فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۶ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت ششم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت ششم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بدنام

یلدا نمی داند که درس وتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…

خلاصه داستان سریال بدنام قسمت ششم

یلدا با هدیه درد و دل میکنه که کاش همون روز خودم رو انداخته بودم پایین اگه دست اون پیرمرد بهم می‌خورد دیگه هیچ کس بهم تف هم نمیندازه و اسماعیل برام میشه آرزوی محال، حاضرم بمیرم اما این خفت و تحقیر رو تو چشمای اسماعیل نبینم، آرزومه اسماعیل مردی باشه که منو به همه حروم کنه و حروم ابدی بشم براش، حتی اگه بعدش مثل یه آشغال منو بندازه بیرون باز می ارزه، ولی کاش اینقدر مرد نبود.

عماد میره دفتر ویسی، منشی بهش میگه که آقای ویسی گفتن که امروز وقت ندارن ببینن شما با ملاقات کنن با اینکه گفتم وقتتون رو نمی گیرن ایشون افتادن رو دنده لج بهتره برید بهتون بعدا خبر میدم کی بیایید، عماد مجبور میشه اونجا رو ترک کنه.

هدیه پیغام یلدا رو به عماد میرسونه، عماد تو ملاقات با یلدا میگه قبول می کنم، اما یلدا تضمین می خواد، عماد میگه هر چی باشه قبول، یلدا می خواد که بعد از تموم شدن این قضیه از ابن باتلاقی که براش ساخته بیاد بیرون، عماد با کنایه میگه یادت نرفته که تو اولش تو باتلاق بودی من درت اوردم، یلدا میگه اتفاقا یادم نرفته اما گاهی بودن تو منجلاب شرف داره تو بهشتی که به آدم میفروشن، فقط میخوام بدوم از فردای روزیکه من کارم با این آدم تموم میشه چه جوری جلوی آینه خودت رو نگاه می کنی، عماد میگه مثل هر روز، بتو چه تو کارت رو بکن، یلدا میگه آره به من ربطی نداره اما پرسیدم الان پدری جلوی من نشسته که چند سال دیگه میشه ۱۸ سالش. بعد رفتن یلدا عماد به هدیه میگه این کلا بی لیاقته، هدیه میگه بی لیاقت تویی نمیدونی چطور پختمش حالا همه چیز رو خراب کردی.

هدیه به یلدا میگه اگه عماد بخواد اذیت کنه میرم پیش زنش همه چیز رو بهش میگم، یلدا میگه نمی خوام پای زن و بچه اش بیاد وسط من خودم بدبختی هام وقتی شروع شد که اندازه دختر عماد بودم، نباید اون مثل من بدبخت بشه.

یلدا با اسماعیل قرار میذاره و اسماعیل میره دنبالش، ازش می‌پرسه برنامه چیه، یلدا میگه هرچی پیش بیاد، اسماعیل میگه پس کمربند ایمنی رو ببندم تا یکی از هنرهام رو که تاحالا ندیدی بهت نشون بدم، بعد با سرعت بالا میرن خیابون گردی.

عماد دوباره میره برج ویسی اما منشی میگه آقای ویسی دوره داشتن تو منزلشون کمی زودتر رفتن، لوکیشن خونه ابراهیم رو برای عماد میفرسته تا بره خونه اش.

یلدا و اسماعیل میرن بام تهران، اسماعیل براش ساز دهنی میزنه، یلدا میگه نه به غم ساز زدنت نه به اون سرعتت اما من غم ساز زدنت رو بیشتر دوست دارم، سردرد میاد سراغ یلدا و میگه ببخشید یهو ترس اومد سراغم سرم تیر کشید، هر وقت که حالم خوبه فکر میکنم یهو قراره یه چیزی پیش بیاد تا حالمو بد کنه، بدتر از بدبختی شرطی شدن به بدبختیه، یه وقتایی خودت رو گول میزنی همه چیز خوبه ولی فرداش قراره برگرده سرجاش، اسماعیل میگه درست میشه درستش میکنیم با هم باشه؟ یلدا میگه من مثل تو نیستم مجبورم به خاطر عماد و شرایطم دست نگه دارم، یه جوری برم دفتر و بیام که روحش از این ماجرا خبردار نشه، من از کینه اش میترسم از بدهی هام، اسماعیل میگه کلا از زور گفتن متنفرم عصبی میشم، این یارو هر کی که هست هم داره زور میگه هم داره سواستفاده میکنه حتی اگه مقصر تو و هدیه باشی. من اگه زورم نرسه بابام گردن کلفته کمکمون میکنه تو فقط خودتو بکن ازش. یلدا میگه میدونی یه زن زندگی چی می خواد؟ یکی که پشتش باشه، حامیش باشه، بگه هواتو دارم، اسماعیل هم میگه هواتو دارم.

زن عماد خونه پدرش بود بهش میگه عماد رفته خونه آقا ابراهیم دوره، نمیدونم چرا این کارش به سرانجام نمیرسه؟ اولش گفت شش ماه الان داره یه سال میشه، هر شب میاد خونه خسته و داغونه، پدرش میگه خب سنگین برداشته طبیعیه، کاریه که شروع شده پولی خرج باید تا تهش بره، من یه چند روزی صبر میکنم ببینم کسی حرکتی میزنه یا نه بعد میرم از نزدیک ببینم قضیه چیه، احساس می کنم یه چیزی هست که به من نمیگن.

اسماعیل یلدا رو میرسونه دم خونه اش، یلدا میگه هنوز هم دوست نداری بیای ببینی خونه ام چه شکلیه؟ اسماعیل میگه بقول تو آدمهای فضول آخرین نفرهایی هستن که می خوابن، یلدا میگه گور بابای آدمهای فضول، اسماعیل راضی میشه بره بالا. زمانیکه یلدا بره لباس عوض کنه اسماعیل میره رو تراس، یلدا میاد میپرسه به چی نگاه می کنی؟ اسماعیل میگه به پنجره هایی که روشنن، همیشه فکر می کردم پشت این پنجره ها ویا هستن داستان زندگیشون چیه؟ نمیدونم چرا اما از بچگی خیره میشدم به اون پنجره ها براشون داستان می ساختم، یلدا میگه داستان خونه منو تا حالا ساختی؟ اسماعیل میگه نه اما ذهنه دیگه داستان می‌سازه. یلدا ازش میخواد برای پنجره خونه اش یه قصه بگه و اسماعیل شروع میکنه.

عماد میره خونه ابراهیم، ابراهیم از دیدنش ناراحت میشه که کی اینو دعوت کرده، اما وقتی عماد بهش میگه اون تضمینی که میخواستی حل شد، ابراهیم خوشحال میشه و میپرسه من کی به وصالم میرسم، عماد میگه دو سه روز دیگه، ابراهیم میگه پس وقتشه بریم با هم یه چایی بخوریم و بری پیش مهمونای کله گنده بشینی و مخ بزنی که برای آینده جفتمون خوبه.

اسماعیل هوس قهوه میکنه میخواد سفارش بده اما یلدا ازش میخواد از تو کمد یه چراغ سفری هست بیاره خودش هم میره بساط قهوه رو میاره و میگه میخوام بهت یاد بدم چطوری قهوه ترک درست کنی، اسماعیل میگه من خودم هر روز تو کافه پلاسم بعد تو مخوای به من یاد بدی، یلدا میگه اینطوری که من بلدم تو نمیتونی، بعد شروع میکنه مرحله به مرحله طرز تهیه قهوه ترک رو میگه و اسماعیل انجام میدم، بعد خوردن قهوه یلدا میگه یه چیزی رو خیلی دوست دارم بهت بگم، من واقعا دوستت دارم.

با رفتن اسماعیل، یلدا به عماد زنگ میزنه و میگه فردا صبح میام تا تمومش کنم.

صبح فردا یلدا با عصبانیت از دفتر عماد میاد بیرون و به هدیه زنگ میزنه و میگه من آخرش این مرتیکه رو به خاک سیاه میشونمش.

ابراهیم میره وزارت صنعت و معدن و از آقای سرمدی می خواد تا با رئیس ملاقات کنه، سرمدی بهش میگه همه اسناد و مدارک آماده بود شما فقط برو دنبال قولی که به دکتر دادی و قانونیش کن، فقط هواست باشه بازرسی خیلی مراقبه، ابراهیم میگه من قبل اینکه با شما آشنا بشم اینجا رفت و آمد داشتم خیلی مراقبم.

یلدا تا شب تو خیابونا بود بعد میره پیش هدیه، هدیه بهش یه لباس عالی میده و میگه بپوشه تا برن پیش ابراهیم.

ابراهیم میره دفترش به شیرین (منشی) میگه که بره یه کادوی زنونه مثل طلا، النگو گوشواره و … بگیره بیاد چون مهمون داره.

یلدا آماده میشه با هدیه میره، هدیه میگه وارد دفتر شدی شماره امو بگیر ببینم چی میگه. یلدا وارد دفتر میشه منشی به ابراهیم اطلاع نیده اما میگه چند لحظه صبر کنه تا جلسه تموم بشه، شیرین میخواد یه چیزی به یلدا بگه اما یلدا میگه میدونم چی می خوای بگی، زندگیه دیگه بعضی وقتا آدما مجبورن یه کارهایی کنن که خودشون هم باورشون نمیشه، با تموم شدن جلسه یلدا شماره هدیه رو می گیره و ابراهیم هم ازش دعوت میکنه که بیاد داخل و در رو باز میذاره بهش میگه بفرمایید تو خیالت راحت کسی هم مزاحممون نمیشه، اما یلدا وقتی میاد داخل در رو می بنده ، اسماعیل با دیدن بسته شدن در …

دانلود قسمت ششم سریال بدنام

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بدنام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا