فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۷ سریال کوری + خلاصه داستان سریال کوری قسمت هفتم

سریال کوری سریالی جنایی روزهای جمعه منتشر می شود، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هفتم سریال کوری به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

قسمت هفتم سریال «کوری» روز جمعه به‌صورت اختصاصی در پلتفرم فیلم‌ نت پخش خواهد شد. سریال کوری به کارگردانی سجاد پهلوان‌زاده و تهیه‌کنندگی کاظم دانشی اثر جدیدی از فیلمنت می باشد.

مریلا زارعی، امیر جعفری، سارا بهرامی، محسن قصابیان و امیر نوروزی، عباس جمشیدی، شهرام قائدی، سید علی صالحی، عرفان ناصری، یسنا میرطهماسب، مریم کاویانی و پرویز فلاحی پور ، سحر لطفی، وحید منتظری، حدیث میرامینی، مجید نوروزی، ستایش دهقان، پویا نوروزی، غزاله اکرمی، جلال محبی و محمد اشکان‌فر و … بازیگران این اثر هستند.

خلاصه داستان سریال کوری

در خلاصه داستان این سریال آمده است: «و عدالت برای همه…!»

خلاصه داستان سریال کوری قسمت ۷

شمس تو آرامگاه خانوادگی منتظره تا سنگ قبر نوید رو بیارن، شهاب هم میاد سلام میکنه اما شمس بهش اهمیت نمیده و خارج میشه.
شیدا تو رستوران هتل مشغول خوردن صبحونه بود که یونس میاد بهش میگه مگه نگفتم نزدیک خونواده من نشو، بعد سرت رو انداختی وارد خونه و زندگی من شدی، تو که اینجا موندنی نیستی چرا داری این دختره رو هوایی میکنی؟ شیدا میگه من متهم پرونده ات نیستم تو حکم قضایی داری که سرت رو انداختی اومدی اینجا؟ من مادر آوام، تو توی این مدت چیکار براش کردی؟ یونس میگه من هرکاری هم نکرده باشم لااقل ولش نکردم، شیدا میگه حواست بهش بوده؟ تو می‌دونی الان دخترت یک ترمه نرفته دانشگاه؟ میدونی دوست پسرش کیه پاتوقش کجاست؟ یونس عصبانی میشه میز رو بهم میریزه، شیدا با داد از پیشخدمت میخواد که یونس رو بیرون کنه چون مزاحمش شده.
میثم از راه میرسه و به شمس میگه شما هم به من شک دارید؟ چرا باید شمیم هر روز به من بد و بیراه بگه؟ تو این چند روز کسی به شما زنگ نزده درباره آزادی پارسا؟ شمس جوابش رو نمیده و میگه برو کمک کن سنگ اومد.
فربد با رفیقش قرار میذاره، آوا که با فربد بود سریع میره جنس رو ازش میگیره میاد سوار ماشین میشه، فربد دعواش میکنه که چرا اینکار رو کردی مثلا شجاع شدی؟ الان پلیس میگرفتت چیکار می کردی، آوا میگه با کارت تو گرفتم، فربد میگه نکن برای آینده ات میگم داستان میشه، یکدفعه یکی از مامورهای پلیس سوار صندلی عقب میشه و میگه بده به من، قبلا مد بود آقایون برای خانم ها گل بگیرن الان رابطه برعکس شده؟ هرچی فربد التماس میکنه پلیس قبول نمیکنه و میگه ماشین رو روشن کن بریم.

یونس میره دنبال حنا، بهش میگه من کجای این داستانم که هرچی میشه از من دلخور میشی، حنا میگه من از تو دلخور نیستم فقط این شرایط رو نمیتونم تحمل کنم، قرار نبود من با زن سابقت روبرو بشم، یونس میگه بخدا من نمیخوام تو درگیر زندگی قبلی من بشی، امیر که از من شکایت کرد مگه من چیزی گفتم؟ تو هم یکم صبوری کن، حنا میگه باشه من صبوری می کنم، هر کسی بره مشکلات گذشته خودش رو حل کنه، برگرده.
حنا، پسرش رو میزاره مهد و بعد میره دکتر زنان، دکتر بهش میگه هنوز به همسرت نگفتی؟ حنا میگه چرا میگم، دکتر میگه بالاخره که باید بدونه داره پدر میشه، مشکل های کاری شوهرت به تو ربطی نداره، استرس برای بچه خوب نیست. حنا میگه مشکل کاری نیست، حل میشه.
مربی مهد اجازه میده امیر پدر هامون بیاد ببینتش، مدام دلهره داشت که نکنه حنا برسه، به امیر میگه اگه حنا بفهمه رفاقت چندین ساله من از بین میره، امیر میگه منم پدرشم حق دارم ببینمش، زندان بودن من ربطی به هامون نداره.

مینو میگه الان حنا شرایطش حساسه باید درکش کنیم، امیر میگه چرا چیزی شده؟ مینو میگه مثل اینکه بعد از فوت پدر یونس زن سابقش برگشته زندگیشون بهم ریخته خیلی حالش بده، امیر میگه خوبه اینم اون زندگی رویایی که دنبالش بود با مرد ایده آلش، حقشه.
به یونس زنگ میزنن تا بیاد دخترش رو ببره، آوا امضای تعهد میده، پلیس میگه یه مقدار رعایت موقعیت شغلی پدرت رو بکن میدونی چه مکافاتی کشیدیم تو بازداشت نمونی. یونس میگه اگه امکانش هست من این پسر رو ببینم. یونس با فربد دور از آوا با هم حرف میزنن. بعد یونس با آوا برمی گردن خونه.
یونس خودش رو کنترل میکنه اما میگه اگه حرف نزنم می میرم، تو چرا فکر می کنی من مقصرم، من چیکار کنم مادر تو گذاشته رفته؟ اون موضوع اصلا به من ربطی نداشت بعد از داییت گذاشت رفت، من عاشق زندگیم بودم، زندگیم به باد رفت، بهترین رفیقم هم مرد، الان همتون از من طلبکارید؟ چرا؟ چی کم گذاشتم بابا، چرا آبروی منو می بری چی کم داشتی؟ آوا میگه مادرم رو، یونس میگه باشه من پدر بد، مادر شما خوب، ازش نپرسیدی چرا اونموقع ها نیومد؟ چرا پارسال، پارسال نیومدی؟ اونموقع که میخواستم برم مدرسه نیومدی؟ الان ناراحتی که چرا از زندان اومدش نذاشتم ببینه تو رو، چرا باید بهش اعتماد میکردم وقتی یه بار تو رو دزدیده بودالان من گنهکارم؟ تو مختاری منو هرجور که دوست داری قضاوت کنی ولی حق نداری هر غلطی که میخوای بکنی، از فردا دانشگاهت رو میری، رفیق بازی هم ممنوع، حنا هم برمیگرده و حق هم نداری باهاش اونطوری حرف بزنی، فهمیدی یا نه؟ دفعه بعد یجور دیگه بهت میگم پس حواست رو جمع کن.
شعبانی به یونس میگه از صدجا به من زنگ زدن، برای چی این مربی های مهد رو نگه داشتی؟ یونس میگه منو صدا کردی یه چیز بدیهی رو ازم بپرسی؟ آقا هارد مداربسته مهد رو دزدیدن، من شک ندارم کار یکی از اونا باشه، شاید هم هیچ کدوم با شمس کینه ای نداشته باشن ولی مطمئنم دو روز بازداشتگاه بمونن صداشون در میاد، شعبانی میگه چیو بمونن اینا خانواده دارن، یونس میگه بزار کارم رو بکنم، تو الان رد محسن رو زدی؟ شعبانی میگه من پیگیرمش گفتم ردش رو بزنن، من هواتو دارم تو هم هوای منو داشته باش  یه خواهش دارم ازت من به هیچ عنوان نمی‌پذیرم این پرونده رو ربط بدی به داستان انتقام گرفتن عباس. یونس میگه من اگه اهل انتقام گرفتن بودم همون موقع میزدم.
شمس از میثم میپرسه کی بهشون خبر داده اینا رفتن تو انبار، میثم میگه موسی گفته انگار چند روز پیش یکی پیگیر ریتالین پاکستانی بوده اونم بهش مشکوک شده، شمس میگه الان باید بگی؟ میثم میگه آخه مسئله این نبود شما به من گفتی برم پیش موسی دنبال محسن بگردم، شمس میگه همونم درست انجام ندادی. شمس به مارال میگه نشونه خانواده دانشجوها رو پیدا کردی؟ مارال میگه پیگیرم، شمس میگه تو این گرفتاری این ماجرای انبار هم شد قوزبالاقوز، مارال میگه نگران نباش درست میشه.
بهزاد از موسی بازجویی میکنه، موسی میگه همه بار رو خودم از پاکستان اوردم، بهزاد میگه با چی اوردی؟ موسی میگه بار شوتی بود، بهزاد میگه الان یادت افتاد؟ حالا چرا بچه های ما اومدن سراغت فرار کردی؟ موسی کتمان میکنه، بهزاد میگه به کی میخواستی خبر بدی، به صاحب سوله؟ از زیر زبونت میکشم بیرون. موسی میگه پسرم مریضه امروز وقت دکتر داره خواستم بهش خبر بدم نگران نشه، بهزاد میپرسه مریضی بچه ات چیه؟ موسی میگه سرطان کبد داره. بهزاد میگه میدونی زندان کجاست، میخوای همه چیز رو گردن بگیری بری زندان، همه اسناد و مدارک اون شرکت سوریه، تو اونجا یه کارگر ساده هم نیستی چرا داری الکی گردن می گیری؟ اونهمه دارو و سوله مال کیه؟ موسی میگه بگم ولم میکنن؟ بهزاد میگه نه، اون دیگه دست ما نیست و دست قاضی پرونده است، من فقط میتونم گزارشت رو طوری بنویسم که تخفیف بگیرم. موسی دوباره میگه مال خودمه و خودم وارد کردم. بهزاد میگه بفکر خودت نیستی به فکر بچه ات باش، تو قاچاق میدونی چیه مرز رو از نزدیک دیدی؟ تو می‌دونی داری چه پرونده کلفتی رو گردن می گیری و چه بلایی سرت میارن؟ ۶ ماه بری اون تو میفهمی، بهت قول میدم به هیچ کدوم از قول هایی که دادن عمل نمیکنن، فقط یه اسم بده بهت کمک کنم. موسی بازم میگه همش مال خودمه. بهزاد به یوسفی میگه بفرستش بره دادسرا، وقتی اینقدر خره که نمی‌فهمه.

شیدا برای پارسا لباس خوراکی و اسباب بازی می‌خره میاره، به مارال میگه مگه نگفتم با من تماس نگیر چه کار واجبی داری؟ مارال میگه من نمیتونم این بچه رو نگه دارم کار من نیست؟ ولش کنیم بره. شیدا میگه این همه ریسک کردیم ولش کنیم بره؟ مارال میگه این بچه گناه داره، بخاطر کار پدربزرگ که بچه رو محاکمه نمی کنن، تو جای من نیستی تو شرکت هر روز ببینیش، من نمیتونم همش استرس داشته باشم، شیدا میگه یونس منو میبره بازپرسی و تعقیبم میکنه بعد تو استرس داری؟ مارال میگه دیگه بدتر، هر دومون تو خطریم، این پسرش مرده زندگی اون یکی پسرش رو هواست دیگه چی می خوای؟ شیدا میگه اعترافش رو، هنوز خیلی کارهای دیگه مونده، دو بسته دلار به مارال میده و میگه بیا، مگه برای رفتنت پول نمی خواستی؟ اینم پول. تو هم وایستا کارت رو تموم کن پولت رو کامل بگیر برو. مارال میگه من بخاطر محسن اینکار رو می کنم نه بخاطر پول. شیدا میگه میدونم بچه خسته ات کرده اما اگه محسن بود الان بچه شما از این خیلی بزرگتر بود، فکر کن بچه خودته، دو روز تحمل کنی شمس اعتراف می کنه. برو آدرس خونواده ها رو به شمس بده. مارال میگه صبح براش فرستادم نمیدونم رفته یا نه، بره اطلاع میده.
شمس میره مغازه پدر یکی از دانشجوها، به بهونه خرید حرف رو باز میکنه عکس رو دیوار رو نشون میده میگه پسرته؟ پدر میگه بله، ۱۵ ساله پیش عمرش رو داده به شما. شمس خریدها رو برمیداره و میاره میذاره گوشه خیابون.
مارال به پارسا غذا میداد که شمس پیغام میده چند دقیقه دیگه میرسم پیشت میخوام باهات حرف بزنم، مارال سریع به شیدا خبر میده و میگه پارسا رو چیکار کنم.
شیدا با صدای محسن به یونس ویس می‌فرسته و میگه تبریک میگم از ریتالین به انبار شمس رسیدید کسی رو هم که دستگیر کردید از آدماشه، ببینم این دفعه دیگه میتونی پای حقیقت وایستی آقای فلاحت؟ یا قراره یکی دیگه بجای شمس قربانی بشه.
آوا میخواد بره بیرون یونس بهش میگه همیش دیشب با هم حرف زدیم، آوا میگه شما حرف زدی ، یونس میگه تو هم گفتی چشم، برو تو اتاقت. آوا بدون حرف میره تو اتاق.
مارال مجبور میشه داروی خواب آور به پارسا بده و خوابش کنه تا شمس متوجه وجودش نشه.
مارال از شمس میپرسه امروز رفتی بهشون گفتی؟ شمس میگه رفتم تو مغازه طرف عکس پسرش رو دیدم نتونستم، مارال میگه آخرش چی؟ این تازه اولیش بود برو بگو خلاص کن خودتو، بخاطر پارسا میگم. از محسن خبری نشد؟ نمیخوای به میثم و شمیم بگی یارو زنگ زده، حداقل می‌فهمن بچه اشون سالمه. موبایل شمس زنگ میخوره، شیدا زنگ میزنه با صدای محسن و میگه چی شد رفتی؟ میدونستم عُرضه اش رو نداری تو هیچ وقت تو زندگیت اعتراف کردی؟ حالا یه راه دیگه پیشنهاد میدم نمیخواد حضوری انجام بدی، میری جلوی دوربین میشینی زل میزنی و به همه کثافت کاریهات اعتراف می کنی، شمس میگه تو نمیدونی من کی هستم بعد با داد میزنه که خط بیفته رو پارسا من میدونم و تو.
با صدای داد پارسا چشماش رو باز میکنه اما دوباره می‌خوابه. مارال میگه کاش امروز با پیرمرده حرف زده بودی.

شمیم میبینه میثم خوابش برده میره اتاق پارسا و …

لینک دانلود قسمت هفتم سریال کوری

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال کوری

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا