دانلود قسمت دوازدهم سریال مو به مو + خلاصه داستان سریال مو به مو قسمت ۱۲ (آخر)

سریال مو به مو، جدیدترین محصول نمایش خانگی به کارگردانی پرویز شهبازی و تهیهکنندگی مستانه مهاجر می باشد این سریال از پلتفرم «شیدا» منتشر می شود.
از بازیگران این سریال می توان به میرسعید مولویان، هانیه توسلی، الیکا ناصری، حسن معجونی، بنیامین بهادری، نفس بازغی، مهوش وقاری، مهدیار کلائی، رضا فیضبخش و … اشاره کرد.
خلاصه داستان سریال مو به مو
منصور پس از شکست های مالی و بحران های خانوادگی، در مقطعی از زندگی باید تصمیمی سخت و غیر اخلاقی بگیرد تا نجات پیدا کند؛ انتخاب های تازه، روابط پیچیده و ماجراهایی پیش بینی نشده، مسیر زندگی منصور را به کلی تغییر می دهد.
خلاصه داستان سریال مو به مو قسمت دوازدهم
میگن هر خوابی یه تعبیری داره، از پله بالا رفتن نشونه پیشرفته، بارون نشونه پاکیه، دیدن یه سایه هایی که همه جا هستن و می خوان تو رو بکشن نشونه چیه؟ دشمنیه بهترین دوستت؟
منصور به صدف میگه جلو خونه متین بمونه تا برگرده، خودش با ماشین میره گاراژ ترکمان، در دفتر رو میزنه اما کسی نبود، همینطور زخمی از لابلای کامیونها میگرده تا اینکه رشید رو پیدا میکنه و بهش میگه بچه من کجاست متین گفت پیش توئه، اما رشید قسم میخوره که نمیدونه بچه کجاست؟ منصور حسابی عصبی و وحشی میشه میگه بگو وگرنه خونت رو میریزم، رشید ترسیده بود فرار میکنه و در رو قفل میکنه و میگه من از تو دیونه ترم همینجا چال می کنمت، بعد میره سوار لودر میشه و میاد اتاقک رو به قصد اوار کردن رو سر مسعود خراب میکنه.
صدف تو کلانتری به پلیس توضیح میده که بچه از روز اول دست من بود و گاهی من میرفتم دنبالش گاهی هم مادرم، اونروز هم من رفتم دانشگاه و ساعت ۱۱ باعجله اومدم برم دنبال بچه، رها اومد پاسپورت بچه رو بهم بده گفتم بزار بعدا ازت میگیرم، بهم گفت که آناهیتا دیگه جوابش رو نمیده الان رفته دندون پزشکی بیا بریم ببینینش، صدف میگه دیرم شده باید برم دنبال بچه اما رها میگه سر راهه، یه دقیقه بیشتر طول نمی کشه.
صدف میره دنبال آناهیتا بهش میگه یکی تو ماشینه، آناهیتا میگه منصور برام بلیط گرفته باهاش برم اما من نمیخوام برم، با هم میرن می بینه رها تو ماشینه نمیخواد سوار بشه اما صدف میگه که بدو الان بچه تعطیل میشه دیره، سوار ماشین که میشن صدف از رها میخواد که برای آناهیتا توضیح بده جرا از منصور پول گرفته، آناهیتا میگه شما دو نفر از کجا همدیگه رو میشناسید؟ صدف میگه که رها دوست و همکلاسی سابق منه اتفاقی فهمیدم هنرجوی رهایی.
وقتی صدف و آناهیتا میرسن مدرسه می بینن که همه رفتن، همه جا رو می گردن بعد به رها میگن که از اونجا بره تا کسی ندیدتش.
پلیس به متین میگه میدونی از دیوار چند متری افتادی؟ متین میگه باور کنید من نمیخواستم چاقو بزنمش اون رفیقمه، همه کارهاشو من کمکش کردم اگه این پول رو هم من نبودم بهش نمیرسید، شهاب رو هم یه بار با منصور اومدم شهرتون دیدم تو بنگاه، وقتی شهاب فهمید من تو کار برق و باطری ماشینم گفت بیا بریم یه نگاه به ماشین من بنداز، متین تعریف میکنه اون روز که بنگاه بوده با شهاب میره که ببینه مشکل ماشینش چیه، مشخص میشه که این دو همدیگه رو از قبل می شناختن، متین میگه کی آزاد شدی؟ شهاب توضیح میده تقریبا یه ماه بعد از تو فقط اینجا تو بنگاه نمیدونن من زندان بودم، متین میگه رفیق منم نمیدونه زندان بودم گفتم ۸ ماه خارج بودم، شهاب میگه میتونی مخ رفیقت رو بزنی فروش زمین رو کنسل کنه من یه خریدار دارم بتونم اونو ردیف کنم کمیسیونش گیر من میاد، متین میگه حالا چرا اینقدر قیمتش بالاست؟ شهاب میگه قیمتش الکیه، هر کی بخره توش میخواد حفاری کنه، متین شماره شهاب رو می گیره.
متین تعریف میکنه که چندباری رفته بوده جلو مدرسه دیدم هردفعه یکی اومده دنبال بچه، اونروز دیدم کسی نیومده رفتم جلو و طوریکه دوربین نگیره سوار موتورش کردم بردم، بعد با اتوبوس اومدیم شهرستان. بچه رو تحویل دادم به رشید و خودم با اتوبوس برگشتم تهران.
رشید بچه رو میده دست شهاب، ایلیا حسابی ترسیده بود تب میکنه و مریض میشه.
ترکمان تو رای گیری حد نصاب رو میاره و برنده میشه و میگه هدف از خرید این زمین این بود که میخواستم یه هتل بسازم که نشد، من درگیر انتخابات بودم کار رو سپردم به رشید فهمیدیم صاحب زمین پیدا شده، به یه فرد مشکوک به قیمت بالاتر میخواد بفروشه به شهاب میگه که نزاره زمین فروش بره و باید بده به ترکمان.
کریم تعریف میکنه که شهاب اومده سراغش و گفته بره پیش منصور و بگه بیخیال فروش زمین بشه و این قضیه الکیه و اسمی هم از من نیار.
رشید تعریف میکنه که یه روز شهاب اومد گاراژ، دیگه آقای ترکمان قضیه رو فراموش کرده بود، شهاب گفته این یارو فروشنده اومده بنگاه عجله داره انگار قضیه بوداره، میگه اگه خواهر برادرهام اومدن سراغم رو گرفتن چیزی بهشون نگید، روز اول باید می دیدی چطور اومده بود مثل گداها، من پرونده اش رو درآوردم این یارو لز وقتی پولدار شده نمیخواد زنش رو طلاق بده یه دختر جوون که هم فامیلشون هم منشی شرکتشه بگیره با پسرش از ایران برن، اینا رو متین بهم گفت، صبح بهم زنگ زد که یه نقشه ای کشیده گفته بچه رو میدزدم نیارم تحویل شما میدم، منم میبرمش دهات کسی نمیفهمه.
پلیس با صدف میرن به آدرسی که رشید از بچه داده، تو مسیر میگه خدا کنه اتفاقی براش نیفتاده باشه چون از دیروز تا حالا تنها بوده، وقتی میرسن داخل یه خونه وسط باغ میشن با کلی پله، اونجا درویش رو می بینن، بهش دستبند میزنن، ایلیا تو رختخواب بود تا صدف رو میبینه بغلش میکنه، درویش میگه من اومدم دیدم بچه مریضه بهش دارو گیاهی از کوه کندم دادم هر جا بخوای باهات میام به درویش دستبند نمیزنن، ایلیا با گریه میگه اون دوست منه بهم غذا داد نکشیدِش، صدف میگه جناب سرهنگ اگه میشه دستش رو باز کنید این بچه ناراحت میشه. ایلیا رو با آمبولانس به بیمارستان منتقل میکنن.
صدف و ایلیا تو خونه با منصور تماس تصویری میگیرن که حالشون خوبه و همه چیز رو براهه، منصور با سر و گردن بسته تو بیمارستان بود که برادرهاش و خواهرهاش و بچه هاش میان عیادتش، خواهرهاش میگن انشاالله که مرخص شدی میایید قم همه فامیلها رو می بینید، جلال میگه شکایت رو پس گرفتیم قرار شد زمین رو بدیم میراث فرهنگی پولش رو بده بما، پناهنده هم آب شده رفته تو زمین و نیست، خواهراش میگه بابا رو کجا دفن کردی بریم سر خاکش، منصور میگه تو حیاط خونه با انجام همه اعمال به وصیت خودش دفن کردم، جلال میگه راستی اون خونه چی میشه؟ خواهرش میگه اونجا رو که دیگه نمیشه فروخت بابا اونجا دفنه، جلال میگه بابا رو میبریم قم، اما خواهرش میگه اصلا خونه رو وقف کنیم دیگه نمیخواد بابا رو جابجا کنیم، جلال میگه میدونی قیمت اونجا الان چنده؟ منصور میگه اونجا که دیگه سند نداره نمیشه فروخت، خواهرها همه با وقف خونه موافقت می کنند.
چند مدت میگذره، منصور از بیمارستان مرخص میشه و با پلیس میرن سر زمین، درویش هم اونجا بود ازش تشکر میکنه و میگه تا ابد مدیونتم، خیرت پیش من محفوظه، داخل محوطه تو زمین یه چاه بود نردبان میزارن و میرن داخلش، یه تونل عمیق و طولانی بود که پلیس میگه اینجا رو از قبل کنده بودن مال دوره مادهاست، یه کاشی رو دیوار بود که میگه قیمتش از کل پولی که به تو قرار بود بدن بیشتره، مامور میراث فرهنگی میگه چراغ قوه رو خاموش کنن مشخص میشه ذرات طلا در هوا معلقه، و یه قطعاتی رو هم نشون میده که جاش خالی بوده بردنش، اما چند تا کاشی دیگه از سه هزار سال قبل مونده بود، میراث فرهنگی تشکر میکنه ابن مکان رو بهشون معرفی کردن چون واقعا نمیشه روشون قیمت گذاشت و اینا رو به صورت غیرقانونی میبرن خارج از کشور و میفروشن، منصور با تماشای کاشی های روی دیوار از نماینده میراث فرهنگی میپرسه اونوقت اینا رو چطوری میفروختن؟ سرهنگ میگه برای چی می خوای بدونی با زندگیت بازی نکن، همین الان هم یه پرونده باز داری تو دادگاه….



