فرهنگی و هنری

دانلود قسمت ۲۰ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت بیستم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت بیستم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی ستایش رجایی نیا، حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بدنام

یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…

خلاصه داستان سریال بدنام قسمت بیستم

یلدا تو اتاق عمل بود و تمام وسایل مراقبتی بهش وصل بود.

یک روز قبل

ابراهیم میره پیش میرافشار و میگه من نخواستم کسی رو دور بزنم ولی آدم بعضی وقتها به اینجاش میرسه حاضره همه زندگیش رو بده ولی باد به شغال نده، دعوای من و عماد گنده تر از این حرفهاست.

میرافشار میگه با اون صرافی تو دوبی حرف زدم، ابراهیم میگه اونکه نم پس نمی‌داد چطوری؟ میرافشار میگه عروس عزیزت گفت، ابراهیم میگه در شأن شما نیست که متلک بپرونید، میرافشار میگه اصل ماجرا رو بچسب، معامله رو میریم ولی چفت و بستش باید اونطور باشه که من میخوام، ابراهیم میگه اگه پای عماد وسط باشه جوابم نه هست، میرافشار باشه حالا به وکیل بگو بیاد.

شریعت میاد و توضیحات رو میره و میرافشار به شریعت میگه تو کاری که من گفتم رو انجام بده، ابراهیم میگه لااقل منم در جریان بذارید.

یلدا به اسماعیل زنگ میزنه و تو اون کافه که اولین بار همدیگه رو دیدن قرار میزاره، اسماعیل از اینکه یلدا بالاخره راضی شده خوشحال بلند میشه و حاضر میشه، یلدا هم به گفته زری خانم کمی به خودش میرسه. اسماعیل راه میفته وقتی ابراهیم میبینه که داره میره پیش یلدا به عماد خبر میده بره برگه وکالت رو به یلدا بده و پشیمونش کنه.

اسماعیل میرسه کافه و اول با بیتا صحبت میکنه، بیتا میگه بچه‌ها میز رو خالی کردن تا شما راحت باشید، میخواد بره اما اسماعیل میگه بمون یلدا اومد برو.

یلدا از خونه میاد بیرون میبینه عماد جلوی در ایستاده، یلدا میگه میدونستم بعد از همه اوناییکه اومدن اینجا بالاخره سر و کله تو هم پیدا میشه، مجبور میشن برن داخل خونه حرف بزنن، عماد میگه من اگه میتونستم زودتر از بقیه بیام منتها کاری نداشتم، الانم ندارم، مجبور شدم. این بازیه تو و ابراهیم دیگه از دست خارج شده و هیچ ورش هم به من ربط نداره، نیومدم چیزی بگم اومدم خواهش کنم، یلدا میگه منکه گفتم به ابراهیم می بازی. عماد میگه آره باختم، به ابراهیم، به تو، به خودم حتی به اسماعیل. من غرورم رو هم باختم الان همه زندگیم به یه مو بنده، دلم نمیخواد خاطره ای که دخترمم از من داره ببازم. هنوز یه چیزهایی ازم مونده، من هنوز بچه ام رو دارم تو هم بچه اسماعیل رو داری، یلدا میگه چه کلکی داری دوباره سوار میکنی؟ حالیت نیست که خیلی وقته از دنیای شما کوچ کردم؟ عماد میگه حالیمه، اومدم ازت خواهش کنم هر کاری که میتونی بکن تا زیر اون برگه رو امضا کنه طلاق بگیر. یلدا پوزخندی میزنه و میگه ابراهیم فرستادت به خود بی همه چیزش هم گفتم من زیر اون توافق نامه کوفتی رو امضا کردم، مشکلتون من نیستم اسماعیله، هزاربار ازش خواستم بره و تنهام بزاره قبول نمیکنه، اصلا برای کی و چی باید اینقدر از خودم مایه بزارم، عماد میگه برای جون بچه من، بخاطر خود اسماعیل.

اسماعیل به بیتا میگه اینقدر زندگیم تو این مدت بالا و پایین داشته هنوز نمیدونم چی به چیه، اونم با حال اون، با اون بچه. بیتا میگه به هرکی ببازی مهم نیست حتی به یلدا، زندگیه دیگه، فقط به خودت نباز.

عماد به یلدا میگه اون دوسِت داره تو فقط راضیش کن خدا شاهده به خاطر خودش، بعدش خدا بزرگه من مطمئنم فقط راضیش کن. یلدا میگه ممکنه به خاطر همچین چیزی حتی به بچه خودش؟ عماد سرش رو به نشونه تأیید تکون میده و میگه تو اینکار و بکن به شرفم قسم شر این آدم رو از تو و زندگی بچه ات کم می کنم. یلدا میگه شرف؟ عماد میگه حق داری نمیتونم جبران کنم، فقط چند ماهه دیگه، یلدا میگه چند ماهه دیگه من زنده نیستم حالا ته جمله ات هرچی می خواد باشه. تا اسماعیل نیاد محضر هیچی نمیشه. عماد میگه تو فقط این وکالت نامه رو امضا کن درست میشه، وکالت داده برای طلاق به خودت، برگه رو به یلدا میده، یلدا میگه مثل همیشه فکر همه جاش رو کردی، عماد میگه این ته استیصال منه. یلدا میگه میدونی که ابراهیم به اینم راضی نمیشه، عماد میگه بخاطر اسماعیل به خاطر نگار خواهش میکنم. من معذرت می خوام بخاطر همه چیز. یلدا میگه کاش میفهمیدی همه زندگی ارزش اینو نداشت که این آدم رو از خودت بسازی، عماد میگه دیگه برای فهمیدنش خیلی دیر شده.

اسماعیل همچنان تو کافه منتظر بود و روی کاغذهای جعبه سیگارش شعر مینوشت، بارون شدید شده بود و یلدا نیومده بود. یلدا زیر بارون ماشین می گیره و میره، وقتی میرسه که اسماعیل میخواست بره، جلوی در کافه هم رو می بینن، یلدا میگه تموم ترسم از این بود که چجوری باهات چشم تو چشم بشم این بدترینش بود، اسماعیل میگه دوباره چی شده؟

هدیه میاد خونه زری و سراغ یلدا رو میگیره.

یلدا برگه وکالت نامه رو به اسماعیل نشون میده، اسماعیل میگه این دیگه فکر بکر کی بوده؟ کدومشون ابراهیم، عماد، شریعت، شیوا، هدیه؟ چقدر آدم تو این گُله جاست، الان من اینو امضا کنم همه چیز تمومه؟خیالت راحت میشه؟ ازت ناراحت نیستم فقط نمیدونم تو چرا الان داری اینکار رو با من میکنی؟ یلدا میگه که برم یه گوشه بدون ترس، اسماعیل میگه واسه خانمی که هر روز میره سقاخونه نذر میکنه تا اونقدری زنده بمونه تا اون بچه رو بدنیا بیاره خیلی دور اندیش شدی؟ یلدا میگه هر زخم زبونی بزنی حق داری چون غروری نمونده برام که بشکنه، اسماعیل میگه من خودم اونقدر زخمی و داغونم که فقط بگو اینهمه گرگ کجای بازی ان، یبار اون چیزی که میخوام رو بهم بگو.

یلدا میگه چه اهمیتی داره، بیا بگذر، تو بزرگی، مردی، داری با این ترحم به آدمی که چند وقت تو زندگیت بوده بیشتر از اونا داری تحقیرم می کنی، من ترحم تو رو نمیخوام، اسماعیل میگه عشق منم نمی خوای؟ یلدا میگه بیا از غرورت بگذر و اون برگه رو امضا کن، اسماعیل میگه تو چیزی از غرور من نذاشتی برام باقی بمونه، اونقدری که منم هر روز نذر و نیاز میکنم تا به اون معجزه ای که دلت می خواد برسی اون بچه رو بدنیا بیاری و خودت هم صد سال سلامت زندگی کنی، اسماعیل برگه وکالتنامه رو پاره میکنه و میگه دیگه احتیاجی به این نیست، بعد شماره شریعت رو میگیره و بهش میگه قرار محضر رو بذارید به یلدا خانم هم بگید کار رو تموم کنید. به یلدا هم میگه قرار محضر هم آخرین کادوی من به تو. یلدا بی حرف بلند میشه میره بیرون، اسماعیل میره دنبالش، بهش میگه خیلی بی رحمی. یلدا میگه نه خیلی ضعیفم، اسماعیل میگه الان که همه چیز تموم شد فقط برام بگو چی برات مونده که داری به ساز اینا میرقصی؟ یلدا میگه تو، اسماعیل میگه منو که همین الانم نداری، یلدا میگه باشی و نداشته باشمت خیلی بهتر از اینه که، اسماعیل اگه نباشی این بچه به چه امیدی بیاد، اسماعیل میگه چرا بهم نمیگی کی ترسوندتت، یلدا میگه این دنیا منو ترسونده، من ترسوام اگه ترسو نبودم همون شب قبل اینکه بهم لبو بدی خودم رو انداخته بودم پایین. اینکار رو با من نکن، کاش همه اوناییکه جنم داشتن و کاری که من نکردم رو می کردن.

بیتا که از بالا شاهد ماجرا بود میره دنبال یلدا و بزور سوارش میکنه، بهش میگه من اگه جای تو بودم امکان نداشت بتونم راهی که تو اومدی رو بیام قبل از اینکه شروع بشه از دست میرفتم، یلدا میگه من از دست رفتم، همون شب که خواستم خودم رو بندازم پایین از دست رفته بودم، حالا اگه اسماعیل فکر کنه اونم یه نقشه بوده چی؟ بیتا میگه اون همچین فکری نمی کنه، یلدا میگه دیگه چه فایده ای داره، به نفع جفتمونه که این اتفاق بیفته، بیتا میگه تو خودت هم این چیزی رو که میگی قبول نداری، باور کن یلدا آدمها یه نفری هیچ کاری از دستشون برنمیاد، من نمیدونم یلدایی که من دیدم چه اتفاقی براش ممکنه بیفته که اینطوری بشه، یلدا میگه یه موقع فکر میکردم آدمها با پولشون میتونن هرکاری بکنن، ولی میدونی الان چی فهمیدم، گرگها هم وقتی تو زمستون گرسنه میشن حتی بوی خون بچه اشون میتونه هارشون کنه که حتی بچه خودشون رو هم بدرن، ابراهیم به یلدا پیام میده اگه اون برگه رو امضا نکنی داغ اسماعیل رو دلت میزارم و بیوه ات میکنم، پیام رو هم به بیتا نشون میده.

عماد میره خونه می بینه شیوا تو لابی منتظرشه، شیوا میگه با بابا اومدیم بچه دلش هواتو کرده بود، گفتم امشب باید همه حرفها رو بزنیم، عماد میگه اون پیرمرد خرفت هم بالاست؟ شیوا میگه داری چیکار می کنی؟ یه جایی بزار برای تموم شدن این کثافتکاری، عماد میگه تو چرا نرفتی بالا؟ شیوا میگه آدم تا یه جایی میتونه ادای آدم های متمدن رو دربیاره، هر چیزی بهت گفتن بگو چشم و هرکاغذی جلوت گذاشتن امضا کن، بد بازی ایی رو با بد کسایی شروع کردی، فقط بخاطر هوا و هوست ببین چطور زندگیمون رو به باد دادی. عماد میگه من خطا زیاد کردم ولی اگه قراره از یکی معذرت خواهی کنم اون تویی.

یلدا کمی جلوتر از خونه پیاده میشه و میگه نمی خوام زری این حالم رو ببینه بقیه اش رو پیاده میرم.

هدیه منتظر یلدا میمونه، زری میگه اصلا شماره یلدا رو بگیر باهاش حرف بزنیم خیالمون راحت بشه، هدیه شماره یلدا رو می گیره اما گوشی یلدا تو ماشین بیتا جا مونده بود، بیتا برمی گرده تا گوشی یلدا رو بهش بده، یه ماشین درست پشت یلدا تعقیبش می کرد وقتی کوچه خلوت میشه با سرعت میزنه به یلدا و پیاده میشه با لگد به شکم یلدا میزنه، دو نفر میان تا به یلدا کمک کنن راننده فرار میکنه، بیتا خودش رو میرسونه به اورژانس زنگ میزنه.

عماد میره بالا میبینه ابراهیم و میرافشار با هم صحبت میکنن، عماد میگه پشت هیچ در بسته ای نمیمونی؟ میرافشار میگه نه تا وقتی که رمز همشون تاریخ تولدته.

هدیه هم خودش رو میرسونه، با آمبولانس یلدا رو به بیمارستان میبرن، یلدا نگران بچه اش بود، هدیه میگه بچه ات هیچی اش نشده من کنارتم. بیتا هم با ماشین دنبالشون میره، به اسماعیل زنگ میزنه خبر بده اسماعیل میاد گوشی رو جواب بده میفته توی دست انداز ماشین منحرف میشه با سرعت میره تو تیر چراغ و …

دانلود قسمت بیستم سریال بدنام

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بدنام

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا