دانلود قسمت ۱۷ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت هفدهم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هفدهم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانتهآ پناهیها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب
خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زنها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا میکند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشنترین شب، پا به تاریکی میذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی میدزدیم و زندگی رو به مرگ بازمیگردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانهها در حرکت است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۱۷
زیبق زنها و آشیان رو به قصر ملک میرسونه و به آشیان میگه که تا اینجاش با من بقیه اش با خودته، اینهایی که اینجا هستند همه با شاه زمان درارتباطند و بهش خبر میدن، من قدرت روبرو شدن باهاش رو ندارم. قلعه زادها میان تا زنها رو به قصر ببرن، با دیدن آشیان او را هم می خوان ببرن که آشیان مانع میشه و میگه من میخوام شاه زمان رو ببینم، یکی از قلعه زادها راهنمایی اش میکنه به داخل قصر.
سعیدی برای پنجمین بار دکترش رو عوض میکنه تا بهش دارویی تجویز کنه تا دردش از بین بره، اما دکتر بهش میگه بیماری ات داره شدت پیدا میکنه تو باید درمانش کنی، سعیدی می پرسه اگه همینطور پیش بره تا کی زنده هستم؟ دکتر میگه حدودا یکسال شاید هم بیشتر. سعیدی از مطب که میاد بیرون به سروش زنگ میزنه تا ببینه ردی از آشیان و نیلوفر پیدا شده یا نه، بعد بهش میگه که چند وقت پیش اومدید دفتر مجله میخواستید ببینید بیماری شیما به این موضوع ربط داره یا نه؟ شیما هیچ تغییری نکرده فقط هذیون گفتن هاش بیشتر شده اگه شما خبر جدیدی پیدا کردید به ما اطلاع بدید.
سروش و طاها به محل توقف ون کنار جاده می رسن، اما داخل ون هیچ کس نبود و سروش تنها گردنبند نیلوفر که اونجا افتاده بود رو پیدا میکنه و یاد روزی میفته که نیلوفر بدون اجازه پدرش دیر وقت به دیدن سروش اومده بود و ازش می خواست تا حالش رو خوب کنه، سروش هم بهش یادگاری میده و میگه شاید یه روزی با هم زندگی کردیم.
داخل قصر ملک، شاه زمان را دست بسته به غل و زنجیر بودند و نیلوفر هم داخل اتاقکی زندانی شده بود، زمان مدام فریاد میزد که باید برادرش ملک را ببیند، آشیان را هم به محلی برده بودند تا به سؤالات دنیازاد پاسخ بده.
ملک به دیدن زمان میاد، زمان میگه هرچیزی رو تصور می کردم الا به بند کشیده شدن از طرف تو ، ملک هم میگه من هم خیانت از طرف تو رو باور نمی کردم. زمان میگه من جونت رو نجات داده بودم، ملک میگه از دست زنی که خودت آورده بودی به قصر و حالا با زنهای دیگه دوباره برگشته، زمان میگه من تا میتونستم سفر کردم تا زنی برات پیدا کنم که جای شهرزاد رو برات پر کنه، ملک میگه با مخفی کردن تو قصر خودت؟ دیگه هیچ کس نمیتونه جای شهرزاد رو برای من پر کنه، کاش برادرم نبودی تا همین امشب دستور مرگت رو صادر نی کردم. زمان میگه تو حکم قتل منو ندادی چون باور نداری که من قاتل شهرزاد باشم، ملک میگه امشب زنی رو که به قصر آوردی به کابینه ام میبرم و فردا خونش رو میریزم، میخوام ببینم چطور امشب از کابینم نجاتش میدی؟ زمان میگه اینکار رو نکن. ملک میگه پس این زن با زنهای دیگه برای تو فرق داره؟ زمان میگه شاید هم برای تو.
دنیازاد به سراغ آشیان میاد و ازش می پرسه چرا زیبق تو رو از شاه زمان مخفی کرد؟ آشیان میگه شاید چون می ترسید من با شاه زمان روبرو بشم، شاه زمان خودش من رو آورد به قصرش بعد هم به امانت گذاشت پیش زیبق و رفت، من الان فقط می خوام شاه زمان رو ببینم. دنیازاد میگه زیبق امین شاه زمانه و همه زنها پیشش امانتند، چرا باید با تو اینکار رو بکنه؟ آشیان میگه از خودش بپرس، دنیازاد میگه شاه زمان چرا تو رو برد به قصر خودش؟ آشیان میگه سوالایی از من می پرسی که جوابش رو از کسی دیگه باید بگیری، من فقط میدونم که اونا الان فکر می کنن من گم شدم یا مردم، دنیازاد میگه کیا؟ آشیان میگه زمان و خواهرم که وقتی پیش زیبق بودم صداشو شنیدم، من مال این شهر و دنیای شما نیستم، اما تو رو می شناسم میدونم خواهر شهرزادی، قصه شما رو بلدم، من با نیروی عشق اومدم اینجا و این نیرو نمیزاره که از زمان دور بمونم.
دنیازاد به وامق و نگهبان دیگه میگه که آشیان راستش رو میگه و اون با بقیه زنها فرق داره و زمان اونو تو قصر خودش نگه داشته پس مراقبش باشید.
نیلوفر رو آماده می کنن و بهش میگن باید منتظر باشه تا شب به کابین ملک بره.
نیلوفر با دیدن سایه و بقیه دخترها تعجب میکنه، سای میگه من تو خواب عمیقی بودم که اینجا بیدار شدم اینجا خیلی عجیبه، نیلوفر میگه ما یه جایی هستیم که انگار هیچ جا نیست. توضیحش خیلی سخته. سایه میگه تو میدونی زمان کجاست من باید ببینمش، نیلوفر میگه زمان دستگیر شده و جون همه ما تو خطره، تو این شهر هر شب یک زن به عقد ملک در میاد و فرداش کشته میشه، میتونه سرنوشت تک تک ما باشه، سایه میگه زمان به ما دروغ گفته، نیلوفر میگه این مهم نیست مهم اینه که همه ما به همدیگه کمک کنیم تا زنده بمونیم، سایه میگه قصه زندگی هممون خیلی عجیبه همه رسیده بودیم به جائیکه میخواستیم خودکشی کنیم زمان نباید امیدوارمون می کرد، نیلوفر میگه سایه امشب من باید به خوابگاه ملک برم و تو باید کمکم کنی.
ماشین حمل بازیافتها برمی گرده و بچه ها رو پیاده میکنه، راضیه میاد و سراغ لیلا(پریسا) رو میگیره، راننده میگه هرچی صبر کردیم لیلا پیداش نشد برگشتیم، راضیه عصبانی میشه که چرا لیلا رو پیدا نکرده اومدن، مجبور میشه با جواد برگرده تا لیلا رو پیدا کنه، راضیه میره خیابون محل کار لیلا و می بینه که لیلا از یه ماشین پیاده شد، سریع میره جلو، لیلا رو دعوا می کنه، زن میگه که این بچه هیچی،نخورده بود ضعف کرده بود بعد کلی ساندویچ میده که لیلا ببره با دوستاش بخورن.
سپیدار مقداری طلا تو خونه نگه داشته بود، اونا رو برمیداره و میره سراغ راضیه، النگوهای و طلاها رو بهش میده و میگه اینا رو بکیر و لیلا رو بده، راضیه بازم ناراضی بود اما سپیدار میگه اگه بازم قبول نکنی میرم و دیگه رنگ طلاها رو هم نمی بینی. غلام میگه طلاها بدلیه، راضیه هم میگه اگه ۷،۸ تومن پول آوردی لیلا رو میدم ببری، سپیدار میگه اگه تا یه ساعت دیگه پیدا کردم پول با پول میام وگرنه با پلیس میام. وقتی سپیدار میره غلام به راضیه که دو تا از طلاها رو برداشته بود میگه طلاها رو میگرفتی لیلا رو میدادی این میره با مامور میاد، اما راضیه میگه نه با پول برمی گرده.
وقتی سپیدار سوار ماشین میشه بره لیلا دوان دوان میاد و ازش میخواد که اونو با خودش ببره.
زمان معاینه شیما میرسه و اینبار سمیرا با سعیدی تصمیم میگیره که شیما رو به بیمارستان ببره، سعیدی بهش میگه به حرفهای این دکترها هیچ امیدی نیست، باز سروش ساربان ایده هایی داشت که میشد روش حساب کرد، اما سمیرا که فکر میکنه سعیدی بخاطر نزدیک شدن به آشیان این نظر رو داشته موافقت نمیکنه و میگه نمیخواستم شیما موش آزمایشگاهی بشه. بعد سمیرا یاد روزی میفته که شیما باهاش دعوا می کرد که چرا مدام بزرگتری میکنه بهش و اینکه هرکسی که بهش نزدیک میشه سمیرا میگه اول به او حس عاشقانه داشته و با قهر از پیش سمیرا میره. سر همین حس با سعیدی هم بحثش میشه و سعیدی با ناراحتی از خونه سمیرا میره.
فرید آدمهاش رو میفرسته سراغ گلای و میارنش کافه، گلای عصبانی میشه که این اداها چیه تو هر وقت با من کار داشتی من اومدم پیشت، اما فرید میگه تو به من دروغ گفتی، حرفهایی که نازنین سمیرا دوست ایرانی من قبول نداره پس اگه میخوای جون سالم بدر ببری بگو اون دختر الان کجاست؟ گلای میگه میخوام تنها باهات حرف بزنم، سمیر میگه من دنبال زنم هستم اگه بگی پول خوبی بهت میدم، گلای میگه فرید من چیزی نمیدونم، فرید میگه بگو وگرنه خودم می کشمت، گلای میگه باشه اون پیش من بود اما نمیدونم کجا رفت، فرید تهدیدش میکنه که تا شب که تو اتاق تاریک بمونی به حرف میای، فرید گلای رو میبره طبقه بالا و با اسلحه تهدیدش میکنه و میگه که همیشه مجسم می کردم اگه یه روزی بهم خیانت کنی چطور بکشمت، دقیقا اینطوری که تو نشستی و من ایستادم، اما همیشه فکر می کردم اونقدر دوستت دارم که نتونم بکشمت اما الان فرق میکنه.
سمیر که طبقه پایین کافه بود صدای شلیک رو می شنوه، فرید به بادیگاردهاش میگه جسدش رو از روی مل پرت کنید تو رودخونه بعد خونه اش رو کاملا بگردید، سمیر میاد و به فرید میگه من اونو زنده می خواستم اون تنها سرنخ من بود، اما فرید میگه زنده موندن اون برای هردومون خطرناک بود…



