فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱۴ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت چهاردهم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت چهاردهم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانته‌آ پناهی‌ها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زن‌ها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا می‌کند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشن‌ترین شب، پا به تاریکی می‌ذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی می‌دزدیم و زندگی رو به مرگ بازمی‌گردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانه‌ها در حرکت است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۱۴

نیلوفر با دیدن کابوس از خواب می پره، یکی از افراد قصر براش نوشیدنی بیهوش کننده میاره و میگه بخور نترس عادت میکنی، اگه مقاومت کنی می میری، نیلوفر با خوردن نوشیدنی دوباره بیهوش میشه.

زمان گذشته؛

رحیمه وارد سینما میشه و سمیر و مهرو رو کنار هم اونجا می بینه، حالش بد میشه و سریع خارج میشه، میره محل کارش که آقا صالحی و سمیر و .‌‌.. هم آنجا کار می کردن، اونقدر ناراحت بود که آقا صالحی متوجه میشه میگه چی شده؟ رحیمه میگه من نگران آبروی شمام، میترسم با شراکتتون با آقا مسعود به جایی برسید که تو روی هم بایستید، اونم نه به خاطر کار، فکر نکنید از روی حسادت این حرف رو میزنم، اما اوضاع بدی پیش اومده، اون دختره که سردر سینما رو نقاشی میکنه همین الان ته سالن پیش آقا سمیر نشسته یه مدته که با همن، اول فکر کردم اشتباه می کنم اما الان دیگه مطمئنم، آقا صالحی میگه چرا مضخرف میگی؟ مسعود قرار بود تو دانشگاه درباره این دختره تحقیق کنه و مسعود بره خواستگاریش، رحیمه میگه کاش کور میشدم نمیدیدم دارم داغون میشم نه برای خودم برای شما و آقا مسعود، آقا صالحی میگه درباره این ماجرا که با مسعود حرف نزدی؟ رحیمه میگه دیوونه ام مگه این ماجرا بوی خون میده شما باید جلوی این اتفاق رو بگیرید، آقا صالحی میگه لطفا درباره این موضوع به پدرت چیزی نگو من تو رو از حاجی برای سمیر خواستگاری کردم پیشش خراب میشم، رحیمه میگه آقا صالحی من حاضر نیستم زن کسی بشم که حواسش پیش زن دیگه اییه، نگران حاجی هم نباشید میگم من نمی خوام. آقا صالحی میگه شما باید با هم ازدواج کنید این پسره هوایی شده من درستش میکنم به ارواح خاک پدرم تو فقط صبر کن.

زمان حال؛

رحیمه تو هتل منتظر سمیر بود که از راه میرسه، سمیر میگه چقدر زود رسیدی فکر می‌کردم پروازت آخر شبه، رحیمه با کنایه میگه سلام حالم خوبه، پروازم دو ساعته نشسته، منشی خودت برام بلیط گرفت اتفاق بدی افتاده؟ سمیر میگه چه اتفاقی بدتر از اینکه باید دوباره منو ببینی، رحیمه میگه خداروشکر همینجوری که سالم می بینمت نگرانیم کم میشه. سمیر میگه تو چرا همش دوست داری نگران کسی باشی؟ رحیمه میگه وقتی میگی با اولین پرواز بلندشم بیام استانبول نباید نگران بشم؟ تو که دلت برای من تنگ نمیشه، سمیر میگه خوبه که میفهمی، این یعنی اینکه دیگه جوون نیستی، پخته شدی، رحیمه میگه من تا صد سالگیم هم پخته نمیشم تو یه فکری به حال خودت کن، حالا اتاق دارم یا نه؟ سمیر میگه یه سوئیت گرفتم برای دو تاییمون. رحیمه میگه دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده.

 سمیر، رحیمه رو میبره سوئیت رو نشون میده اما رحیمه راضی نمیشه و میگه منو برای چی کشوندی اینجا، سمیر میگه تو تموم عمرت حسرت یه مسافرت با من رو داشتی اینم مسافرت، سعی کن خوش بگذرونی، حداقل امشب رو فکر کن واسه این اومدی، الان خسته ای بخواب فردا میفهمی چرا اینجایی. رحیمه میگه به طاها مربوطه؟ سمیر میگه اون طاهایی نیست که میشناختی، رحیمه میگه اینطوری میگی بیشتر می ترسم، سمیر میگه نترس این همه راه نیوردمت که ببرم بالای سر جنازش، رحیمه میگه من باید امشب ببینمش، سمیر میگه صبح زود باید بریم پس برو بخواب.

صبح سمیر، رحیمه رو میبره جایی که طاها رو نگه داشته بود، یه ویلای خرابه، رحیمه با دیدن دست و پای بسته طاها به گریه میفته که تو رحم نداری مگه این بچه از خون تو نیست مگه ما بزرگش نکردیم؟ تو از چی ساخته شدی از سنگ؟ سمیر میگه خمیره من از هر مضخرفی که ساخته شده مال اینم از همونه، رحیمه میگه تو مریضی انتقام داری، سمیر میگه داشتم از این مریضی مزمن درمون میشدم ولی نذاشتی اونقدر پیشش میمونی تا حرف بزنه برگردم ببینم چیزی نگفته نمیدونم چی پیش میاد تمام تلاشت رو بکن و میره بیرون. رحیمه داد میزنه که منو نترسون من هیچ تلاشی برای تو نمی کنم. با رفتن سمیر، رحیمه به طاها میگه چرا با یه حیوون در میفتی؟ ارزشش رو داره؟ هیچکی ارزشش رو نداره تو به این روز بیفتی، این دردش دخترست بهش بگو کجاست ولت می کنه، میدونم بخاطر اینکه من زجر نکشم از خونه سمیر کشیدیم بیرون فراریش دادی من راضی نیستم.

سپیدار آدرس خونه نبی تو شهرستان رو برمی‌داره و راهی میشه تا پیغام فرشته رو بهش برسونه، وقتی میرسه میبینه در بازه میره داخل، نبی تو آشپزخونه مشغول کشیدن سیگار بود، سپیدار میزنه به شیشه، نبی میاد جلو، سپیدار میگه سلام تنهایی اینجا چیکار می کنی؟ نبی میگه عزای خودم رو گرفتم، سپیدار میگه کار مهمی باهات داشتم وگرنه اینهمه راه رو نمیومدم اینجا، اگه تلفنت رو جواب میدادی بهت میگفتم، مطمئن بودم حرمت نگه نمیداری، نبی میگه من حالم خوب نیست تو فکر کن نشستم اینجا منتظرم عزرائیل بیاد، سپیدار میگه خیلی هم عالی من اومد یه پیغام بهت بدم و برم.

دکتر به خواهر شیما میگه که در وضعیت خواهرتون هیچ تغییری دیده نمیشه، بعضی از مخدرها مغز رو تحت تأثیر قرار میدن، من هیچ پاسخی براش ندارم، ما اینجا کاری براش نمیتونیم بکنیم شاید تو خونه احساس امنیت بیشتری بکنه اما لازمه که هفته ای یکبار ویزیت بشه، شیما به خونه منتقل داده میشه، خواهرش واقعا کلافه بود حتی نمی‌دونست که شیما حرفهاشو میفهمه یا نه. سعیدی برای عیادت میره خونه اشون، میگه تو این مدت همه چیز زیر رو رو شد، اون از آشیان اینم از شیما، مریم میگه نیلوفر هم از ایران رفت، من خرافاتی نیستم آقای سعیدی اما احساس می کنم یه نفر همه ما رو طلسم کرده مگه نمیشه تو یه زمان کوتاه زندگی هممون اینطوری بهم بریزه، من ذهنم زیاد آشفته است، امیدوارم بتونم از پسش بربیام، سعیدی میگه رو کمک من هم حساب کنید.

طاها دوباره به هوش میاد میگه رحیمه هنوز اینجایی؟ رحیمه میگه آره تا نگی دختره کجاست ولت نمیکنه، طاها میگه تو باید یه چیزی رو بدونی، من بخاطر تو نیلوفر رو ندزدیدم، بخاطر خودم دزدیدم، روح من بدجور به این دختره گره خورده، گفتم که یوقت نخوای بخاطر من از خودگذشتگی کنی، رحیمه اولش باور نمیکنه، طاها میگه من اگه بخاطر تو بود یه شب توی یه کوچه میزدمش فرار می کردم، من اونو تا استانبول آوردم هزارتا خطر کردم، از جونم مایه گذاشتم من اگه میدونستم اگه اون دختر رو از خونه سمیر بدزدم واسه تو هم عواقب داره اینکار رو نمی کردم، یه بار با واقعیت رو برو شو، رحیمه میگه کدوم واقعیت اینکه عاشق دختری شدی که شوهر منو ازم دزدیده؟ رحیمه حالش بد میشه، طاها کمک نی خواد اما رحیمه میگه ول کن بزار من اینجا بگیرم تو هم به عاشقیت برس. طاها میگه چرا فکر میکنی حرفهایی که من درباره نیلوفر بهت میزنم برای اینه که واسه تو ارزش قائل نیستم، چرا نمیتونی این دوتا رو از هم جدا کنی؟ رحیمه میگه واسه اینکه فکر می کردم واسه تو کافی ام، فکر میکردم هزار تا دختر بیاد تو زندگی تو نمیتونه بین من و تو بایسته، فکر میکردم برات از مادر عزیزترم، چون تو از پسر نداشتم برای من عزیزتر بودی، منکه تو رو نزاییدم که یه شکلی بشی که نخوامت، من تو رو دیدم تو رو خواستم میفهمی چی میگم. رحیمه داد میزنه سمیر رو صدا میکنه بهش میگه اینو ول کن بزار بره این هیچی نمیدونه، من حالم بده، سمیر میگه باشه باور میکنم اما نمیذارم بره، بالاخره زن منو دزدیده یا نه، تو هم اونقدر اینجا میمونی تا این حرف بزنه. طاها میگه به رحیمه چیکار داری؟ مشکلتون با من حل کن.

سمیر رحیمه رو میبره سوار ماشین میکنه، بعد به طاها میگه میخوام بدون رحیمه با تو حرف بزنم، میدونم حال بدیه از دست دادن یه رفیق قدیمی، طاها میگه میدونم چون هیچ وقت تو زندگیت یه رفیق نداشتی، سمیر میگه اشتباه نکن قبل از اینکه بابات و مسعود زندگیم رو خراب کنن منم دوستای زیادی داشتم، طاها میگه ما ژنمون خرابه تو یه جور بابام یجور من هم یه جور، سمیر میگه خلاصه خواستم بگم، منم متاسفم برای اون دختر، طاها میگه اگه تو اونو کشته بودی با یه متاسفم خشک و خالی نمیتونستی دیو درون منو خفه کنی، یه روز وقت داشته باشم جبران میکنم، سمیر میگه تو کم سیاکاری نکردی بدجوری بهم نارو زدی، طاها میگه تو هم تلافی کردی، سمیر میگه هنوز نه اگه مردن سگ تو و این چند تا خراش رو میگی نه، هنوز خیلی بدهکاری بهم. الان تو حرف میزنی تا رحیمه سالم بمونه در واقع تو سر زندگی رحیمه داری معامله میکنی، می خوام اینو یادت بمونه الان هم برو سوار شو نگرانته.

سروش میره پیش گلای و سراغ نیلوفر رو دوباره ازش میگیره، گلای میگه که قرار بود دیگه نیای اینجا، سروش چندتا عکس تار و نقاشی از زمان بهش نشون میده و میگه که این همون کسی هست که نیلوفر میگه عاشق خواهرش بوده و احتمال داره او خواهرش رو دزدیده باشه، گلای با شنیدن این حرف یه حالی میشه و میگه من نمی شناسمش تو هم بهتره بری لب مرز دنبالش و سراغ پلیس هم نری.

بعد از رفتن سروش، گلای میره پیش زمان و بهش میگه که نامزد نیلوفر اومده بود دنبالش، زمان میگه جای قدیمی که زن ها رو نگه میداشته لو رفته و نمیتونه اونا رو نگه داره، گلای میگه منم نمیتونم ببرمشون ممکنه هر لحظه منزل من هم لو بره، زمان میگه یه آدرس بهت میدم نیلوفر رو ببر اونجا و خواست باشه هیچکس از جاش اطلاع پیدا نکنه.

نیلوفر که تو ذهنش با زمان صحبت می‌کرد ازش جای آشیان رو می پرسه، زمان میگه تو باید بخوابی و روزهای اول بیدار شدن انتقال مثل یه خوابه، کم کم عادت می کنی و بهتر میشی، نیلوفر میگه من فقط بخاطر آشیان اومدم اینجا و باید ببینمش.

زمان میگه آشیان اینجا نیست و شاید امشب برم پیشش، تو نمیتونی گسست زمان و مکان رو درک کنی، نیلوفر میگه اصلا نمیدونم کجام فقط میدونم که به آشیان نزدیک شدم حسش می کنم، شاید هم یه روز همینجا تو این اتاق و تخت بوده، زمان داروی آرامبخش میریزه و به نیلوفر میده که بخوره و بخوابه اما با رفتن زمان، نیلوفر دارو رو از دهانش بیرون میریزه تا خوابش نبره.

مغربی نزد قاضی القضات میرسه و میگه که وزرا تمام شواهد و عدله را جمع آوری کردن و همه بر علیه شاه زمان هست، چطور از پیدا شدن یه زن در قصر ملک و نسبت دادنش به شاه زمان به این نتیجه رسیدید که قتل شهرزاد زیر سر شاه زمان بوده؟ قاضی القضات میگه آدمها یا با عدالتند یا بر عدالت، تو کدوم طرفی؟ مغربی میگه من فرمانده سپاه ملکم شغلم حفاظت از تاج و تخت ملکه، قاضی القضات میگه وقتی شهرزاد کشته شد، وقتی یه زن با کیسه سم به خلوت ملک رسید حافظ تاج و تخت کجا بود؟ می بینی؟ عدالت یعنی سند و مدرک، فاصله بین اتهام و جرم با عدله پر میشه نه با سوالات، مغربی میگه پس انگیزه چی؟ شاه زمان دنبال حکومتی نیست که روزی خودش رهاش کرده، کم نیستن کسانی که قصد زخم خوردن ملک رو دارن. قاضی القضات میگه نور اتهام صورت خیلی ها رو روشن میکنه، مثلا صدر اعظم که خودش دخترش رو با دست خودش به خلوت ملک فرستاد وقتی که شهر از زن خالی بود و ملک بی تاب تلاش کرد وفاداریش رو ثابت کنه و … به تعداد آدمهای این شهر انگیزه است اما از شوربختی ما همه عدله گواه بر مجرم بودن شاه زمان داره، برای قاضی هیچ چیز سخت‌تر از معرفی این مجرم به ملک نیست، چون برای ملک نزدیک‌تر و وفادارتر از شاه ملک نبوده، مغربی برو و فقط فرمانده‌ باش.

زمان به قصد رفتن سوار بر کالسکه میشه اما نیلوفر میاد جلو، زمان میگه تو الان باید خواب باشی، میدونی چه حماقتی کردی از اتاقت اومدی بیرون؟ آشیان هم یکبار نزدیک بود اینطور جونش رو از دست بده. نیلوفر میگه هر جا بری منم میام دیگه نمیتونم انتظار بکشم، زمان مجبور میشه نیلوفر رو ….

دانلود قسمت چهاردهم سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت اول تا آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا