فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت اول

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت اول سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بدنام

یلدا نمی داند که درسکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…

خلاصه داستان سریال بدنام قسمت اول

عماد اونقدر عصبی و ناراحت بود که سیگار می کشید و شیشه های نوشیدنی رو خورد می کرد حتی یکی از بطری ها رو روی سرش شکوند و سرش جراحت برداشت اما باز آروم نشد، رفت تو بالکن با ملافه ای که بست دور گردنش خودش رو از بالکن حلق آویز کرد.
اسماعیل برای جدا شدن از همسرش یلدا تو دادگاه بودن که قاضی میگه فعلا نمی‌تونید جدا بشید چون همسرتون بارداره، اسماعیل شوکه شده بود به یلدا میگه تو خبر داشتی؟ اما یلدا چیزی نمیگه. وکیل میگه بازی جدیدشه من درستش می کنم، اسماعیل به قاضی میگه از کجا معلوم این بچه مال من باشه، من خیلی چیزها رو به شما نگفتم، نقشه جدیده واسه کلاه برداری، بابام راست می‌گفت اینجور آدمها از هر سوراخی وارد میشن. چند وقته زندگی من درگیر کثافت کاری این خانمه، این خانمی که اینقدر مظلومه زندگی منو بهم زده این بچه مال هر کسی میتونه باشه، همون اعتماد با این خانم زندگی منو نابود کردن، این بچه حتی میتونه بچه بابای من باشه، قاضی میگه آقای ویسی این حرفها چیه؟ اسماعیل میگه میدونم فهمش برای شما سخته ولی من با همه این اتفاقات لحظه لحظه دارم زندگی می کنم.
قاضی میگه خانم شما نمی خواهید حرف بزنید؟ یلدا میگه من همه حق و حقوقم رو می بخشم ولی حضانت بچه ام مال خودمه و خودم هم براش شناسنامه می گیریم یه ریال هم از پول کسی برای بزرگ کردنش احتیاج ندارم، اما این بچه بدنیا میاد، ویسی میگه این بچه رو گردن هرکسی میشه انداخت، قاضی میگه بس کن آقای ویسی به جرم افترا میندازمت بازداشتگاه. بعد به وکیل میگه مسائل درمورد بچه رو فورا توافق کنن اطلاع بدن.
دادگاه خاتمه پیدا میکنه اسماعیل میره بیرون، یلدا صداش میکنه و یه دونه میزنه تو گوشش و میگه خیلی بی غیرتی اونقدر که جلوی چند تا غریبه چیزی رو به زبون میاری که خودت هم میدونی دروغه، حرف من همونه که اون تو گفتم تو و بابای بی همه چیزت هم برید هرکاری می‌خواهید بکنید، هیچی از پول نجس بابات نمی خوام فقط میخوام کاری به کار منو بچه ام نداشته باش، اون قرآنی هم که دستته رو هم بهم برگردون، اسماعیل میگه قرآن؟ کاش بجای اینکه پشتش یادگاری بنویسی دو ورقش رو می خوندی که اینطوری زندگی یه آدم رو آتیش نزنی، یلدا میگه ترجیح میدم پشتش یادگاری بنویسم تا مثل بابات بکنمش ابزار دوروئی. من این وسط عاشق پسری شدم که هیچ چیزش شبیه تو نیست تو این وسط بازی یه اشتباه بودی، این بچه بچه توئه این واقعیته هر کی حتی خودت جز این فکر کنید گور باباتون.

چند ماه قبل

یلدا میره پیش دکتر و برگه سی تی اسکن رو نشون میده، دکتر میگه تجربه من میگه یه مشکلی هست، ما یواش یواش میریم جلو یه سری عکس جدید و آزمایش انجام میدیم تا مشخص بشه، یلدا میگه یعنی میگرن نیست؟ دکتر میگه استرس و فشار عصبی ممنوع.

با رفتن یلدا دکتر به شیوا که عکس های اسکن پدرش رو اورده بود میگه من تشخیص یه توده تو سرش رو دادم اما به خودش چیزی نگفتم، امیدوارم البته خوش خیم باشه، منتظرم جواب آزمایش ها بیاد تا نمونه برداری کنیم.

یلدا وقتی میرسه خونه متوجه میشه ماشین عماد اونجاست، بهش میگه که تمام کارها رو انجام دادم تو تنها بری بهتره، من مطمئنم تو اونجا باشی هیچ اشتباهی رخ نمیده، عماد کمی از سازی که اونجا بود رو میزنه، یلدا ساز رو برمی‌داره و میگه اینجا به همه جیز میتونی دست بزنی جز این ساز، من یکم خرافاتی ام، عماد میگه بله ساز با آدم قهر میکنه، یلدا میگه اگه کسی به من دست بزنه تو قهر نمیکنی؟ بعد میگه من شب باید برم خونه هدیه نمیتونم لباس اداری بپوشم، عماد میگه باشه لباستو عوض کن، یلدا میگه منو میرسونی؟ عماد میگه نمیتونم بچه هام منتظرن ولی تا بری هستم. یلدا میگه تو اگه اینقدر به شیوا وابسته ای چرا عماد میپره وسط حرف یلدا و میگه پس چرا چی؟ من و تو صدبار راجع به این موضوع حرف زدیم صد و یکبار نشه. من همه فکرم بستن قرارداد با ابراهیمه و هیچ چی برام مهم نیست. یلدا میگه کاش حداقل من برات مهم بودم. عماد میگه که کدوم لباس رو بپوشه یلدا هم میگه می پوشمش اما اگه بعدا گفتی چرا اینو پوشیدی میگم خودت گفتی. با انتخاب لباس مناسب یلدا میگه اونروز نمیرسه که شیوا این رابطه رو بفهمه نه بخاطر تو بخاطر اینکه من بهتر از هر کسی میفهمم وقتی غرور یه زن بشکنه یعنی چی.

عماد که رفته بود پیش ابراهیم، ابراهیم درباره کاری که میخوان شروع کنن میگه و اینکه حساب جابجا یه عالمه پوله، با یه حرف همه چیز خراب میشه. عماد میگه من رو حرفی که زدم هستم، اینهمه تضمین وسطه. ابراهیم میگه تضمین یه مشت کاغذه. من بهت قول میدم وسط دریا یه کشتی نفت رو جابجا کنم، با این کاری که من می کنم با هیچ تضمینی و هیچ سندی نمیشه انجام داد، فقط اعتبار. عماد میگه من هیچی شما میر افشار رو هم قبول نداری، ابراهیم میگه من چیکار به اون دارم، طرف معامله ام تویی. عماد میگه رک بگو چی می خوای؟ ابراهیم میگه می خوام بدونم واسه من چه کارهایی میتونی بکنی، تا کجا وفاداری و مردونگیت رو می تونی بزاری وسط؟ عماد میگه من چیکار میتونستم بکنم که نکردم، هر چی خواستی وسطه، فقط مونده امضای اوناییکه میگی تو جیبتن! ابراهیم میگه اونکه انجام میشه، من اوناییکه انجام نمیشه رو انجام میدم، به مدته یه چیزی میخوام بهت بگم، رَم نکنی، تو که اهل شیطونی و زیرآبی رفتن نیستی، عماد میگه من چند ساله حوصله خودمم ندارم چه برسه به زنم، چه برسه به دیگری، چطور؟ ابراهیم جون عماد و قسم میده و میگه تو با این یلدا خانم صنمی نداری؟ عماد میگه نه، این چه ربطی به بیزینس ما داره؟ ابراهیم میگه میخوام بدونم با کی می پری؟ عماد میگه من بعید میدونم با کسی بپره، ابراهیم میگه ولی من یواشکی رد نگاهشو زدم، کراشش تویی. عماد میگه گلوت گیر کرده، ابراهیم میگه آره، گفتم که بد حالیت نشه، خوب فهمیدی، من میخوام نگاهم پاک باشه نه حروم، نمیخوام جای بد بزارم، میخوام همه چیز حلال و طیب باشه، تو بگو من چیکار کنم؟

شبش عماد تو اتاقش بود که یلدا براش یه فنجون نوشیدنی میاره و میگه اگه کاری نداری من برم خونه؟ عماد میگه با کسی قراری نداری؟ بریم یه گوشه بشینیم چیزی بخوریم حرف بزنیم، بعد به یلدا میگه یه لباس پوشیده تر بپوش، با ماشین تو بریم. یلدا قبول میکنه و پالتویی که تو ماشین داشت رو هم میپوشه.

عماد موقع خوردن غذا بالاخره به حرف میاد که این بابا هم مثل بابای شما فکر میکنه از دماغ فیل افتاده، من اینهمه جون کندم زمین ۶۰۰ میلیارد رو از دهن میرافشار کشیدم بیرون این همه آدم رو به خط کردم حالا این آقا اومده برای من روضه وفاداری می خونه، یلدا میگه ولی تو حاضری واسه این معامله هر کاری بکنی، عماد میگه من همه زندگیم گیر اینکاره فکر می کردم از میرافشار خلاص میشم، تکلیف زندگیم رو معلوم می کنم، یلدا میگه تکلیف زندگی منو معلوم می کنی، پس بیا هرکاری که این ابراهیم می خواد انجام بدی، عماد میگه تو خودت حاضری برای این معامله هر کاری بکنی؟ یلدا میگه اگه تو بخوای آره حداقل اینکه از این برزخ خلاص میشم، عماد میگه من الان حوصله شیوا و زن و زندگی دوم و … رو ندارم، از اول همین بوده تا آخر هم قراره همین باشه، الان وقت این حرفهای خاله زنکیه؟ یلدا میگه تو اصلا میدونی الان چندماهه نیومدی خونه؟ عماد میگه شما گفتی اول تکلیف شیوا رو معلوم کن بعدش. اونشب عماد چیزی از پیشنهاد ابراهیم به یلدا نمیگه.

ابراهیم تو استخر تنی به آب میزنه و بعد میاد اتاق اسماعیل و بهش گیر میده که این چه وضعه اتاقه؟ معلومه شب میای صبح میری کجایی؟ میترسم یه روز زنگ این خونه رو بزنن بگن حاج ابراهیم بیا پسر گلت رو از تو جوب آب جمع کن، با این روروئک مگه تو چند کیلومتر میری؟ بیا ماشین رو بردار ببر. اما اسماعیل هیچی نمیگه و ابراهیم رو بیشتر عصبانی میکنه.

اسماعیل سوار ماشین مورد علاقه اش میشه و تو خیابونها حسابی گاز میده و کورس میذاره و طوریکه کسی متوجه نشه وارد نمایشگاه میشه و به اکبر میگه کسی نفهمی من اومدم بعدش خودم میرم بالا.

یلدا که تو مجتمع تجاری ویسی که برای ابراهیم بود قرار داشت میره بالا وارد اتاق ابراهیم میشه و میگه آقای اعتماد گفتن این مدارک رو باید امشب خدمتتون برسونم، ابراهیم تشکر میکنه و میگه بفرمایید بشینیم دو نفری بررسی کنیم، ابراهیم برخلاف میل یلدا براش قهوه میریزه اما تا می خواد بهش بده فنجون میفته میشکنه، یلدا میخواد جمع کنه اما ابراهیم دستش رو میکشه نمیذاره، یلدا جا میخوره و اجازه میگیره بره، ابراهیم میگه از وجناتت فهمیدم که عماد چیزهایی که باید میگفت رو کامل نگفته، من بچه نیستم که گول بخورم میدونم که تو امشب بخاطر این چهارتا کاغذ پاره اینجا نیومدی، یلدا میگه من منظورتون رو نمیفهمم، ابراهیم میگه من و آقا عماد ضمن شرط قرارداد داریم یه شرط خوشگل در نهایت کمال احترام، یلدا میگه من در جریان این شرط نیستم، ابراهیم میگه فهمیدم نمیدونی اون شرط خودتی یلدا جون.

اسماعیل با یه طرف لبو که از دستفروش کنار نمایشگاه گرفته بود میره روی پشت بوم و ساز ذهنی میزنه.

یلدا از پیشنهاد ابراهیم عصبی میشه و میگه ببند دهنت رو با این اراجیفی که میگی عماد کلا بی خیال این کار میشه، ابراهیم میگه گور پدر عماد الان نه وقتشه نه به این قیافه میاد که نامهربونی کنی من دارم از عشق و ازدواج میگم، یلدا میگه منکه مال این حرفها نیستم ولی تو خجالت بکش از اون عکس زنت از این ریش و پشمت، آدمتو اشتباه گرفتیم جای دختر توام، ابراهیم میگه صداتو بیار پایین بزرگتر از تو هم نمیتونن اینطوری با من حرف بزنن، یلدا میگه من صاحب خودمم، ابراهیم میگه من میدونم هر سگی یه صاحبی داره هر کسی هم برای روز مبادا یه نفر رو زیر سر داره، یلدا میگه من دارم احترام سن و سالت رو نگه میدارم، ابراهیم میگه من اندازه گیس هات آدم دیدم میدونم هرکسی با یه چیزی لیز میخوره، یلدا با عصبانیت میخواد با آسانسور بره پایین، اما پشیمون میشه از پله ها میره بالا حالش بد بود، وارد پشت بوم میشه، اسماعیل می بینتش، اما یلدا نه، میره روی دیوار و میخواد خودش رو پرت کنه پایین هم ترسیده بود به عماد زنگ میزنه شیوا گوشی عماد رو بهش میده میگه بیا یلدا افروزه، عماد گوشی رو قطع میکنه که حوصله اش رو ندارم کار داشته باشه تکس میده. یلدا کیفش رو پرت میکنه پایین بعد پالتوی چرمش رو در میاره و پرت میکنه وقتی میخواد که خودش رو هم بندازه اسماعیل بهش میگه می بینی مثل تخته شیرجه شنا می مونه رسیدی بهش باید بپری، یلدا دست نگه میداره و میگه من نمیدونم تو کی هستی و اینجا چیکار داری ولی میشه بری؟ اسماعیل میگه راحت باش من از اون آدمها نیستم که شلوغ کاری کنم زنگ بزنم پلیس و آتش نشانی، میخوای بندازی خودتو پایین بنداز بهت حق میدم، اتفاقا خوشم اومد ازت از این ادایی ها نیستی که بخوای جلب توجه کنی، یلدا میگه چرا؟ اسماعیل میگه منظورم اینه که کسی که این موقع شب تو این هوا نیاد این بالا با این سر و وضع به این شیکی خودش رو بکشه حتما تصمیمش رو گرفته، یلدا میگه یا شاید هم خیلی بدبخته، اسماعیل میگه تو این روزها کی بدبخت نیست، یلدا میگه تو بدبختی؟ اسماعیل میگه بالاخره هر کسی یه جوری بدبخته دیگه، یلدا میگه تو خیلی بچه تر از این حرفهایی که بخوای بدبخت باشی، اسماعیل میگه مگه بدبختی به بچگی و خوشگلیه؟ یلدا برمی گرده نگاش میکنه، اسماعیل میگه سلام، اونموقع که کیفت رو انداختی پایین گفتم دیگه حتما خودت رو میندازی پایین، گفتم حیفه که قبلش با هم آشنا نشیم، یلدا میگه چه فایده ای داره برات این حرفها، اسماعیل میگه واسه من که هیچی، ولی واسه تو شاید، گفتم شاید این دم آخری بدونیکه تنها نیستی، بعد خودش هم میره کنار یلدا می ایسته، یلدا میگه برو عقب میفتی، اسماعیل میگه نترس بابا تو دفعه اولته می‌ترسی من همیشه اینجام، یلدا می پرسه چرا؟ سرایداری؟ اسماعیل میگه نه خوشم میاد از اینجا، بعد به یلدا لبو تعارف میکنه، یلدا میگه سیگار داری؟ اسماعیل میگه سیگار رو باید قبل اینکه کیفت رو مینداختی پایین می کشیدی، یه ذره لبو بخور سیگار هم بهت میدم، آدم باید تو این هوا باید بره پیش چرخ لوافی و دو پر لبو بزنه، دو سیگار روشن میکنه و یکیش رو میده یلدا، یلدا میگه تو عجیبتر از اونی که بخوای سرایدار باشی، اسماعیل میگه سوزنت گیر کرده رو سرایدار، یعنی به من نمیاد یه شاعر فلک زده باشم که میاد این بالا به آسمون نزدیک‌تر باشه، یلدا میگه شماها هیچی نمی فهمید، همه جیز رو به مسخره می گیرید، اصلا نمی فهمید بقیه چی می کشن، اسماعیل میگه ولی اونقدر معرفت دارم که وایمیستیم کنار کسی که خودشو می خواد از این بالا بندازه پایین بهش لبو میدیدم واسش سیگار روشن می کنیم بهمون میگه نفهم هیچی بهش نمی گیم حله من میرم به کارهای سرایداریم برسم شما هم پُک آخر رو بزن و خلاص.

اسماعیل میره ، یلدا میگه تو اصلا نپرسیدی من چرا میخوام خودم رو بکشم، میشنوی؟ یلدا وقتی می بینه اسماعیل جواب نمیده برمی گرده ببینه کجاست، پاش لیز میخوره و …

دانلود قسمت اول سریال بدنام

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بدنام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا