دانلود قسمت ۱ سریال بی عاطفه + خلاصه داستان سریال بی عاطفه قسمت اول

سریال بی عاطفه سریالی درام و اجتماعی از روز جمعه ۱۵ اسفند۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت اول سریال بی عاطفه به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بی عاطفه به کارگردانی کمال تبریزی، تهیه کنندگی محمد صادق میرکریمی و بازی رویا جاویدنیا، حامد بهداد، مهتاب ثروتی، مه لقا می نوش زاد، فرید سجادی حسینی، بهاره کیان افشار، مریلا زارعی، به آفرید غفوریان، بهاره افشاری و با هنرمندی رضا کیانیان و مرجانه گلچین و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بی عاطفه
فیلمنامه نویس امیرعباس داستان سریال بی عاطفه را بر اساس الگوی آشنای جدایی اجباری یک زوج عاشق طراحی کرده و در داستان «عاطفه» و محبوبش را روایت میکند که با مخالفت پدر «عاطفه» مواجه است.
خلاصه داستان سریال بی عاطفه قسمت اول
سال ۱۳۶۵
دخترک روی کابین چرخ و فلک تو کوچه وقتی مشغول بازی بود می بینه، دختر همسایه بشکه نفت رو تو حیاط خونه برداشته و روی سرش خالی میکنه، اما چیزی نمیگه تو دور بعدی وقتی میبینه دختر خودش رو به آتیش کشیده داد میزنه مامان آتیش. دختر همینطور که شعله های آتیش ازش زبانه میکشید از خونه میاد بیرون و میدوه، مردم میان جلو و کمک می کنن تا آتیش خاموش بشه …
زمان حال؛
عاطفه و مهتاب و دوستاش رفته بودن پیک نیک مشغول بازی بودن، حال ناراحت علی رو میبینه میره کنارش میگه چی شده، علی میگه ناراحتم وضعیت بابام که داره کار میکنه و شبا میاد دست و پاش درد میکنه،
امیر هم وضعیتش مشخص نیست کار و باری نداره دیگه سی سالش داره میشه من از اینکه نمیتونم براشون کاری کنم داره حالم بهم میخوره، الان همه امیدم به کارگاهه، همه اینا یه طرف با جیب خالی که نمیشه ازدواج کرد. عاطفه میگه میخوام بدونم کارگاه برات مهمه یا خودت؟ علی میگه من نگران چیزهایی هستم که میشه ازم بگیرنش، تو رو کی میخواد ازم بگیره، عاطفه میگه بابام. علی میگه دستبندت چقدر قشنگه، عاطفه میگه مال تو، دستت باشه یاد من بیفتی.
کمی بعد با بچه های اکیپ ساز میزنن و میخونن.
مهتاب در حال بسته کردن مواد تو باشگاه بود ، علی میاد میگه می گیرنمون؟ مهتاب میگه نگران نباش من کارم رو خوب بلدم. با رفتن مهتاب، عاطفه به علی پیام میده که دیشب فهمیدم مامانم از جریان با خبره، چند وقته میدونسته اما به روی خودش نمیورده، علی میگه خوبه دیگه حالا که نخواسته تو بفهمی پس اوکیه، عاطفه میگه آره راضی ام ازش حالا دیگه نصف راهو رفتیم. علی میگه قبلا هم بهت گفتم وحشتناکترین قسمت ترن هوایی صفشه، وقتی سوار میشی دیگه باید لذت ببری ترسی وجود نداره، عاطفه میگه پس کی سوار میشیم علی؟ علی میگه خیلی زود بهت قول میدم.
پدر عاطفه اقای اردوان آدم پولدار و قماربازی بود اون شب هم مشغول شرط بندی بود و بازی رو هم برده بود، اما میگه میخوام زود برم تولد دخترمه، همتون مدیون دخترمید اگه تولدش نبود ته حساب همتون پاک بود، بعد هر چی برده بود رو میذاره میگه اینا هم کادوی تولد دخترم.
عاطفه تو پیست موتورسواری حسابی خودش رو تکون میده و مربی ازش راضی بود و دعوتش میکنه آخر هفته با بچه ها بیاد برن شمال، اما عاطفه قبول نمیکنه.
موقع برگشت مهتاب به عاطفه زنگ میزنه کجایی باید ببینمت.
عاطفه میگه نمیتونم باید برم خونه، مهتاب میگه یه اتفاق بدی افتاده باید کمکم کنی بیا به این لوکیشنی که برات میفرستم. بابام رو رسوندن بیمارستان اومدم اینجا. عاطفه که کلافه شده بود تو مسیر موقع دیدن پیام گوشیش با یه آقایی تصادف میکنه، مرد سوار ماشین میشه تا عاطفه برسونتش بیمارستان و میگه پلاتین پام زده بیرون ازش خون میاد. مهتاب به عاطفه زنگ میزنه و عاطفه میگه که تصادف کرده و داره میره بیمارستان و او هم بیاد اونجا.
یکی زنگ میزنه به اون آقا و میگه احسان کجایی تا ۵ دقیقه دیگه باید برسی، هرچی احسان میگه تصادف کردم قبول نمیکنه، عاطفه مجبور میشه توصیح بده بهش اما نرد به هیچ عنوان قبول نمیکنه. احسان به عاطفه میگه برو جایی که من میگم این ساک رو ببر داخل ساختمون، یه مشت دلاره ببر بده، عاطفه میگه من دنبال دردسر نیستم، احسان میگه هرچی شد من گردن میگیرم ببر داخل به آقایی به اسم مجید تحویل بده، عاطفه وارد کافه میشه و از پشت نرد رو صدا میزنه آقا مجید؟ وقتی برمیگرده می بینه مرد علی هست، علی میگه عاطفه تو اینحا چیکار می کنی؟ این دست تو چیکار میکنه؟ عاطفه بهش توضیح میده که تصادف کرده، همون لحظه مامورها میرسن، علی فورا عاطفه رو میبره قسمت پشت کافه که امیر رو هم اونجا می بینه، عاطفه تازه متوجه میشه ساک پر مواد و دلار بوده، میگه شما دارید چیکار میکنید؟ تا توضیح ندید حرفتون رو گوش نمیدم، علی میگه مجبور بودیم پول لازم داشتیم، مامورها میان و ازشون سوال جواب می کنند، از امیر کارت شناسایی میخوان امیر میگه تو ماشینه وقتی میخواد بره بیاره فرار میکنه، علی به عاطفه میگه تو همین الان میتونی خودت رو نجات بدی برو فرار کن، وقتی میاد بیرون بمب شادی میزنن و آهنگ تولدت مبارک میخونن براش. عاطفه واقعا اون لحظه نمیدونست چیکار کنه، مهتاب و بقیه هم اونجا بودن، علی میگه اینم سوپرایز تولدت خودت همیشه میگفتی دوست دارم طوری باشه که بشه بهترین خاطره برام، عاطفه میگه آره ولی نه دیگه اینقدر سم، تا زندان و کمپوت همه رو دیدم.
وقتی همه چیز آروم شد علی به عاطفه میگه که امیر چند روزی هست اینجا کار میکنه تولدت نزدیک بود نخواستیم لوکیشن رو لو بدیم، پویا هم صاحب کافه است، هرشب هم موسیقی زنده دارن، احسان هم بدلکار سینماست.
بیرون حسابی بارون میومد، شمارش معکوس برای خاموش کردن شمع رو میشمرن ، یه مشتری میاد و میگه من مزاحمتون نمیشم فقط یه قهوه میخورم میرم، مجبور میشن سفارشش رو بیارن، خانمی (پروانه) بیرون تو ماشین مراقب کافه بود و کمی بعد میره.
الهه مامان عاطفه بهش زنگ میزنه اما عاطفه متوجه نمیشه و جواب نمیده، یکدفعه میبینه ساعت ۱۲ شب شده با عجله کافه رو ترک میکنه که باید بره خونه و ۱۷ تا میس کال داشته.
میرسه خونه میبینه بابا جلوی در نگرانه، وارد حیاط خونه میشه بابا طناب پرده ای رو که زده بود با ته سیگارش میسوزونه و پرده میفته و عاطفه میبینه بابا براش ماشین بی ام دبلیو سوپرایز گرفته حسابی ذوق میکنه، بابا میگه تولدت مبارک و میره داخل، الهه میگه آبروی مارو بردی جلوی مهمونا چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟ عاطفه میگه مگه به من نگفتی فردا شبه، الهه میگه آره اما میخواستیم امشب غافل گیرت کنیم، عاطفه میگه آخه اینجوری؟
وارد خونه میشه بابا میپرسه کی برات تولدت گرفته بود، عاطفه میگه علی، بابا میگه کدوم علی؟ عاطفه میگه علی پسر عمو بهرام، بابا میگه من تا جاییکه یادمه اصلا برادری ندارم که بخواد اسمش بهرام باشه، تو از کجا پیداش کردی چند وقته، عاطفه میگه خیلی وقت نیست. بابا میگه اصلا چرا باید برای تو تولد بگیره؟ مگه چه نسبتی با تو داره؟ تو آبروی منو بردی. با رفتن بابا، عاطفه به مامانش میگه برای چی بهش گفتی؟ مامان میگه چقدر رو داری تو، چیکار باید میکردم، تو که میدونی بابات چقدر پیله است عوض عذرخواهی کردنته.
صبح عاطفه برای علی تلفنی میگه که چه اتفاقی دیشب افتاده بوده، علی میگه من معذرت میخوام فکر کنم همه چیز تقصیر من بوده، عاطفه میگه تقصیر تو چیه ما اصلا از این برنامه ها نداشتیم تا حالا، بابا پرسید که من تو رو کجا پیدا کردم همه چیز رو میدونه، من فقط سکوت کردم، علی میگه دیگه سوار ترن شدیم، عاطفه میگه پس چرا من هنوز میترسم؟
علی میره کارگاه پیش پدرش بهش میگه اومدم دنبالت بریم نهار خونه، بعدازظهر کار دارم نمیشد بیام.
تو مسیر علی به پدرش میگه شفیع داره درمورد کارگاه کارهایی میکنه شاید یه فرجی شد باید ببینیم چی میشه، باباش میگه من نمیدونم چرا تو نمیذاری من کار خودم رو بکنم، علی میگه گفتم شاید بتونیم دوستانه حلش کنیم، باباش میگه نمیدونم چی شد نظرت عوض شد تا حالا میگفتی شکایت کنیم. علی میگه عوض شدم دیگه، موبایل علی زنگ میخوره اما جواب نمیده، باباش میگه عجب مگه اینکه یه خیالهایی داشته باشی، اگه عجله ات برای فروش این کارگاه امر خیره من مانعت نمیشم، بالاخره اینجا مال تو و داداشته، چه الان چه وقتی که من سرم رو گذاشتم زمین.
تو خونه علی از مادرش (حیات) میپرسه که شما چیزی به بابا گفتید درمورد ازدواج؟ حیات میگه مگه من جراتش رو دارم بهش بگم؟ واویلا اگه بفهمه. علی میگه عمو کامران میگفت تقصیر بابا بوده، مادرش میگه عمو کامران خیلی غلط کرده مارو به خاک سیاه نشونده تازه حرف هم داره یه وقت جلوی بابات نگیا، وا بمونه اینستاگرام.
آقای اردوان همینطور که تو اتاق کارش بود میره صفحه اینستاگرام عاطفه رو باز میکنه و عکس های تولدش تو کافه رو میینه، بعد کامنت علی رو که می بینه میره تو صفحه اش عکس هاش رو می بینه حالش بد میشه داروشو می خوره به شفیع زنگ میزنه.
علی میره باشگاه زیرزمینی، تو قفس دو نفر درحال انجام مسابقه بودن، دوستش به علی یشنهاد مسابقه میده، علی میگه من قسم خوردم اینطوری پول درنیارم، تو اگه میخوای رفاقت رو در حقم تموم یه راهی جلو پام بزار که توبه ام رو نشکونم.
بهرام به مادر علی میگه اینطور که علی افتاده دنبال فروش کارگاه حتما یکی رو زیر سر داره، زنش میگه نمیدونم تا الان به من چیزی نگفته اون دوست نداره شما بری کارگاه میش عمو رحمان کار کنی و داداشش هم پادوی یه کافه باشه، اگه خدا بخواد خونه رو هم عوض کنیم، بهرام میگه این دو دونگ خونه مگه چقدر می ارزه، زنش میگه علی میگه لااقل ۲۰ میلیارد دستمون رو می گیره، الان اون بیابون حکم طلا رو داره.
علی تو باشگاه آموزش بوکس میداد و عاطفه هم برای یادگیری بوکس اونجا بود، شفیع به علی میگه کامران بالاخره از خر شیطون اومد پایین راضی شد کارگاه رو بفروشه، مشتریش هم نقده.
شب علی به پدرش میگه که کامران زنگ زده بنگاه گفته می فروشه، مادرش میگه تا صبح صبر میکنیم مشخص میشه قضیه چیه فروخت که فروخت اما نفروخت فدای سرت.
صبح علی با شفیع و خریدار میرن سر قرار، علی میخواد دست بده اما آقای اردوان اهمیت نمیده، اردوان یه سوت میزنه بیل مکانیکی میاد در و دیوار کارگاه رو خراب میکنه و چند تا آدم هیکلی چماق بدست میان، علی هاج و واج میمونه، اردوان میگه حیف شد نرفتی بزنیشون، از کفت رفت البته گفته بودم نزنن بخورن طوریکه تو و هفت جدت هم نتونی از پس دیه اشون بربیایید، ولی تو نه آدم قابلی هستی آینده نگری میخواستی من پیرمرد رو سیاه کنی؟ من اصلا فکر نمی کردم از اون ژن معیوب آدم قابلی در بیاد، پس میتونیم با هم کنار بیاییم، اصل و نسبت رو ول کن و دختر منم ول کن. علی هیچ چی نمیگه و اردوان سوار ماشین میشه و میره…



