دانلود قسمت ۱۵ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت پانزدهم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت پانزدهم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانتهآ پناهیها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب
خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زنها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا میکند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشنترین شب، پا به تاریکی میذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی میدزدیم و زندگی رو به مرگ بازمیگردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانهها در حرکت است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۱۵
قاضی القضات میاد و میگه پیش شاه ملک و میگه از روزی که عدالت رو بر شونه های من گذاشتید حفط جان ملک شده حیات و ممات قاضی، ولی هرگز فکر نمی کردم روزی یقین ما رو به اینجا برسونه، قاتل شهرزاد و عامل سوءظن به جان ملک نور چشم ملک باشه. از دادن این حکم معذورم و هر چه دستور ملک باشد.
سمیر به طاها میگه به این شکل خیانت چی میگن، مربع عشقی؟ مثلث عشقی؟ چه کوفتی؟ پسره داره تو استانبول راه میره دختره هر وقت بخواد میتونه براش پیغام بفرسته، این دو تا از اینجا برن دست هیچکدوممون به نیلوفر نمیرسه، می بینی زمین بازیمون یکیه، بازی رو میبری، نوبت کشتی تو هم میرسه، اما به وقتش. طاها میگه بزور نمیتونی کنار خودت نگهش داری، سمیر میگه تو هم بزور نگهش داشتی، وگرنه فرار نمیکرد، میبینی چقدر یه جا وایستادیم، طاها میگه من عاشق خودشم، ولی تو هنوز عاشق مادرشی، سمیر میگه تو قول دادی به خاطر رحیمه حرف بزنی، طاها میگه من اگه حرفی بزنم بخاطر خودمه، سمیر میگه فرقی نمیکنه، همینطور که یه قرص دادم بخوره بخوابه، میتونم یه قرص بدم بخوره پانشه، طاها مجبور میشه بگه نیلوفر دنبال خواهرش بود، اینقدر هم باهوش هست که بفهمه دزدیدن خواهرش کار زمان بوده، سمیر میگه زمان کی هست؟ طاها میگه یه نفر که میتونه مرزها رو جابجا کنه، حق میدم نفهمی چی میگم، سمیر میگه کجا میشه پیداش کرد؟ طاها میگه هیچ جا، اون میتونه با ذهن آدم بازی کنه، سمیر میگه توقع داری این مضخرفها رو باور کنم؟ طاها میگه نه توقع دارم بفهمی تو زندگیم یه چیزی رو میخوام که تو هم همونو میخوای، الان سرنخ ما زمان نیست، سروشه، من یه جا اشتباه کردم که نفهمیدم اینا اینقدر بهم وابسته ان.
سمیر میپرسه پسره تو رو تا حالا دیده؟ طاها میگه نه، سمیر میگه خیلی باید کم هوش باشم تا به تو دوباره اعتماد کنم، تو الان باید بری پیش پسره هیچ کس مثل تو نمیتونه بهش نزدیک بشه چون هیچ کس به اندازه تو نمی شناستش، آدما تو غربت به یه همزبون زودتر اعتماد می کنن.
گلای میره پیش فرید، فرید میگه قبلا هم بهت گفته بودم اما نیومده بودی، گلای میگه فکر میکنی هنوز ازت متنفرم؟ فرید میگه نیستی؟ گلای میگه اونوقت اینجا چیکار می کنم؟ فرید میگه شاید از ترست اومدی؟ شاید هم پشت چشمات خنجر قایم کردی، گلای میگه باز هم نگاه منو اشتباه متوجه شدی، فرید میگه چرا به من نگفتی دختره اومده بود پیشت، گلای خودش رو میزنه به اون راه و میگه کدوم دختر؟ فرید میگه همونکه سمیر دنبالشه، گلای میگه نمیشناسم تا حالا ندیدمش، فرید میگه مس جرا دوست پسرش یکراست اومدی پیش تو، گلای میگه این چیش عجیبه؟ تو استانبول همه میدونن این جور دخترها اول میان سراغ من. فرید میگه این اصلا خوب نیست که بعد از این همه وقت هنوز نتونستی اعتماد من رو جلب کنی، گلای میگه این دختره چرا اینقدر مهمه؟ اما فرید بهش جواب نمیده و میگه ازت یه کاری میخوام، گلای میگه تو به من قول داده بودی دخترم رو برام بیاری، حالا میخوای برات چیکار کنم؟ فرید میگه باشه دخترت رو نیارم تو هم نیلوفر رو برام پیدا کن. تو و دخترت میتونین کنار من باشین، فقط یکم صبور باشین.
سمیر برای رحیمه بلیط میگیره برگرده ایران و میگه اما اگه طاها از هتل بیاد بیرون تضمین نمیکنم زنده بمونه. طاها به رحیمه میگه که برنگرده ایران، خودم بلیط لندن میگیرم امشب بری پیش دخترخاله ات، رحیمه میگه که چی بشه برم سربار یه آدم دیگه بشم؟ طاها میگه بهتر از زندگی کردن با سمیرِ. رحیمه میگه اونش دیگه به خودم مربوطه، طاها میگه بخاطر من نرو تو تنها نقطه ضعفه منی که هستی پیشم سمیر ازم باج میگیره، رحیمه میگه بودم تو نگران دختره ای، میخوای من برم جایی که تو مجبور نشی دختره رو بهش تحویل بدی، ولی من میرم تهرون عمدا میشم گوشت قربونی تا تو دختره رو بهش تحویل بدی، که دوباره برگردی پیش من. طاها میگه من قول میدم برگردم پیشت دوباره میشیم مثل قبل، رحیمه اون اتفاق هیچ وقت نمیفته، من میدونستم یه روز سمیر بهم خیانت میکنه اما باور نمیکردم تو بخوای از پشت به من خنجر بزنی، تو تنها آدمی بودی که من فکر میکردم فقط مال منی عین بچه خودم، هر چیزی رو از دست دادم اما فکر میکردم تو هستی، طاها میگه تو هم هیچ وقت نزاشتی من درد بی مادری رو بفهمم، رحیمه میگه پس بی خیال این دختره بشو، سمیر وحشی شده بخاطر دختر مردم به کسی رحم نمی کنه من نمی خوام از دستت بدم، طاها میگه نگران نباش من از پسش برمیام. حالا که میخوای برگردی تهران برام یه کاری کن، فرشته دختر نبی یه دختر داره، آخرین کاری که ازم خواست این بود که براش پیداش کنم، بهت میگم چطور پیداش کنی ، دخترش رو ببرش پیش خودت تا بگم چیکارش کنی.
زمان مجبور میشه نیلوفر رو باخودش ببره، به محل نگهداری زنها میرسه و می پرسه که اونا رو فرستادی، اما نگهبان میگه غیر از یکیشون که سخت مریضه بقیه آماده حرکتند، زمان میگه تو زنها رو ببر من اون نگهبان (آشیان) رو میبرم، نگهبان سراسیمه میگه نگهبان که رفت، چند روز بعد از رفتن شما که براش غذا آوردم دیدم نیست، هیچ ردی ازش نبود، زمان میگه کسی که این اطراف رو نشناسه جون سالم بدر نمیبره، نگهبان میگه نگران نباشید نگهبان های شاه ملک اینجاها رو خوب میشناسن تا الان باید رسیده باشه به شهر، زمان اونقدر عصبانی بود که حد نداشت میره تا خودش ببینه و مطمئن بشه آشیان نیست میاد و اتاق زنها رو هم ببینه، تک تکشون رو چک میکنه اما نبود، نیلوفر میگه آشیان کجاست، زمان میگه اون رفته. نیلوفر داد میزنه شما خواهر منو ندیدید؟ آشیان که دست و دهانش بسته بود صدای نیلوفر رو میشنوه و میخواد داد بزنه، اما نمیتونه، زمان به نگهبان میگه همین امشب میری به قصر و زنها رو تحویل میدی خودت رو هم معرفی میکنی و دیگه اینجا نمیای، بهشون میگم باهات چیکار کنن.
شیما تو خیالش وقتی معرکه گیر شاه ملک براش سیب زمینی میاره و میگه این یه گنجه زیر لب میگه گنج، خواهرش، متوجه تکون لبهاش میشه.
نگهبان دست و دهان آشیان رو باز میکنه و میگه من دارم زنها رو میبرم دیگه هم اینجا برنمی گردم اونشب اشتباه کردم گناه بدتر هم که از ترسم یه دروغی به شاه زمان گفتم که جای جبران نداره، نمیدونم چیکارت کنم نه می تونم ولت کنم نه با خودم ببرمت. آشیان میگه تو که کاری نکردی چرا به زمان دروغ گفتی با این دروغت بیشتر منو نابود کردی، الان جای جبران داری، منو برسون به زمان این ماجرا بین منو و تو میمونه.
زمان یادش میاد که چطور با آشیان آشنا شده و روزی تو سینمای موروثی طاها باهاش در حال فیلم دیدن بودن طاها میگه این یه فیلم مستند مثل دوربین مخفی هست از این ور شهر تا اون ور شهر، تصاویر همه نیلوفر و آشیان بودن که تو پاساژها مشغول گشتن بودن، طاها میگه هرجا میرن منم میرم نمیدونم چطور تموم میشه آنا این بهترین سوژه بود که من انتخاب کردم، لذت دیدن این سوژه مثل دیدن لاو استوری تو پرده سینماست، زمان میگه اینکه همراهش هست کیه؟ طاها میگه آشیان مدبر همون روزنامه نگاری که گفتم داره برامون دردسر میشه میترسم هوش بالاش برامون دردسر بشه، ردمون رو تا مرکز اعصاب و روان زده و همه رو حساس کرده. زمان میگه هیچ چیزی نباید مانع ما بشه زمان برای من محدوده! بعد دیدن اون فیلم زمان درباره آشیان تحقیق میکنه و پیداش میکنه و باهاش قرار میذاره بعنوان عکاس طبیعت که اطلاعاتی از پرونده زنهای گمشده داره و از آشیان میخواد که این پرونده رو رها کنه شاید اون زنها دارن تو زندگی خودشون دارن معامله می کنن تا بخودشون برگردن. آشیان میگه طوری حرف میزنی که انگار تو اون معامله گری و الان هم اومدی منو منصرف کنی، زمان میگه ریسک بزرگی کردم که با خبرنگاری که به همه چیز مشکوکه قرار گذاشتم اما من نگرانشم چون تو مسیر پرخطری پا گذاشته. اما آشیان میگه این ماجرا هر خطری هم که برای من داشته باشه برای من باز میمونه. زمان میگه به من اعتماد کن من عازم سفرم اما یه روزی به تمام سوالاتت پاسخ میدم، من عکس تو رو روی دیوار قصری دیدم که تصورش برای تو محاله.
نیلوفر میگه من تا آشیان رو پیدا نکنم برنمیگردم، من دیگه به تو اعتماد ندارم منو آوردی یه جای عجیب با آدمهای عجیبتر، مدام بهم وعده دیدار خواهرم رو میدی اما هیچ خبری ازش نیست، تو کی هستی من تا جواب سوالام رو نگیرم تکون نمیخورم، تو با آشیان چیکار کردی؟ زمان میگه آشیان رو از قصر خارج کردم تا خطری تهدیدش نکنه، آوردمش اینجا، نیلوفر میگه تو شاه زمان قصه هزار و یک شب هستی.
سروش بیرون یه کافه رو صندلی نشسته بود و به اجرای گروه موسیقی خیابونی ایرانی که طاها هم در حال نواختن ساز بود نگاه می کرد، دو نفر ترکیه ای میان و بهش میگن تو سروشی؟ باید با ما بیای، سروش مقاومت میکنه اما اونا موبایلش رو میدزدن و فرار میکنن، طاها که این صحنه ها رو می بینه میره جلو و می پرسه چرا کتکت زدن، بعد باهاش طرح دوستی میریزه و اینکه چرا اومده استانبول، سروش میگه اومدم دنبال یه گمشده، طاها میگه خوب جایی اومدی احتمالا گمشده ات رو پیدا نمی کنی اما ادمای باحال زیادی رو اینجا می بینی، بعد میگه شماره ام رو داشته باش هروقت بهم احتیاج داشتی زنگ بزن…



