فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۲ سریال بی عاطفه + خلاصه داستان سریال بی عاطفه قسمت دوم

سریال بی عاطفه سریالی درام و اجتماعی از روز جمعه ۱۵ اسفند۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دوم سریال بی عاطفه به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بی عاطفه به کارگردانی کمال تبریزی، تهیه کنندگی محمد صادق میرکریمی و بازی رویا جاویدنیا، حامد بهداد، مهتاب ثروتی، مه لقا می نوش زاد، فرید سجادی حسینی، بهاره کیان افشار، مریلا زارعی، به آفرید غفوریان، بهاره افشاری و با هنرمندی رضا کیانیان و مرجانه گلچین و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بی عاطفه

فیلمنامه نویس امیرعباس داستان سریال بی عاطفه را بر اساس الگوی آشنای جدایی اجباری یک زوج عاشق طراحی کرده و در داستان «عاطفه» و محبوبش را روایت می‌کند که با مخالفت پدر «عاطفه» مواجه است.

خلاصه داستان سریال بی عاطفه قسمت دوم

سال ۱۳۶۰
پایان سربازی کامران و بهرام
موقع برگشت از خدمت، کامران به بهرام میگه یعنی میشه این ازدواج سر بگیره، بهرام میگه آره چرا نشه دیگه سربازی هم تموم شده بهونه ای ندارن، اصلا میخوای یکراست بریم دم خونشون، مریم با این تیپ هم قبولت داره، مسیرشان رو عوض می کنن میرن تو خیابون ماشین عروس می بینن، وقتی عروس برمی گرده بهرام و مریم چشم تو چشم میشن اما کامران متوجه نمیشه، بهرام به کامران میگه بریم خونه یه دوش بگیریم فردا بیاییم، اما کامران که دیگه طاقت نداشت میگه نه همین امروز باید ببینمش، وقتی میرسن کامران میگه کوچه مریم اینا هم عروسیه، بهرام که میدونست چی شده باز میگه بریم فردا بیاییم، کامران میگه الان زنگ میزنم بیاد سر کوچه، اما مادرش جواب تلفن رو میده، کامران ول نمیکنه میره جلوتر بهرام میگه بیا برگردیم عروسی مریمه، کامران که تازه متوجه شده بود داد میزنه مریم، دوماد میگه جی شده این کیه مریم رو صدا میکنه، کامران میخواد بره جلو اما مردها میان و جلوشو می گیرن.
زمان حال؛
پرهام تو سالن نمایش مشغول تمرین با هنرجوهاش بود و بعد هم زمان تمرین مونولوگ میرسه، شیوا داوطلب میشه و میگه میخوام قصه خودم رو تعریف کنم، بعد شروع میکنه به تعریف از قصه خودش که بین خانواده اش می خواسته ادای شعبده بازها رو دربیاره و هیچ کس نمیدیدتش، بعد با صدای بلند میگه از بابام و مامانم متنفرم مطمئنم بعد از این همتون به من می خندید.
بعد از نمایش پرهام به شیوا که می‌خواست خودکار هدیه ای رو که از آلمان سفارش داده بود رو بده میگه من از سبک نمایش تو خوشم نیومد دوست ندارم به خودت آسیب بزنی تکنیکی بازی کن از دردها و زخمهات، بعد بدون توجه به شیوا سوار ماشین دوستش که اومده بود دنبالش میشه و میره.
عاطفه میره مزون و عکس هایی که از خراب کردن کارگاه توسط باباش گرفته شده بود رو به مادرش نشون میده و میگه انگار واقعا حق با بابای علیِ، بابا کنترل اعصابش رو نداره. الهه میگه چه خوب که نگفتی عمو بهرام و گفتی بابای علی، عاطفه میگه آخه میخوام از دهنم بیفته و بعدا بتونم بگم بابا بهرام، الهه میگه یه کار نکن که منم برم تو جبهه بابات.
عاطفه با علی صحبت میکنه میگه کاش جلوی بابام رو میگرفتی، علی میگه به نظرم تو خودت رو قاطی ماجرا نکنی بهتره، عاطفه میگه بخوام هم نمیتونم کاری بکنم. علی میگه منکه هنوز جرات نکردم به بابام بگم، اما چقدر خوب باباتو میشناسه.
اما بهرام در حال دیدن خرابه کارگاه بود.
سال ۱۳۷۸
انبار کامران و بهرام
انبار در حال سوختن بود آتش نشانی برای خاموش کردن اومده بود، کامران میرسه و بهرام بهش میگه کامران بدبخت شدیم، همه چیزمون رفت رو هوا، کامران میگه بلند شو خودتو جمع کن ما بلند شدن از خاک رو بلدیم.
زمان حال؛

بهرام تو ماشین یاد روزی میفته که قرار خواستگاری برای کامران از الهه رو میذاشت.

سال ۱۳۶۵

کامران و بهرام میرن پیک نیک تا کامران نامزدش رو با بهرام و زنش بیشتر آشنا کنه، کامران میگه ولی بهرام هیچ کس تو قلبم جای خالی مریم رو پر نمیکنه، بعضی وقتا گه با الهه هستم فکر می کنم دارم بهش خیانت میکنم تازگیا جایی ندیدیش؟ بهرام میگه نه بابا چه خیانتی اون دیگه شوهر کرد رفت، ولی شنیدم شوهرش عیاشه، دیگه فکرش رو نکن. کامران میگه ولی بهرام باید بیای تهران پیش هم باشیم، بهرام میگه پیش تو بودن که آرزومه، کامران میگه تا کی میخوای برای دیگرون کار کنی یه فکرایی دارم، بابای الهه هم قول داده یه تولیدی واسه خودمون راه بندازیم، بهرام میگه فعلا ول کن این حرفها رو بزار قرار خواستگاری رو بزاریم، بعد به الهه میگه که به خانواده محترم بگید فردا مهمون دارید.

عاطفه با ماشین جدیدش میره دنبال علی، علی با ذوق میگه مبارکه، عاطفه میگه ولی فکر نمی‌کنم بابام کوتاه بیاد، تو که میدونی من چقدر دوستش دارم، علی میگه داری منو میترسونی این حرفها چیه میزنی؟ قرار شد بری تو رینگ، عاطفه میگه اونوقت شما کی قراره بری تو رینگ؟ علی میگه میام اما الان وقتش نیست، عاطفه میگه تو رو نمیگم باباتو میگم، تو حتی وقتی پیش پدرتی جرات نداری با من حرف بزنی، علی میگه الان مسئله من بابای توست، عاطفه میگه گیرم بابای من راضی شد، بابای تو راضی نشد چی؟ علی میگه من به اجازه کسی نیاز ندارم، عاطفه میگه به رضایتش چی اونم نیاز نداری؟ مشکل ما فقط بابای من نیست باباهامونه.

علی میره پیش پدرش، بهرام میگه حالا دیدی با این آدم نمیشه هیچ کاری رو دوستانه حل کرد من فردا میرم شکایت میکنم، تو اونجا بودی که نمیشه بزاریم همینطور ملکمون رو خراب کنه، بهرام حالش بد میشه و میگه من دیگه به هیچ کدوم از حرفهات گوش نمیدم و نمیزارم بیشتر از این بهمون توهین بشه.

عاطفه میرسه خونه متوجه میشه الهه و کامران دارن درباره مدت و چگونگی آشنایی عاطفه و علی صحبت می کنند و اینکه چرا ازش قایم کردن، الهه میگه خودت چی فکر می کنی، تو به حرف کسی گوش نمیدی که من الان چی بگم بهش بگم چون پدرهای شما مثل کارد و پنیرن شما نباید همدیگه رو دوست داشته باشید، کامران میگه چی؟ همدیگه رو دوست داشته باشند؟ تو قسم خوردی که چیزی بینشون نیست حالا میگی همدیگه رو دوست دارن. عاطفه میاد داخل و میگه بله من و علی همدیگه رو دوست داریم.

علی تو باشگاه از حرصش مدام مشت میکوبید به کیسه بوکس.

سال ۱۳۹۸

فینال مسابقات MMA

موقع اجرای مسابقه علی با ضربات شدیدی که به حریفش وارد میکنه باعث میشه که او بمیره بخاطر همین توبه میکنه دیگه برای انجام همچین مسابقاتی وارد رینگ نمیشه.

زمان حال؛

کامران تو بالکن در حال کشیدن سیگار بود و بیاد گذشته میفته روزیکه بهرام به کارگرهاش بعد بگو مگویی که با کامران داشت میگه از من به شما نصیحت رفاقت نکنید دوست خوب نتیجه اش میشه این، هر کسی هم که دستش رو دراز کرد واسه رفاقت یه تف بندازید بعش، ته رفاقت همینه بدترین دشمن آدم بهترین رفیقشه، رفاقت یعنی حماقت، بعد به کامران میگه تو هم از این به بعد سینه ات بده جلو و با افتخار بگو با رفیقت چیکار کردی، کسی رو به خاک سیاه نشوندی که حاضر بود بخاطرت یه شهر رو به آتیش بکشونه، هیچ کس مثل تو نمیتونست رفاقت این دوستی رو از بین ببره.

نیمه های شب که عاطفه برای خوردن آب میاد می بینه کامران بیرون از اتاقشه بهش میگه بابا چرا اینجا نشستی؟ کامران میگه بابا من اصلا سرزنشت نمیکنم، چون عشق که به اختیار آدم نیست آدم یهویی عاشق میشه ولی بعدش آدم عقل داره باید بسنده خودشو طرفشو و محیطشو، هر چی بلندتر بسازی باید گودتر برداری پی اش رو میگم، الان این کاخ خوشبختی که تو برداشتی اصلا پی اش رو برداشتی؟ نه، یه کلبه هم روش نمیتونی بسازی، باور کن هر کسی رو که انتخاب کنی من پات وایستادم بجز این پسره، خودت هم میدونی برای چی، قید این پسره رو خودت بزن نذار من بزنم. عاطفه میگه چرا این حرف رو میزنی بابا؟

بهرام تو کارگاه یاد گذشته میفته.

سال ۱۳۷۹

زندان اوین

کامران میره زندان عیادت بهرام، بهرام بهش میگه چرا با من اینکار رو کردی؟ کامران میگه این اولشه رفیق تازه گوشتت افتاده زیر دندونام اینقدر به دندون بکشم تا برسم به استخونهات، اگر از اینجا خلاص شدی جوری گورتو گم کن که دستم بهت نرسه، نیا دنبالم اما من میام دنبالت تو تا میتونی فرار کن، هرچی بهرام داد میزنه که فقط بگو چرا، کامران جواب نمیده و میره.

علی میره کافه پیش امیر، به امیر میگه روم نمیشه به بابا بگم، امیر میگه بابا ملت با دوست دخترشون میرن شمال بعد تو روت نمیشه به بگی زن میخوای.

شب علی و امیر پدر و مادرشون رو به رستوران دعوت میکنه تا شام بخورن و جریان رو هم بگن، امیر میگه بابا شاه پسرت از این سوری که داده منظوری داره، بهرام میگه راست میگه بگو دیگه لپهات گل انداخته، بگو کی هست غریبه است یا آشنا، حیات میگه چه فرقی داره مهم اینه همدیگه رو دوست دارن و می خوان با هم زندگی کنن، امیر میگه آفرین قشنگ قلاب می گیرید. بهرام میگه حالا شما هی حرف بزنید این بچه حیا میکنه هیچی نمیگه، حیات میگه قربون حیاش، که بچه بود به من می‌گفت زن میخوام، امیر میگه حالا عاشق کی بوده؟ حیات میگه عاشق عاطفه دختر آقا کامران، امیر میگه آره داداش؟ اونموقع ها هم مثل الانش خوشگل بود؟ بهرام یه حالی میشه، امیر میگه تو اینستاگرام عکسش رو دیدم، حیات میگه بده عکسش رو ببینم، بهرام عصبی میشه میگه بسه دیگه بزارید خودش حرف بزنه، دیگه بقیه چیزی نمیگن، بهرام منتظره علی چیزی بگه تا موقع برگشت دیگه کسی چیزی نمیگه.

صبح علی به عاطفه زنگ میزنه بیاد کافه براش تعریف کنه دیشب چی شد، بهرام هم رفته بود کارگاه اما اونقدر اعصابش خورد بود که به همه گیر میداد و با یکی از کارگرها دعواش میشه، همون لحظه علی میرسه و باهاش دست به یقه میشه و بهرام حالش بد میشه میبرتش بیمارستان متوجه میشن سکته رو رد کرده ، دکتر میگه با دارو مشکل رو برطرف میکنیم تا بعد، فعلا استراحت مطلق باید بکنه.

بهرام از علی می پرسه بابای عاطفه میدونه؟ علی میگه تازه باخبر شده، بهرام میگه اونم تو رو دوست داره؟ عکسش رو داری؟ علی عکسش رو نشون میده، بهرام میگه ماشاالله خانمی شده، علی میگه تازه فوق لیسانسش رو از کره جنوبی گرفته، رشته فشن، مد خونده، طراحی لباس. بهرام میگه پدرسوخته، بچه تاجره دیگه. علی دختر شمر زمانه رو بخوای من حرفی ندارم، شمره اما ممکنه برای تو پدرزن خوبی باشه، اما این آدم برای همه دنیا خوب باشه برای تو شمره، از عاقبت این کار میترسم اگه راه برگشت داری برگرد یه وقتی زهرش رو میریزه که اصلا انتظارش رو نداری، من نیشش رو دیدم که می گم، علی میگه نیش بزنه؟ شما یه مسئله قدیمی با عمو دارید که هیچ وقت برامون تعریف نکردید چی بوده؟

علی میره کافه، امیر بهش میگه بابا که فعلا راضیه، علی میگه نه، امیر میگه اصلا تو چه نیازی به آره و نه بقیه داری کارت رو بکن، علی میگه مگه دختر بدون اجازه پدرش میتونه عقد کنه؟ امیر میگه آره یکم شل کن. علی دیگه منتظر عاطفه تو کافه نمیمونه و میره تو مسیر بهش زنگ میزنه که نیا کافه و بیا شرکت بابات منم دارم میرم اونجا، میرم کار رو تموم کنم تو آمار بگیر هست یا نه، بذار تکلیفم با بابای تو روشن بشه.

امیر با یه جعبه شیرینی میرسه شرکت، سراغ اقای اردوان رو میگیره، منشی اطلاع میده، کامران اول میگه ردش کن بره اما بعد پشیمون میشه میگه یه کم معطلش کن بعد بفرست تو کسی رو هم دیگه راه نده، کمی بعد علی خیلی ریلکس وارد میشه و میگه سلام عمو ببخشید که سرزده اومدم و نمیخواستم مزاحمتون بشم، کامران میگه جالبه من میگم دور دخترم رو خط بکش تو میای تو دفترم؟ نکنه بخاطر شکایت از کارگاهه؟ علی میگه دهنتون رو شیرین کنید عمو، کامران میگه من برادری ندارم که برادرزاده داشته باشم، علی میگه من بچگیام رو خوب یادمه بهتون میگفتم عمو، کامران میگه عجیبه تو چطوری به دشمن بابات میگی عمو؟ علی میگه من دوستیاتون رو یادمه، کامران میگه چی میخوای بگی؟ علی میگه من اینجام که عاطفه رو ازتون خواستگاری کنم، نمیدونم بین شما و پدرم چه اتفاقی افتاده، کامران میگه پس نمیدونی؟ بابات هم تعریف نکرده، اگه وضع از این بدتر نشده چون من شخم نزدم، حالا تو اومدی اینجا شخم بزنی؟ من آدم بی معرفتی نیستم حتی اون بابای بی مرامتم بی معرفت نبود، ما نسل جناق شکوندنیم که هر وقت همدیگه رو می دیدن میگفتن یادمه، من وقتی ذلت بابای تو رو می بینم اعصابم خورد میشه وقتی می بینم بابات شده عمله کارگر خودش دیوونه میشم، علی از شنیدن این حرفها یه حالی میشه، کامران میگه چی شد سی ساله ذلت بابات رو دیدی چیزی نگفتی حالا که من میگم غیرتی شدی؟ علی میگه عمو لطفا، کامران میگه گوش کن اگه پاتو بذاری تو خونه من هر روز اینا رو بهت میگم، از صبح تا شب طاقتش رو داری؟ خوشم اومد اون قدر هم بی غیرت نیستی هوای بابات رو داری، پس یه معامله می کنیم من کل اون کارگاه رو میزنم به نام تو، اینطوری هم میتونی به بابات برسی و هم به خونواده ات، در ضمن شرّت رو از سر دختر من کم کنی معامله خوبیه نه؟ علی میگه من اینجا برای معامله نیومدم، کامران میگه ای زبل الان منظورت رو فهمیدم با خودت میگی اگه با عاطفه ازدواج کنم کل ثروتشون برای من میشه، علی میگه شما فکر کردید من بخاطر پول شماست که عاطفه رو می خوام؟

عاطفه با استرس بیرون اتاق نشسته بود، کامران میاد و میگه بیا تو، بعد بهش میگه من چندبار ازت خواستم این ماجرا رو بی سرو صدا تموم کنی نکردید نتیجه اش شد این، می فهمم اینقدر همدیگه رو می خواهید که کور شدید و واقعیت رو نمی بینید، منم تو همچین موقعیتی بودم در نتیجه بخودم میگم چرا میخوای خودت رو خراب کنی، پس مانعتون نمیشم، فقط یه شرط داره، علی آقا اگه دختر منو می خوای باید قید پدرت رو بزنی نه خواستگاریت بیاد نه عروسیت و نه پاشو توی خونه ات میذاره البته میدونم تو میری پنهونی می بینیش، منم مانعت نمیشم اما پنهونی، چون اگه من بفهمم حق طلاق با عاطفه است ممکنه طلاقش رو بگیرم باید با ترس و لرز بری دیدنشون، به اونا هم بگی با ترس و لرز اومدی و اگه من بفهمم قیامت میشه. علی من اصلا باورم نمیشه شما همچین چیزی از من می خواهید، کامران میگه مگه تو دختر منو نمی خوای باید هزینه اش رو بدی. منتظر جوابت هستم.

علی وقتی از شرکت میاد بیرون متوجه میشه ماشینش نیست، روی گوشیش پیام میاد که برو به آدرسی که میفرستم لگنتو وردار دفعه دیگه ام حق نداری اینجا پارک کنی!

علی میره به اون آدرس ماشین زیر یه ساختمون در حال ساخت پارک شده بود، تا میخواد بره سمتش یه بتون سیمانی از بالا میفته روی ماشین و داغونش میکنه، علی همینطور هاج و واج می مونه…

دانلود قسمت دوم سریال بی عاطفه

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بی عاطفه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا