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه، بهروزی میگه میسپرم بیارنش تهرون فقط این مسخره بازی رو زود جمع کن.

صبح جلال بعد از خوردن صبحونه میخواد بچه ها رو برسونه مدرسه، مادرش بهش میگه هیچ فکر نمی کردم اینقدر بی خیال باشی پاشو برو شهسوار دنبال زنت، نگفتم من بیام اون حالا حالاها برنمی گرده، بزار من با شهناز حرف بزنم راضیش میکنم برگرده، تو هم دست از لجبازی بردار بخاطر بچه هات، جلال میگه چند روز دیگه هم تحمل کن من حالم خوب نیست نمیتونم بگم تو دلم چی میگذره تو لااقلبه من اعتماد کن و طرف من باش، مادرش میگه کدوم مادری رو دیدی که پشت بچه اش نباشه.
(همه چیز بهم ریخته بود و من هیچ میلی برای درست کردنش نداشتم، چرا حتی یه تلفن به شهناز نمیکنم)

جلال میره اداره، بهروزی بهش میگه من از حرف بردن و آوردن خوشم نمیاد، من دارم میرم اونجا میارمش خونه تو هم شب زودتر از من بیا خونه، آخر شب به دست و پای شهناز میفتی و ازش عذرخواهی می کنی تا راضی بشه بچسبه به زندگیش، این التیماتوم آخره. جلال میگه این زندانی ساری چی میشه، بهروزی میگه گور بابای زندانی ساری من چی میگم تو چی میشنوی، بشین فکر کن ببین به شهناز چی می خوای بگی.
شب شهناز و خانواده اش میان، دور هم بودن شهناز دمق بود، بهروزی با جعبه شیرینی میرسه، اما جلال هنوز نرسیده بود.
جلال تو اداره بود، حسام میاد پیشش، جلال میگه بهروزی به سگش گفته بیاد چک کنه ببینه من هستم یا رفتم، حسام بهش برمی خوره و میگه بهروزی کیه من اومدم وسایلم رو بردارم.
(بلندشم برم خونه که چی؟ با این چشمای پر از دروغ زل بزنم به شهناز بگم خوشحالم که برگشتی، دنبال بهونه برای نرفتن بودم که بهونه خودش جور شد)

جلال میره خونه سایه تلفن زنگ می خوره، پدر سایه بود میگه شما اونجا چیکار می کنید، جلال میگه اومدیم یه سری موارد رو بررسی کنیم، نبی پور ازش می خواد به آدرسی که میده بره.
جلال به سرعت خودش رو به اون آدرس میرسونه که خارج از شهر بود، بارون شدیدی هم می بارید، جلال وارد ساختمون میشه چندباری نبی پور رو صدا میکنه، نبی پور از پشت با یا چوب به جلال میزنه و با عصبانیت میگه با دخترم چیکار کردی، جلال بهوش میاد و عکاس های خودش و سایه رو تو دستای نبی پور می بینه، بهش میگه مثل سگ می کشمت، مگه نگفتی خودت دختر داری چیکار کردی با دخترم چرا بهم دروغ گفتی؟ من میدونم چیکار کردی فقط میخوام از زبون خودت بشنوم.

جلال میگه من و سایه عاشق همدیگه ایم. نبی پور میگه اسم دختر منو نیار، فقط بگو چجوری از راه بدر بردیش، جلال میگه من فقط داشتم کمکش نی کردم اونم مثل من بریده بود، سایه رسیده بود ته خط می خواست خودش رو بکشه من ازش سواستفاده نکردم من عاشقش شدم همین، الانم دارم دیونه میشم، نمیدونم کی این دروغا رو به شما گفته اما بجز من و شما هیچکی سایه براش مهم نیست، بزار پیداش کنم بعدش که پیداش کردیم حسابتو با من تسویه کن. نبی پور با گریه میگه خواهش میکنم سایه رو برام پیداش کن.
(راحت شدم، خوب شد که فهمید، درد دارم اما حالم خیلی خوبه، دیگه از رفتن به خونه نمی‌ترسم و چشمامم دروغ نمیگن.)

تو خونه شام رو می کشن اما هما نگران بود که چرا پدرش هنوز نیومده، بهروزی مجبور میشه بگه بهش کاری سپرده شاید طول کشیده. جلال بالاخره میرسه اما با بدنی رنجور و لباس های خیس و کثیف، مادرش،میگه چرا همچین شدی؟ میگه چیزی نیست میرم برمیگردم. بهروزی به شهناز اشاره میکنه که بره دنبال جلال، لباس تمیز براش میذاره روی تخت و فقط بهش میگه زود بیا پایین همه منتظرن، جلال میره پایین، رویا میپرسه چی شده بابا، جلال میگه خوردم زمین.
جلال می شینه سر میز شام، بهروزی براش غذا میکشه آروم میگه خودت رو به موش مردگی نزن، کاری که بهت گفتم رو فراموش نکن، فردا باهات کار دارم.
آخر شب بعد از رفتن مهمونا، شهناز میره طبقه بالا و میگه بچه ها رو ببر بخوابون، هر چی جلال صدا میکنه اهمیت نمیده. جلال میره بالا و میگه نمی خوای بدونی چه اتفاقی افتاده؟ شهناز میگه نمی خوام دروغ بشنوم، جلال میگه اتفاقا می خوام تو چشمات نگاه کنم و همه چیز رو بگم، نمی‌ترسم نمیدونم چرا ولی دیگه نگران از دست دادن این خونه نیستم، این درجه هایی که بابات فکر میکنه اون کوبونده رو شونه من نیستم، من حالم خوب نیست میخوام حرف بزنم، شهناز میگه این آخرین شبیه که تو این خونه ای، فقط بخاطر اینکه بچه هام صبح که بیدار میشن پدرشون رو ببینن، صبحونه که خوردن آمادشون کردم میرسونیشون مدرسه میگی یه مدت داری میری ماموریت، بعد میای چمدونت رو جمع میکنی و برای همیشه از این خونه میری، دیگه نمیخوام ببینمت. جلال بدون حرف بلند میشه و از اتاق میره بیرون، شهناز دستش رو میذاره جلو دهنش تا صدای گریه اش بیرون نره…

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال کلاغ

دانلود قسمت هفتم سریال کلاغ

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا