دانلود قسمت ۵ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت پنجم

پخش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت پنجم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداختهاند میتوان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، نسرین بابایی، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.
خلاصه داستان سریال کلاغ
جلال مردی میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.
خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت پنجم
زمان قبل
سایه وقتی میبینه تحمل دیدن مرگ کسی رو نداره، قوطی کبریت رو باز می کنه و سیانور رو میذاره گوشه لپش، جلال میاد جلو و میگه بدش به من، سایه مجبور میشه از دهنش در بیاره و تو دست جلال بزاره، بعد ازش میپرسه من تو رو میشناسم؟ چرا دنبال منی؟ جلال میگه میدونم تحمل دیدن مرگ یه آدم رو نداری، سایه میپرسه ماموری؟ جلال میگه میخوام کمکت کنم، سایه دلیلش رو میپرسه، جلال میگه که چون عاشقت شدم.
(اونروز من بجای سایه سختترین تصمیم زندگیم رو گرفتم اینکه بهش نزدیک بشم و از خطی که دورم کشیدم بیرون بیام، دروغ نبود من عاشقش شده بودم)
زمان حال
صبح بچهها بیدار میشن تا بعد از خوردن صبحونه راهی مدرسه بشن اما هما بیدار نشد، جلال میره خودش هما رو بیدار کنه اما هما میگه سرش درد میکنه و نمیره.
جلال برای پیدا کردن سایه مجبور میشه به دیدن مادر سایه بره، (شاید اگه مامور نبودم بعضی کارها رو نمی کردم، لااقل میدونستم که مادر سایه ربطی به گم شدنش نداره، اما اگه حرفهای پدر سایه درباره شوهر جدید مادرش درست باشه، چی نکنه قبلا سایه رو اذیت می کرده، من عصبانی بودم و دنبال کسی می گشتم که سرش خالی کنم)
شهره مادر سایه اسم و شماره همکلاسی های سایه رو به جلال میده اما میگه خودم با همشون تماس گرفتم اما بی اطلاع بودن، بهتره برید سر اصل مطلب، جلال میگه اصل مطلب اینه که ما دنبال دخترتون می گردیم که آقای نبی پور، تا اسم پدر سایه میاد، شهره میگه همین، پس حرفهای اون باعث شده بیایید اینجا، اون فکر میکنه همسر فعلی من به سایه چشم داشت، اون خودش از فرودگاه مستقیم اومد اینجا این چرندیات رو گفت منم انداختمش بیرون الانم شما رو فرستاده، جلال میگه من ماموریت دارم، شهره میگه شما باید برید دختر منو پیدا کنید عقلتون رو دست این پیرمرد ندید، رضا جوون و خوشتیپه، شما هم بجای نبی پور بودید بهش حسادت می کردید، من بعد از طلاق از نبی پور تازه فهمیدم زندگی و عشق یعنی چی، جلال میگه این مسائل به من مربوط نمیشه من باید بدونم آخرین بار شما سایه رو کی دیدید؟ شهره میگه من یکماهه سایه رو ندیدم، سایه خیلی کم به دیدن من میومد اون بدون اینکه رضا رو بشناسه چشم دیدنش رو نداشت اونم بخاطر حرفهای پدرش بود، من دیروز وقتی نبی پور اومد با رضا دست به یقه شد فهمیدم سایه گم شده. جلال مجبور میشه بره و منتظر رضا نمی مونه اما آدرسش رو می گیره تا خودش بره دیدنش. به شهره هم قول میده تا سایه رو پیدا کنه.
جلال یه ظرف حلیم می خره و میره دیدن مادرش، خونه مادرش روضه عزا برگزار بود منتظر میشه تا مجلس روضه تموم بشه، با مادرش قضیه تنها سفر رفتن شهناز رو درمیون میزاره اما نمیگه دقیقا چی شده فقط ازش میخواد که برای نگهداری از بچه ها بیاد کمکش، مادرش که مطمئن بود چیزی شده که شهناز رفته بالاخره راضی میشه تا قبل از ظهر بره خونه جلال چند روزی بمونه.
جلال میره کافه ای که رضا با گروهش نوازندگی می کرده، رضا میگه از وقتی من رفتم تو زندگی شهره، همه حواسش به من شد، اونوقت سایه به من حسودی می کرد و رابطه خوبی با من نداشت، جلال میپرسه که تو دقیقا عاشق چیه مادر سایه شدی؟ رضا میگه صداش، برای ما موزیسین ها صدا کم چیزی نیست، (دوست داشتم بغلش کنم، رضای بیچاره هم مثل من دچار یه عشق عجیب و غریب شده)
جلال میره اداره، با دیدن لباس ابراهیم یه حالی میشه، شاهرخ میگه میرفتی به زن و بچه اش یه سر میزدی، جلال میگه روم نمیشه برم هنوز به زنش زنگ نزدم، عذاب وجدان دارم، شاهرخ میگه بالاخره شما خیلی با هم رفیق بودید اگه نری سراغشون رو بگیری که بدتره، منم دوبار رفیق از دست دادم سخته اما یه سر بهشون بزن.
شاهرخ که امید عابدی رفیق عارف رو پیدا کرده بود احضار میکنه داخل، امید میگه میشه بگید دلیل احضار من چیه؟ شاهرخ میگه ناشر غیرقانونی، اما امید تعجب میکنه و میگه انتشارات مجوز داره تازه من سردبیرم امه اینطوره من نباید میومدم و مدیر مسئول رو باید میگفتید بیاد، شاهرخ میگه تو به من یاد نده تو اگه درست دانشجو بودی چرا حبس بودی، امید توضیح میده که اون اسلحه برای من نبوده و من الکی شش ماه حبس کشیدم، شاهرخ ایرادهای الکی از امید می گیره و از دست حرفهاش عصبی میشه، جلال مداخله میکنه و میگه بسپرش به من، جلال ازش میپرسه کتابفروشی داری ، سیاسی میفروشی؟ امید میگه آشپزی هم میفروشم کلا هرچی مردم بخرن میفروشم، جلال میگه برو کتابفروشی خودم میام پیشت باهات حرف میزنم، منم یه برادر دانشجو دارم اونم مثل تو کله اش بوی قورمه سبزی میده، اگه هواتو دارم نگران خانواده اتم.
با رفتن امید، شاهرخ میاد میگه چی شد فرستادیش رفت، جلال میگه قرار شد خودم برم کتابفروشیش، شاهرخ میگه یه سر هم به بچه های ابراهیم بزن.
(چقدر کار ناتموم دارم، بعضی کارهای ناتموم میتونن تا ابد مثل یه حسرت باشن مثل درست کردن آبگرم کن خونه یه دختر تنها، اگه سایه الان برگرده خونه چطور میتونه با تن لاغر و زخمی اش دوش آب یخ بگیره)
جلال فورا یه آبگرمکن نو میخره و با نصاب میبره خونه سایه، با گرم شدن آب حموم حالش بد میشه و گریه میکنه.
جلال نزدیکای غروب یه دسته گل میخره و میره خونه ابراهیم دیدن زن و بچه اش، ملیحه وقتی میفهمه که شهناز رفته سفر تعجب می کنه و میگه چیزی شده، اما جلال به ملیحه نمیگه که شهناز قهر کرده.
مادام صبح زود زنگ میزنه به جلال و خبری میده، جلال فورا میره اونجا. وقتی جلال میرسه مادام میگه یه عده می خواستن دخترش رو بدزدن ببرن اگه رافائل نبود حتما برده بودنش، رافائل پلاک ماشین رو هم برداشته بود به جلال میده، دختر مادام از اتفاق پیش اومده ترسیده بود و حالش از قبل بدتر شده بود. جلال میگه شاید دزدها لاریس رو با سایه اشتباه گرفته بودن و دنبال سایه هستن.
(وقتی من توی شب لاریس رو با سایه اشتباه گرفتم بقیه هم میتونن، حتما یه تیم دیگه هم دنبال سایه هست این یعنی سایه هنوز زنده است)…



