دانلود قسمت ۲۲ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت بیست و دوم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت بیست و دوم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی ستایش رجایی نیا، حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت ۲۲
اسماعیل همونطور که نگران یلدا تو بیمارستان بود، به هدیه میگه وقتی شنیدم یلدا حامله است گفتم اینم حتما یه نقشه جدیده، ولی الان براش عزا گرفتم، امروز صبح که زنگ زد بهم گفتم دیگه همه چیز درست شد، سر شب که دیدمش کلا همه چیز تموم شد، اگه اتفاق امشب نمیافتاد ما فردا میرفتیم یه امضا میزدیم هرکی میرفت پیِ خودش، هدیه میگه کی از یه ساعت بعدش خبر داره؟ اسماعیل میگه تا چند شب پیش همگی میخواستیم بی خیال حاملگی بشیم که بره به درمان تومورش برسه، ولی الان داریم واسه بچه ای که هیچ کس جز خودش نمیخواست غصه میخوریم، هدیه میگه این دختر همه امیدش اون بچه بود، از همون جمعه ۲۲ سال پیش تا حالا، اسماعیل میگه منم همینطور ولی مدل خودم، نمیدونم چی درسته چی غلطه، گنگم، فقط میدونم بد شکستم میتونم به کسی بگم چمه، من تو این مدت صدتا حال داشتم اومدم بگم این خوبه یهو همه چیز تغییر کرد، میدونم واقعا مسخره است، هدیه میگه نه اصلا، یلدا هم همیشه همینو میگه چقدر بدبخته این دختر اگه همه چیز اینطوری پیدا کنه تازه میشه شروع بدبختی هاش، این دختر یه روز خوش تو زندگیش ندید بجز اون چند روزیکه با تو بود، من وقتی میگم یلدا مثل خواهرمه اغراق نکردم، یلدا خواهرمه، مادرمه، بچه امه، همراهمه، تو خیلی مردونگی کردی در حقش، ناراحت نشیا اما تو هیچیت به بابات نرفته.
اسماعیل میگه اینقدر زخم خوردم که نمیدونم از مردونگی چیزی برام مونده یا نه، چه از بابام چه از عماد، یلدا حتی شما، خیلی بی معرفتی کرد یلدا، هدیه میگه تنها کسی که حق داشت قضاوتش کنه و نکرد تو بودی، اسماعیل میگه منم قضاوتش کردم ولی هردفعه حق رو بخودم دادم، میدونم چرا اینکار رو کرد اما با من انصاف نبود، منکه دیگه اینا رو گذاشتم پشت سر فقط دوتا چیز می خوام، خدا کنه این ماجرا بخیر بگذره ولی نمیزارم واسه عماد بخیر بشه می کشمش، هدیه میگه اونو بسپر دست من، اسماعیل میگه نه اونو به خودم بدهکارم همه این کثافتکاریا با اون شروع شد باید با اون هم تموم بشه، هدیه میگه فردای روزی که یلدا چشماشو باز کنه شده زنی که دکتر شریفی بهش گفته اگه نجنبه اون تومور میتونه بکشتش، اون بچه چون مال تو بود میخواست نگهداره ببین خودت براش چی هستی، یه قول بده هرچی شد یلدا رو ببخشی، تو از اون دسته مردهایی هستی که میتونی یه کاری کنی که آدم جلوت از خودش خجالت بکشه، لیاقتش بیشتر از اینا بود روزگار باهاش بدتا کرد، اسماعیل میگه یلدا همش میگه مجبوره ولی شما که میدونی میتونست ادامه نده، نمیتونست؟ هدیه میگه تو میتونی عماد رو بی خیال بشی؟ اسماعیل میگه اصلا، بتونم با همین دستام خفه اش می کنم، حتی اگه برم بالای دار، هدیه میگه چون فکر میکنی مجبوری انگار یه چیزی گلوت رو گرفته، یلدا هم نسبت به عماد و پدرت همینطور فکر میکنه نمیخوام دفاع کنم میخوام یلدا رو بفهمی، اسماعیل میگه فقط اونیکه خیلی دوستش داری میتونه دلت رو بشکنه.
دکتر شریفی میگه یلدا نمیتونه یه بیهوشی دیگه رو تحمل کنه، نمونه برداری هم یه جراحی کامل بحساب میاد اگه میشد که کل توده رو خالی می کردیم، ما چاره ای نداریم که ۴۸ تا ۷۲ ساعت صبر کنیم، اگه شرایطش تثبیت شد یه کاری می کنیم، اسماعیل میگه اینا رو میگید که بدونیم نمیشه کاری کرد؟ اینو که دکترهای اینجا گفتن چی شد پس دکتر شریفی پنجه طلا معجزه میکنه همین بود؟ دکتر شریفی اگه در شرایط مرگ و زندگی قرار گرفتیم اونموقع هر ریسکی قابل پذیرشه، که امیدوارم این اتفاق نیفته، شیوا میگه ولی شما الان تو اتاق حرف دیگه ای زدید، شریفی میگه بله ولی الان کار دیگه ای ازم برنمیاد چاره ای جز صبر نداریم.
شیوا به پدرش زنگ میزنه و سفارش یلدا رو میکنه، به هدیه میگه هرکاری از دستم بربیاد براش میکنم. هدیه میگه این دختر شاید بد کرد اما دلش بد نبود فقط خداکنه آه کسی پشتش نباشه، شیوا میگه آه من نیست بین این دختر و عماد شر مال شوهر خودمه، بار اولش هم نیست ذات آدما رو هم نمیشه درست کرد، هدیه از شیوا تشکر میکنه و میگه از این پسر هم چیزی رو به دل نگیر، شیوا میگه من خیلی وقته دیگه چیزی رو به دل نمی گیرم، هدیه میگه من اصلا تو رو نمیفهمم حتی اون وقتی هم که اومدم خونتون تو همه چیز رو میدونستی، شیوا میگه وقتی همه چیز برات تموم شده چرا باید داد بزنیش، میدونی که زمونه بالاخره حساب همه چیز رو میده.
یلدا حالت تشنج بهش دست میده، دکترها میان بالا سرش، دکتر میگه شرایط بیمار حالت بحرانی داره و فقط دکتر شریفی میتونه کمکش کنه، شیوا میگه دکترشریفی رفتن و گفتن باید صبر کنیم. دوباره به دکتر شریفی زنگ میزنن که بیاد.
شریفی میاد و میگه التهاب بافت مغز به جمجمه فشار زیادی وارد کرده الان تحت کنترله، یلدا رو میبرن اتاق جراحی و یه شکاف ریز تو قسمت جمجمه ایجاد میکنن و تا یه سطح قابل کنترل بیهوش میشه، چاره ای نیست، الان راه دیگه ای نیست، اسماعیل میگه من واقعا متوجه نمیشم الان که داره میره زیر تیغ یکسره اش کنید ، شریفی میگه فرق میکنه، اسماعیل میگه من متوجه میشم که یه چیزی رو به ما نمی گید، زیر این عمل یلدا چقدر ممکنه زنده بمونه، دکتر میگه عمیر دست خداست، شریفی هم میگه هر احتمالی وجود داره، اسماعیل میگه خب اگه یه درصد قرار از بین بره ما عمل رو انجام بدیم تا بعدا خودمون رو سرزنش نکنیم، میرافشار به همراه مقدم رئیس بیمارستان میاد، مقدم با شریفی خصوصی صحبت میکنه، میرافشار به اسماعیل میگه نگران نباش کاری که اونا بتونن انجام میدن بقیه اش دیگه دست تقدیر و سرنوشته، اسماعیل میگه من مغزم کار نمیکنه ولی از شما ممنونم هرچند که درک نمیکنم ، میرافشار میگه دعوای ما جای خود ولی تو و اون دختر اون وره دعوا هستید، اگه شیوا از من یچیزی بخواد انجامش برام محرزه.
مقدم به شریفی میگه من رو حرف میرافشار جرات نمیکنم حرفی بزنم شما تیم جراحی خودت رو صدا کنید و من یه اتاق عمل کامل براتون در عرض یکساعت فراهم میکنم، قول میدم، این خونواده رو از برزخ نجات بدید. شریفی قبول میکنه و میخواد که دکتر اسلامی و تیم بیهوشی بیمارستان هم کنارش باشند.
مقدم به میرافشار و بقیه میگه که دکتر حاضر شد عمل رو انجام بده، اسماعیل به شیوا میگه کاش یه جو غیرت شما رو این عماد نامرد داشت.
تیم پزشکی از راه میرسن و توضیحات لازم بهشون داده میشه و یلدا رو آماده عمل میکنن.
دکتر شریفی به اسماعیل میگه من شرایط تو درک میکنم و یه چیزهایی رو باید رک بهت بگم، ما داریم فضایی رو برای مغز ایجاد می کنیم اگه بشه قسمتی از توده رو برمیداریم ولی چون نمیدونم بدن بیمار چه واکنشی نشون میده هیچ قولی نمیتونم بهت بدم تا جایی پیش میرم که کنترل از دستم خارج نشه، اگه موفق بود میرسیم به بخشی که بتونیم بهش فکر کرد. من تو اتاق های عمل چیزهایی رو دیدم که فهمیدم یه وسیله بیشتر نیستم همه چیز دست یه کی دیگه است، من هرچی علمم بهم میگه انجام میدم اما اعتمادت به خدا باشه، دعا کن من روسفید بیام بیرون ممکنه این عمل ساعتها طول بکشه حتی ده ساعت دعا کن بدنش بکشه، توکلت به خدا باشه، تا نخواد برگ از درخت نمیفته.
عمل شروع میشه، اسماعیل میره مسجد و نماز میخونه، صبح میشه. شیوا به میرافشار میگه که کار عماد بوده، میرافشار میگه نه عماد اینکار رو نکرده، شیوا میگه دختره دیده همونی بوده که عماد اجیر کرده برای زدن اسماعیل، میرافشار میگه میدونم با این حال کار عماد نیست، من عمق خباثتش رو میشناسم عماد با این دختر این کار رو نمیکنه، من دیدم وقتی داشت برگه های ابراهیم رو امضا میکرد حواسش جمع بود پای دختره جایی گیر نباشه، شیوا میگه اونم از پدرسوخته گیشه. میرافشار میگه آدمها اینجور وقتا خود خودشونن ادا و اطوار ندارن، البته من میدونم کار کیه، الان من برای چی اینجا نشستم، برم به یه کار کوچیک برسم، هرچی شیوا میپرسه کجا، میرافشار نمیگه و میره.
میرافشار میره خونه ابراهیم.
اسماعیل هم بابت درگیری یلدا با پلیس صحبت میکنه و میگه شک ندارم کار عماد هست. شیوا هم به پلیس میگه که از عماد خیلی کارها برمیاد اما این کار نه. پلیس میگه بجز عماد کسی رو میشناسید که انگیزه همچین کاری رو داشته باشه؟ شیوا میگه یه نفر رو مطمئنم پدر اسماعیل، ابراهیم ویسی. پلیس از شیوا میخواد که جریان رو کامل بگه.
میرافشار به ابراهیم میگه تو دیشب آدم فرستادی بالا سر یلدا؟ ابراهیم میگه نه چه دخلی به من داره؟ میرافشار میگه از سر عقل اینکار رو نکردی، عماد راست میگفت سوزشت از جای دیگه است، ابراهیم میگه اگه سر صبحی اومدی منو متلک بارون کنی متلک بارونم پره، میرافشار میگه دیشب یکی دختره رو زیر گرفته در رفته هم اسماعیل رو خوب میشناخته هم دختره رو، ابراهیم میگه دختره مرد؟ میرافشار میگه نه هنوز معلوم نیست، ابراهیم میگه حیف اگه مرده بود سرتا پاتو طلا میگرفتم، میرافشار میگه همه فکر میکنن کار عمادِ ولی اون مال این حرفها نیست، کار کارِ توست، ابراهیم میگه حالا منتظری من بگم آره؟ میرافشار میگه آره، ابراهیم میگه خب آره، حله؟
پلیس به اسماعیل میگه همین یکی دو روز تکلیف رو مشخص می کنیم، اون خانم بیتا هم بیاد برای تشخیص چهره، درضمن پدرتون دیشب کجا بود؟ اسماعیل میگه سر تصادف دیشب من اومد کلانتری بعدش اومدم بیمارستان ازش خبر ندارم، اون چه ربطی به این ماجرا داره؟ پلیس میگه یه مشکلی بین پدر شما و خانمتون نیست؟ اسماعیل میگه این ماجرا گفتنش به این سادگی نیست.
عمل تموم میشه و شریفی میگه اگه تا چند ساعت دیگه شرایطش پایدار بشه خطر رفع شده، فعلا میره بخش مراقبتهای ویژه.
ابراهیم میگه من چقدر ساده ام اسماعیل از کلانتری اومد بیرون سریع رفت سراغ دختره، اون تا اسماعیل رو به خاک سیاه نشونه ول کن نیست، میرافشار میگه اگه دختره زنده نمونه، دستت خط بخوره ورق برگشته، ابراهیم میگه شما بزگ ما ولی تو این سن و سال دیگه نصیحت پذیر نیستم.
اسماعیل میاد پیش دکتر و میپرسه عمل چی شد؟ شریفی میگه عمل سختتر از چیزی بود که فکر می کردیم، جواب پاتولوژی هم اومد، اگه یه نکته مهم پیش اومده باشه اینه که ناخواسته این دقیقترین اتفاقه، چند ساعت دیگه هم بهوش میاد علائم بالینی بهتر شده اما ممکنه مشکل تکلم و بینایی داشته باشه که البته طبیعیه، اما متاسفانه تومور بدخیمه، خانم شما به اندازه کافیه بعید میدونم با پرتو درمانی و شیمی درمانی بشه کاری کرد فقط عوارض این شیوه درمان باعث میشه که این چند وقت باقیمونده سخت بگذره، اما تصمیم با شماست، اگه از من مشورت بخواهید بهتره تو ایم مدت کاری کنید که بیشتر از این اذیت نشه، مثلا با تزریق مرفین بتونه این مسیر رو راحتتر بگذرونه، نمیتونم دقیق بگم اما یک تا دو ماه نهایتا که بستگی به خیلی چیزها داره، اما کی از کار خدا خبر داره.
هدیه میاد به دکتر خبر میده که یلدا رو آوردن، اما اسماعیل که از شنیدن حرفهای دکتر حالش بد بود همونجا ….



