دانلود قسمت ۲۴ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت بیست و چهارم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت بیست و چهارم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی ستایش رجایی نیا، حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت ۲۴
از دادگستری میان و پلمپ شرکت ابراهیم رو باز میکنن.
شریعت میاد و به ابراهیم میگه اگه درباره مرگ عماد چیزی میدونید تا قبل اینکه پای پلیس بیاد وسط به من بگید، ابراهیم میگه مرگ این عماد ربطی به من نداره، من چیکار به اون داشتم من اگه کسی رو بخوام بکشم جوری میکشم که احدی متوجه نشه، شریعت میگه به هرحال دلایلی زیادی وجود داره که شما مضنون اصلی پرونده باشید. ابراهیم میگه الان شکایت ما از عماد باطل میشه؟ شریعت میگه بله فقط الان باید یه فکری به حال بیمه دولتی کنیم، این سرمد بعد مرگ عماد خیلی موس موس میکنه باید خبرش کنم بیاد دفتر یه گوش مالی بهش بدم.
پلیس عکس ضارب رو که بیتا شناسایی کرده رو به میرافشار نشون میده اما میرافشار میگه نمیشناسمش، شما درمورد مرگ عماد هم به این مشکوکید؟ پلیس میگه نه، میرافشار میگه پس این مرد و خانم افروز نمیتونن هیچ ربطی به مرگ عماد داشته باشند، پلیس میگه نه ولی به انگیزه ماجرا چرا. میرافشار میگه اگه می خواهید بندازید گردن من باید بگم که این مردک وقتی من از خونه اش اومدم بیرون سالم بود، بقیه ماجرا رو هم که خودتون میدونید، البته باید بدونید این آدم بطور حتم نمیتونه اجیر شده عماد باشه، پلیس میگه بله ما به بازپرس هم همین رو گفتیم البته اگه شما میدونید که زدن یلدا افروز کار عماد نبوده پس حتما میدونید که کار کی بوده.
میرافشار از اتاق میاد بیرون و با ویسی که تازه به اداره آگاهی مراجعه کرده بود روبرو میشه، ابراهیم بهش تیکه میندازه که جائیکه باید ببینیمتون نیستی و جائیکه انتظار نداری هستید، میرافشار میگه لااقل محض رضای خدا و برای حفظ ظاهر هم که شده تو مجلس ختم عماد میومدین منو می دیدید، ابراهیم میگه بله اما من اصلا فکر نمی کردم شما قدم تو مجلس ختم این نسناس بذارید، این نامرد جنازه اش هم ما رو ول نمیکنه، میرافشار میگه آدم بی حواس هرجا بره ردپاش رو جا میذاره، ابراهیم میگه من به همه گفتم این قصه ربطی به من نداره من اونقدر جیگر دارم که پاش وایستم، میرافشار میگه فعلا پلیسا دنبال یه چیزهای دیگه ان و این دختره هم فکر نمیکنم حالا حالا دست از سرت برداره، ابراهیم میگه بله این دختره تا ابد بیخ ریش منه، ولی یادمون باشه که هرچی شنیدیم و دیدیم همونجا چالش کنیم، میرافشار میگه من خیلی چیزها بهت یاد دادم اما تو یاد نگرفتی.
پلیس ابراهیم رو به اتاق صدا میکنه.
کریمی پلیس جنایی هم درباره پرونده عماد با سرمد صحبت می کنه.
ابراهیم توضیح میده من وقتی از خونه عماد اومدم بیرون سالم و سرحال بود اونجا صدتا دوربین داره میتونید پیگیری کنید، پلیس عکس ضارب رو به ابراهیم نشون میده و میگه این آدم رو میشناسی این آدم موکل عماد بوده و تو دفترش خیلی رفت و آمد می کرده، این همون آدمیه که اون بلا رو سر عروست اورده، ابراهیم میگه من از کجا بدونم، اگه میگن عماد اینکار رو کرده تعجب نداره، این آقا عاشق اون دختریه که خودش رو به پسرم غالب کرد، برای شما که کاری نداره. پلیس میگه من اول دنبال کسی هستم که عروستون رو زده اونو پیدا کنم مسئله مرگ عماد هم حل میشه، شما با این خانم مشکل نداشتید؟ مثل اینکه اول طرف معامله شما بودید؟ ابراهیم میگه زندگی همینه یه سیب رو میندازی بالا هزار تا چرخ میخوره.
ابراهیم میاد بیرون از بیژن می خواد که یوقت لو نده که با ضارب ارتباط داشته.
دکتر میاد بالا سر یلدا و چکاب میکنه و از حالش باخبر میشه، یلدا به صدای دکتر واکنش نشون میده.
اینبار پلیس جنایی با ابراهیم ملاقات میکنه و درباره ارتباطش و جریان ابراهیم و یلدا میپرسه و درباره معامله اش با عماد و میرافشار میپرسه، ابراهیم هم از سوالای پلیس حسابی خسته و کلافه شده بود.
دکتر اسلامی به هدیه و اسماعیل میگه جواب آزمایش های یلدا اومد احتمالا بتونید ببریدش خونه. بعدش هدیه به ملاقات یلدا میره.
کریمی پلیس جنایی به ابراهیم میگه شما خودت رو بزار جای ما تو اون شب پرماجرا، بعد اونهمه بحث و جدل، دادگاه و بحث ناموسی، سوال براتون پیش نمیاد، ابراهیم میگه کاسب جماعت که با هم دعوا نمیکنه پول در آرامش بدست میاد، کریمی میگه پس چرا ایشون بحث رو کشوند به دعوا، ابراهیم میگه چون کاسب نبود، نمیخوام پشت سر مرده غیبت کنم ولی این تیز کرده بود برای مال و اموال پدر زنش، اونم که ببو نیست گذاشتش کنار، یعنی یه درصد هم شک ندارید که این یارو خودش رو کشته باشه؟ بالاخره آدم زخم خورده کار دست میده، زخمی از من، از اون دختره، از زنش، از پدر زنش از همه زخم داشت. ابراهیم چندباری میخواد بره بیرون سیگار بکشه اما کریمی نمیزاره و حتی تو اتاق هم نمیزاره و میگه ممنوعه.
هدیه به اسماعیل میگه من فردا عکس ها و اسکن هدیه رو میبرم مطب دکتر شریفی بعدم لباس های یلدا رو میارم شاید بردیمش خونه.
ابراهیم با شریعت صحبت میکنه و میگه که چه سوالایی پلیس ازش پرسیده، شریعت هم میگه که در جایگاه یه مطلع این سوالات طبیعیه و ثابت میکنه که شما اون ساعت اونجا نبودید. ابراهیم میگه حتم دارم یه جای کار میلنگه این اواخر خیلی قاطی بود، هر چی هم فکر میکنم میبینم این میرافشار داره موش میدونه تو کار.
دکتر شریفی میاد و اسماعیل ازش میخواد که چیزهایی که بهش گفته رو به یلدا نگه، دکتر هم تایید میکنه چون گفتنش هیچ تاثیری تو بهبودیش نمیذاره بهتر هم هست نگیم و حالش رو بدتر نکنیم، اسماعیل هم میگه که من هرکاری برای یلدا میکنم تا شده یه روز هم بیشتر زنده بمونه.
یلدا بهوش میاد و به دکتر شریفی از بچه اش میپرسه، و از زنده بودنش ناامید میشه، دکتر بهش میگه با داشتن همچین همسری ناشکریه که اینطوری بگی، انشاالله دوباره برمیگردی و پروسه درمان رو ادامه میدیم.
اسماعیل از دکتر شریفی میخواد تا حق الزحمه اش رو بگه، شریفی میگه خیلی بیشتر از اینها به خانواده دکتر میرافشار بدهکارم، تو هم بدون اینکه بدونی بمن درس بزرگی دادی.
اسماعیل میره پیش یلدا و بهش میگه خدا امشب دوباره تو رو به من داد، پس تا پای جونم پات وایمیستم، دیگه هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نیست جز خودم و خودت، پس بیا تو هم بخاطر من فقط به سلامتیت فکر کن، تو بیهوش بودی و ندیدی ولی من اونور هزاربار مرگ رو دیدم، هرچی بوده گذشته بزار امشب اولین شب زندگی جدیدمون باشه.
اسماعیل میره پیش زری خانم، باهاش حرف میزنه و میگه اگه من تاوان خطای پدرم رو میدم واقعا زور داره، زری خانم چندتا النگوهای رو میده به اسماعیل و میگه میدونم کمه، ازت خواهش میکنم مجبورش کنی به درمان ادامه بده.
کریمی میگه شک ندارم این ابراهیم به زدن عروسش هم ربط داره، فردا بازداشت موقت رو صادر میکنم، اونقدر هم سرشناسه که همه جا دوست و آشنا داره.
دکتر شریفی از هدیه میخواد تو منزل زخم یلدا رو استریل کنن تا عفونت نکنه، هدیه می پرسه شما چقدر به شیمی درمانی امید دارید، شریفی میگه شاید تلاش های آخر ما باعث معجزه بشه، نمیخوام ناامید بشید، اما اگه همون موقع ها با یه جراحی یا سیکل درمانی روند بهبود بهتری داشتیم، هدیه تازه میفهمه که یلدا وقت زیادی برای زندگی نداره، دکتر ادامه میده که من نمیدونم سهم آقای ویسی و میرافشار تو این قضیه چقدره، اما دودش تو چشم این دختر و پسر رفت.
پلیس بالاخره ابراهیم رو بازداشت میکنه، البته به جرم اتهام به قتل، ابراهیم با همه داد و بیدادهایی که میکنه اما مجبور میشه بره، هدیه که رفته بود با ابراهیم اتمام حجت کنه میبینه که پلیس ابراهیم رو دستبند زده و داره میبره بهش میگه ابراهیم چوب خدا صدا نداره اون دختره رو تخت بیمارستان راه میمیره، پلیس میگه این موضوع به اون ربطی نداره، هدیه میگه شما اینو بخاطر عماد گرفتید اشتباه می کنید، هدیه داد میزنه که مردم ببینید اینو، این مرد عاشق دختری شده که پسرش عاشقشه.
اسماعیل کارهای ترخیص یلدا رو انجام میده تا ببرنش، پرستار تمام توصیه ها رو به اسماعیل و یلدا میده و میگه درمان رو از هفته بعد شروع می کنیم.
هدیه میره پیش شیوا و میگه ابراهیم رو به جرم قتل یلدا گرفتن، شیوا میگه میدونم، هدیه میگه پس حتما هم میدونی دکتر گفته درمان یلدا فایده نداره اگه حتی یه تار مو از سرش کم بشه میرم اون شوهر گور به گور شده ات رو از تو قبرستون می کشم بیرون آتیشش میزنم.
شیوا میگه بسه عزیزم، هدیه داد میزنه چی بسه؟ شیوا میگه اون دختر اگه الان رو تخت بیمارستانه چه کار عماد باشه چه ابراهیم اما تو هم یادت نره چیکار کردی؟ هدیه میگه یعنی چی؟ شیوا میگه قصه اسماعیل که جدا ولی کاش بقیه یادمون نره چی شد که رسید به اینجا، چه بی پدر شدن بچه من چه بی بچه شدن اسماعیل و یلدا، عماد اگه رذل بود اما وسط معامله بود، هدیه میگه بابا اون معامله که شوهر تو رو کرد تو قبرستون و ابراهیم رو هم روونه زندان کرد، این یلدا رو بدبخت کرد و مارو هم خونه خراب، شیوا میگه اون معامله رو نمیگم، اون معامله خونه و ماشین رو میگم که از روی مصلحت بیاد بشه زنه یه شبه عماد، الانم اگه فکر میکنی عماد و ابراهیم آدمهای خیلی رذلی هستن یادت نره که خودت هم کجا بودی، هدیه میگه برو بابا، شیوا ادامه میده یادت نره که اگه اون دختر واسه آدم و عالم تو این شهر مظلومه اول از همه لنگ زندگی منو داد هوا و کارش رسید اینجا، الانم از این به بعد هواست باشه خواستی کلفت بار کسی کنی، یادت باشه خودت کجای بازی ای.
اسماعیل به یلدا میگه فکر کنم باید بشیم دوماد سرخونه، هزینه ها رو که مامان زری داد دکتر شریفی هم که پول نگرفت، تا اینجا که بد نشد، حالا دکتر اسلامی بیاد ویزیت آخر و انشاءالله بریم دیگه خونه، یلدا میگه دست از سرم بردارید حالا که دیگه بچه ام نیست، اسماعیل میگه پس من چی؟ یلدا میگه میدونی که دیگه فایده نداره من دیگه، اسماعیل میگه بمیری؟ خب با هم می میریم، من همه زندگیم رو آتیش زدم که با تو باشم یلدا واقعا آتیش زدم هر چی بود و نبود، ما تا چند روز پیش میخواستیم با هم باشیم ولی بعدش تو ترسیدی از عماد، از ابراهیم، فکر کردی من نمیدونم عماد چجوری تو رو ترسونده بود که ابراهیم ممکنه حتی سر منم ببره، آره ولی الان دیگه عمادی وجود نداره، سینه قبرستونه عماد مرد یلدا، تقاص کاری که با تو و بچه امون و دل من کرد رو یجا پس داد که ایکاش پس نمیداد، ای کاش خودم میتونستم باهاش اینکار رو کنم. عماد با تمام رذالتش رفت زیر خاک چقدر خوب میشد که باورم میشد ابراهیم باهاش اینکار رو کرده، تا الان میخواستی بخاطر بچهء من زندگی کنی خب الان بخاطر خود من زندگی کن، اگه دوستم نداری که، یلدا میگه ابراهیم دست از سرمون برنمیداره، هدیه میرسه و میگه ابراهیم رو گرفتن به جرم قتل عماد دیگه هیچ کاری نمیتونه بکنه، یلدا سرش رو میزاره رو بالش و ….


