دانلود قسمت ۲ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت دوم

پحش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دوم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداختهاند میتوان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.
خلاصه داستان سریال کلاغ
یک مرد میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.
خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت دوم
( اولین ماموریت ما تو کمیته آخریش هم بود، ابراهیم به هوای من از رکن دو اومده بود به کمیته مشترک، ما هیچ کدوم نمیدونستیم این ماموریت قراره چه پایان ناگواری داشته باشه)
زمان قبل
جلال و عکاس پرونده تو ماشین و ابراهیم هم در نقش یه دست فروش کنار خیابون سایه رو تحت نظر گرفته بودن، سایه وارد کیوسک تلفن میشه و با گرفتن یه تماس الکی و درآوردن یه علامت با دست میاد بیرون و یه سیگار می کشه، بعد دستش رو داخل کیفش میکنه، ابراهیم میترسه میگه اگه بخواد شلیک کنه چیکار کنم؟ جلال میگه نترس ما اینجاییم، سایه برمی گرده و یه چیزی از داخل کیفش در میاره و توی سطل زباله کنار خیابون میندازه و سوار مینی بوس میشه میره، جلال به ابراهیم میگه برو اسلحه رو بردار و بیا تو ماشین.
موقع چاپ عکس ها ( نمیدونم چرا اون دختر از تروری که می خواسته انجام بده منصرف شد، حتی نمیدونم اسمش سایه است و من قراره یه روزی عاشقش بشم)
زمان حال
ابراهیم میاد دفتر و وقتی قیافه جلال رو می بینه بهش میگه عوض اینکه من طلبکار باشم تو قیافه گرفتی، دستور بهروزیه گفته بهت بچسبم ولت نکنم، جلال میگه زیادی از حد بهروزی رو جدی می گیری، جلال میگه الکی بهش بگو چشم، چشم گفتن رو دوست داره، ابراهیم میگه اجازه بده من باهات بیام دکوری کنارت بشینم هر گزارشی که نوشتی برات امضا کنم اونم فکر کنه دستورش اجرا میشه، یا بیا برو مشکلت رو با بهروزی حل کن منو بین خودتون ننداز، جلال یه سری پرونده میاره به ابراهیم میده و میگه اینا رو بخون هم سرت گرم بشه هم در جریان پرونده قرار بگیری، ابراهیم میگه پس اگه بهروزی اومد بهش میگم رفتی توالت، چون فقط اونجا رو گفته میتونی تنها بری. امشب بچه ها رو بردار بیار خونه ما، اونا هم خوشحال میشن، جلال میگه کار دارم اما با اصرار ابراهیم مجبور میشه قبول کنه، ابراهیم میگه تهش برای من یه توبیخه که اونم فدای سرت فقط تو مراقب باش برات شر نشه.
جلال از کیوسک به خونه مادام زنگ میزنه و می خواد با سایه حرف بزنه اما مادام میگه در رو باز نمیکنه، جلال میگه شاید دانشگاه باشه میرم اونجا، سوار ماشین میشه و میره جلوی دانشگاه، ابراهیم هم دنبالش اونو تعقیب می کنه. جلال سایه رو دم دانشگاه می بینه و سوارش میکنه.
جلال وقتی می بینه سایه از وضعیت موجود ترسیده بهش میگه بهم حق بده مشکلات زندگیم ریخته بهم مجبورم نکن بهت بگم، سایه میگه من نمی خوام بگی فقط فشارش رو روی دوش من نذار، من شب تا صبح از نگرانی خواب به چشمم نمیاد نمیدونم خونه ای یا سر کار، من حتی اجازه ندارم بهت زنگ بزنم، تو دو بار بیای دم خونه من بهت جواب ندم یه حالی نمیشی ؟ جلال میگه پدرزنم حساس شده و میگه از وقتی که برای سوژه گذاشتی عجیبه و می خواد از رابطه ما سر در بیاره، سایه میگه بذار سر دربیاره اصلا خودت بهش بگو عاشق شدم، به همه بگو، من دیگه اینطوری نمیتونم ادامه بدم، جلال میگه تو داری از هیچی دعوا درست می کنی، سایه بهش برمی خوره میگه بزن کنار می خوام پیاده بشم، اما جلال عصبانی میشه و حرفش رو گوش نمیده و میگه تو پدرزن منو نمیشناسی نمیدونی چه حیوونیه، من دارم ازت مراقبت می کنم، اصلا تو صبحونه خوردی؟ وقتی سایه میگه نه، جلال میگه همون دیگه صبحونه نخوردی وحشی شدی منم هی میگم این چش شده.
جلال برای سایه ساندویچ میخره و وقتی میفمه بهار هنوز نرفته از سایه می خواد که امشب دعوتش کنه خونه تا تنها نباشه، سایه میگه تو کار داری به کارت برس و الکی برای من مهمون دعوت نکن، من با تنهایی راحتترم.
ابراهیم تو ماشینش تمام لحظات جلال با سایه رو زیر نظر داشت، جلال دوباره سایه رو به دانشگاه میرسونه و میره، وقتی میره ابراهیم می بینه سایه وارد دانشگاه نمیشه و سوار اتوبوس میشه، چندتا خیابون بعد پیاده میشه و ابراهیم هم پیاده تعقیبش می کنه، سایه با یه مرد صحبت میکنه، مرد میگه اومدم تو رو ببینم یه مدته با هیچ کدوم از بچه ها در ارتباط نیستی، سایه میگه من با مسئولم در ارتباطم، من اگه کار مهم باهات نداشتم نمیومدم ببینمت، کسی که باهاش قرار داشت بهش میگه چه دروغی داری سر هم می کنی؟ من دوستت دارم، سایه عصبانی میشه و میزنه تو گوشش و میگه ولم کن بابا دوستت دارم دوستت دارم. مرد سوار موتور میشه میره و سایه هم دوباره سوار ماشین میشه و میره بیمارستان شیر و خورشید، ابراهیم دنبالش میره متوجه میشه سایه وارد سونوگرافی شده، منتظر می مونه تا بیرون بیاد، سایه با حال بد از اتاق سونوگرافی خارج میشه، ابراهیم با رفتن سایه وارد اتاق میشه و با نشون دادن کارتش به دکتر ازش میخواد که دکتر بهش بگه سایه اونجا چیکار داشت، دکتر مجبور میشه بهش بگه که سایه تو ماه اول بارداریشه.
ابراهیم برمی گرده اداره و میره سالن غذاخوری تا نهار بخوره اما با دیدن بهروزی می خواد از اونجا خارج بشه ولی بهروزی صداش می کنه و ازش درباره ارتباط جلال با سوژه اش سوال می کنه، ابراهیم میگه دارم پرونده رو می خونم سوژه اش خبرهای خوبی برای ما اورده، بهروزی میگه با پرونده اش کار ندارم تو از جلال بگو که الان کجاست. ابراهیم میگه من نمیدونم مگه منو بپای جلال گذاشتید؟ بهروزی میگه این همه ساله اینجا کار میکنی اما مثل تازه کارها رفتار می کنی. ابراهیم میگه من افسر توپ خونه ام، اگه منتقل شدم به ارتش بخاطر این بود که به ارتش کمک کنم. بهروزی میگه سلطنت ضامن بقای مملکته تو هم وظیفه ات حفظ کیان سلطنته، تو هواست باشه جلال با سوژه قرار تکی اجرا نکنه.
شب جلال و شهناز و بچه ها میرن خونه ابراهیم، ابراهیم شروع میکنه به حرف زدن درباره صدام و سیاست، شهناز مگه ول کنید این حرفهای سیاسی رو، ابراهیم میگه شما دیگه چرا؟ ملیحه دنبال اخبار خواننده هاست، شما که پدران هم سیاسیه باید اخبار سیاسی گوش بدید، شهناز میگه تموم بچگی ما تلف شد با همین کودتا و جنگ خیلی مراقبم بچه هام تو این شرایط بزرگ بشن، با رفتن خانمها برای سرو شام ابراهیم به جلال میگه یه ساله اومدم تو ارتش به مملکتم خدمت کنم اما شدم آدم پدرزنت و بپای تو، تو مجبوری به خاطر زنت تحمل کنی اما من مجبور نیستم، من درخواست انتقالی دادم میخوام برگردم نیروی زمینی، نمی خوام بشم یکی مثل پدرزنت. جلال میگه چرا بهم نگفتی، یوقت تبعیدت میکنن میندازنت لب مرز، ابراهیم میگه بفرستن من بخاطر همین نظامی شدم اونجا بهتر از این ستاد کوفتیه، من با یه انگیزه دیگه ای نظامی شدم. جلال میگه منم با یه انگیزه دیگه ای اومدم، اما چاره ای نیست. ابراهیم میگه من شرایط تو رو درک میکنم اما تو چیکار کردی این بهروزی پیله کرده بهت، عاشق شدی؟ جلال میگه میگه آره بیچاره شدم به دادم برس.
( کاش به ابراهیم نمی گفتم، اما بالاخره حرفی رو که تو دلم سنگینی کرده بود رو باید به یکی می گفتم اونم کی بهتر از ابراهیم)
جلال میره دنبال سایه تا با ماشین برن هوا بخورن، سایه به جلال میگه که خیلی بهش وابسته شده و نمیدونه قبل از اون چطور زندگی کرده و این براش ترسناکه، بعد ازش میپرسه که اگه من لو برم فرار کنم تو شغلت رو میذاری کنار با من فرار کنی؟ جلال میگه سرمایه هر مردی خونواده اشه، تو خونواده منی این حرفها چیه میزنی؟ سایه نوار جدید رو میده به جلال اما جلال میگه پیش خودت باشه چون با همکارش قراره ادامه پرونده رو دنبال کنه، آدرس رو به سایه میده تا فردا ساعت ۴ بیاد سر قرار اما خیلی رسمی باشه.
ابراهیم موقع خوردن نهار تو ستاد به ابراهیم میگه آخر هفته بچه ها رو ببریم شهربازی، دیشب شهناز به ملیحه میگفت به بچه ها نمیرسی منم قول آخر هفته رو بهش دادم، جلال میگه شهناز دیگه چی گفته به ملیحه؟ ابراهیم میگه راجع به اون مسائل هیچی نگفت، جلال میگه من دیشب حالم خوب نبود زیادی خورده بودم یکم درد و دل کردم سبک بشم، این چه سوالی بود که دیشب پرسیدی اگه شهناز یا ملیحه میشنیدند زندگیمون به آتیش می کشید، ابراهیم میگه تو نگران چی هستی من رفیق بیست سالتم، من نون و نمکت رو خوردم، جلال میگه من نگران تو نیستم نگران این خراب شدم که هر کی توش کار کرده نمک نشناسش کرده، ابراهیم میگه منو که نکرده.
جلال و ابراهیم میرن سر قرار اما چون زود رسیده بودن ابراهیم میگه من چشمامو می بندم خوابم برد حواست باشه، سایه از میرسه و از ماشین پیاده میشه جلال متوجه میشه که ماشین میره جلوتر و پارک میکنه اما نمیره، ابراهیم با دیدن سایه به جلال میگه حق داشتی دیشب گریه کردی ماشاالله خوشگل هم هست، اما وقتی می بینه زیر چشم سایه کبوده شک میکنه میگه فکر کنم سوخت شده، چرا زیر چشمش کبوده، اسلحه اش رو در میاره، جلال میگه صبر کن ببینم، سایه میرسه به جلال بهش میگه جلال لو رفتم بهم نارنجک دادن گفتن بندازم تو ماشینتون تا سفید بشم. جلال میگه بشین تو ماشین اما سایه با گریه میگه نمیشه همشون مسلح هستند میبندنمون به رگبار، من ضامن نارنجک رو نمیکشم چند ثانیه وقت دارم تا فرار کنم، سایه فورا نارنجکرو میندازه تو ماشین و فرار میکنه، جلال و ابراهیم از ماشین پیاده میشن، آدمهای سایه وقتی می بینن نارنجک عمل نکرد با اسلحه به سایه شلیک می کنن، جلال هم فورا سمت اونا شلیک میکنه، بهار سریع با ماشین میاد و سایه رو سوار ماشین می کنه، توی تیراندازی ابراهیم و بعد هم جلال تیر میخورن و …



