دانلود قسمت ۱۳ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت سیزدهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت سیزدهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت سیزدهم
داستان ۲ شب
شب اول
یلدا با حال بد میره پیش هدیه و اسماعیل هم تو کافه جریان عقدش رو با یلدا به بیتا میگه، اما بیتا چیزی نمیگه.
ابراهیم میره بیرون شام بخوره تو یه جیگرکی کنار خیابون، با عماد قرار میذاره، عماد سریع خودش رو میرسونه و میگه از پشت تلفن چشمای خون گرفته ات معلوم بود، چی شده؟ ابراهیم میگه وسط خیابون قرار گذاشتم تا یه وقت غافل نشم کار دستت بدم، عماد که از رفتار ابراهیم کلافه شده بود مدام میپرسه چی شده؟
بیتا که بعد از شنیدن خبر عقد اسماعیل شوکه شده بود، تبریک میگه و میپرسه مطمئنی میتونی به همین راحتی خبرش رو به حاج ابراهیم بدی؟ اسماعیل میگه اتفاقا گفتنش به تو برام سختتر بود، بیتا میگه من فقط کمی شوکه شدم یکم طول میکشه تا برام جا بیفته، فکر نمیکردم با این تفاوت سنی، اسماعیل میگه باور کن من دوستش دارم، تو که منو میشناسی باید بدونی، بیتا میگه الان دیگه باید دوستش داشته باشی، اون دیگه زنته رفیقت که نیست، اما اگه شش ماه پیش این داستان رو تعریف می کردیم باور نمی کردی، اسماعیل میگه خودمم باور نمیکنم. بیتا میگه کلا منطق حوصله بره.
هدیه از یلدا می خواد که سر قرار نره، بهش میگه زنگ بزن به اسماعیل و بگو که اگه به پدرش چیزی نگفته هنوز نگه، تو چرا به حرف من گوش نمیدی یه چوب برداشتی کردی تو لونه مار. صدای در میاد، هدیه میگه مطمئنم این عماده، من میرم دست بسرش میکنم میام، تو بلند نشی بیای.
عماد عصبانی میاد داخل و میگه شما هرچی گفتید من گوش کردم بگو حالا بیاد بگه این کارها چیه میکنه، مگه تو نگفتی درستش می کنی، اگه نیاد گندی که زده رو جمع کنه من ضمانتش رو میذارم اجرا بیفته زندان خوشحال باشه، یلدا میاد پایین و میگه قرارمون رو تو با خطی که انداختی رو صورت اسماعیل بهم زدی، تو نقطه ضعفت اینه که فکر می کنی خیلی باهوشی، خودت این آتیش رو انداختی حالا بشین ببین کجا میره، عماد میگه من بهت قول میدم این راهی که داری میری آخرش یه جنازه رو زمین میمونه!
با رفتن عماد، یلدا به هدیه میگه تهش یه داغی بزارم رو پیشونیشون که تا عمر دارن یادشون نره، هدیه میگه مگه نگفتی عاشقشی پس اسماعیل چی؟ مگه نگفتی شبیه پدرش نیست، این بچه آخرش می سوزه، یلدا میگه خیلی بی انصافیه که بخوام به خودم فکر کنم وقتی این همه زن مثل من و تو که هیچ وقت تو زندگیشون نتونستن از این بی همه چیزها انتقام بگیرن، ولی این دو تا دم دستمن، هدیه میگه اشتباهه یلدا.
یلدا که تازه فهمیده بود هدیه رفته خونه عماد جلوی زنش تهدیدش کرده خوشش میاد، هدیه میگه من چیزی برای از دست دادن ندارم، یلدا هم میگه منم ندارم، هدیه میگه تو داری. یلدا میگه عماد درست میگه آخر این بازی یه جنازه خوابیده اما بهت قول میدم اون جنازه من نیستم.
اسماعیل صبح قبل رفتن پدرش بهش میگه که ساعت ۸ میره دنبال اونیکه می خوادتش(یلدا) ، ابراهیم میگه به ناهید خانم گفتم حسابی میز بچینه آبروداری کنیم، امشب این خانم برای آشنایی میاد انشاءالله بعدا با خانواده اش میاد مفصل حرف میزنیم. اسماعیل میخواد حرفی بزنه اما پشیمون میشه.
عماد میره دفتر ابراهیم، ابراهیم میگه اونشب من عصبانی بودم تو گفتی حلش می کنی، الان من عصبانی نیستم تو هم اونقدر بگو حلش می کنی و درستش می کنی تا فکت عادت کنه، تو معامله هیچی بجز این منو دیوونه نمیکنه که بفهمم رکب خوردم، اونوقته که تا خاکسترش نکنم ول نمی کنم، من خودم ته این بازی رو در میارم معلوم میکنم چه خبره، عماد میگه من تمام زندگیم رو گذاشتم وسط تو بجز این دختره چیزی برات مهم نیست؟ ابراهیم میگه تو فکر کن مهم نیست، من امشب کار مهمتری دارم، آقازاده ام قراره عروسش رو بیاره بهم نشون بده منم یه پول گنده رو کنم، الحق که این پسر از من بختش بازتره.
شب دوم
یلدا حاضر و آماده اما با دلشوره منتظر اسماعیل بود، که ابراهیم بهش پیامک میده که فقط می خوام بدونم جریانی که گفتی واقعیه، اسماعیل میاد و میگه بلندشو بریم، یلدا میگه میشه نریم، اسماعیل میگه دلت میاد، من واسه بله گرفتن ازت اینقدر زبون نریخته بودم نترس من باهاتم. اسماعیل که از اتاق خارج میشه، ابراهیم دوباره به یلدا زنگ میزنه اما یلدا رد تماس می کنه و بعدش هم گوشی رو خاموش میکنه.
وقتی میرسن پایین مجتمع هدیه رو میبینن، اسماعیل ازش میخواد که پشیمونشون نکنه و میره تو ماشین منتظر یلدا میمونه، هدیه به یلدا میگه اگه بری تو ماشین و بری خونه ابراهیم دیگه هیچی مثل سابق نمیشه، یلدا با دیدن عماد میگه فکر کنم همه کائنات دارن یادم میندازن که چرا اینکار رو می کنم از تماس های ابراهیم گرفته تا اومدن شما. حتی اگه با هم، هم نیومده باشید اما برای یه کار اومدید، با رفتن یلدا، عماد به هدیه میگه میدونی قراره چی بشه؟ هدیه میگه اومدی باختت رو تماشا کنی؟ عماد میگه من همه جوره خودم رو برای باخت آماده کردم هم خودم هم شیوا و هم زندگیم رو، اون پیرمرد فکر کرده قراره امشب عروس آینده اش رو ببینه.
تو مسیر رفتن یلدا به اسماعیل میگه یه قولی بهم بده، امشب هرطوری شد ازم متنفر نشو، اسماعیل میگه اینقدر از بابام هیولا نساز زندگی گذشته تو به من و تو ربط داره اگه یوقت حرفی هم زد من دنبال بهونه ام که برم دنبال زندگی خودم، چه بهونه ای قشنگتر از تو.
وقتی میرسن تو کوچه یلدا میگه نگهدار، اسماعیل میگه دیگه دیر شده برای این حرفها، من بهت قول میدم هرچی شد ازت متنفر نشم، اگه امشب اونطوری که دلت میخواست نشد هرکاری بگی برات می کنم، آخه من از بابام چی بهت گفتم که ازش هیولا ساختی؟
ابراهیم که دوش گرفته میره لباس بپوشه و آماده بشه، اسماعیل هم که از قبل سبد گل گرفته بود از تو صندوق در میاره و با یلدا میرن که داخل خونه بشن، از یلدا میخواد که رو مبل بشینه و خودش میره دنبال باباش، ابراهیم یه لباس غیررسمی میپوشه و جعبه جواهری که برای عروسش خریده بود رو برمیداره، اسماعیل هم میره اتاقش هدیه ای که خریده بود برای یلدا برمیداره.
ابراهیم همینطور که تو آسانسور میومد پایین از شیشه متوجه میشه یلدا رو مبل نشسته، فورا میاد و با یلدا دعواش میشه که برو بیرون از اینجا، اسماعیل صدای دعوا رو می شنوه و میاد، ابراهیم داد میزنه که اسماعیل این تحفه ای بود که عماد کرد تو پاچه من، اسماعیل هاج و واج میگه عماد رو از کجا میشناسی؟ یلدا میگه چرا بهش نمیگی چطور شدم زرخرید پای قرارداد برای عیش شبونه ات، اسماعیل میگه یلدا چی شده؟ یلدا میگه این بود جواب سوالی که صدبار ازم پرسیدی چرا می خواستم از اون بالا خودم رو پرت کنم پایین، اسماعیل میگه بابا این چی میگه؟ ابراهیم میگه فهمیدی این کیه؟ برو بیرون. یلدا میگه نمیرم دیگه به این راحتی ها نیست، منو ببین دیگه محاله دستت بهم برسه. اسماعیل میگه بابا این زنمه.
یلدا با یه لبخند میروزمندانه از خونه میاد بیرون.
ابراهیم به پسرش میگه من همه چیز رو بهت توضیح میدم، من هیچ خلافی نکردم، اون زندگی منو داغون کرد.
یلدا ماشین می گیره و میره، اسماعیل هم سوار ماشین خودش میشه و میره دنبالش.
ابراهیم هم میره خونه عماد و جلوی زن و بچه اش میزنه تو گوش عماد و میگه عجب هفت خطی هستی تو، عماد میگه بفهم من تو این بازی نیستم و به من ربطی نداره، اگه باخته برای جفتمونه من و تو وسط یه راهیم باید تا آخرش بریم ، ابراهیم میگه درسته من باختم اما تاوانش رو تو باید بدی. موقع رفتن هم به شیوا میگه حیف تو و بچه ات که اسیر این دیو دوشاخی.
شیوا با نگار وسایلشون رو جمع می کنن برن خونه پدرش، شیوا به عماد میگه من تحمل این بی حرمتی رو ندارم ، عماد میگه این آدم هر روزش همینه یه مزخرفی میگه لزومی نداره برید، شیوا میگه من هنرپیشه بدی بودم اما تو اونقدر تماشاچی بدی بودی که بازی الکی منم نفهمیدی. برگشتم تو خونه ام نباشی رفتی کلیدت رو هم بزار.
یلدا میرسه خونه و متوجه میشه اسماعیل زودتر وارد شده، به اسماعیل میگه بزار برات توضیح بدم، اسماعیل میزنه تو گوش یلدا و بهش میگه اگه تمام حرفات درباره عماد و ابراهیم درست باشه حق من این نبود من این وسط هیچ تقصیری نداشتم، من اومدم بگم معصوم بود دیدم تو معصومیت نمی فهمی چیه، من احمق بودم، دیگه حالم از هرچی زنِ بهم می خوره، میخواستی از اونا انتقام بگیری گرفتی اما بدون از هر دوشون بی ذاتتری، حق با پدرم بود تمامش نقشه تو و عماد بود، تو چی داری بگی اصلا چیه تو راسته که اگه اون شناسنامه ات نبود محاله باور می کردم اسمت یلداست، فکر کردی ابراهیم مثل منه بزاره سرشو ببری، اون سرتو میبره. یلدا میگه میدونم مثل همه اونا که سرشون رو بریده، تو ام اگه مثل من این درد رو میفهمیدی خودتو می کشتی، اسماعیل میگه آره قبلا می کشتم اما الان که درد واقعی رو فهمیدم میدونم که چاره اش خودکشی نیست، یادته میخواستی خودتو بکشی؟ واسه این بود که درد واقعی نداشتی، اگه درد واقعی داشتی انتقام می گرفتی.
یلدا میگه از بابات و عماد متنفرم از همه اون آدمایی که فکر میکنن چون پول دارن میتونن هر غلطی بکنن و ماها براشون مثل دستمال کاغذی هستیم متنفرم، بابات عاشق من شده بود؟ غلط کرده بود، بشین پای درد و دلهای منشی اش، عاشق اونم شده بود، زیر و بالش رو در آوردم. اسماعیل میگه تو میدونستی اگه ابراهیم رو بکشی اونقدر دردش نمیومد که پسرش اسماعیل رو جلوش ذبح کنی، یلدا میگه یه درصد فکر کن اگه تمام لحظات بینمون دروغ بود تو باور نمی کردی عشقمون رو، من تو بازی ای که شروع کردم خودم گرفتارت شدم، اسماعیل میگه اون عقدنامه پیشت باشه کارهای طلاق رو میگم وکیل بابام انجام بده، البته فکر کنم خودت یه وکیل خوب سراغ داری به اسم آقای دکتر اعتماد! نه به خاطر تو فقط بخاطر همه اون لحظه هایی که احساس عاشقی کردم مهریه ات رو پرت می کنم جلوت تا کاری رو که با من کردی با کسی دیگه نکنی، البته اگه بتونی، بعد حلقه اش رو از دستش در میاره و پرت میکنه و میره…



