دانلود قسمت اول سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت اول

سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو منتشر خواهد شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت اول سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداختهاند میتوان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.
خلاصه داستان سریال کلاغ
یک مرد میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.
خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت اول
جلال با شنیدن صدای سایه تو نوار کاست تصمیم می گیره خودش هم صداشو ضبط کنه و خودشو داریوش معرفی میکنه: (من داریوشم و این آخرین گزارش منه و میخوام واقعیت ماجرا رو بگم، مجبورم از داستان سایه شروع کنم)، اما درست همین موقع تلفن زنگ میزنه…
جلال ادامه میده(من تا قبل از سایه از گربه ها هم میترسیدم اما با اومدن سایه خیلی از ترس هام از بین رفت، الان فقط یه ترس دارم که هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه، ندیدن و نداشتن سایه حتی برای یه لحظه. )
سایه بخاطر خراب بودن آبگرم کن مجبور میشه با آب یخ دوش بگیره و جلال بهش میگه امشب تولدته حیف که پیشم نیستی، سایه میگه مگه میتونم شب تولدم با تو تنها بمونم؟ من دوستت دارم اما دوست دارم شب تولدم دوستامم باشن نمتونم که از ترس اینکه یکی از همکارات من و تو رو با هم ببینه خودم رو اینجا قایم کنم، تو اگه دوست داری با من باشی باهام بیا، جلال میگه دوست دارم ولی نمیتونم سایه میگه باید یه راهی پیدا کنی من دیگه خسته شدم، جلال میگه از چی از من؟ سایه میگه از این رابطه قایمکی، تهش چی می خواد بشه؟ جلال میگه یه چیزی میشه دیگه، چرا گیر دادی به تهش مهم اینه که من و تو همدیگه رو داریم. سایه میگه گاهی وقتا بخودم میگم کاش عاشقت نمیشدم یا تو دلم نگه میداشتم یا لااقل برات یه سوژه یا منبع بودم، اینجوری مجبور نبودم فقط توی این خونه ببینمت، تو پشیمون نیستی؟ جلال میگه نه صدبار دیگه هم برگردم بازم عاشقت میشم مگه دست خود آدمه که انتخاب کنه.
بهار میاد و از دیدن جلال تعجب میکنه که چطور با وجودش سایه باهاشون قرار گذاشته، بهمین دلیل از جلال عذرخواهی میکنه، جلال میگه من سایه رو هر روز می بینم تو اما مسافری، ازش میپرسه کی میره خارج، بهار میگه پنجشنبه همین هفته. هر چی بهار اصرار میکنه که جلال هم بیاد اما جلال میگه نمیشه. سایه نوار کاست رو به جلال میده و میگه مطمئنی نمیای، جلال میگه آره. اما وقتی سایه میره جلال با خودش میگه (من از شک متنفرم وقتی سایه میرفت این شک شروع میشد و انگار توی تاریکی گم میشد و از اینکه از اتفاقات بیرون این در بیخبر بودم متنفر بودم، مطمئن بودم که بیرون از اینجا خیلی چیزهاست که ازش بیخبرم و این منو داغون میکنه. )
با دیر کردن سایه جلال کلافه میشه و از خونه همسایه به خونه خودش زنگ میزنه و به زنش میگه که کارم طول کشیده دیر میام، بعد میاد گزارش بازجویی که سازمان از سایه داشت رو می نویسه، با خودش میگه( از اینکه نمیتونم همیشه و همه جا باهاش باشم اذیتم میکنه، دلم می خواست همه من و اون رو با هم ببینن ) جلال وقتی می بینه بازجو یعنی وحید باهاش خیلی نزدیک صحبت می کنه و ازش میخواد بهش اعتماد کنه عصبانی میشه و ضبط رو پرت میکنه اونطرف.
بهروزی (پدرزن جلال) که تو ماشین دم خونه سایه، جلال رو تحت نظر داشت می بینه سایه برمی گرده خونه.
سایه از اینکه جلال هنوز بیداره تعجب میکنه و میگه تو همیشه اونموقع خواب بودی الان بیدار موندی به من عذاب وجدان بدی؟ جلال میگه نمیفهمم از چی ناراحتی، سایه که سر درد داشت مسکن می خواد و میگه اگه راست میگی شبهایی که تنها تو خونه نفسم بالا نمیاد بمون این تنها نشستنت اینجا به درد من نمیخوره، اگه راست میگی امشب پیشم بمون، جلال میخواد قرص رو بده بهش اما سایه میگه نمیتونی دیگه، همه حرف من همینه، جلال به سایه حق میده اما مجبور میشه بره.
وقتی به خونه اش برمی گرده با خودش میگه ( داری چیکار می کنی چطور میتونی این دوگانگی رو مخفی نگه داری، خونه بزرگی که داشتنش آرزوی هر مردی میتونست باشه اما من هر روز دور میشدم و غریبه تر ازش، هر شب وقتی به این خونه برمی گشتم دلیلش فقط ترسه ، ترس از تنهایی بچه ها) دخترش بزرگش بهش میگه چرا دیر کردی، جلال توضیح میده که به مادرت زنگ زدم و گفته بودم دیر میام. وقتی می بینه زنش شهناز خوابه میره سراغ پرونده هاش، اما شهناز میاد و بهش میگه که اینموقع شب اومدی خونه بازم داری کار می کنی لااقل کمی استراحت کن، دیر وقت میای ما رو هم بدخواب می کنی، جلال با کنایه بهش میگه یه لیوان آب بذار بالا سرت بدخواب نمیشی.
صبح رویا ( دختر کوچیکه جلال) که نمیخواست بره مدرسه و میگه من نمی خوام برم مدرسه اون کفشام رو دوست ندارم الانم خوابم میاد، جلال میگه الان چون کفشاتو دوست نداری نمی خوای بری مدرسه یا بخاطر اینکه خوابت میاد؟ بعد بهش قول میده که بعدازظهر بیاد و برن باهم کفش بخرن. شهناز بهش میگه کفش بهونه است میخواد باتو وقت بگذرونه، اما جلال بدون خوردن صبحونه میره بیرون. جلال یه بسته مسکن هم از شهناز می گیره و چون میدونست سایه نون تازه دوست داره سر راه میره نون تازه میخره و براش میبره، وقتی سایه خوابه ازش چندتا عکس میگیره و بیدارش میکنه تا املتی که پخته رو با نون تازه بخوره، کیکی هم که تو یخچال گذاشته بود رو میاره و سایه رو سوپرایز میکنه، سایه از حرفهای دیشبش عذر خواهی میکنه، جلال بهش یه گردنبند با نگین فیروزه میده و سایه تعجب میکنه که از کجا فهمیده اون فیروزه دوست داره، اما جلال همه اینا رو از حرفهای سایه تو بازجویی ها فهمیده بوده.
سایه از جلال میپرسه با گوش دادن نوار چیزی دستگیرش شده یا نه، اما جلال میگه این وحید خیلی صمیمی باهات حرف میزنه و داره تلاش میکنه صمیمی بنظر بیاد و داره بازی میکنه، من یه ساله دارم حرفهاشو گوش میدم از اون موقع که همرده ایت بود تا الان که مسئول مستقیمته، اما سایه میگه نباید رابطه من روی تحلیلت تأثیر بذاره، حالا تحلیل خودت درباره وحید چیه؟ جلال میگه جوونِ آرمانگراست، تکلیفش با خودش و زندگیش مشخصه، جاه طلبیش اونو خطرناک کرده و بنظرم خیلی پخته تر از سنش هست.
پدر سایه از خارج زنگ میزنه تا تولدش رو تبریک بگه، جلال بهش میگه نباید شماره رو به کسی بده احتمال داره شنود گذاشته باشن اونوقت برات پرونده سازی می کنن و دردسر میشه، بعد میپرسه که راجع به رابطشون به پدرش حرفی زده یا نه؟ سایه جواب میده که نه مگه دیونه ام، نگاه به خارج رفتنش نکن از اون شیرازی های غیرتیه.
(جلال میگه دست تو جیب هر مرد عاشق کنی سیگار و یه جعبه کادو و شک رو می بینی اما من هیچ وقت دچارش نشدم، حتی توی شک برانگیزترین لحظات هم بهش اعتماد داشتم و این برای من که توی شغلم باید به آدم و عالم مشکوک باشم کمی عجیب بود، یه چیزی شبیه ایمان، برای مردی که سالهاست ایمانش رو از دست داده بود، اما سایه همه ایمان رو داشت.)
جلال میرسه اداره ضد خرابکاری شهربانی، یکی از افراد دستگیر شده رو داشتن شکنجه میدادن و ازش می خواستن حرف بکشن اما اون حرف نمیزنه و همچنان شکنجه رو تحمل میکنه، جلال که از دیدن این صحنه ها از خودش متنفر شده بود به خودش میگه( این چه شغلیه که من دارم کاش یه کافه داشتم نزدیک خونه سایه) بهروزی میگه فکر نمیکردم نازک نارنجی باشی، جلال عذرخواهی میکنه که من کارم این چیزها نبوده و یه نظامی ام، هر وقت قرار بود بیام اینجا طفره رفتم و بهونه اوردم، بهروزی میگه این چه گزارشیه که بعد از یه سال نوشتی، تحریف شخصیت نکن چرا وقت خودتو و مارو گرفتی، جلال میگه من باید بفهمم این بچه هایی که اینجان خط فکریشون به چی می خوره، بهروزی میگه به این قلچماق ها نگو بچه اینکه اینا به چی فکر می کنن مهم نیست، جلال میگه فکر کردم بد نیست بفهمیم که این بچه ها چرا تو این سن دنبال جاسوس بازی و کودتا هستن، بهروزی میگه من همون روز اول به رفیقت گفتم کار ما ضد خرابکاریه. بهروزی میپرسه دیشب کجا بودی؟ جلال میگه دیشب داشتم روی سوژه ام کار می کردم، بهروزی میپرسه خب کجا؟ جلال میگه کف خیابون، اما بهروزی که جلال رو تعقیب کرده بود باور نمیکنه و میگه امروز چی؟ امروزم میخوای کار کنی؟ غروب میام خونه ات. جلال میگه قدمتون رو چشم و بعد میره.
از کیوسک به سایه زنگ میزنه که امشب نمیتونم بیام پیشت و فردا عوضش زودتر میام اما سایه ناراحت میشه و تلفن رو قطع میکنه، جلال دوباره زنگ میزنه و سایه جواب نمیده، (جلال میگه سایه بلد بود چطوری ذهنم رو درگیر خودش کنه منم ته دلم اینکارش رو دوست داشتم چون میفهمیدم هنوز دوستم داره)
جلال میرسه خونه، شهناز میگه میبینی چقدر خوبه زود میای خونه، صدای زنگ در میاد و بهروزی وارد میشه با کلی کادو و هدیه برای بچه ها. بعد از جلال میخواد برن با هم حرف بزنن، وقتی می شینن بهروزی میگه اسمش سایه است؟ جلال شوکه میشه اما به روی خودش نمیاره و میگه اسم منبعم؟ سایه فرزند حبیب، بهروزی میگه اسم سازمانیش سایه است، جلال میگه نه رده دار نیست و اسم سازمانی نداره، بهروزی میپرسه نگرانشی؟ جلال میگه نه آقا برای چی؟ بهروزی میگه آخه گفتی رده دار نیست، تو حرفه ای هستی جلال و اطلاعات اضافه نمیدی، نمیدونم چرا خیال کردم میخوای اهمیت سازمانی سوژه ات رو کم کنی، بهروزی میگه عشق پیری مثل تریاکه درد رو آروم میکنه اما درمون درد نیست، آدم می پرسه ولی حالیش نیست، تو واقعا تریاک نمی کشی، چرا؟ جلال میگه نمی خوام گرفتارش بشم، بهروزی میگه نمی فهمی چی میگم، میگم چرا نذاشتی کسی غیر خودت با منبعت ارتباط بگیره، جلال میگه من همیشه تنها رو سوژه ام کار میکنم،بهروزی میگه از این به بعد با ابراهیم کار کن، گزارش هم میخوای رد کنی جفتتون باید زیرش رو امضا کنید، جلال میگه باشه حالا امشب بگذره فردا حرف میزنیم، بهروزی میگه مگه اون رفیقت نیست چرا نمیخوای باهاش کار کنی، جلال میگه بحث ابراهیم نیست این روش منه من همیشه تنها کار می کنم، بهروزی میگه روشت رو عوض کن از این به بعد با ابراهیم چسبیده به هم کار می کنی. من شهناز رو خیلی دوست دارم دختر بزرگمه بچگی بدی داشته و تقصیر منه اما از یجایی گفتم نمیذارم تو دلش آب تکون بخوره، برای اینکه سر قولم وایستم آدم هم میکشم ناخن کشیدن که سهله سر می برم. (جلال : خبر نداشتم از اوضاع که تا چقدر قراره بهم بریزه و هیچ تصوری از اوضاع نداشتم واقعا اگر میدونستم که میتونم جلوی اتفاقی که قراره بیفته رو بگیرم، نه نمیتونستم)



