دانلود قسمت دهم سریال مو به مو + خلاصه داستان سریال مو به مو قسمت ۱۰

سریال مو به مو، جدیدترین محصول نمایش خانگی به کارگردانی پرویز شهبازی و تهیهکنندگی مستانه مهاجر می باشد این سریال از پلتفرم «شیدا» منتشر می شود.
از بازیگران این سریال می توان به میرسعید مولویان، هانیه توسلی، الیکا ناصری، حسن معجونی، بنیامین بهادری، نفس بازغی، مهوش وقاری، مهدیار کلائی، رضا فیضبخش و … اشاره کرد.
خلاصه داستان سریال مو به مو
منصور پس از شکست های مالی و بحران های خانوادگی، در مقطعی از زندگی باید تصمیمی سخت و غیر اخلاقی بگیرد تا نجات پیدا کند؛ انتخاب های تازه، روابط پیچیده و ماجراهایی پیش بینی نشده، مسیر زندگی منصور را به کلی تغییر می دهد.
خلاصه داستان سریال مو به مو قسمت دهم
منصور با صدای بارون و باز و بسته شدن پنجره و شکستن شیشه از خواب بیدار میشه، تو ذهنش: میگن خواب دیدن طبیعیه، میگن خواب بی معنیه، اما من بیدارم، این دیگه خواب نیست، شایدم فکر میکنم که بیدارم بدنم دیگه مال خودم نیست، یکی داره تو سرم نفس می کشه، دنیا دور سرم می چرخه، سرم میسوزه شایدم تب دارم باز داره بارون میاد، باز اون خوابها شروع شدن ولی اینبار خواب نیستم، همون دوتا بال دارم می بینمشون، دست از سرم بردار فریادمم دیگه صدا نداره.
سرایدار میاد واحد منصور تا صندلی رو ببره پایین، منصور وسایلش رو برمیداره سوار ماشین میشه، بنگاهی بهش زنگ میزنه میگه همسرتون الان اینجا بود، سراغ خریدار زمین رو گرفت از ما یه سری اطلاعات خواست ما بهش ندادیم، تعجب کردم همراش نبودید شما تهرانید، خانم شما با خریدار چیکار داره؟ منصور تشکر میکنه از اینکه بهش خبر داده، بعد از قطع تماس منصور به صدف زنگ میزنه اما صدف جواب نمیده.
رها با رضایت منصور آزاد میشه و پدرش و منصور میان دنبالش، پدرش میگه تو نبودی این آقا هر روز برام غذا میورد، رها از منصور تشکر می کنه و ازش شماره حساب میخواد که پولش رو بهش برگردونه، منصور شماره حساب میده و میگه اومدم باهات صحبت کنم، ایلیا رو دزدیدن تو میدونی صدف با آدمهایی که ایلیا رو دزدیدن درارتباطه؟ رها میگه نه صدف خیلی ایلیا رو دوست داره، اون همش فکر می کرد کار منه، یه درصد هم امکان نداره، صدف هم شما رو دوست داره هم زندگیش رو، منصور سوئیچ ماشین ۲۰۶ رو میده به رها میگه به آناهیتا بده و بگه بره سند بزنه مدارکش تو ماشینه.
منصور می رسه شهرستان، برای صدف ویس میزنه که چرا رفتی بنگاه؟ میخوام ببینمت؟ خودش هم میره مهمانسرای شهرستان و متوجه میشه صدف اونجا اتاق داره، صدف رو می بینه و ازش علت اومدنش رو می پرسه، صدف میگه اومدم دنبال بچه تو ول کردی من اومدم ببرمش، منصور میگه مگه اینجاست؟ صدف میگه دقیقا نمیدونم کجاست ولی میدونم تو همین شهره، به من زنگ زدن گفتن بچه مریضه داره می میره منم گفتم بیام با خریدار زمین صحبت کنم بگم بخاطر این معامله یه بچه داره می میره، منصور میگه تو چیکاره ای، صدف میگه من سه سال بزرگش کردم من میخوام برش گردونم به کمک تو هم احتیاج ندارم، منصور میگه باشه تو یه مادر فداکار الان هم پاشو وسایلت رو جمع کن برو تهران اگه بهت زنگ زدن تو جوابشون رو نده من خودم حلش میکنم، اما صدف میگه نمیرم من طاقت ندارم. منصور، صدف رو راضی میکنه تا برن بیرون حرف بزنن، تو ماشین به صدف میگه راستش آناهیتا میونه مارو بهم زد، خیلی خسارت زد بهم، صدف میگه تو فکر کردی دوستت داره؟ اینهمه گفتم اختیارتون نده دست این دختره گفتی فامیلمه منشیمه، منصور میگه شعور نداشتم دیگه، راستی اونشب که تو اومدی خونه بابا، صدف میگه میدونم اونشب بابات فوت کرده بود الکی بهم گفتی بستریه، منصور میگه آره بابا که فوت شد بدجور احساس بی کسی کردم دیدم فقط یه نفر هست که دوست دارم پیشم باشه، این بود که زنگ زدم به تو، صدف میگه منم خیلی تنها بودم همش تو فکرت بودم، منصور، صدف رو میبره رستوران تا غذا بخورن بعد بهش میگه ما افتادیم تو لج و لجبازی بیا یه زندگی جدید شروع کنیم، قدر همه چیز خوب بود الان خداروشکر پول هم هست، منکه اینجا دیگه کسی رو ندارم بیا بریم از ایران، صدف میگه همه اینا بستگی به این داره که اول بچه رو پیدا کنیم، منصور میگه اونا پول میخوان بدون پول هم که نمیشه بریم، ایلیا بچه منه دیگه؟ من میگم بیا بی خیالش بشیم، صدف با شنیدن این حرف شوکه میشه میگه تو که میدونی من چقدر عاشق ایلیام، داری تستم میکنی؟ منصور میگه نه کاملا جدی هستم، صدف عصبانی میشه و از رستوران میره بیرون، منصور با ماشین میره دنبال صدف بهش میگه اگه نمیای سوار بشی حق هم نداری بری بنگاه یا پیش پلیس، صدف من خودم پیداش میکنم.
منصور زنگ میزنه بنگاه میگه اگه خانمم اومد بنگاه ردش کنید بره، اون از طرف یه سری آدم تحریک شده میخواد قرارداد زمین رو بهم بزنه. بعد زنگ میزنه متین و میگه تو با اجازه کی شماره زن من رو دادی به اونا؟ متین میگه داداش جون یه آدم در میونه تو هرچی میخوای بگو من وظیفه دارم برای بچه ای که بهم میگه عمو هر کاری کنم، منصور میگه صدف اومده اینجا اومده میخواد معامله زمین رو بهم بزنه من اصلا اشتباه کردم تو رو در جریان قرار دادم، متین میگه فقط جریان زمین نیست من از خیلی چیزها خبر دارم، منصور میگه الان حق السکوت میخوای داری منو تهدید می کنی؟ متین میگه نه داداش هروقت آروم شدی با هم صحبت می کنیم. منصور عصبانی میشه میگه دارم میام تهران پوستت رو میکنم، بعد یهو کامیونی از جلو میاد و منصور بخاطر اینکه باهاش برخورد نکنه میزنه تو خاکی و با دکه کنار خیابون برخورد میکنه، صاحب کامیون میاد ببینه چی شده؟ منصور از بینی اش خون میومد، بهش میگه این چه وضعه رانندگیه داشتی منو بیچاره می کردی، خدا خیلی رحم کرد من میرم به پلیس زنگ بزنم، آمبولانس میاد و منصور رو به بیمارستان میرسونه، صدف میاد بالا سرش ، منصور میگه برای چی من زنده موندم؟ صدف میگه برای اینکه ما منتظرت بودیم، من و ایلیا، تو باید زنده می موندی. حال منصور بهتر میشه و صدف با ماشین میاد دنبالش و میگه باید بریم بنگاه قرار محضر رو عقب بندازیم ما باید زمان بخریم، منصور میگه تو مگه نگفتی پول بدیم بهشون بچه رو آزاد کنیم بریم بنگاه پول بگیریم بدیم بهشون دیگه، صدف میگه آره ولی نظرم عوض شد، می خوام اطلاعات جدید بهت بدم، وقتی اومدم اینجا بلافاصله رفتم مخابرات، شماره تلفن رو بهشون نشون دادم گفتن این شماره واقعی نیست، صاحب شماره اصلی رو پیدا کردم یه خانم خونه دار بود، ما هیچ وقت نمی فهمیم شماره اونا چنده چون زیر شماره اون خانم پنهانه، اونا با صدای خودت حرف میزنن، منصور میگه صدای منو از کجا پیدا کردن؟ صدف میگه تو کم تو بنگاه حرف نزدی، منصور میگه این بنگاه دو تا کارگر داره شهاب و بهزاد مطمئنم اونا خبر میبرن، صدف میگه پس از این عقب انداختن قرار محضر باید استفاده کنیم کسی که خبر میبره میاره رو گیر بیندازیم.
منصور میره بنگاه میگه اومدم خانمم رو ببرم، بنگاهی میگه اینجا دیگه نیومد چرا حالا میخواد معامله رو بهم بزنه؟ منصور میگه نمی خواد بهم بزنه من اشتباه گفتم، می خواد کمی قرار رو عقب بندازه، شاید مشتری بهتری پیدا شد، بنگاهی میگه ببرش خرید و بگردونش شاید بی خیال شد، منصور میگه خیالت راحت محضر کنسل نمیشه، بعد به بهزاد میگه من دنبالم فرصت مناسب بودم که ازت تشکر کنم یه سکه گرفتم برات فقط بین خودمون بمونه، یه زحمت هم برام بکش اگه میشه یه هفته قرار محضر رو برام عقب بنداز، هرجوری که خودت صلاح میدونی.
منصور میره تو ماشین به صدف میگه یه سکه دادم به بهزاد قرار محضر رو یه هفته عقب بندازه، شهاب نبود به اونم یه سکه میدم میگم دو هفته عقب بندازه، اینطوری می فهمیم کی خبر میبره. شهاب که میرسه بنگاه منصور صداش نمیزنه بیاد تو ماشین بشینه و بهش سکه رو میده و ازش خواسته اش رو میگه که قرار رو دو هفته عقب بندازه.
حدود ساعت دو نیمه شب بچه دزد ویس میفرسته به صدف که شوهرت چرا می خواد قرار محضر رو عقب بندازه، مگه نگفتم بچه مریضه تب داره، صدف میگه کی همچین حرفی زده؟ میگه کاری نداشته باش کی گفته خبرها میرسه، صدف میگه گفته چقدر عقب بندازه؟ میگه دو هفته! منصور میگه این شهابه، صدف میگه باشه من به شوهرم میگم اولین فرصت بره محضر و معطل نکنه، پول رو که گرفتیم رمز ارز می کنیم میریزیم تو کیف پولی که گفتید فقط قول بدید بچه رو سالم تحویل بدید، الان بخاطر اینکه بفهمم بچه سالمه ازش بپرس اون چیه که صبح ها میره رو اعصاب بابات بهت میگه برو خفه اش کن؟ جواب میاد که ایلیا گفته ساعت بزرگه.
منصور میره بنگاه و به بهزاد میگه چیکار کردی برام؟ بهزاد میگه یکی از برگه های سند رو برداشتم فقط برای اینکه تابلو نشه فردا بیایید محضر، منصور از محمدی می پرسه شهاب کجاست؟ محمدی میگه سرما خورده گفتم نیاد امروز اینجا، منصور میگه پس برم یه سر بهش بزنم کار دارم باهاش. آدرس رو میگیره و میگه بهش نگن که داره میره پیشش.
صدف به منصور میگه این شهاب از بچه سرماخوردگی گرفته، منصور یه وانت هم گرفته بود که یه ساعت بزرگ رو براشون بیاره، به خونه شهاب که میرسن زنگ میزنن شهاب که ماسک زده بود میاد جلو در، منصور میگه اومدم حالتو بپرسم و بگم کار ما چی شد؟ شهاب میگه ببخشید من مریض بودم افتادم تو خونه، فردا میرم بنگاه برگه استعلام ثبتی رو برمیدارم تا کارتون بیفته عقب. منصور میگه تو از کی سرماخوردگی رو گرفتی؟




