دانلود قسمت ۵ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت پنجم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت پنجم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که درس وتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت پنجم
منشی زنگ میزنه به ویسی، با اومدن حاج ابراهیم دیگه نمیتونن شرکت رو پلمپ کنن، ابراهیم از دست عماد ناراحت میشه و به وکیلش شریعت میگه مطمئنم یه خبرهایی هست. اما شریعت میگه الان وقت حرص خوردن نیست چیزی نشده که فقط حساب مشترکتون رو مسدود کردن که کمی طول میکشه تا درستش کنیم. دو تا شکایت از ما شده که برای اولیش داریم میرم دادگاه، دومیش هم توقیف امواله ، وقتی برامون دستور پلمپ فرستاده یعنی میخواد باهاش صلح کنیم، عماد دستش پره، وقتی بهتون گفتم دارید تضمین میدید تا آخرش میرید؟ گفتید آره، چی شد نظرتون عوض شد؟ ابراهیم که عصبانی بود میگه من صلح نمیکنم، اگه حرف جدید داری بگو وگرنه برو، یه راهی پیدا کن بشه بابت امضای افروز ازش شکایت کنیم هر چی باشه همدست اونه. برو سراغ عماد همین حرفهایی که به من میزنی رو بهش بگو صلح و قانون و اینا اونوقت میفهمی دنبال چیه منم زمان میخرم از تو آبی برای من گرم نمیشه، شریعت میگه میشه بدونم راجع به چی صحبت میکنید، ابراهیم میگه نه بهتره این یکی رو ندونی.
زمان قبل
اسماعیل نزدیکای صبح خوابش میبره با صدای تلفن بیدار میشه بیتا بهش میگه بیاد کافه، تو گوشیش میبینه یلدا کلی تماس گرفته باهاش اما اهمیت نمیده، میرسه کافه وقتی میبینه یلدا اونجاست به بیتا میگه چرا بهم نگفتی ، بیتا میگه اون ازم خواست نگم، نمیدونم بینتون چه اتفاقی افتاده اما بهتره بری پیشش چند ساعتی اینجاست حالش اصلا خوب نیست.
یلدا وقتی اسماعیل رو میبینه دلیل کارهاش رو میپرسه، اسماعیل میگه فکر کردی من آدم عوضی هستم نسل ما این چیزها حالیمون نیست فقط دوست داریم عشق و حال کنیم؟ یلدا بیشتر با شنیدن این حرفها گیج شده بود، میپرسه این حرفها یعنی چی؟ اسماعیل میگه چرا باید به خاطر انتقام شما از شوهرتون من بشم وسیله؟ یلدا با تعجب میگه شوهرم؟ تو منو با شوهر دیدی؟ اسماعیل میگه نه ولی عکساتون رو تو تولدت دیدم، یلدا میگه تو با کسی حرف زدی؟ اسماعیل میگه با خواهرت، هدیه خانم! چرا خودتون چیزی بهم نگفتید من اگه میدونستم شوهر دارید یه قدم هم سمتتون نمیومدم یه نفر رو فرستادید سراغم غرورم رو له کنه منم از هیچی خبر ندارم. یلدا میگه هدیه خواهرم نیست دوستمه من نمیدونم چرا اومده اینجا و اینا رو بهت گفته فقط میدونم که داره دروغ میگه، چرا همون موقع نیومدی از خودم بپرسی؟ اسماعیل میگه برام مهم نبود، یلدا میگه برای من مهمه ولی، یلدا شناسنامه اش رو نشون میده میگه تو شوهر میبینی این تو؟ منکه گفتم حیف توست که با حرفهای آدمی مثل من ذهنت رو سیاه کنی، اسماعیل میگه شاید بهتر بود میپرسیدم یکی عین تو دقیقا یعنی چی؟ یلدا میگه بگذریم فقط خواستم بدونی، اسماعیل میگه هنوزم نمیدونم، یلدا میگه ندونی بهتره فایده ای هم نداره. اسماعیل میگه شما خیلی خودخواهی من چون خوب خودکشی رو می شناسم و میدونم خودخواهانه ترین کاریه که یه نفر می تونه بکنه چون فقط به خودش فکر می کنه میگم خودخواهی، خودخواهی چون تا اینجاشو گفتی از اینجا به بعدش رو نمی خوای بگی، چون واست سخته اصلا به من فکر نمی کنی، یلدا کمی سکوت میکنه و بعد میگه نمیتونی بفهمی، یه عمر تو بدبختی و زباله بزرگ شدن رو نمیشه تو چند خط خلاصه کرد، اسماعیل میگه شما تلاشت رو بکن شاید فهمیدم، یلدا که می خواست بره پشیمون میشه و میمونه و زندگیش رو برای اسماعیل تعریف میکنه.
یلدا میگه چند سال پیش بخاطر قرض و بدهی که داشتم مجبور میشم برم تو دست و بال عماد، آشنای کار راه انداز هدیه بود، اولش که گفت میخواد کمکم کنه فکر کردم آدم خوبیه، چون زن و بچه داشت گفتم بعیده چپ نگاه کنه اما هر چی گذشت فهمیدم گیر چه هیولایی افتادم، از روزی که شد تنها طلبکار زندگیم همه چیز عوض شد، التیماتوم داده اگه بهش جواب بله ندم تمام چک و سفته هام رو میذاره اجرا، اون شب که منو بالای برج دیدی فقط یه راه مونده بود که از این زندگی پر از بدختی خلاص بشم، اگه تا الان خودمو نکشتم یه دلیل تویی وگرنه خیلی خسته تر از اونم که به زندگی ادامه بدم، اون شب تو گفتی تقصیر من نیست چند روزی حرفت باورم شد اما الان که جلوم نشستی اینطور میگی باورم شد که تقصیر منه، کاش میذاشتی خودم رو مینداختم، حالا از اون شب و کاری که کردی مطمئن نیستی عارت میاد با من حرف بزنی؟ پاشو برو شاید راحتتر بتونی منو بالا بیاری. اسماعیل بعد از شنیدن حرفهای یلدا از کافه میزنه بیرون.
بیتا میاد پیش یلدا و بهش میگه اسماعیل دلش پاکه و هیچی تو دلش نیست، یلدا میگه اون جوونه و حق داره هر چی بگه، بیتا میگه من نمیدونم بین شما چه اتفاقی افتاده اما اگه فکر می کنی کمکی از دست من بر میاد بهم بگو، یلدا ازش تشکر میکنه.
یلدا میره سراغ هدیه و با تندی میگه تو خواهر منی؟ هدیه میگه می خوای نباشم؟ یلدا میگه من شوهر دارم؟ هدیه که میبینه جلوی مشتری ها داره بد میشه به یلدا میگه برن تو اتاق صحبت کنن.
اسماعیل میره سر خاک مادرش و شعر جدیدش رو براش میخونه بعد هم با حال بدی که داشت میره برج ویسی.
هدیه به یلدا میگه مگه من و عماد برات کم گذاشتیم که داری اینطوری می کنی تو لب تر کنی صدتای مثل این پسر رو میتونی اسیر کنی، یلدا میگه جوری که اون منو دید هیچ کس ندید، هدیه میگه اون اگه از گذشته تو بدونه تف هم تو صورتت نمیندازه، یلدا میگه نگران نباش، من خودم از صفر تا صدش رو بهش گفتم خیلی گناه داشت دیدم داشت خورد میشد، یلدا یه قرص میخوره میره سمت آشپزخونه هدیه سرش داد میزنه که تو غلط کردی همه چیز رو بهش گفتی، همون لحظه یلدا حالش بد میشه میفته زمین و از هوش میره، هدیه یلدا رو میرسونه دکتر و با تزریق سرم و دارو حال یلدا بهتر میشه، از هدیه میپرسه چرا یه جوری رفتار میکنی که فکر کنم طرف عماد رو می گیری، هدیه میگه من از اول که تو خونه زری خانم بودی تا الان که بزرگ شدی طرف تو بودم اما اینطوری یاد گرفتم که هواتو جلوی عماد داشته باشم، یلدا میگه چرا قبل اینکه بری پیش این پسره نیومدی از خودم بپرسی، هدیه میگه بخاطر اینکه نمی خواستم ازت دروغ بشنوم، تو بخاطر این پسره رفتی زیر سرم تو روی من وایستادی دروغ که دیگه چیزی نیست، من دردسر و خریت رو از ده فرسخی بو می کشم این خوده دردسره اونم حالا. یلدا میگه دیگه روزگارمون بدتر که نمیشه، هدیه میگه فکر می کنی، از این بدتر هم میشه فقط موندم تو این وسط الان وقت عشق و عاشقی بود میذاشتی این ارازل رو از خودمون دور کنیم بعد بری سرای عاشقی، یلدا میگه منو عاشقی، برای اینا نیست، هدیه میپرسه برای چیه؟ یلدا میگه یادته میگفتی کاش زورش رو داشتی حساب تک تک آدمها مثل عماد و ابراهیم که فکر می کنن چون پول دارن قدرتش رو هم دارن می رسیدی؟ این پسر حاج ابراهیم ویسیِ.
ابراهیم میره پشت بوم می بینه اسماعیل داره سیگار میکشه، اسماعیل وقتی میبینه پدرش اونجاست سریع سیگار رو خاموش میکنه، ابراهیم میگه دلم برای خودم میسوزه وقتی می بینم یه مشت شغال بچه هاشون رو گرگ تربیت کردن و دور خیز کردن واسه دارو ندار ما، حالا من یه بچه شیر تربیت کردم که از من دوری می کنه که مبادا مردم بفهمن پسر منی، یکم مرد شو بیا زیر دست خودم اینقدر بیکار نگرد، بیا زندگیتو بساز با یکی بگرد یکی مثل همین بیتا دختر خوبیه رنگ و بوش هم مثل مادرته، اسماعیل میگه ما فقط دوستیم باهم، ابراهیم میگه مرده شور این دوستی های بی سر و ته رو ببره، اگه به حرف من گوش دادی که هیچ وگرنه مجبور میشم واسه خودم آستین بالا بزنم یکیو هم سراغ دارم میرم زن میگیرم یه ویسی دیگه میارم اونطوری به ضرر توست، من میخوام همه چی مال تو باشه مال خود واقعیت، اسماعیل میگه من خودمم خود واقعیم، اما ابراهیم میگه نیستی تو جوونی میخواهی عشق و حال کنی حرفی نیست اما نصف آدمای دورت بخاطر اینکه پسر حاج یونسی دارن بهت پر و بال میدن، اسماعیل میگه من نمی خوام مثل شما باشم. ابراهیم یه فندک میده به اسماعیل و میگه حالا که قراره زندگیت رو به آتیش بکشی با این بکش، طلای اصله رفیقات ازت کف نرن. با رفتن ابراهیم، اسماعیل دوباره سیگارش رو با کبریت روشن می کنه.
اسماعیل میره کافه، شعر جدیدش رو میده بیتا تا بخونه، بیتا میگه میگه یه حالیه، واقعا دوست داری دوباره ببینیش؟ اسماعیل میگه نمیدونم، تو چی تاحالا کسی رو داشتی که دلت می خواسته ببینیش؟ بیتا میگه آره اما فعلا که اون منو نمیبینه شاید هم خودش رو زده به ندیدن، اسماعیل میگه یعنی اینقدر تودار بودی که به منم نگفتی؟ بیتا میگه بی خیال.
یلدا به اسماعیل زنگ میزنه اما اسماعیل چون هدفون رو گوشش بود متوجه نمیشه و جواب نمیده یلدا کلافه میشه باز سردرد میاد سراغش.
اسماعیل با بیتا و بچه ها میرن بیرون یلدا دوباره بهش زنگ میزنه، اینبار جواب میده، یلدا باهاش قرار میزاره و اسماعیل از بچه ها جدا میشه و میره دنبال یلدا. یلدا بهش میگه می خواییم بریم یه جاهایی سمت پایین بهتره با ماشین من بریم. یلدا میگه داریم میریم یه جا که بخشی از منه و همیشه قایمش می کنم اما اگه کسی برام مهم باشه نشونش میدم، وقتی میرسن به محل، یلدا میگه بعد از فوت پدر و مادرم یه مدت اینجا زندگی می کردم هنوز هم یه خانم پیری توش زندگی می کنه، بعد با هم میرن قهوه خونه ای که یلدا خیلی ساله می شناسه، داخل که میشن یلدا به صاحب قهوه خونه که می شناختش اسماعیل رو نامزدش معرفی می کنه، اسماعیل میگه باورم نمیشه اینجا اینطوری می شناسنت، یلدا میگه خواستم بدونی از کجا رسیدم به اینجا، وقتی اینجام خود خودمم. اسماعیل میگه عماد هم اینجا که بودی اومد تو زندگیت؟ یلدا میگه نه اول هدیه اومد، یه زن مهربون، من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم حساب کنی واقعا خواهرم بوده، بنظرت زندگی اینجورجاها خوبه؟ اسماعیل میگه بنظر تو چی؟ خوبه یا بد که من زندگی رو اونطور که تو تجربه کردی نمی شناسم، یلدا میگه خیلی هم خوبه، من چشم باز کردم دیدم تموم زندگیم از عماد ، البته همش حساب کتاب داره و بدهیه، اسماعیل میگه اگه تصویه بشه چی؟ یلدا میگه برای همیشه عماد رو از زندگیم میندازم بیرون.
شب میشه یلدا به هدیه زنگ میزنه که وقتشه بریم سر وقت عماد…



