دانلود قسمت ۱۶ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت شانزدهم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت شانزدهم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانتهآ پناهیها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب
خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زنها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا میکند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشنترین شب، پا به تاریکی میذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی میدزدیم و زندگی رو به مرگ بازمیگردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانهها در حرکت است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۱۶
سپیدار صبحونه رو آماده میکنه و آقا نبی رو صدا میکنه، اما نبی اهمیت نمیده و میگه گرسنه ام نیست، سپیدار میگه شما که هر روز همینو میگی، نبی میگه صد روز هم بگذره همینو میگم، سپیدار میگه من به چیه شما صد روز بمونم به اخلاق خوب شما یا مهمون نوازیتون، همین امروز باید بریم سمت تهرون، حالا من هیچی نمیخوای بری دنبال اون بچه؟ نبی میگه اون بچه نداره. سپیدار میگه خود دخترت گفت، نمی فهمی اینقدر باهات حرف میزنم؟ نبی که اهمیت نمیداد به حرفهای سپیدار میگه آره نمی فهمم، اگه می فهمیدم زن و دختر ده سالم ولم نمی کردن، من اگه جربزه داشتم دخترم تو زندون نمی پوسید اون تلفن هم سرکاری بودش، اینهمه من زنگ زدم زندان چرا به خودم نگفت الان یکی به تو زنگ زده که تا ده بشمار بیا بچه رو بگیر اینقدر تو ساده ای؟ تو هم اینجا نمون برگرد تهران.
استاد صفارودی میره اتاق کار دکتر پرنیان و به بهونه اینکه میخواد داخل اتاق پرنیان تنها باشه اطلاعاتی رو که می خواست از کامپیوترش رو فلش کپی می کنه.
سروش با طاها که خودش رو ماهان معرفی کرده بود قرار میذاره و میره کافه دیدنش، طاها بهش یه گوشی قدیمی میده که هر وقت باهاش کار داشت بتونه پیداش کنه و مجبور نشه به مسافرخانه زنگ بزنه، سروش مجبور میشه قبول کنه. بعد طاها جریان گمشدن آشناشو می پرسه و سروش براش تعریف می کنه که چی شده. طاها میگه من و تو مثل همیم همه ما یه گمشده واسه خودشون دارن، سروش میگه ماهان تو اگه باعث بشی من نیلوفر رو پیدا کنم به معجزه اعتقاد پیدا می کنم.
استاد عابد میاد اتاق صفارودی و میگه تو کامپیوتر دکتر پرنیان چیزی پیدا کردی؟ اما صفارودی میگه نه متاسفانه یا بلوف زده بوده و چیزی نداشته یا از اینجا برده. اما پرونده پزشکی شیما رو می بینه براش جالب میشه و از محتویاتش با استاد عابد صحبت می کنه و اینکه چرا انتخاب این بیمارستان برای این پرونده باید دکتر پرنیان باشه در حالی که ما این همه برای این بیمارستان زحمت کشیدیم حالا یه تماس با دکتر عامری بگیر و اگه نیازه بریم اونجا.
شیما دوباره کلماتی نامفهوم زیر لب میگه اما مریم متوجه نمیشه، سعیدی میاد عیادت شیما، مریم بهش میگه که شیما گاهی کلماتی زیر لب میگه الان هم یه لالایی می خوند.
سمیر از طاها میخواد که بیاد پیشش، طاها بهش میگه سروش هم مثل ما چیزی نمیدونه اونم منتظر تلفن نیلوفره، سمیر از فرید که اونجا بود می پرسه تو به گلای چقدر اعتماد داری؟ فرید میگه من فقط به خودم اعتماد دارم، اما چون میدونه آدمهای زیادی دنبال این دخترن فکر نمی کنم خودش رو بخاطرش تو خطر بندازه، سمیر میگه شاید پول خوبی گرفته باشه، فرید یه آدرس و کلید میده به طاها و میگه سروش رو متعاقد کن و ببرش به این خونه که مرکز شهره، یه مدت با هم همخونه باشید، طاها از سمیر میخواد که فرید رو معرفی کنه، سمیر میگه فرید از دوستای منه مثل برادر می مونه، طاها میگه تو فانی رو می شناسی؟ یه چیزایی از تو بهم گفته، فرید میگه آره خیلی تشنه پول بود، افتاد تو کار مواد مخدر. طاها میگه با هم حرف زدیم این ماجرا که تموم شد، میام سراغت. طاها میره و سمیر به فرید میگه بچه زبلییه، مال ژن خانوادگیمونه. خیلی مراقب خودت باش.
سپیدار مجبور میشه تنها برگرده تهران و بره به آدرسی که داشت، سراغ زری خانم رو می گیره بهش میگن مرده اما دخترش اینجا کار می کنه، دختر زری میگه ما از پس مخارج این بچه بر نمیومدیم دادیمش به یکی از فامیلامون که بچه نیاز داشت، اسمش راضیه است، سپیدار آدرسش رو می گیره تا بره سراغ راضیه.
طاها، سروش رو میاره به خونه ایی که فرید آدرسش رو داده بود اما از اونجایی که خودش هم تازه اومده بود جای چیزی رو نمیدونست از سروش میخواد که خودش اگه چیزی خواست بگرده پیدا کنه، سروش میگه من دو تا زن تو زندگیم بوده یکی مادرم هما و یکی هم نیلوفر، بعد قصه زندگی طاها رو می پرسه، طاها میگه منم عاشق یه دختری بودم که از دستش دادم، یه دختری با چشمها و صدای قشنگ و روح بی نظیر، وقتی فهمید عاشقشم فرار کرد، البته این برای چند سال پیش بود الان با یه دختر ترک دوستم از اون باحالا، یه روز قرار میذارم ببینیش.
سپیدار به آدرسی که داشت میره یه ساختمون خرابه پر از ات و آشغال و بچه های کار و دوره گرد و مواد فروش، راضیه رو پیدا میکنه میگه اومدم دنبال امانتی ام، یه دختر بچه به اسم پریسا، راضیه میگه ما اینجا بچه امانتی نداریم، سپیدار که می بینه پشت در یه بچه خوابیده میگه شما چند وقت پیش یه بچه رو آوردی بزرگ کنی حالا من اومدم ببرمش، راضیه میگه بد کردم نمی خواستنش من آوردم تا دست آدم ناخلف نیفته، سپیدار میگه باشه دستت درد نکنه الان من اومدم ببرمش پیش پدربزرگش، راضیه میره بچه رو صدا میکنه میگه لیلا پاشو برو دستشویی صورتت رو هم بشور بیا، لیلا بیدار میشه اما راضیه متوجه میشه لیلا جاشو خیس کرده دعواش میکنه و میفرستتش دستشویی، سپیدار میگه دستت درد نکنه وسایلش رو جمع کن ببرمش، راضیه میگه خر گیر آوردی من اینهمه خرجش کردم تازه جونش به جونم بسته، سپیدار میگه هر خرجی کردی بهت میدم، جای سوختگی های روی دستش هم کار توئه، راضیه زیر بار نمیره و میگه برو خانم، بعد سپیدار رو بیرون میکنه به هوای اینکه دوباره دست پر برگرده.
سروش با طاها با ردی از ویدئویی که از نیلوفر داشتن به شهربازی میرسن، سروش میگه مشخصه که نیلوفر تو ون بوده که بعد از شهربازی به خیابونی رسیدن که زیرگذر بوده و میخورده به خارج شهر، طاها میگه این جاده به آنکارا میرسه، سروش میگه وجب به وجب اینجا رو میگردم تا به آنکارا برسم.
تو مسیر از مغازه دارها سوال میکنن اما هیچ کس نیلوفر رو ندیده بود، طاها میگه مطمئنی داریم راه رو درست میریم؟ سروش میگه اگه یه درصد هم درست باشه من ول می کنم اون همه زندگی منه، طاها میگه راجع به عشقت جلوی کسی که عشقش رو از دست داده حرف نزن لااقل تو شانس اینو داری که پیداش کنی اما من نه، طاها میره از پیرمردی که اونجا لب جاده بود بپرسه، میاد میگه گاهی همون یه درصد کار خودش رو میکنه پیرمرده میگه چند روزیکه پایین جاده یه ون بی حرکت افتاده کسی سراغش نمیره.
زمان، نیلوفر رو به تالار قصر میبره و میگه داستان من و برادرم، مرگ خاتون ها، درباری ها، وزرا، این وزیر اعظم پدر شهرزاده، نیلوفر میگه که شهرزاد رو برای رفتن به بارگاه ملک ترسوند، اما حرفهاش هیچ تاثیری نداشت، زمان میگه اون میدونست اگه قراره قصه ای به برادر پریشان من اثر کنه باید ریشه در واقعیت داشته باشه، برای همین تونست حکایتهای کهن رو با مردم کوچه بازار یکی کنه و بگوش ملک بخونه، نیلوفر می پرسه پس چرا کشته شد؟ زمان میگه این قصه در دنیای من مسیر خودش رو رفته، زمان تصویری روی دیوار نشون میده و میگه اون عفریته قبل از ما حاکم بود، حکومت که به ما رسید تو بیابونهای اینجا گم شد، نیلوفر میپرسه کی شهرزاد رو کشت؟ زمان میگه کسی که عفریت داره نشون رو به گردنش میندازه، ملک و دربارش باور دارن دنیازاد قاتل شهرزاده، که بخاطر حسادت و رسیدن به تاج و تخت خواسته هم ملک رو بکشه هم خواهرش رو، نیلوفر میپرسه تو عاشق دنیازادی؟ زمان میگه این قصه هم مسیر خودش رو رفته، هر چی که بود الان هر دو دنبال قاتل شهرزادیم، من تو دنیای تو عاشق شدم. همون لحظه عده ای سرباز میان جلو، زمان میگه شما سربازهای قصر من نیستید، اما اونا بی اعتنا و حرف زمان و نیلوفر رو می گیرن و می برن…



