فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۴ سریال بی عاطفه + خلاصه داستان سریال بی عاطفه قسمت چهارم

سریال بی عاطفه سریالی درام و اجتماعی از روز جمعه ۱۵ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت چهارم سریال بی عاطفه به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بی عاطفه به کارگردانی کمال تبریزی، تهیه کنندگی محمد صادق میرکریمی و بازی رویا جاویدنیا، حامد بهداد، مهتاب ثروتی، مه لقا می نوش زاد، فرید سجادی حسینی، بهاره کیان افشار، مریلا زارعی، به آفرید غفوریان، بهاره افشاری و با هنرمندی رضا کیانیان، فرید سجادی حسینی و مرجانه گلچین و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بی عاطفه

فیلمنامه نویس امیرعباس داستان سریال بی عاطفه را بر اساس الگوی آشنای جدایی اجباری یک زوج عاشق طراحی کرده و در داستان «عاطفه» و محبوبش را روایت می‌کند که با مخالفت پدر «عاطفه» مواجه است.

خلاصه داستان سریال بی عاطفه قسمت چهارم

سال ۱۳۶۷
نمایشگاه اتومبیل فرامرز نیکزاد
کامران و بهرام هر دو به نمایشگاه نیکزاد میرن و ازش تقاضای پول می کنند تا بتونن سفارش مشتریاشون رو بدن، نیکزاد میگه من پول نقد ندارم اونم ۳، ۴ میلیون اما چیزی دارم که اگه توانایی نقد کردنش رو داشتید میتونه بهتون کمک کنه، بهرام تا متوجه میشه منظورش مواد مخدر هست منصرف میشه اما کامران وسوسه میشه که اینکار رو انجام بده، از نمایشگاه که میان بیرون به بهرام میگه یه نفر رو می شناسم با اینکه لبو فروشه اما کارش خرده فروشی مواده، میتونه وصلمون کنه به گنده های این کار، بهرام میگه من راضی نیستم یه کاری دست خودمون میدیم، اما کامران میگه این تنها راهه اگه این کار رو هم نکنیم جامون زندانه، بهرام میگه اگه بگیرنمون جامون پای چوبه داره، کامران میگه اگه من قول بدم اتفاقی برای ما نیفته تو راضی میشی؟ هر چی بهرام مخالفت میکنه که این پولها از گلوی ما پایین نمیره کامران مصمم تر میشه برای انجام اینکار و میگه دنیا برای آدمهای شجاعِ و یکبار به من اعتماد کن، الان هم بیا بریم پیش فتحی. بهرام میگه فتحی کیه؟ کامران میگه همین لبو فروشه.
منزل فتحی
سه روز بعد از اجرای حکم اعدام
کامران و بهرام میرن ختم فتحی و به خانواده اش تسلیت میگن.
زمان حال
دختر وارد کافه میشه و اینبار امیر با روی باز میاد تا سفارش بگیره، به دختر میگه چون دختر خوبی شدی امشب قهوه مهمون منی اگه چیز دیگه هم میخوای بگو، دختر میگه امشب یه مهمون ویژه دارم، با تعریف امیر از استیک های کافه، میگه استیک آماده کنن تا مهمونش برسه.

استیک آماده میشه و امیر میاره سر میز و میگه بزن تا سرد نشده، مهمونت نیومده؟ دختر به امیر اشاره میکنه که اومده، بشین. امیر میگه آخه الان کلی مشتری داریم، دختر میره از مدیر کافه اجازه میگیره که امیر نیم ساعت پیشش باشه، دختر از استیک خوشش میاد، امیر بهش میگه کلا پدیده ای هستی برای خودت، دلیلش چیه؟ دختر میگه بی دلیل، تنهایی غذا بهم نمی چسبه، امیر میگه پس هم حال میدی هم ضدحال میزنی؟ دختر میگه نه به هرکسی، به کسی که باحال باشه. بعد میپرسه با کسی هستی؟ امیر میگه نه اما دارم وارد یه رابطه میشم یکم دیر اومدی، با یه نفر که تنهایی غذا بهش نمیچسبه.

کامران سر میز بازی بود و شایگان میاد و ازش می‌پرسه با دخترت صحبت کردی؟ کامران میگه اگه دختر من مخالف این وصلت بود دیگه هرگز به اون پیست نمی‌رفت یا کاری می کرد که پسر شما اونجا نره، شایگان میگه پس موافقه، کامران میگه شما تا بحال دیدید من پارچه ای رو بدون متر کردن ببرم، شایگان میگه آخه ما پدر و مادرها گاهی خوابهایی برای بچه هامون می بینیم که اونطور تعبیر نمیشن. رامین دختر شما رو دوست داره منم حالم با این وصلت خوبه، کامران میگه شما تاریخ رو مشخص کن، شایگان میگه خواستگاری؟ کامران میگه ازدواج.

علی تو رینگ و زمان تمرین مدام یاد حرفها و شرطهای کامران میفته و اونقدر بد ضربه وارد میکنه که حریش از هوش میره، رفیقش عبد میگه تو چت شده، حالت جون میده برای مسابقه تو قفس با هر کی مبارزه کنی بردی الان جوونی میتونی مسابقه بدی پول در بیاری، علی میگه منو گیر آوردید یا میخوایید خیسم کنید.

علی به عاطفه پیغام میده که من حالم خوب نبود یه پیشنهادی دادم کوتاه بیا و بهم زنگ بزن.

مهتاب با عاطفه صحبت میکنه و میگه علی تحت فشار بوده یه چیزی گفته حالا، عاطفه میگه واقعا ازش توقع نداشتم اینطوری بگه، این اداها هیچ نتیجه ای نداره بهش زنگ بزن.

صبح عاطفه میخواد بره بیرن اما سوئیچش رو پیدا نمیکنه، از مادرش میپرسه، الهه پیغام کامران رو میذاره که تا زمانیکه علی به قولش عمل نکرده حق ندارن همدیگه رو ببینن اگه جایی هم میخواد بره با خلیل باید بره، عاطفه میگه باشه حالا که اینطوره کاری که علی میگه رو می کنم، بابا اگه بخواد به این زورگویی هاش ادامه بده چاره ای نداره که برم ازش شکایت کنم، الهه میگه چه غلطی میکنی، یه وقت دلش رو نشکنی با حرف درست میشه.

عاطفه میره تو صفحه باشگاه علی و لایوش رو می بینه، با دیدن کامنت های دخترها تحریک میشه کامنت بذاره و مگه خسته نباشید استاد، علی هم میگه به به عاطفه خانم مگه اینکه شما رو اینجا ببینیم.

علی بعد از لایو سریع به عاطفه زنگ میزنه که با من قهری؟ عاطفه میگه بودم، تا بهبودی کامل باید تو قرنطینه بمونم، علی نگران میشه که چطور؟ مریض شدی مگه؟ عاطفه میگه بابام دکتر شده تصمیم گرفته بمونم خونه تا مریضی لاعلاجم خوب بشه.

عاطفه که وانمود می کرد ماشین گرفته و به حرفهای خلیل اهمیت نمیده و بهش میگه شما دنبالم بیا به بابام میگم شما منو رسوندی، عاطفه سوار ماشین مهتاب که علی قرض کرده بود و با کلاه و عینک چهره اش رو پوشونده بود میشه و میره، علی میگه این آقای خیلی همون آقای فتحی؟ عاطفه میگه آره بیشتر از بیست ساله پیش پدرمه، یه جورایی دست راست بابامه. علی از عاطفه عذرخواهی میکنه، عاطفه میگه تو بیشتر از هرکسی میدونی که من هیچ وقت تو زندگیم احساس نکردم که فرزند خونده ام، اونا از هر پدر و مادری برای من عزیزترن، منم بهت حق میدم که شرط بابام رو قبول نکنی، علی میگه شرط بابات رو به بابام گفتم خواستم بفهمم اینا چه هیزم تری بهم فروختن، علی عاطفه رو میرسونه دم باشگاه، خلیل میاد و به علی میگه شیشه رو بده پایین و میگه شما برید من خودم میرسونمشون، علی میگه نمیدونم چرا فکر میکنم همه چی زیر سر خودته، خلیل میگه چی گیر من میاد؟ علی میگه همین دیگه میخوام بدونم، چه این وری چه اونوری، خلیلی میگه اینور که هیچی خب پدرشه نمی خواد اما اینور یه نفر به خنسی خورده به من نیاز داره، منم دریغ نمیکنم. من نه طرف توام نه طرف آقای اردوان، بحثش مفصله انشاالله باشه بعد از ازدواجتون.

پروانه به خلیل پیام میده مطمئنی کار کامران نیست، خلیل میگه آره اگه بود من می فهمیدم، پروانه میگه پس کار شایگانه خیلی آدم کثیفیه، خلیل میگه میخوای ته توشو در بیارم؟ پروانه میگه نه فقط مواظب باش هرمز از رابطه ات با علی چیزی نفهمه. بعد یه عکس از خلیل که یکسالش بود تو بغل باباش بود رو میفرسته میگه اینو دیشب تو آلبوم پیدا کردم. خلیل با دیدن عکس یاد گذشته میفته.

سال ۱۳۶۸

زندان

خلیل و پروانه به ملاقات پدرش فتحی میرن، پروانه میگه که آقا کامران خلیل رو فرستاده مدرسه و یه تلویزیون رنگی هم برامون خریدن، خیلی مرد خوبیه، رفتیم محضر سند خونه رو بزنه به نامم اما گفت یه ماهه دیگه به سن قانونی میرسم، خلیل و پروانه خوشحال بودن که چند وقت دیگه فتحی آزاد میشه، اما فتحی نمیگه که فردا حکم اعدامش اجرا میشه. وقتی نگهبان به فتحی میگه بچه هات خبر دارن فردا حکمت اجرا میشه خلیل می شنوه.

الهه جلوی عاطفه به کامران زنگ میزنه که کمی با عاطفه کنار بیاد و زیاد بهش گیر نده، امروز عاطفه میگفت می خواد بره ازت شکایت کنه، اونوقت دادگاه بهش اجازه میده بره ازدواج کنه، کامران میگه اون پسره انداخته تو سرش، الهه میگه مهم اینه که کار نباید به اینجا میرسید، کامران تلفن رو بی خداحافظی قطع میکنه و پیام میده که امشب نمیام خونه میرم کارخون، بعد اونقدر ناراحت بود که گریه اش می گیره یاد روزهایی میفته که کلی چک می کشید و چوب و مواد اولیه برای کارخونه می خرید، بهرام میگه یه فکری به ذهنم رسید انبار رو با جنسای آشغال آتیش بزنیم بعد با پولی که از بیمه می گیریم چک ها رو پاس کنیم و بعد جنس های خودمون رو به قیمت خوب بفروشیم.

سال ۱۳۷۸

انبار کامران و بهرام

کامران با کشیدن نقشه و با کمک خلیل جنسای انبار رو به محلی دیگه منتقل می کنند و انبار رو آتیش میزنن اما نمیزارن بهرام متوجه بشه، بعد که بهرام میاد بهش میگه کار خودته نه؟ اونروز یه چیزهایی درباره بیمه بهم میگفتی؟ بهرام میگه نه من یه چیزی پروندم اصلا مگه ما اینجا رو بیمه کردیم؟ کامران میگه فکر کردم بیمه کردیم!

فرزانه زن و رها دختر خلیل باهاش میرن مزون الهه تا لباس بخرن، همون لحظه فرزانه عکس دست جمعی عاطفه و شیوا رو که تو پیست انداخته بودن رو تو صفحه عاطفه می بینه میبره به خلیل نشون میده و میگه این دختر چقدر زبون نفهمه پیش عاطفه چیکار می کنه.

تو دانشکده سر تمرین نمایش شیوا هنگام تمرین یه کشیده به دختری که نقش روبروش رو بازی می‌کرد میزنه، استاد پرهام شکیبا دعواش میکنه که تو دختر خودخواهی هستی ، اینکار خیلی کار بدیه. بعد از کلاس خلیل میره دنبال شیوا برسونتش، شیوا تعجب میکنه که عجیبه شما از اینکارها نمی کردید، خلیل میگه مامانت گفت قراره عسل رو بده بیاری، شیوا میگه نه چیزی بهم نگفت، چیزی شده دایی؟ خلیل میگه میدونی اگه پدر و مادرت بفهمن چقدر ناراحت میشن عسل خانم؟! شیوا با تعجب میگه چیکار کردم مگه؟ خلیل عکس رو به شیوا نشون میده و میگه میدونی اینکارت چقدر خطرناکه؟ باید همینجا تمومش کنی، از این به بعد هم حق نداری ارتباطی باهاش داشته باشی، فهمیدی؟ شیوا میگه بله فهمیدم، خلیل میگه اسم واقعیت رو میدونه؟ شیوا میگه نه با شناسنامه دوستم عسل ثبت نام کردم، عکسامون شبیه همه.

رامین جلوی پیست منتظر بود عاطفه کارش تموم بشه بیاد، همون لحظه علی میاد اونجا و به عاطفه زنگ میزنه که خوشم اومد قرنطینه پرید، بیا بیرون منتظرتم. رامین نیره داخل و به عاطفه میگه من دوستت دارم اما هیچ وقت جراتش رو نداشتم بگم، عاطفه میگه پدر شما باجرات تر بودن زحمت شما رو کم کردن، رامین میگه علاقه من هیچ ربطی به پدرهامون نداره، من قلبی دوستت دارم، مرده شور شراکت پدرامون رو ببرن من میخوام که باهام ازدواج کنی، عاطفه میگه من برای شما احترام زیادی قائلم، رامین میگه احترام برای من کافی نیست من خوشبختت می کنم، درخواستم رو رد نکنید، عاطفه میگه برام عجیبه تا الان متوجه نشدید که من تو رابطه ام اگه متوجه شدید چرا بی خیال نشدید، لطفا به پدرتون هم بگید که هیچ کس نمیتونه من رو از تصمیمی که دارم منصرف کنه. با رفتن عاطفه همراه علی، رامین سرتاپا خشم میشه.

شب رامین با یه اسلحه میره جلوی در خونه بهرام، وقتی علی میاد بیرون میره باشگاه ، تلفن رامین همون موقع زنگ میخوره که حله ازش ده درصد تخفیف گرفتم، رامین میگه باشه اما به بابام بگو ۱۵۰ میلیارد، ده درصدش رو بردار واسه خودت بقیه اش رو بزار واسه من.

تو باشگاه موقع تمرین ورزشکارا یکیشون موقع ضربه زدن به کیسه بوکس متوجه خون میشه که از کیسه میریزه بیرون، علی رو صدا میزنه که استاد این چیه؟ علی میاد و خون رو که می بینه…

دانلود قسمت چهارم سریال بی عاطفه

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بی عاطفه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا