دانلود قسمت اول سریال کوری + خلاصه داستان سریال کوری قسمت اول

اولین قسمت از سریال کوری سریالی جنایی روز شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۲۲ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت اول سریال کوری به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
قسمت های بعدی سریال «کوری» روزهای جمعه بهصورت اختصاصی در پلتفرم فیلم نت پخش میشود. این سریال به کارگردانی سجاد پهلوانزاده و تهیهکنندگی کاظم دانشی اثر جدیدی از فیلم نت می باشد.
مریلا زارعی، امیر جعفری، سارا بهرامی، محسن قصابیان و امیر نوروزی، عباس جمشیدی، شهرام قائدی، سید علی صالحی، عرفان ناصری، یسنا میرطهماسب، مریم کاویانی و پرویز فلاحی پور ، سحر لطفی، وحید منتظری، حدیث میرامینی، مجید نوروزی، ستایش دهقان، پویا نوروزی، غزاله اکرمی، جلال محبی و محمد اشکانفر و … بازیگران این اثر هستند.
خلاصه داستان سریال کوری
در خلاصه داستان این سریال آمده است: «و عدالت برای همه…!»
خلاصه داستان سریال کوری قسمت اول
شیدا دشتی میره پیش وکیل، وکیل بهش میگه که باتوجه به چیزهایی که تعریف کردید انگار شوهر سابقتون فراتر از قانون داره عمل میکنه، شغل شوهر سابقتون چیه آدم با نفوذیه؟ یا امنیتیه. اگه اینطور باشه که برای منم دردسر میشه، دشتی میگه نه بازپرسه، اومدم شما یه راهی جلوی پام بذارید، وکیل میگه تنها راهی که به ذهنم میرسه اینه که بدون اطلاع به ایشون مهاجرت کنید، دشتی میگه یعنی بدزدمش؟ وکیل از دشتی می پرسه چرا این دختر رو از شما گرفتن؟ دشتی تعریف می کنه که ۱۵ سال پیش به خاطر یه جرم کوچیک رفتم زندان، از این پرونده استفاده کردن بچه رو ازم گرفتن، وکیل میگه باتوجه به شغل همسر و نفوذ پدرش، دخترتون باید خودش تصمیم به مهاجرت بگیره، دشتی میگه بنظر شما یه دختر ۲۰ ساله تو این وضعیت دلش می خواد بمونه یا مهاجرت کنه؟
نیمه شب بود، یونس میره سر صحنه حادثه، داخل یه واحد آپارتمان که عده ای پزشک مهمونی اومده بود بر اثر مصرف مواد می میرن، ظاهرا نوشیدنی الکی فیک مصرف کردند، شعبانی میگه احتمالا برای همون بار قبلیه هست، این قضیه با همیشه فرق داره از صد جا به من زنگ زدن لطفا کشش نده، یونس میگه این همه جوون مردن یکدومشون زنگ نزدن تا حالا کجا بودن چی شد الان اینا براتون مهم شدن، شعبانی میگه من گوشم از این حرفها پره، من تو رو گذاشتم مسئول پرونده تا زودتر جمعش کنی، یونس به بهزاد میگه زودتر جواب آزمایش رو بگیرید پای شعبانی هم گیره.
صبح میشه بهزاد میاد به یونس اطلاع میده که جواب آزمایش ها یکم دیر میاد، یونس میگه خیلی برای ما افت داره هنوز نتونستیم رد یه خرده فروش رو بزنیم، بهزاد میگه یه ماهه اسیر شدیم، یونس میگه برو پرونده های اخیر رو بررسی کن یه حساب مشترک یا دستگاه پز مشترک پیدا کن بالاخره اینا پول رو یه جا ریختن، منم برسون خونه می خوام برم دادسرا.
یونس میره دادگاه، امیر فلاحت همسر سابق حنا شکایت کرده ازش که برای یه ماجرای مالی ساده ۱۰ ساله براش حکم بریدن، میگه منکه اصل پول رو برگردوندم چرا الان قاطیه هزار میلیاردی هام، این آقا دو سال وقت داشته زن منم آورده تو کار. یونس عصبانی میشه و میگه اسم زن منو نیار، لااقل حرمت مادر بچه ات رو داشته باش، یونس با فلاحت دعواش میشه. قاضی تهدید میکنه که ساکت باشن متهم توضیح بده که چی شده جدا شده از همسرش، فلاحت میگه سر این قضیه من گفتم شاید ترسیده می خواد جدا بشه، من بچه دارم دوستشون دارم. یونس میگه پرونده این آقا از تو شعبه من نبوده هر بازپرسی بود همین رای رو میداد بهش اونقدر که پرونده ایشون قطوره، من نمی خواستم بگم اما خانم مرادی خودش به من پیشنهاد ازدواج داد اونم موقعی که ایشون زندان بودند و طلاق گرفته بود، فلاحت میگه حیا کن چجوری اینقدر دروغ میگی، من با این زن زندگی کردم اینقدر مغروره که جواب سلام هر کسی رو نمیده، یونس میگه کاری نداره خانم مرادی رو احضار کنید خودش بگه، قاضی میگه آقای فلاحت مشکل شما ربطی به این آقا نداره بیا امضا کن و برو، فلاحت میگه منکه میدونستم زورم به شماها نمیرسه و تهش این میشه.
یونس می خواد از دادگاه خارج بشه حنا اومده بود، میگه چرا خودم رو صدا نمی کنن برم توضیح بدم، یونس میگه اونو باید خود بازپرس تصمیم بگیره، فقط رفتی اونجا نگو که تو اول عاشق من شدی، حنا بلند می خنده میگه باشه، یونس میگه افت داره برام. حنا میگه یوقت همکارات نفهمیده باشند میگم برای جایگاه کاریت بد نشده باشه، یونس میگه تو داری به من میگی، فقط تو برای من مهمی حرف بقیه برام اهمیت نداره اصلا من اول عاشق تو شدم.
یونس حنا رو میرسونه و میره اداره، بهزاد شماره مشترک های پرونده های آخر رو درمیاره به یونس نشون میده شماره موبایلیه که تو گوشی دکتر صاحب مجلس سیوه، حکم جلب رو دادم بگیرنش، اسمش آبتین غفاریه.
حنا میره مهد دنبال هامون، مینو مربی مهد نقاشی هامون رو نشون میده و میگه عکس من و تو و باباش رو کشیده، این بچه حق داره پدرش رو ببینه، حنا میگه من نمی خوام باباش رو با لباس زندان ببینه، مینو میگه به هر حال اون باباشه و هرجا که باشه پدرشه، هامون حق داره هفته ای یکبار ببینتش.
خبر فوت پزشکها همه جا پر میشه، یونس به شعبانی توضیح میده که ساقی رو پیدا کردیم اما ساقیه بار رو داده رفته ما باید تولید کننده رو پیدا کنیم، ما باید دنبال این باشیم که کسی نمیره نه اینکه جنابعالی دنبال این باشی که کسی رو معرفی کنی.
یونس میره خونه پدرش حاج رحیم، اونم راجع به ماجرای مرگ دکترها می پرسه، یونس مجبور میشه بهش توضیح بده، آقاجون هم راجع به پرونده صادقی می پرسه، یونس میگه شما که همه چیز رو می دونید چرا می پرسید، پدر میگه من ۴۰ سال قاضی بودم یه بار پام به دادگاه باز نشد تو چرا هر دفعه زن می گیری پات به دادگاه باز میشه؟ به فکر آبروت باش. چرا نگفتی کجا باهاش آشنا شدی؟ یونس میگه شما از اول هم از حنا خوشت نمیومد میومدم چی می گفتم بهتون. من نه کار غیرشرعی می کنم نه غیر قانونی، آقاجون میگه آره اما این عرف نیست، یونس میگه عرف رو من تعیین می کنم نه شما، من هرجوری که دوست داشته باشم زندگی می کنم. آقاجون میگه تو ۵۰ سال رو رد کردی هنوز بفکر عشق و عاشقی هستی؟ اون زنی که دوست داشتی تو و بچه ات رو ول کرد رفت، چی شد، من فردا میگم محمد صادقی این پرونده رو زودتر ببنده. یونس عصبانی میشه و میگه بزار پرونده روال قانونی خودش رو بره، نکن.
بهزاد و نیروهای پلیس میرن دم خونه آبتین، میریزن تو خونه اش، دستگیرش می کنن و کلی ظرف و نوشیدنی دست ساز اونجا بود اما آبتین کتمان می کنه و میگه از هیچی خبر نداره، آبتین رو می برن آگاهی.
صبح یونس بیدار میشه می بینه آقاجون رفته پیاده روی و دخترش صبحونه آماده کرده بهش تاکید میکنه که حواسش به قرص های قلب آقاجون باشه.
بهزاد از آبتین بازجویی میکنه اما آبتین زیر بار نمیره که مشروب فروخته، بهزاد بهش میگه که هرچی مشروب فروخته همه مسموم بوده و خریدارها هم دونه دونه دارن می میرن، تهدیدش میکنه که بگه بار مشروب رو بگه از کی گرفته، بهش قول میده اگه بگه نداره اعدام بشه، یونس میگه این داره برای خودش میگه قول الکی نده، حکم رو قاضی تصمیم می گیره، بذار راحتت کنم تو چه اسم بدی چه ندی سرت بالای داره، تا الان خون ده نفر آدم گردنته، باید بری رضایت تک تکشون رو بگیری، وجدان داشته باش بگو تو این چند وقته بار رو به کیا دادی. آبتین میگه اصل بار رو شوتی ها میارن میدن دست بقیه اما باور کنید تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود اولین باره، بهزاد میگه بگو کیه بریم جلوش رو بگیریم چرا میخوای تاوان بقیه رو بدی و مفت بری کنی، یه اسم بگو.
آوا می خواد بره بیرون اما آقاجون ازش می خواد بمونه باهاش حرف بزنه، به آوا میگه با پدرت حرف بزن دست زنشو بگیره بیاره اینجا با هم زندگی کنیم، آوا میگه بیاره منکه حرفی ندارم، آقاجون میگه مشکل همین حرف نزدنه بابات از من و تو خجالت می کشه، اگه بدونه تو راضی هستی اینکار رو می کنه، آوا میگه مشکل اصلا بابا نیست زنش نمیاد، میدونید راه درستش چیه، اینکه بابا بره اونجا با حنا زندگی کنه من و شما اینجا عشق و حال کنیم.
روز عروسی شهاب و ریحانه است، نوید یه شیشه مشروب رو میاره و قاطی میکنه و بخیال اینکه می خواد عروسی برادرش بترکونه می خوره هر چی هم مارال بهش میگه کم بخور تابلو نکن گوش نمیده.
عروس و داماد تو راهن، ظاهرا شهاب با دوستاش یه قرار گذاشته که بعد از مراسم فامیلی بره پیششون و یه جشن دوستانه باهاشون بگیره، ریحانه میگه چرا نباید بچه ها همینجا پیش ما باشن؟ شهاب میگه بچه ها اینجا بودن نمیتونستن کاری کنن. بعد میگه بزن بغل دیگه نزدیکیم بزار من رانندگی کنم، همون لحظه نوید میاد پیششون و بهشون از مشروبی که آماده کرده بود میده ریحانه میخوره اما شهاب نمی خوره، نوید با شنیدن آهنگی که پلی شده بود یاد روزهایی میفته که با عشقش بوده گریه اش می گیره، شهاب با حرفاش حال نوید رو عوض می کنه و آخرش هم مجبور میشه کمی از اون مشروب بخوره.
یونس با حنا و هامون میرن بیرون شام بخورن، حنا میگه نمی خواد با آوا حرف بزنی بالاخره آوا و هامون خودشون کنار میان با این قضیه، حنا می خواد جریان نقاشی هامون رو تعریف کنه اما تلفن یونس زنگ می خوره.
عروس و داماد وارد مجلس میشن و مراسم استقبال و شادباش به زیبایی تمام برگزار میشه.
یونس به حنا قول میده پرونده ای که زیر دستشه تموم بشه مرخصی می گیره و می برتشون شمال.
مراسم خوندن خطبه عقد شروع میشه ریحانه که از خوردن مشروب حالش بد بود به شهاب میگه سرم داره گیج میره، اما شهاب بهش میگه که زیاده روی کرده چیزی نیست، موقع خوندن خطبه ریحانه حالش بد میشه و میفته زمین و همه میان بالا سرش.
شهاب هم حال خوبی نداشت و بالا میاره، نوید هم اونطرفتر حال تلو تلو می خورد شهاب با حال بدی که داشت میره سراغ نوید بهش میگه این چی بود بهمون دادی خوردیم؟ نوید که حالش بدتر از این بود بخواد جوابی بده و همینطور که بالا میبرد از هوش میره.
شیدا دشتی وارد هتل میشه و میره اتاقش همینطور داشت به عکس آوا تو گوشیش نگاه می کرد…



