دانلود قسمت ۷ سریال ساهره از شبکه ۳ + تماشای آنلاین قسمت ۷ سریال ساهره به همراه خلاصه داستان
در این مطلب از مجله اینترنتی کولاک شما می توانید قسمت ۷ سریال ساهره که از اول ماه مبارک رمضان ۱۴۰۴ پخش می شود را به صورت آنلاین تماشا کنید و خلاصه ای از این قسمت را در ادامه مطالعه کنید. همراه ما باشید.
مجموعه تلویزیونی «ساهره» بهعنوان یکی از تولیدات جدید مناسبتی ماه مبارک رمضان ۱۴۰۴ معرفی شد؛ اثری داستانمحور با فضایی تأملبرانگیز که میکوشد مخاطب را با پرسشهای بنیادین درباره مرگ، زندگی و سرنوشت انسان روبهرو کند.
این سریال به کارگردانی حمیدرضا لوافی و تهیهکنندگی سید رامین موسویملکی تولید شده و فیلمنامه آن را مینا خدیوی نگاشته است. «ساهره» در قالب ۳۰ قسمت، هر شب پس از افطار از شبکه سه سیما پخش میشود.
دانلود قسمت ۷ سریال ساهره
https://telewebion.ir/program/0x16b92329
خلاصه داستانی از قسمت ۷ سریال ساهره
احسان بالاسر دخترش کنار تخت نشسته و یاد خاطره ای با پروانه میوفته که باران را حامله بود. اونجا احسان وقتی از جلسه ساختمان میاد به پروانه ماجرارو تعریف میکنه و میگه که بهش گفتم حرف حرفه منه! پروانه میگه دوست ندارم اینجوری حرف میزنی شبیه بابام میشی! احسان میگه دستت درد نکنه دیگه! پروانه میگه دروغ که نمیگم. طبقه بالاییه واحد احسان تعمیرات دارن که با زدن کلنگ به دیوار باران از سر و صدا از خواب میپره و میترسه احسان سریع بغلش میکنه و به خاله اش میگه مراقب باران باشه تا بره بالا. او با بنا دعوا میکنه و میگه سر صبحه مرتیکه این سر و صداها چیه؟ بنا میگه ببخشید مهندس بهمون گفتن بعد از ۸ میتونیم شروع کنیم کار ما ۱ ماه طول میکشه هرچی زودتر شروع کنیم زودتر تموم میشه دیرتر شروع کنم دیرتر تموم میشه احسان با شنیدن مدت ۱ ماه یاد مرگش میوفته و بهم میریزه.
احسان حاضر میشه و میره سمت دکتر همیشگی و خانوادگیشون. تو مسیر منشی بهش زنگ میزنه و از قرارهاش بهش میگه احسان در جواب میگه من امروز کار زیاد دارم نمیخوام به کارهای شرکت برسم نمیام، منشی میگه آقای قادری وکیلتون هم اینجان میخوان باهاتون حرف بزنن احسان میگه بگو نمیخواد امروز اصلاً به کارهای شرکت فکر کنه. احسان به مطب دکتر رسیده که اونجا دکتر ازش نوار قلب میگیره سپس چکاپ میشه و یک سری آزمایش ازش گرفته میشه. دکتر بهش میگه با توجه به نوار قلب و چکاپ همه چیز خداروشکر خوبه میمونه فقط جواب آزمایش که اونم بعید میدونم چیزی باشه ولی برای اطمینان منتظر جواب میمونیم. احسان میگه من میدونم یه چیزیم هست امروز قفسه سینم سنگینی میکرد میسوخت مگه الکی میشه؟ دکتر میگه والا همه چیز خوبه اگه اصرار داری چیزیت باشه دیگه دست من نیست! احسان میره سمت ماشین که جلوی در ماشین یک دفعه از حال میره وقتی به هوش میاد دکتر بالا سرشه و بهش سرم وصل کرده احسان میگه گفتم یه چیزی هست دکتر میگه نه چیزی نیست فقط یکم ضعف کردی فشارت افتاد.
عطیه به بیمارستان رفته و بالا سر مریض خودش هادی میره اونجا ازش به خاطر زوز گذشته عذرخواهی میکنه و میگه که با آقا احسان صحبت کردم دیروز وقت نشد بگم بهتون خواستم بگم حالتون بد شده بود او لبخند رضایتی میزنه. استادش به اونجا میاد و میگه شما چرا اومدین؟ مگه مرخصی نبودین؟ عطیه میگه حالم خوبه و میگه بابت دیروز معذرت خواهی میکنم سپس او میپرسه میتونه مریضشو پس بگیره؟ اما دکتر میگه نه و از اونجا میره. عطیه به احسان زنگ میزنه او که درمونده است بهش میگه چه عجب بهم زنگ زدی! عطیه حالشو میپرسه که احسان میگه اگه بخوام واقعیتو بگم باید کلا بگم بهتون که سه ماه و دو هفته پیش همسرمو که خیلی دوست داشتم از دست دادم تو تصادف، دخترم از شوک تصادف نمیتونه صحبت کنه کسیو گذاشتم تا دنبال شخصی که به زنم زده بگرده از غذا متوجه شده بلیط گرفته بوده تا پنهانی با دخترم برن خارج از کشور هنوز دارم با این موضوعها کلنجار میرم که سر و کله شما پیدا شد و گفتین که قراره ۲۹ روز دیگه بمیرم. بعد از کمی حرف زدن با همدیگه احسان میگه من فکر میکنم شما فرستاده شدین تا من جلوی این اتفاق بگیرم من همه تلاشمو میکنم که این اتفاق نیفته.
تو بیمارستان تمام دکترها بسیج میشن که به اورژانس برن چون یه اتوبوس چپ کرده و آمبولانسها در حال رسیدن به بیمارستان هستند. عطیه بیمار مربوط به خودشو تحویل میگیره و میبرتش سی تی اسکن. وقتی برمیگرده اورژانس بیمار بهش میگه که من نمیخوام بمیرم، داشتم میرفتم ماشین بخرم! عطیه میگه اتفاقی واستون نمیافته بهتون قول میدم اما تو اتاق عمل همان بیمار از دست میره عطیه به خاطر قولی که بهش داده بود و نتونسته بود بهش عمل کنه به هم ریخته و گریه میکنه. احسان به دفتر حقوقی میره و اونجا حاج آقا میگه میخوام تمام وکالتنامههارو ابطال کنم حاج آقا بهش میگه باید تمام وکلا خبر داشته باشند احسان میگه نمیخوام خیلی شلوغش کنم میخوام یه غربالگری کلی انجام بدم شما واسم انجامش میدین؟ سپس میبینه عطیه داره بهش زنگ میزنه که به حاج آقا میگه هر وقت آماده شد خبرم کنین بیام امضا کنم و میره. عطیه به احسان میگه ما نمیتونیم با تقدیر مبارزه کنیم اگه قرار باشه کسی در تاریخی بمیره حتماً اتفاق میافته! بعد از قطع کردن تلفن احسان حالش بد میشه و انگار دنیا دور سرش میچرخه…



