دانلود قسمت ۲۳ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت بیست و سوم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت بیست و سوم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی ستایش رجایی نیا، حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت ۲۳
با افتادن عماد از بالکن پلیس به صحنه میاد و مراحل انتقال جسد به پزشکی قانونی انجام میشه.
اسماعیل از شیوا میپرسه شما درباره من و بابا و یلدا چیزی به پلیس گفتید؟ شیوا به اسماعیل که میخواستن برن سراغ عماد میگه بریم تو راه بهت میگم.
شیوا میگه بابای من آدم علیه سلامی نیست اما بندرت تو این چیزها اشتباه میکنه، اسماعیل میگه هرکسی هرکاری تو هر شرایطی ازش برمیاد، شیوا میگه عماد آدمیه که وقتی میترسه حمله نمیکنه، فرار میکنه، الانم میدونم بیشتر از هروقته دیگه ای ترسیده، ابراهیم میگه امیدوارم ایندفعه فرار نکرده باشه، اصلا فکر کردید هیچ جوره نمیشه شما رو تو این رابطه ها تعریف کرد؟ شیوا میگه من فکر کنم تو خودت تو این فقره از من پیچیده تری.
اسماعیل و شیوا وقتی میرسن با دیدن پلیس و آمبولانس میرن داخل و متوجه میشن که عماد مرده.
ابراهیم و میرافشار میرن دادگستری، شریعت میگه با قاضی صحبت کردم گفته نتایج رو بررسی می کنم بعید میدونم مشکلی پیش بیاد.
پلیس پرونده زد و خورد یلدا، به منزل عماد میرسه، با دیدن اسماعیل میگه حدس میزدم اینجا پیدات کنم، اسماعیل میگه هر دومون دیر رسیدیم، پلیس با اشاره به جنازه عماد میگه این همونه که میدونیم، اسماعیل میگه اینطور میگن، شیوا میاد تا جنازه عماد رو ببینه، پلیس جنایی از اسماعیل میخواد بیاد تا ویدئو ساختمون رو چک کنن تا ببینه به گفته شیوا ابراهیم همراه میرافشار شب قبل خونه عماد بوده یا نه.
شریعت از قاضی می خواد تا فک پلمپ شرکت رو هم صادر کنه، قاضی میگه دستورش رو نوشتم احتمالا با آزاد شدن حساب هاتون چند روزی طول می کشه، میرافشار توضیح میده که ادامه تعهدات قرارداد به پای خودش هست و عماد از این قرارداد کنار گذاشته شده.
اسماعیل با دیدن فیلمها توضیح میده که پدرم با عماد معامله و تجارت داشته ولی خب قضیه کمی پیچیده است.
قضیه عماد رو به میرافشار اطلاع میدن، بلند میشه که بره، ابراهیم میگه کجا؟ میرافشار میگه زیاد پیر شدی به نظرم دستت زیاد خط میخوره، ابراهیم میگه ولکن دائم داری متلک میندازی، میرافشار میگه گفتی دیشب خیلی جلوی خودت رو گرفتی تا با عماد دست به گریبون نشی، ابراهیم میگه حرفهای همیشگی بود دومادت رو که میشناسی چه آدم مزخرفیه، میرافشار میگه ما با هم یه قراری داشتیم خداکنه که زیر پا نذاشته باشی، ابراهیم میگه درست حرف بزن جوابت رو بدم اما میرافشار چیزی نمیگه و میره.
بیژن میاد وقتی میبینه میرافشار پکر رفته، به ابراهیم میگه بخاطر عماد پامرغیه؟ ابراهیم میگه درست حرف بزن بابا، بیژن میگه بهتون نگفته عماد رو؟ ابراهیم میگه عماد چی شده؟ بیژن میگه مرده، جنازه اش رو کف خیابون پیدا کردن، شریعت میاد تا میرافشار رو ببره برگه ها رو امضا کنه، ابراهیم میگه رفته بدو دنبالش، اما میرافشار اهمیت نمیده و میره.
پلیس به شیوا میگه با پدرش بیاد اداره، اسماعیل میگه ممکنه پدرم کشته باشه؟ پلیس میگه هنوز هیچی مشخص نیست و نمیتونم بگم که قتل بوده و یا نمیدونم که خودکشی بوده.
بیتا میاد بیمارستان و حال یلدا رو میپرسه، به هدیه میگه باید برم کلانتری، اما قبلش باید اسماعیل رو پیدا کنم.
میرافشار میاد اداره پلیس پیش شیوا، شیوا با گریه میگه نمیدونم جواب نگار رو چی بدم؟
اسماعیل و بیتا میرن کلانتری، برای تشخیص چهره فرد ضارب.
میرافشار به پلیس میگه من و ابراهیم دیشب اونجا بودیم و بدیهیه که اثرانگشتمون اونجا باشه، تا دلتون هم بخواد انگیزه برای قتل داریم. البته عماد، ابراهیم رو نگه داشت وگرنه اون میخواست زودتر بره، پلیس میگه شما چرا نموندید؟ میرافشار میگه تا کی میتونی بشینی پای پااندازی دومادت و حرفهای عشق و عاشقی شریکت، البته من بقدر خودم بودم و شنیدم، پلیس میگه از نظر شما دامادتون حالش طوری بود که بتونه اقدام به خودکشی کنه، میرافشار میگه بعنوان آدمی که همه چیزش رو باخته بود حتی زن و بچه اش رو اگه یه جو غیرت داشت باید خودکشی می کرد.
اسماعیل میگه من دفعه قبل بخاطر اینکه بابام نیفته پشت قضیه شکایت نکردم، وقتی همه مخالفتهاش این بود که بابام نفهمه اون کیه و گذشته اش چی بوده من نمیدونستم نباید بگم، بابام نفهمید عقد کردیم و قرار شد تا زمانیکه موضوع بدهی اش با عماد حل نشده مخفی نگه داریم، اما بعدا فهمیدم بدهی تو کار نبود، عماد هم دو روز بعدش فهمید یعنی خودم بهش گفتم، پلیس میپرسه عماد میدونست تو پسر ابراهیم هستی؟ اسماعیل میگه نمیدونم، من اصلا نمیدونستم پدرم و عماد باهم معامله می کنن؟ بیتا که میبینه اسماعیل برای جواب دادن راحت نیست اجازه میگیره و میره بیرون از اتاق، پلیس میگه دلیلش چی بود که تو نمیدونستی، اسماعیل میگه دلیلش این بود که بابای من وسط اون بازی ها به خیال خودش خاطرخواه یلدا شده بود و من موقعی فهمیدم که یلدا رو بردم خونه به بابام معرفی کنم، البته به اصرار اون، اون موقع بسکه خوشحال بودم نمی فهمیدم، الان برای سوالهای شما جوابی ندارم و اون چیزی که برای من بدیهیه و من رو نگه داشته عشقه و از نظر همه حماقته.
اسماعیل میاد خونه و دستبندی که برای یلدا خریده بود رو برمیداره و میره تو اتاق ابراهیم و متوجه میشه که آینه رو شکونده، بعد میره تو اتاق خودش تمام وسایل صوتی و چاپی و مانیتور و کتابها و … حتی ساز دهنی هاش رو از بالکن پرت میکنه تو حیاط بجز عکس مادرش همه رو آتیش میزنه.
شیوا با پدرش میرن خونه و لباس سیاه می پوشن، میرافشار به شیوا دلداری میده، شیوا میگه کار ابراهیمه؟ میرافشار میگه نه، پلیس هر چی میبینه رو میگه اما من درونش رو می شناسم، ابراهیم از زجر دادن عماد بیشتر لذت می برد، تو خودخوری نکن من به نگار میگم چی شده.
ابراهیم میرسه و صحنه آتیش رو می بینه، به اسماعیل میگه اینکارها یعنی چی؟ اسماعیل میگه خواستم هر چی منو به این زندگی وصل میکنه آتیش بزنم، دیدم همه این سالها من تو این خونه فقط مهمون بودم، همه چیزی که منو به این زندگی ربط میداد دود شد رفت هوا، ولی نترس خداروشکر به اموال شما هیچ آسیبی نخورده، ابراهیم میگه جمع کن مسخره بازیتو، اگه قضیه سر اون دختره است من اون شب جلو کلانتری حرفم رو زدم الانم رو حرفم وایستادم، اسماعیل میگه گفتی دختره، هیچ رقمه تو کَتم نمیره اون عماد پشت زدن یلدا باشه بعد یهو وجدانش درد کنه و خودش رو خلاص کنه، اتفاقا فیلمهاتو دیدم از ساختمون اومدی بیرون، چه حال و روزی داشتی، ولی اینو باور نمیکنم تو بزنی یکی رو خلاص کنی بعد پات گیر بیفته مگه میشه، ابراهیم میگه هرچی بوده حتما یه خطی بوده، الان پای تو هم وسطه، اسماعیل میگه اینو نگو که زور داره، اس ام اس هات اینجاست، اسماعیل پیامهای ابراهیم تو گوشی یلدا رو نشون میده و ادامه میده که هر روز بگی سرشو میزاری رو سینه اش، این عاشقیه، میخواستی اون پسره که یلدا گفته بود زنشه سربه نیست کنی که بشونیش سر سفره عقد؟ خب بفرما من اون پسره ام، یلدا هم عین یه تیکه گوشت افتاده تو بیمارستان، فکر کنم عمر یلدا قد نده به سفره عقد، حاجی جان خدا پیغمبریش یادت نره، ابراهیم عصبانی میشه و میزنه تو گوش اسماعیل و میگه صداتو بیار پایین این همه سال هر کاری کردم فقط بخاطر تو بوده که چشماتو باز کنی من نمیدونم کی زیر پات نشسته، تو نمیدونی من دستم زیر تیغه بخاطر اون میت سگ، بخاطر تو و اون دختره، حالا اومدی متلک میگی و بساط آتیش بازی واسه من راه میندازی، یاالله جمعش کن، من چی برات کم گذاشتم هم پدر بودم هم مادر، اسماعیل میگه آخ که نمیدونی چقدر به این سیلی احتیاج داشتم بازم بزن، طوری بزن که بند نافمو پاره کنه و برم پشت سرم رو هم نگاه نکنم. ابراهیم میگه من هرکاری کردم بخاطر تو کردم، اسماعیل میگه فکر کن پسرت هم عین اینا سوخت و خاکستر شد، فندکی که یه روزی بهش یادگاری داده بود و میزاره تو دست ابراهیم و میره. ابراهیم داد میزنه که هر بلایی سر اون دختر اومده به من هیچ ربطی نداره. بعد فندک رو مینداز تو آتیش و میره میشینه رو پله ها.
اسماعیل میره بیمارستان، ماجرای عماد رو به هدیه میگه، او میگه اگه کار پدرت باشه حاضرم با تمام رذالتی که داره دست و پاشو ببوسم، اسماعیل میگه احتمال خودکشی بیشتره، هدیه میگه خدا اونروز رو نیاره، اونو باید ضجرکش می کردن.
دکتر اطلاع میده که حال یلدا بهتره و اینطوری میتونه سیکل درمان رو بهتر انجام بده.
دوستای میرافشار برای عرض تسلیت میان خونه اش، اما شیوا حوصله اش نمیاد بره پیششون.
اسماعیل کنار تخت یلدا میشینه و میگه بهت حسودیم میشه که چرا من بیهوش نیستم تا از همه این اتفاقات بیخبر باشم، ای کاش زودتر چشمات رو باز کنی چون نمیدونم تا کی تحمل اینهمه فشار رو دارم، دستبندی که برداشته بود رو به دست یلدا می بنده.
شیوا دوباره میاد بیمارستان، با اسماعیل که حرف میزد میپرسه تو کسی رو داری که جلوش بتونی راحت گریه کنی؟ اسماعیل میگه هیچ وقت نداشتم، تازه داشتم باور میکردم یکیو دارم که دود شد، شیوا میگه دقت کردی هممون یه مشت آدم تنهاییم که در نهایت بی ربطی خوردیم بهم، تنها آره ولی بی ربط نه، فقط رومون نمیشه بگیم چه ربطی بهم داریم، شیوا میگه من هیچ اشتباهی نکردم اما بیشتری تاوان رو دارم میدم، اسماعیل میگه متاسفم حتی بخاطر همین لباس سیاهی که تنتونه، منم هیچ کار اشتباهی نکردم فقط عاشق شدم، الانم جلوی کسی وایستادم که بابام ممکنه شوهرشو ، شیوا میگه بخاطر این آخری متاسف نباش و بخاطر عشق سرت رو بگیر بالا، عاشق شدن کار هر نامرد بی صفتی نیست.
شریعت میاد خونه ابراهیم، براش تعریف میکنه که اسماعیل چیکار کرد و رفت، بجای اینکه از مردن عماد از من بپرسه همش از یلدا می پرسه خیلی عجیبه، شریعت میگه حق داره، ابراهیم میگه بیخود کرده من رفتم رضایتنامه گرفتم که از شرش خلاص شم بعد میزنم می کشمش؟ شریعت میگه رابطه شما و عماد فقط کاری نبوده که، ابراهیم میگه نه ولی مطمئنم هیچ جوری نمیتونن قتل عماد رو بندازن گردن من مگه اینکه بخوان بازی دربیارن، شریعت میگه مطمئنی نمیخوان؟ ابراهیم میگه نه والا، از این میرافشار ملعون هر چی بگی برمیاد…



