دانلود قسمت سوم سریال کوری + خلاصه داستان سریال کوری قسمت سوم

سریال کوری سریالی جنایی روزهای جمعه منتشر می شود، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت سوم سریال کوری به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
قسمت سوم سریال «کوری» روز جمعه بهصورت اختصاصی در پلتفرم فیلم نت پخش خواهد شد. سریال کوری به کارگردانی سجاد پهلوانزاده و تهیهکنندگی کاظم دانشی اثر جدیدی از فیلمنت می باشد.
مریلا زارعی، امیر جعفری، سارا بهرامی، محسن قصابیان و امیر نوروزی، عباس جمشیدی، شهرام قائدی، سید علی صالحی، عرفان ناصری، یسنا میرطهماسب، مریم کاویانی و پرویز فلاحی پور ، سحر لطفی، وحید منتظری، حدیث میرامینی، مجید نوروزی، ستایش دهقان، پویا نوروزی، غزاله اکرمی، جلال محبی و محمد اشکانفر و … بازیگران این اثر هستند.
خلاصه داستان سریال کوری
در خلاصه داستان این سریال آمده است: «و عدالت برای همه…!»
خلاصه داستان سریال کوری قسمت سوم
یونس به پزشک قانونی مراجعه می کنه تا علت فوت پدر رو بدونه، بهش میگن تو برگه گواهی فوتش نوشته شده سکته قلبی بوده احتمالا تحت فشار عصبی بوده، یونس وسایل پدر رو تحویل میگیره و میاد بیرون.
بهزاد متهم ها رو ردیف میکنه و میگه با خودتون فکر کردید چیکار کردید میگه ۴ تا شیشه اوردید تهران دادیم دست یکی بدتر خودمون اونم ۴ تا قرص و آب الکل می بنده تنگش ۴ تا رو میکنه ۴۰ تا فرو میکنه به خلق الله، اصلا به شما جه صاحبکار یکی دیگه است، یه بدبخت دیگه هم میخوره به فنا میره آره؟ صدنفر مردن، یعنی همتون رو میکشن بالا. بعد از یوسفی جواب آزمایش عروسی رو میخواد اما یوسفی میگه آزمایشگاه میگه سرشون شلوغه امروز فردا میرسه.
مراسم ختم حاج رحیم تو منزلش برگزار میشه، فربد به آوا زنگ میزنه و میاد سرکوچه، آوا میره پیشش، فربد میگه دنیا واقعا عجیبه بحث می کنیم همدیگه رو ناراحت می کنیم، ببخشید بابت دیروز نمی خواستم ناراحتت کنم، سر چی با هم بحث می کنیم، الان همین قضیه بابا بزرگت تلنگره یه درسه، کائنات داده میگه بفهم دعوا نکن، عشق بکن بزن بخور صفا کن بخند زندگی کن، بعد ما الکی دعوا می کنیم سر چی هیچ و پوچ، الان بخشیدی منو، آوا میگه بخشیدم که اینجام، فربد میگه پس بشین من برم تکلیف رو یکسره می کنم میام، میرم تو میگم حاج یونس سلام اولا تسلیت دوما من این دختر رو میخوام تا ابد پاش هستم، جدی می گم، آوا میگه بشین ببینم، فرید میگه اگه کاری کمکی بود من هستم، با رفتن فربد، آوا برمیگرده سمت خونه، شیدا از دور آوا رو میبینه، یه نگاه هم به اعلامیه حاج رحیم میندازه.
شعبانی به یونس میگه پرونده رو میدم به یکی دیگه تو الان تو شرایطی نیستی که بتونی بیای سر کار، یونس میگه من تو خونه بمونم داغون میشم، من میام پرونده رو خودم می بندم، شیدا وارد مجلس میشه، یونس شوکه میشه، بلند میشه میره سمتش، آوا و حنا هم از دور می بینن، شیدا میگه تسلیت میگم میدونم خیلی سخته آدم پشت و پناهش رو از دست بده، خدا رحمت کنه حاج رحیم رو، آوا میاد جلو مادرش رو بغل میکنه، همه مهمونها به طور متعجب نگاه میکنن.
بعد از رفتن همکارهای یونس، آوا تو کوچه شماره مادرش رو میگیره یونس میره سمتشون به آوا میگه بره تو، بعد از شیدا میپرسه برای چی برگشتی؟ شیدا میگه بعنوان بازپرس میپرسی یا همسر سابق؟ یونس میگه بعنوان پدر آوا میپرسم، شیدا میگه منم بعنوان مادرش میگم بتو هیچ ربطی نداره، یونس میگه تو رو مادرت زاییده اما من بزرگت کردم، اینقدر خوب میشناسمت که میگم الکی برنگشتی اومدی یه کرمی بریزی ولی کور خوندی دور و بر زندگی من و آوا آفتابی بشی بلایی سرت میارم که اون سرش ناپیداست، شیدا میگه من امروز اومدم تسلیت بگم عوض تشکر تهدید میکنی؟ یونس میگه حرفی که باید چند روز دیگه می شنیدی الان گفتم، برو دوباره زندگی این بچه رو خراب نکن، شیدا میگه این بچه وقتی ۱۸ سالش شد خودش میتونه انتخاب کنه کجا باشه، یونس میگه این بچه اونقد. عقلش میرسه مادری که ۱۵ سال ولش کرده رفته رو نیاد سمتش، شیدا میگه پس چرا اینقدر ازم میترسی من اومدم اینجا زندگی کنم، تو هم از این شغلت فاصله بگیری همه رو با چشم مجرم نگاه نکنی.
یونس آخر شب تو اتاقش بود و فکر میکرد، حنا میاد میگه بهش میگه بابا هم راضی نیست اینقدر خودت رو اذیت کنی، یونس میگه همش به این فکر میکنم که چند روز پیش باهاش بحث کردم، بد حرف زدم باهاش، بجون حنا من عاشقش بودم یه چیزی سر دلمه هی میگم کاش یه بار محکم بغلش می کردم، حنا میگه یه کم بیشتر بفکر آوا باش شرایطش رو سخت نکن امروز مادرش رو هم دیده، باید بتونه با تو حرف بزنه.
از دفتر هواپیمایی به شهاب زنگ میزنن که بره مدارکشون رو بگیره، شهاب میره دفتر خدماتی ویزاشون رو بهش میده و میگه اینم بلیط هاتون و بعد میگه ترانسفر هم هدیه ما به شما برای ماه عسلتون، تبریک میگم. شهاب میگه من فقط می خوام همه رو کنسل کنم، این مبلغی که قراره بدم از پول کنسلی بلیطها بردارید، هرچقدر کارمند هواپیمایی میخواد منصرفش کنه اما شهاب بدون حرف میگه کلا می خوام کنسل کنم.
یونس و گروهش میرن سر صحنه حادثه، پسری که تو حیاط خونشون خودش رو دار زده بود، پسر رو پایین میارن و خانوادهاش شروع به شیون میکنن، یونس با دیدن دختری که کنار جنازه گریه می کرد دستور میده ببرنش برای بازجویی شاید یه چیزی ازش در بیاد.
مجلس ختم در مسجد هم برگزار میشه، شعبانی میاد میگه چرا رفتی سر صحنه خودکشی، یونس میگه خودکشی نبود قتله، شعبانی میگه هر چی، داری با من لجبازی می کنی؟ یونس میگه خبر خوشت این بود؟ شعبانی میگه صبح پیش معاون شعبه بودم ازت تقدیر و تشکر کرد، اینم خبرش. یونس میگه اینا همونایی نبودن که میگفتن هیچ کاری نکردیم، حالا تقدیر و تشکرشون اومده، بهزاد جواب آزمایشها رو که گرفته بود میاره میگه بارها با هم فرق داشته، یونس هم با دیدن جواب میگه آره ترکیبش با قبلی ها فرق داره، این دوز بالای ریتالین داره، این یعنی طرف قصد و قرض داشته که بلایی سر کسی بیاره، بهزاد میگه مسئله اینه دوز مشروبهای این دفعه با قبلی ها فرق داشته، شعبانی میگه شاید ریتالینی که میگی خودشون زدن تو الکل، یونس میگه هرکی که تو عروسی بوده رو جمع میکنید برای بازجویی، شعبانی میگه دوباره شروع شد، من بسته شدن این پرونده رو رسانه ای کردم، یونس میگه با این کله گنده ها که قرار میذاری بگو یه فکر بحال این سیکل معیوب کنن، ما نمیتونیم هر ماه بشمریم ببینیم چند نفر مردن، خوشحال هم باشیم که چند تا شوتی و یه کارگاه مشروب و … شعبانی میگه تو خسته ای یونس، یونس میگه چرا داری قضیه رو شخصی می کنی، شعبانی میگه ما مجری قانونیم همین، تا فردا ساقی عروسی پیدا بشه، یونس مجبور میشه بگه چشم.
شمس میره عیادت نوید، اونجا محمود پدر ریحانه بهش میگه فکر نکن پسرت رو تخت بیمارستانه کاری به کارت ندارم، شمس میگه فکر میکنی اوضاع من بهتره؟ شهاب زیر دیالیزه، نوید هم معلوم نیست چی بشه، محمود میگه آبرومو بردی آبروت رو میبرم، شمس میگه خودت بهتر میدونی خط قرمز من بی حرمتیه، بفهم چی میگی.
آوا به شیدا زنگ میزنه بهش میگه چرا برای دیدن عجله داری، کمی عصبانی میشه و ادامه میده این همه وقت همدیگه رو ندیدیم چی شده مگه، اما شیدا با آرامش میگه به هرحال من فردا وقتم آزاده خوشحال میشم ببینمت.
شمیم به میثم خبر میده که بیاد اداره آگاهی، میثم میرسه شهاب و شمیم اونجا بودن، کمی بعد خانواده ریحانه میرسن، حسین برادر ریحانه شروع می کنه به بحث کردن با شهاب، شمیم وارد بحث میشه، بحث که بالا میره یوسفی میاد ساکتشون میکنه و میگه که امروز ۴، ۵ ساعت اونجا کار دارن و تک تک بیان داخل اتاق تا اظهاراتشون ثبت بشه.
اول شهاب میره داخل و در جواب سوالات بهزاد اکثرا میگفت نمیدونم و اینکه اهل خوردن مشروب نبوده و گاهی با اصرار بچه ها یه پیک می خورده بخاطر همین اصلا نمیدونه نوید از کجا می خریده، بهزاد میگه اگه مخفی کاری کنه در حق برادرش نامردی کرده.
بعد میثم میاد و میگه من داماد و وکیل خانواده شمس هستم، اهل مشروب هم نیستم و هیچ وقت نخریدم، بهش میگن نوید شب عروسی بیشترین تماس رو با شما داشته، میثم میگه راجع به کارهای عروسی بوده، من خر بارکش اونام عروسی عزا همه جا من، اگه میبینی ۱۰۰ تا زنگ زده ۸۰ تاش منم بخاطر اونه، بهزاد میگه من با اون تماس که بهت گفته مشروب میخوام کار دارم، میثم میگه واسه این چیزها به من زنگ نمیزنه، چون میدونه من آدم شمسم همه چیز رو بهش میگم، اما تو چیزهای شخصی دخالت نمی کنم، اینا هم بدشانسی اوردن، پلیس بازیش زیاده، بهزاد بیشتر عصبانی میشه.
شمیم میاد داخل و میگه برادرم همه چیز رو به من میگفت اون شب من نپرسیدم که بهم نگفت، اصلا اینطوری نبود که همیشه بگیره، بهزاد میگه همون گهگداری که میگیره همتون هم میدونید که پدرتون هم میدونست از کجا می گرفته؟ شمیم میگه پدرم اگه هم میدونست اون شب رو نمیدونست، بهزاد میگه شوهرتون میگرفت؟ مگه همه کارهای خوردو ریزه خانواده رو انجام نمیداده؟ شمیم تعجب میکنه میگه شوهر من اینو گفته؟ بهزاد میگه پس دروغ گفته؟ یعنی ممکنه مشروب رو هم اون خریده اما دروغ گفته باشه، شما شک ندارید بهش، رابطتون با شوهرت چطوره؟ شمیم میگه من برادرم تو کماست، عروسمون کور شده عروسیمون عزا شده اونوقت می پرسید رابطه من با شوهرم چطوره؟ ما هیچ مشکلی با هم نداریم شما دنبال چی هستید؟ بهزاد جواب نمیده و میگه کار شما تمومه برید.
آوا با مادرش قرار میزاره، شیدا بهش میگه من ولت نکردم اونا تو رو ازم گرفتن، بعدش هم تو پدر بالا سرت بود مطمئن بودم اتفاقی برات نمیفته، اما محسن چی؟ کی قرار بود کمکش کنه مراقبش باشه، آوا کلی ازش گلایه میکنه، شیدا میگه من میترسیدم بیام از بابات و بابابزرگت، حداقل کاری که میتونستن بکنن این بود دوباره دو سال بندازنم زندون، بهت نگفته بودن که بخاطر پرونده محسن دو سال فرستادنم زندون، اونا هیچ کاری برای آزاد کردنم نکردن تازه ازش استفاده کردن تو رو ازم بگیرن، یعنی من برای تو خطرناکم، آره خیلی چیزها رو بهت نگفتن، من الان برگشتم زندگیم رو پس بگیرم، تو زندگی منی آوا، دیگه اختیار دست خودته و هیچ کس نمیتونه تو رو ازم بگیره، آوا میگه پس الان دیگه از بابا نمیترسی، شیدا میگه نه از بابات نه از هیچ کس دیگه.
حسین میاد داخل یوسفی بهش میگه چرا سرخود اومدی داخل، حسین میگه با من صحبت نکردید، یوسفی میگه لازم بود می کردیم، حسین میگه همه چیز سر شمس و پسراشه، اونا این بلا رو سر ما اوردن، یوسفی میگه باید سند بیاری برو بیرون، بهزاد میگه بیا اینجا ببینم، بگو ساقیت کیه و مشروبها رو از کی گرفتی؟ حسین میگه من؟ من لب به این آت و آشغالها نمیزنم ما تو خانواده اینطوری بزرگ نشدیم، بهزاد میگه مگه خواهر شما تو این خونواده تربیت نشده؟ حسین میگه این بی شرفها خرش کردن من باید حواسم رو جمع می کردم، باید همون شب خواستگاری مینداختمشون بیرون، من اصلا با خانواده شمس حال نمیکردم، بهزاد میگه باشه اطلاعات خوبی دادی برو، دفعه دیگه هم نبینم اینجا داد و قال راه بندازی.
شیدا از آوا میپرسه با مادر جدیدت چطوری مثل من بدی؟ آوا میگه من کاری بکارش ندارم اونم همینطور، شیدا میگه حاج رحیم چطور دوستش داشت؟ آوا میگه طفلکی اصلا کاری بکار کسی نداشت، شیدا میگه برام جالبه بعد این همه سال تنهایی یونس چی شد زن گرفت؟ آوا میگه نمیدونم یهو زد تو فاز عاشقی کلی هم دردسر کشید، شیدا براش جالب میشه میپرسه دردسر برای چی؟ آوا میگه واسه شوهر قبلی حنا، متهم قبلی بابا بوده، تازه رفته از بابا شکایت کرده بود، شیدا میگه مگه خلافی کرده بوده، آوا میگه نه بالاخره تو همون دادگاه بوده، یارو میگفته شاید اینجا با زنم آشنا شده، شیدا میگه یونس که اداعاش بود به کسی باج نمیده چی شد؟ آوا میگه من تو کارهای بابا دخالت نمیکنم، تو چی با کسی هستی؟ شیدا میگه نه هیچ وقت.
از بیمارستان خبر میدن که نوید مرد، همه میرزن اونجا، شمیم و شهاب داغون بودن، شمس نمیدونست چیکار کنه.
آوا با دلخوری وارد خونه میشه و بدون سلام، یونس میگه این چه طرز برخورده حق نداری اینطوری کنی، آوا میگه چرا بهم نگفتی مامانمو انداختی زندان و حق دیدن منو ازش گرفتی، اینکه میخواسته به داداشش کمک کنه جرمه؟ یونس میگه بله فراری دادن زندانی جرمه، آوا میگه اگه اون نبود دایی فرار نمی کرد؟ یونس میگه من کاره ای نبودم پرونده دست من نبود اصلا، آوا میگه اگه میخواستید میتونستید بهش کمک کنید چرا اینهمه سال بهم دروغ گفتید؟ تو پای این بدنامی ازدواج جدیدت وایستادی چون حنا رو دوست داشتی اگه مامان منم دوست داشتی نیتونستی پاش وایستی بهش کمک کنی.
یونس بخاطر حرفهای آوا از حنا عذرخواهی میکنه، حنا بدون حرف میره .
مارال به شمس میگه می خوای بمونم پیشت، شمس میگه تو نمیدونی این مشروبها رو کی به نوید فروخته؟ مارال میگه تو فکر میکنی اگه میدونستم بهت نمی گفتم؟ شمس تنها وارد خونه میشه، مارال تو ماشین بود گوشیش رو برمیداره ویس میگیره: چندبار زنگ زدم جواب ندادی چی تو مشروبها ریخته بودی، نوید مرد زودتر بهم زنگ بزن…



