دانلود قسمت ۴ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت چهارم

پخش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت چهارم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداختهاند میتوان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.
خلاصه داستان سریال کلاغ
یک مرد میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.
خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت چهارم
(سایه هم مثل من بین آدمهایی که مثل خودش نبودن گیر افتاده)
زمان قبل
عارف با سایه بیرون شهر قرار میذاره اما یک ساعت دیرتر میاد سر قرار و سایه کلافه میشه، وقتی میرسه یکی از افرادی که برای ساواک خبرچینی می کرد و تازه هم آزاد شده بود رو دست و پا بسته میاره جلوی سایه، هرچی التماس می کنه که مجبور شده بوده جاسوسی کنه چون خانواده اش رو تهدید کرده بودند، عارف قبول نمی کنه و به سایه میگه به من دستور دادن تا اینو حذفش کنیم، از سایه می خواد این کار رو بکنه اما سایه قبول نمی کنه و عارف خودش شلیک می کنه و میگه چه بخواهی چه نخواهی همیشه اولین باری تو هر کاری وجود داره این تا یه ساعت دیگه از خونریزی میمیره میل خودته کمکش کنی یا خلاصش کنی عارف میره و سایه با دیدن صحنه حادثه حالش بد میشه و بالا میاره و داد میزنه که نمی تونم.
( دوست داشتم دخالت کنم و برم جلو اما هنوز وقتش نرسیده بود)
زمان حال
شهناز عکسای جلال و سایه رو میبره دفتر پدرش، بهروزی با بررسی عکس ها میگه که مونتاژ نیستند و اصل هستن، اما بروز نمیده که سایه رو می شناسه، به شهناز میگه این وقت صبح اومدی داری منو بازجویی می کنی؟ شهناز میگه بازجو که تویی، من بازیچه ام. بلند میشه و با حالت ناراحتی می خواد بره اما بهروزی مانع رفتنش میشه و میگه بشینه و توضیح بده چی شده، شهناز پاکت رو میده و میگه همه چیز این تو نوشته شده، با خوندن نامه بهروزی میگه اصلا همچنین چیزی نیست، نامه رو تا می کنه و داخل جیبش میذاره و میگه این عکسها برای قرار ملاقات با سوژه است اما این حرفهایی که تو نامه نوشته شده کذب محضه. شهناز میگه مگه من بچه ام چرا میذاری تحقیر بشم، از وقتی که جلال رو از تو نیروی زمینی کشوندی آوردی تو این خرابشده ازت قول گرفتم حواست بهش باشه، گفتم من طاقت هیچ مشکلی رو ندارم، بهروزی میگه بابا این الاغ رو کسی اصلا نگاش نمیکنه، شهناز میگه بازم سر قولت نموندی مثل همیشه و بعد از اداره خارج میشه، موقع بیرون رفتن حسام شهناز رو می بینه و از حضورش اونجا تعجب میکنه.
بهروزی با حسام میرن خونه سایه، اول حسام وارد میشه، با صدای بسته شدن در ساختمون، مادام میاد و میگه ببخشید با کی کار دارید؟ بهروزی با تهدید، از مادام درباره سایه می پرسه و اینکه آخرین بار سایه رو کی دیدی؟ مادام میگه دو روز قبل از گم شدنش،
بهروزی به سمت دختر مادام میره و ازش میپرسه تو چند روز پیش سایه رو دیدی؟ هر چی مادام التماس میکنه که با دخترش کار نداشته باشه چون مریضه بهروزی اهمیت نمیده و بیشتر داد میزنه، دختر مادام میگه هیس خوابه، بهروزی بهشون میگه اگه بفهمم چیزی میدونستید و نگفتید همینجا چالتون میکنم، سایه بر علیه مملکت اقدام کرده، میدونید که این چه جرم بزرگیه.
( وقتی مادام بهم زنگ زد فهمیدم که سکوت من جواب نداده، ترس و سکوت من بهروزی رو جسورتر کرده مجبورم بدون ترس باهاش روبرو بشم عصبانی بودم و میخواستم یه کاری کنم)
جلال میره اداره پیش بهروزی و بهش میگه مگه شما یک هفته به من وقت ندادید که سایه رو پیدا کنم؟ مادام و دخترش هیچ ربطی به این پرونده ندارن، بگید اذیتشون نکنن، حتی اگه به من وقت هم نمیدادید من دنبالش می گشتم، من کلی انگیزه شخصی دارم، کشته شدن ابراهیم و خونواده اش، من باید سایه رو پیدا کنم ببینم کی پشت این قضیه است، بهروزی که با خونسردی میوه می خورد میگه تو غلط کردی انگیزه شخصی داری، انگیزه تو فقط دستوریه که من بهت میدم، الانم بهت دستور میدم گمشی بیرون.
(میدونستم بهروزی همه چیزهایی که میدونه رو بهم نمیگه اما نمیدونستم چرا باهام رو بازی نمیکنه، شاید بخاطر شهنازه، نمیفهمیدم چه نقشه ای برام داره)
جلال میره اتاقش، حسام اونجا بود ازش میپرسه تو اینجا چیکار میکنی؟ حسام میگه دارم پرونده ضاربی که جسدش رو دیدیم رو می خونم، بهروزی بهم اجازه داده بیام اینجا. بعد هم میگه این نوارها رو هم باید گوش بدم ببینم چی گفتن، میز ابراهیم رو هم من تحویل گرفتم. وقتی جلال ازش میپرسه که تو بهروزی رو بردی خونه مادام؟ حسام میگه نه و اظهار بی اطلاعی می کنه و بعد عکس عارف رو نشون میده که این عکس جسدی هست که دیدیم و میگه که سابقه داره، جلال میگه خط و ربط سوژه های من به تو ربطی نداره. حسام میگه دستور بهروزیه، با ابراهیم هم همینطوری میکردی؟ جلال میگه خودتو با ابراهیم مقایسه نکن، ابراهیم رفیق بیست ساله من بوده یه بار دیگه هم بگی دستور بهروزیه از پنجره پرتت می کنم بیرون، حسام ناراحت و عصبانی میشه و از اتاق میره بیرون.
با رفتن حسام، شاهرخ رفیق و همکار جلال میاد پیشش، جلال درباره عارف بهش میگه عکس و پرونده اش رو نشونش میده و ازش می خواد همدست عارف با اسم امید رو هم که عکسش رو نشون داده و یه کتاب فروشی داره و ماهنامه ای به نام امید چاپ میکنه رو بی سر و صدا بیاره پیشش، جلال خیلی بهم ریخته بود شاهرخ بهش میگه یه پرونده است دیگه چرا اینقدر بهم ریخته ای؟ جلال میگه یه هفته بیشتر وقت ندارم باید پیداش کنم، شاهرخ میگه حالا نشد هم نشد میره بایگانی یه پرونده دیگه به جریان میفته، اما جلال ازش می خواد که کمکش کنه چون این پرونده فرق داره.
( عارف مهمترین سرنخ این پرونده بود که خودم زده بودمش، حالا باید تو انبار کاهدون دنبال یه سوزن بگردم اونم تو پرونده ای که به هزار دلیل مهمترین پرونده زندگیم بود)
جلال از کیوسک به مادام زنگ میزنه تا ببینه سایه برنگشته، مادام میگه پدر سایه اومده، جلال ازش می خواد که نگهش داره تا خودش رو برسونه.
(همیشه از این لحظه می ترسیدم که بخوام با پدر سایه روبرو بشم، الان سختتر هم شده چون باید خودمو ازش مخفی کنم و مثل یه مامور خودم رو بهش نشون بدم، نکنه مادام قبل از اینکه برسم در رو براش باز کنه، من کلی نشونه تو اون خونه دارم که باید اونا رو پنهون کنم، چرا زودتر اینکار رو نکردم)
جلال میگه اونقدر سریع خودتون رو رسوندین که تعجب کردم خودتون باشید، پدر سایه میگه یه دونه دخترم گم شده نباید بفهمم کجاست، شما تنها افسر این پرونده اید؟ جلال میگه بله این پرونده تازه به من ارجاع شده. پدر سایه میره که خونه سایه رو ببینه، وقتی وارد خونه میشه میپرسه کسی اینجا با سایه زندگی می کرده؟ معلومه اینجا فقط یه نفر زندگی نمی کرده.
جلال میگه شاید همخونه ای داشته از هم دانشکده ایاش، ربیع پور با دیدن ته سیگار روی میز میگه خیلی مطمئن حرف میزنی، مگه دختر منو می شناسی، جلال میگه نه ما چند روزی هست که داریم تحقیق می کنیم، دختر شما اولین دختری نیست که گمشده، ربیع پور میگه من خیلی حساسم سایه دختر قشنگ و ماهیه همش فکر می کنم کسی بلایی سر سایه آورده باشه، جلال میگه شما به کسی شک دارید؟ ربیع پور میگه یه حدسایی میزنم، اما خداخدا میکنم غلظ باشه، رضا نامزد مادرش، من به دخترم اعتماد دارم، بعد از جدایی من و مادرش، سایه هیچ وقت با رضا کنار نیومد، رضا آدم درستی نیست، من تو آلمان یه کارخونه دارم، کلی کارگر رو ول کردم اومدم اینجا دنبال دخترم، هرچی بخواهید بهت میدم، تو گفتی دختر داری پس خواهش میکنم دخترمو پیدا کن. ربیع پور کارت هتل محل اقامتش رو به جلال میده تا در صورت پیدا شدن سایه باهاش تماس بگیرن.
جلال به خونه برمیگرده و با چمدانهای بسته شده روبرو میشه، شهناز آماده شده بود و همینطور که بچه ها شام می خوردند باهاشون خداحافظی می کرد، به جلال میگه چند روز میرم شمال، تو بمون پیش بچه ها تا من برگردم بهترین فرصته که باهاشون وقت بگذرونی، جلال میگه چند روز صبر کن با هم میریم، شهناز میگه اینهمه بهت گفتم گفتی عزادار ابراهیمی، حالا بمون به عزاداریت برس.
(چرا از خودم نمیپرسم چی شد شهناز یدفعه تصمیم گرفت بره شمال نکنه چیزی فهمیده باشه چرا چیزی نگرانم نمیکنه)
جلال میره اداره تو اتاق بهروزی و می بینه جلسه درباره پرونده سایه و اثر انگشت روی نارنجک شروع شده، اونا دارن میگن که یکیش مال سایه است و دیگری برای کسی دیگه، جلال میگه این قضیه ربطی به مادام و دخترش نداره، بهروزی میگه کی گفت تو حرف بزنی با این گندی که بالا اوردی، تو با اینکارت همه رو انداختی تو هچل، همکارهات رو، خونواده ابراهیم رو، منو که هر روز باید به بالادستی ها جواب بدم، با چه رویی اومدی جلسه اونم بعد از همه، من بهت گفتم از فرمان مافوقت اطاعت کنی. بهروزی همه رو مرخص میکنه از اتاق از حسام هم میخواد که مادام و دخترش رو احضار کنه اداره تا ازشون اثر انگشت بگیرن. بعد از جلال می خواد که بمونه جلال میگه اجازه بدن که خودش بره اثر انگشت مادام و دخترش رو بگیره، بهروزی عصبی داد میزنه چرا نمی فهمی من باید گندکاری های تو رو درست کنم حتما می خوای بگی اثر انگشت تویه.
چند ساعت بعد جلال که تو حیاط اداره مشغول کشیدن سیگار بود بهروزی میاد و بهش میگه شهناز از رابطه تو و دختره خبرداره، انتظار داشتی تا ابد نفهمه، جلال میگه پس چرا هیچی نگفت؟ بهروزی میگه چجوری باید بهت بگه، از خونه گذاشته رفته دیگه، نباید پای خونواده رو وسط می کشیدی، جلال میگه من پای کسی رو وسط نکشیدم، بهروزی میگه پس این ناشناس چجوری خونه تو رو پیدا کرده عکسارو برده گذاشته کف دست شهناز، تو باید بگی این ناشناس چجوری از تو و این دختره عکس گرفته، من گفته بودم آبروی من خط قرمزه منه، بعد از جلال می خواد که سوار ماشین بشه، وقتی جلال سوار میشه بهروزی یه نوار کاست میزاره تو ضبط ماشین و صدای سایه و جلال که حرفهای خصوصی میزدن بهم پخش میشه، بهروزی میگه خیلی وقته تحت نظری و برات شنود گذاشتن، چیزایی ازت دارم که میتونم یه شبه به بادت بدم میتونم کاری کنم که به جرم خیانت به سلطنت بگیرنت و دیگه رنگ آفتاب رو نبینی، اما یه فرصت دیگه بهت میدم، اونم بخاطر شهناز و بچه ها، جمعش کن این غائله رو جلال.
(درست حدس زده بودم بهروزی از همه چیز خبر داشت اما تنها چیزی که نمیدونست این بود که من اصلا نگران خودم نبودم نگران سایه بودم که چجوری پیداش کنم و اگه پیداش کردم چه شکلی از دست اینا نجاتش بدم)



