فرهنگی و هنریمهمترین اخبارویدئو

دانلود قسمت ۲۷ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت آخر

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت بیست و هفتم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی ستایش رجایی نیا، حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بدنام

یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…

خلاصه داستان سریال بدنام قسمت ۲۷

این قسمت: پایان ، حلقه آخر

شیوا به مسافرخانه میرسه و اسماعیل به داخل راهنماییش میکنه، بیژن که متوجه میشه اسماعیل تو این مسافرخونست به ابراهیم گزارش میده و آدرس میفرسته.
شیوا با دیدن وضعیت اونجا میگه یلدا با این حالش این همه پله رو میره بالا، اسماعیل میگه اصرار خودش بود، یه مدت اینجاییم تا یه جا مناسب پیدا کنیم، شیوا میگه چرا به من نمی گید، اسماعیل میگه شما که همه چیز رو می دونید چیو بگم دیگه، با خودم عهد کردم یلدا هرچی بگه، بگم چشم، الانم اون خواست که بگم بیایید اینجا، الانم یه کار مهمی باهاتون داره. شیوا داخل اتاق میشه و اسماعیل بیرون منتظر میمونه.
بیژن آدرس مسافرخونه رو برای ابراهیم می‌فرسته. ابراهیم به شریعت میگه باید برم اونجا.
یلدا به شیوا میگه هیچ وقت نشد درست و حسابی ازت بخاطر کارهایی که کردی تشکر کنم، از همون ساعت‌هایی که بیهوش بودم، تو داشتی با هدیه و اسماعیل کاری میکردی که من شاید نمیرم، وقتی هم که بهوش اومدم ندیدمت ولی اونقدر هوش و حواست هست که کجا بودی، شیوا میگه من کاری نکردم، هر کسی جای من بود، اما یلدا میگه هرکسی جای تو بود کار دیگه ای میکرد، الان نه از همون روز اولی که دستم رو گرفتی بردی دکتر میخواستی کمک کنی، خیلی وقت بود که فکر می کردم میخوای غیرمستقیم شرمنده ام کنی، شیوا میگه زدن این حرفها چه اهمیتی داره، من اونقدر آدم خوبی که فکر می کنی نیستم فقط ترسیدم تاوان کارهای عماد رو سالها بعد دخترم نگار بخواد پس بده، یلدا میگه عین من که شاید دارم بخاطر کارهایی که با تو کردم دارم تاوان میدم، کاری که با تو شد توجیهی نداره، تو وقتی هوای منو داشتی که میدونستی من دارم تو خونه ای زندگی می کنم که تو روزی با عماد زندگی می کردی، اگه عماد بهت خیانت کرد تو حق داشتی منو باعث این خیانت بدونی، خیلی ازت معذرت می خوام شما بی نظیر بودی، ولی به روح پدر و مادرم همش رو به من دروغ گفته بود من همچین آدمی نیستم حق داشتی تف بندازی تو صورت من، آبروم رو ببری ولی عماد حسابش با شما فرق داشت، اگه یه نفر به جز اسماعیل تو این دنیا باشه که مدیونش باشم و بخوام به پاش بیفتم ازش حلالیت بطلبم اون تویی، باور کن خیلی وقته پیش فقط روم نمیشد، حالا هر ممکنه لحظه آخرم باشه میترسم روزی برسه بمیرم تو حلالم نکنی بگو چیکار کنم؟ یلدا قرآن رو جلوی شیوا میگیره و میگه بیا بزرگی کن تو رو به همین قرآن حلالم کن. شیوا دستش رو میزاره رو قرآن.
شریعت برگه ای مینویسه جهت امضا کردن یلدا و میگه باید راضیش کنیم بیاد تو دادسرا، ابراهیم میگه اونا با این وضع و حالی که دارن حتما امضا می کنن، برگه رو میده منشی تا تایپ کنه.
شیوا موقع رفتن به اسماعیل میگه نمیدونم چطور میشه پدرتون یه پسری مثل شما رو قربانی کنه، اسماعیل میگه تازگیا داشتم فکر میکردم اگه خدا نبود ابراهیم هم سر پسرش رو می‌برید چه برسه به ما که فقط اسم هامون شبیه اوناست. شیوا می خواد اسماعیل رو راضی کنه که از اونجا برن.
صاحب مسافرخونه جلوی اسماعیل رو می گیره و بهش میگه من میدونم شما مال اینجا نیستید و از سر و وضع رفیقها و آشناهاتون هم مشخصه، ولی هوای منم داشته باشید، اسماعیل میگه الان خانم من مهمون داره؟ او میگه بله، اسماعیل فوری میره در میزنه وارد اتاق میشه می بینه بیتا تو اتاقه، خریدهاشو میزاره زمین میگه من میرم شما راحت باشید، بیتا که میبینه جو سنگین شده میگه نه من میخوام برم، یلدا میگه من بهش گفتم از چیزایی که دوست داری بیاره، بعد میگه چرا یه شب مثل قدیم نمیشینی کنار دوستات ، مریضی منو بهونه نکن فوقش یه شب میرم پیش زری یا هدیه، برید دور هم جمع بشید، بعد از بیتا میخواد یه چای برای اسماعیل بریزه با شیرینی بخوره، خودش هم میره سرویس بهداشتی و از اسماعیل میخواد که بشینه، بیتا به اسماعیل میگه من اصلا نمیدونستم یلدا به من گفت تو دلتنگ من و بچه هایی میدونستم ناراحت میشی نمیومدم، اسماعیل میگه من مهم نیستم معلومه که یلدا از اومدنت خوشحال شد.

یلدا بیرون از اتاق اشک میریخت، بیتا میگه آره یلدا خیلی خوشحال شد، برام مهمه بدونی که واسه خاطر دل یلدا اومدم.
ابراهیم برگه رو از شریعت می گیره و میگه بهتره تنها برم، میدونم دارم چیکار می کنم.
بیتا میره و یلدا میاد داخل میگه بیتا کو؟ چی بهش گفتی بدون خداحافظی رفت؟ اسماعیل میگه دفعه بعد خواست بیاد بگو یه کت و شلواری بپوشم یه سر و صورتی صفا بدم میوه و شیرینی بگیرم، چرا داری با من اینطوری می کنی؟ هر چی گفتی گفتم چشم ولی این ته نامردیه کجا حرفهام اینطوری بنظر اومد، یلدا میگه بالاخره چی؟ پس فردا یکی باید بشینه پای درد و دلت، کی بعد از من بیشتر از بیتا اینقدر برات محرمه که بدونه دردت چیه و چی دوست داری، اسماعیل داد میزنه کی بتو حق داده راجع به من اینطوری فکر کنی؟ یلدا هم داد میزنه میگه خودم، فکر کردی تهش چی میشه؟ یعنی اینقدر بچه ای که فکر میکنی تهش همه چیز به خوشی تموم میشه، نه اسماعیل من دارم میمیرم، اسماعیل میگه چرا پس داری منو زودتر می کشی، چرا نمیزاری به درد خودم بمونم، یلدا میگه بمون، یکسال، چهل روز بمون، ولی من دوست دارم رخت سیاهت رو کسی از تنت دربیاره که دوستت داشته باشه اما نه اندازه من، ولی خب بفهم، اسماعیل میگه این به تو چه؟ یلدا میگه به من مربوطه ، همه چیز منم به تو مربوطه من دلم میخواد اگه فردا، اسماعیل میپره وسط حرفش و میگه تو غلط می کنی دلت میخواد، یلدا هم داد میزنه تو غلط می کنی که اینقدر خودخواهی که بعد از مرگم هم باید مدیون زندگی ایی که خراب کردم باشم، اسماعیل لیوان رو میندازه زمین و میشکنه و میگه خیلی بی معرفتی یلدا، و بعد از اتاق میره بیرون.

ابراهیم به مسافرخونه میره و با صاحب اونجا صحبت میکنه که من پدر اسماعیل هستم و بگو کدوم اتاقه تا برم پیشش، اما او میگه اسماعیل نیست و تا یه چای بخوری اسماعیل هم میاد، ابراهیم میگه کل شهر رو گشتم تا پیداشون کنم جوونای امروزی خیلی نازک دل هستن تا یه کلمه حرف حساب بهشون بزنیم میزنن به جاده، چند شب پیش اومد حالش خوب نبود با هم بگو مگو کرد، دست خانمش رو گرفت رفت، خانمش حالش خوب نیست من با دکترش حرف زدم از خجالت آب شدم، اومدم ببرمش خونه نوکریش رو بکنم گفتم شاید خودش نیاد خانمش راضیش کنه بیاد.

اسماعیل میره پیش زری و بهش میگه مگه من اصلا دنبال زنم؟ میتونستم مثل همه رفیقا و جوونا از این پارتی به اون پارتی برم، من اصلا دنبال این چیزا نبودم و نیستم، نه اینکه الان ناراضی باشم راضی ام، منم آدمم یه جاهایی دلم می شکنه یه جاهایی بی معرفتیه، نفسم به نفسش بنده این روزها وقتی درد داره من میمیرم، شما که خوب میدونید من روی همه چی لگد زدم فقط بخاطر اون و با اون باشم، دوست قدیمیم رو صدا کرده برای فردا روزی که مرد داره واسه من زن دست و پا می کنه، من چیکار کردم که اون فکر میکنه بعد اون میرم زن می گیرم، دلم شکست بخاطر این کارش.
آدمها فکر میکنن زرنگن مثل عماد و بابام، اما آخرش چی شد یکی سینه قبرستونه یکی تو هلفدونی، زری میگه تازگیا کسی نیومده سراغتون؟ اسماعیل میگه هیچی همینطوری پرسیدم.
یلدا که نگاهش به بیرون بود صدا در اتاق رو میشنوه، میره جلوی در، میبینه صاحب اونجا با ابراهیم جلوی در هستن که میگه این آقا رو میشناسید؟ ابراهیم میگه من صد بار مردم و زنده شدم تا شما رو پیدا کردم، صاحب اونجا میگه پس میشناسید و ابراهیم هم یه پولی بهش میده و اونا رو تنها میزاره. یلدا وحشت کرده بود ابراهیم وارد اتاق میشه.
زری به اسماعیل کمی گوشت میده و میگه ببر خودت و یلدا بخورید، بعد میپرسه از بابات خبر داری؟ اسماعیل میگه تو زندونه تا محاکمه اش شروع بشه، زری میگه نه دیگه بیرونه، اومده بود دنباله تو و یلدا.
ابراهیم میگه میرم سر اصل مطلب، از اولش هم دعوای ما سر پول بوده،پسر منکه نفهم تو هم که رند عالم، قبول میکنم مریضیه تو توی برنامه نبوده، اما ماشالله یه جا میخوابی که آب زیر پات نره، جای سفتش که برسه بهت قول میدم این اسماعیل رو جوری پر کنی که شب بیاد خفه ام کنه.

بالاخره وقتی من نباشم همه چیز به اسم اونه پس بیا تمومش کنیم، ابراهیم دسته چِکش رو در میاره و میگه بگو چقدر بنویسم، هرچقدر بنویسم اسماعیل هم روش، چقدر بنویسم دست از این جنگولک بازی برداری، دیگه پای آگاهی و شکایت کشی و اون خدانیامرز عماد از دستشون خلاص بشم. یلدا میگه چرا اینا رو به اسماعیل نمیگی؟ منکه گفتم از چیزی خبر ندارم، ابراهیم میگه تو اسماعیل رو جادو کردی اون حرف تو رو قبول میکنه، یلدا میگه شما اگه کاری نکردید دیگه چه فرقی می کنه؟ خداوکیلی دیگه جون دعوا ندارم من از حق خودم می‌گذرم این چک سفید امضا اونقدر بنویس تا همه دردهاتو درمون کنه، فقط به شرط و شروطها، اولش بیا اینجا رو امضا کن که از من هیچ شکایتی نداری، یلدا میگه باشه، بلند میشه و میگه هرچی بخوای امضا میکنم فقط به یه شرط، من بچه ام رو از دست دادم و هیچی دیگه برام مهم نیست ولی بگو که تو اینکار رو کردی، بگو تو اونو فرستادی که منو جوری بزنه تا بچه ام بیفته، اگه راست بگی هرچی بخوای امضا میکنم اون چک رو هم نمی خوام. ابراهیم میگه من هرکاری کرده باشم پاش وایمیستم و راستش رو میگم، گفته بودم بکشتت ولی الان وایستادی جلوی منو زرت و پرت میکنی، یلدا عصبانی میشه و لیوانی که دستش بود رو پرت میکنه تو سر ابراهیم، سرش خون میاد و میریزه روی برگه روی میز، ابراهیم میگه حیف بود اینطوری بمیری، بلند میشه و میگه اومدم اینجا گفتم من با تو دعوا ندارم تو رو خدا زدتت، ابراهیم اونقدر حرف میزنه یلدا رو عصبانی میکنه یلدا یقه ابراهیم رو میگیره هلش میده از پنجره هر دو باهم پرت میشن پایین روی سقف ماشین ابراهیم که جلوی مسافرخونه بود.
اسماعیل که وسایلشون رو از خونه زری برداشته بود میاد و میبینه که جلوی مسافرخونه آمبولانسه و شلوغه، صاحب مسافرخونه تا اسماعیل رو می بینه میگه بدبخت شدیم، اسماعیل میره بالا سر یلدا، میگه یلدا چی شده؟ یلدا با سر خونی میگه اومدی بالاخره افتادم پایین اونشب نداشتی خودم رو بندازم پایین، اسماعیل میره سمت ابراهیم که رو زمین افتاده بود که پلیس ها حریفش نمیشن.
خاکسپاری ابراهیم ویسی و یلدا افروز تو یه روز انجام میشه، همه دوستان و آشناها اومده بودن، پلیس هم اوخاکسپارینجا حضور داشت.
اسماعیل بعد از  طاقت نمیاره و میره جائیکه اولین بار یلدا رو دیده بود، رو پشت بوم شرکت، لب بوم وایمیسته، یاد حرفهای یلدا میفته و بعد میره شرکت و رو صندلی پدرش میشینه.
زمان گذشته
نشون میده اسماعیل با سرعت وارد پارکینگ شرکت میشه ، همون لحظه یلدا رو لب بوم میره و خودش رو میندازه پایین و خونش جاری میشه. بعدش اسماعیل میاد روی بوم تا لبو بخوره و ساز دهنی بزنه.
یلدا کف پیاده رو بی جون افتاد.

دانلود قسمت آخر سریال بدنام

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بدنام

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا