دانلود قسمت ۱۰ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت دهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت دهم
یلدا تنها تو خونه اش بود و ساز میزد و گریه می کرد بیتا میاد دیدنش و میگه می خواستم باهات چشم تو چشم حرف بزن بخاطر همین اومدم اینجا، وقتی یلدا میره براش آب بیاره بیتا کاغذ دستنویس اسماعیل رو می بینه و میگه شعرهای اسماعیله، یلدا میگه قبل اینکه حرفت رو بزنی بزار بهت بگم من تابحال عشق رو تجربه نکرده بودم تا اینکه اسماعیل رو دیدم، بیتا میگه اولش فکر می کردم اسماعیل بی خیال میشه مثل همه پسرها اما وقتی دیدم رابطه اتون جدی شد می خواستم بیام بهتون بگم که بی خیال این رابطه بشید نه بخاطر خودتون یا اسماعیل، بخاطر خودم، نمیدونم چرا هیچ وقت منو ندید یا نگاه هامو نفهمید؟ یلدا میگه اگه اینقدر خودتو اذیت کردی که بیای اینا رو بگی باید بگم که اون چیزی که می خواستی اتفاق افتاد، بیتا میگه بعدتر که دیدم اسماعیل عاشق شده بیشتر خوشحال شدم به خودم گفتم که حالا اسماعیل بهتر نگاه های منو می فهمه، من اسماعیل رو خیلی دوست دارم ازتون می خوام که بهش یه فرصت دوباره بدید، یلدا میگه اگه امروز عشق من از دل اسماعیل دربیاد و بیاد سراغ تو قبولش می کنی؟ بیتا میگه از صدبار دیگه هم برگرده قبولش می کنم اما مهم الانه که تو رو فقط می خواد، می دونم که عشق یعنی یکیو بیشتر از خودت دوست داشته باشی. یلدا میگه یه چیزی بهت میگم بین خودمون بمونه، دو سه ماه صبر کن اونوقت که اسماعیل برگشت بیشتر بهت احتیاج داره، اونقدر خوبی که نمی خوام بیشتر از این فکرتو پریشون کنم فقط بدون وقتی اسماعیل برگشت پیشت از من براش فقط یه خاطره تلخ و غصه دار مونده اونروز یکیو می خواد که دل شکسته اش رو بند بزنه.
عماد عکس اسماعیل و بیتا رو برای یلدا میفرسته که بیا اینم از عشقت، یلدا به اسماعیل زنگ میزنه و بیتا جواب میده که ببخشید من جواب میدم یه اتفاقی افتاده.
ابراهیم به عماد میگه دستت درد نکنه شما برو اما من فقط بدونم کی اینکارو کرده و این بچه رو زده دمار از روزگارش در میارم.
یلدا خودش رو به بیمارستان میرسونه و جلوی در عماد رو می بینه بهش میگه یادته گفتم تو نمیدونی این پسره کیه؟ از راه سختش فهمیدی، عماد میگه تو اینقدر خری؟ چرا پسر این یارو رو آوردی ور دل خودت، هم خودتو آتیش میزنی هم منو خاکستر می کنی، یلدا میگه برام مهم نیست تو می خواستی داغش رو تو دل من بزاری اما نفهمیدی خودتو خاکستر کردی، عماد میگه ابراهیم اگه بفهمه هردومون رو له می کنه، یلدا میگه آره من خوب می شناسمش میدونم چقدر رو پسرش حساسه مخصوصا اگه بفهمه دست پخت توئه، هر روز داره یه گره به گره هات اضافه میشه، این دختره هم اسمش بیتاست، همیشه به کاهدون میزنی عماد.
یلدا با گریه به هدیه زنگ میزنه و میگه که از الان به بعد ببین چه آتیشی درست کنم برای عماد و ابراهیم، ببین کی گفتم حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه.
ابراهیم، اسماعیل رو میاره خونه تا استراحت کنه. اسماعیل صبح با صدای زنگ موبایل بیدار میشه می بینه بیتاست، باهاش قرار میذاره.
موقع خوردن صبحونه ابراهیم ازش میپرسه که تو نشناختی کی بود اومد سراغت، اسماعیل جواب منفی میده و میگه شاید امروز چندتا از بچه ها بیان دیدنم، ابراهیم میگه مشکلی نیست من تا شب خونه نیستم اما رد نگاه این بیتا رو زدم خیلی تو کارته خاطرت رو می خواد.
ابراهیم از بیژن می خواد که حواسش به اسماعیل باشه شاید به هوای من اومدن سراغش، خودش که هیچی نمیگه.
یلدا میره دفتر ابراهیم، عماد هم اونجا بود، عماد میگه یلدا خانم سایشون سنگین اینروزها فقط با شما قرار میزارن اونم کاری. عماد میره بیرون و به یلدا پیام میده که پایین منتظرتم.
یلدا به ابراهیم میگه این یارو عماد رو می بینم حالم بد میشه، ابراهیم میگه منم، بزار کارم باهاش تموم بشه دکش می کنم بره. یلدا میگه چند روزی می خوام برم سفر گوشیم رو هم خاموش میکنم می خوام کمی فکر کنم برای ادامه زندگی مشترک، ابراهیم میگه یکم صبر کن خودم می برمت کل دنیا می گردونم، یلدا میگه بزار اول همه چیز رو برای خودم روشن کنم، ابراهیم راضی میشه یلدا بره با خودش خلوت کنه.
یلدا از پیش ابراهیم میره و جلوی برج با عماد صحبت میکنه، عماد میگه دعوای من و تو سر جاش اما اینکاری که تو داری باهاش می کنی بازی با آبروشه، اون مرد از هر چی بگذره از اسماعیلش نمیگذره. یلدا میگه اتفاقا الان داشت همینو می گفت، تو قبل از اینکه آدم اجیر کنی باید این فکر رو می کردی.
یلدا میره پیش هدیه و براش تعریف میکنه که چی شده و میگه اینقدر دوست دارم بال بال زدنشون رو می بینم، هدیه میگه برگه ها هنوز تو ماشینه، یلدا میگه گور بابای اون برگه ها صدبرابر هم بده دیگه نمی خوام، من حسابم رو با این دوتا حیوون صاف می کنم.
بیتا و دوستاشون میان دیدن اسماعیل اما وقتی یلدا میاد بیتا به بقیه میگه برن اما به اسماعیل نمیگه که یلدا اومده، بیتا و بقیه میرن و یلدا میره اتاق اسماعیل، اسماعیل با دیدن یلدا بهش میگه اینقدر رفتن بیتا و تلفن هاش تابلو بود که سوپرایز نشم، واقعا کاش میفهمیدمت، یلدا میگه واسه بگو مگو نیومدم، اسماعیل میگه چیزی جا مونده از اونروز؟ به اندازه کافی له نشدم؟ یلدا میگه اومدم ببینمت، اسماعیل میگه مگه نگفتی فکر کن هیچ وقت ندیدمت، یلدا میگه اومدم بگم متاسفم که اینطوری شد، اسماعیل میگه یکی دیگه زده تو چرا متاسفی؟ یلدا میگه چون میدونم کی زده و این اصلا حق تو نبود، اسماعیل میگه خودم میدونم، این عماد فقط فکر میکنه خودش بچه زرنگه من همون موقع فهمیدم کار خودشه. یلدا میگه چرا به بابات نگفتی کار کیه، اسماعیل میگه برای اینکه تا تهش رو در نیاره ول نمیکنه، من وقتی یه تصمیمی بگیرم به بقیه هم فکر می کنم تو مگه خودت نگفتی بابات زندگی تو رو بفهمه نمیزاره ما با هم باشیم، یلدا میگه چرا بعد از اون حرفها که بهت زدم بازم بهم فکر کردی؟ اسماعیل میگه چون آدمها برام کوکی نیستن که کمکشون تموم بشه این منم که عاشق میشم حتی اگه عشقمو در حد یه بازی ببینم، این عماد که واسم آدم فرستاد بیشتر از تو برق عشق رو تو چشمام دید بخاطر همین ازم ترسید، یلدا میگه منم بخاطر همین ترسیدم حتی برای چیزهای بیشتر از اون.
بیژن به ابراهیم میگه داریم ردش رو میزنیم ببینیم کار کیه، گفتم دوربین ها رو چک کنن تا آمارش رو بگیرن. ابراهیم داشت میرفت سر قرار اما با تماس دکتر قرار کنسل میشه، بیژن میپرسه که برگرده دفتر اما ابراهیم میگه حال ندارم برو خونه.
هدیه بیرون خونه منتطر یلدا بود تا بیاد بیرون، اما یلدا هنوز پیش اسماعیل بود و با هم حرف میزدن و موسیقی گوش میدادن. اسماعیل میگه کاش منو درست می دیدی، یلدا میگه درست دیدم که گفتم حرفت اشتباهه، اسماعیل میگه شاید جای نادرست گفتم اگه باتجربه تر بودم شاید تو زمان بهتری می گفتم، بزار تاوان نادونیم رو خودم بدم.
هدیه متوجه میشه که ابراهیم وارد خونه شدش، سریع به یلدا زنگ میزنه، اما یلدا جواب نمیده. ابراهیم از دایه میپرسه دوستای اسماعیل رفتن؟ دایه میگه نه یکیشون هنوز هست که دختره. ابراهیم میگه باشه بساط استخر رو راه بنداز من الان میام. میره در اتاق اسماعیل رو میزنه صدا میزنه اسماعیل، اسماعیل به یلدا میگه بابامه، یلدا با شنیدن صدای ابراهیم…



