فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱۲ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت دوازدهم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دوازدهم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانته‌آ پناهی‌ها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زن‌ها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا می‌کند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشن‌ترین شب، پا به تاریکی می‌ذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی می‌دزدیم و زندگی رو به مرگ بازمی‌گردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانه‌ها در حرکت است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۱۲

دکتر پرنیان به سروش زنگ می زنه و ازش میخواد که برای امشب بلیط هواپیما بگیره تا خودش رو برسونه فرودگاه.
اما اول میره منزل فریبا صفارودی، وقتی می فهمه دکتر عابد هم اونجاست متعجب میشه، اما میگه که خوشحالم که هر دو اینجایید، من اومدم حرفم رو بزنم. شما حد و مرز می شناختید پاتون رو تو زندگی مردم نمیذاشتید، اومدم تو چشمای کثیفت نگاه کنم بگم تمام بازیهات رو شده، بگم چه لجنی هستی که زندگی من و دخترمو خیلی های دیگه رو از بین بردید، فریبا میگه الان داری به من تهمت میزنی؟ سارا میگه نه با سند و مدرک تو دادگاه ثابت می کنم. اما اومدم به جفتتون اخطار بدم اگه بلایی سر دخترم بیاد منتظر دادگاه نمی مونم و زندگی هر دوتون رو از بین می برم، فریبا میگه این اتفاقات باعث شده تو تعادل روحیت رو از دست بدی وگرنه ما کاری نکردیم جز تعلیق ساربان، اونم تقصیر خودشه اگه بهت فشار آورده ما فردا میریم رضایت میدیم، سارا میگه اونیکه تعادل روحی نداره تویی ساربان از پس خودش برمیاد و نیازی به ما نداره، من باید تکلیف دخترم رو مشخص کنم، عابد میگه دخترت رفته خونه پسره هر کاری کرده به ما چه، سارا عصبانی میشه و میگه اسم دختر منو نیار، عابد میگه همه مردم دیدن دهن مردم رو که نمیشه بست، سارا میگه دهن تو رو که نمیشه بست، عابد عصبانی میشه و سارا رو هل میده و سارا با شدت میفته روی پله ها، سارا با حال بد بلند میشه و از خونه میره بیرون و سوار ماشین میشه چشماش سیاهی میره و متوجه میشه پشت سرش خونی شده، همون لحظه از روی پل با ماشین میفته پایین.
مراسم ختم دکتر پرنیان زیر بارش برف برگزار میشه، سروش با دیدن صفارودی بهش میگه من میدونم یکساعت قبل از تصادف دکتر منزل شما بوده ساعت تصادف نشون میده که از منزل شما برمی گشتن، درسته؟ عابد میگه تو الان چی می خوای بدونی؟ چرا کارآگاه بازی در میاری؟ فریبا میگه اجازه بده دکتر عابد، من خیلی متاسفم ساربان آره متأسفانه اونشب سارا اومده بود پیش من ما همکارهای قدیمی بودیم اونشب خیلی آشفته بودن یکم باهاش حرف زدم آروم شد، درباره حامد منصور و اون فیلم چندتا سوال پرسید، منم اطلاعاتی داشتم در اختیارش قرار دادم، همین، جوابتو گرفتی؟ ساربان میگه نه کاملا، دکتر پرنیان تو پرونده منصور به یه آدم دیگه ای هم مشکوک بودن، فریبا د عابدی میگن درباره این موضوع چیزی نگفتن. ساربان میگه من هرجور شده باید بفهمم چه بلایی سرش اومده، امیدوارم همونطور که می گید یه تصادف ساده باشه، فریبا میگه من حالتو درک میکنم بهتره آروم که شدی با هم صحبت کنیم.

شب ساربان ویس های دکتر پرنیان رو گوش میداد که خبر تماس سایه رو بهش میداد و اینکه می خواد بره پیشش و سایه و نیلوفر رو برگردونه. ساربان به مادرش میگه من مطمئنم یه چیزی هست فقط میخواستم بدونم قبل تصادف حالش چطور بوده اما دکتر عابد بهم گفت کارآگاه بازی در نیارم، پس حتما خوش رو مجرم میدونه که دنبال کارآگاه میگرده، مادرش میگه چه جرمی؟ سروش میگه من فقط میدونم دکتر پرنیان قبلش یه تماس مهم داشت اما چرا بعدش باید بره خونه صفارودی؟ اونم درست وقتی که دخترش رو باید ببینه، ذهنم رو نمیتونم متمرکز کنم، فکر کنم نیلوفر رو دوباره گم کردم، نمیدونم با این همه داستان چطور پیش برم تو زندگی، مادرش میگه صبر، داستان ها بدون حضور تو هم پیش میرن، باید صبر کنی نقش تو شروع بشه.
فریبا دکتر عابد رو راضی میکنه که برن رضایت بدن تا سروش بتونه تو پروژه حاضر بشه. رئیس دانشگاه از تصمیم اونها متعجب میشه که چی شده رضایت دادن، فریبا میگه فکر کردیم کار نیمه تمام دکتر پرنیان که اینهمه براش زحمت کشیده توسط دانشجوی مورد اعتمادش با نتیجه برسه، عابد هم میگه خدابیامرز خیلی دوست داشت ساربان تحقیقاتش رو انجام بده. ما از شکایتمون صرف نظر می کنیم.
نبی چمدونش رو می بنده و میخواد از اون خونه بره، سپیدار میگه چیکار داری میکنی کجا بسلامتی؟ اگه سفر میری کاش میشد با هم بریم یه زیارتی سیاحتی، نبی میگه سفر اونه که آدم بره برگرده من دارم برای همیشه میرم خونه مادر خدابیامرزم، روستا. سپیدار میگه اما من و شما امانتدار اینجاییم، نبی میگه تا ابد که نمیشه خونه مردم موند بالاخره وراث پیداشون میشه شاکی میشن، سپیدار میگه این دو تا یتیم بیان نمی گن خونه نا رو ول کردید رفتید چرا؟ نبی میگه باشه تو بمون امانتداری کن، مشکلی پیش اومد زنگ بزن به خودم. سپیدار میگه شما باید بری دنبال نیلوفر، نمیشه که تو کشور غریب ولش کنیم. نبی میگه آدرس اونجایی که می خوام برم رو نوشتم گذاشتم زیر تخت، فقط دوست ندارم کسی آدرس رو بگیره دستش بی دلیل و بدلیل راه بیفته.
فرید به فرشته زنگ میزنه که قرار اول اون چیزی نبود که انتظار داشتم، بابد یه قرار دیگه بزاری، اگه دوباره اتفاقی نیفته کارت تمومه، فرشته میگه من همون چیزی که خواستید رو انجام دادم اگه رابط چیز دیگه گفته مقصر من نیستم، فرید میگه قرار بزار بری خونه اش می خوام بدونم کسی بجز خودش اونجا هست یا نه؟
فرشته دوباره قرار میذاره با طاها اما طاها قرار خونه رو به کنار دریاچه تغییر میده و میگه گفتم اینجا باحالتره، اما فرشته میگه من دوست داشتم خونه ات رو ببینم، حس میکنم نگرانی، نباید به من چیزی بگی تو دیگه طاهای شیطون قبل نیستی، طاها میگه بزرگ شدم، تو دلت برای نبی تنگ نشده پیر شده همش هم بخاطر تو و مادرت، فرشته میگه یه وقتایی دلم می خواد برگردم به عقب، به اون سینماتون، سینما رو میذاشتیم رو سرمون بابات همیشه دعوامون می کرد، رحیمه هم پادرمیانی می کرد، طاها با آه میگه رحیمه، باید ببینیش، شده یه جسد متحرک، سمیر رحیمه رو نابود کرد. طاها به بهونه عکس رحیمه، عکس نیلوفر رو بهش نشون میده و تایپ میکنه که میدونم دنبال این دخترن، فرشته مینویسه باید اطلاعاتی راجع بهش پیدا کنم وگرنه منو می کشن، طاها مینویسه تا زمانیکه فکر می کنن میش منه جون هر دو مون در امانه، فرشته میگه فرصت زیادی ندارن باید یه چیزی بهشون بگم تا ناامید بشن، طاها میگه من کلی عکس از ایران آوردم قرار بعدی خونه من بیا شام درست کنم عکسارو بهت نشون بدم.

با رضایت دکتر صفارودی و عابد، با نامه درخواست سروش برای خروج از کشور هم موافقت میشه و سروش هم میتونه بره دنبال پاسپورتش.
سروش میره کافه و از تینا و همسرش طلب پول میکنه، فرشاد میگه موتورت رو بفروش، تینا میگه این الان عجله داره ، سروش میگه میتونم موتورم رو وکالتی بذارم اگه برنگشتم بفروشید، فرشاد میگه درباره من چی فکر کردی نهایت یه سال دیرتر میریم سرزندگی، ولی خیلی عجیبه بعد فوت دکتر اینقدر مشکلاتت سریع حل شد.
نیلوفر برای سایه یه نوشیدنی میاره تا بخوره آروم بشه و میگه من هنوز باورم نمیشه انگار تو یه مدار عجیبیم که داره ما رو میکشه سمت خودش، سایه میگه وقتی بهش زنگ زدم یه حالی بود ذوق داشت کاش بهش زنگ نمیزدم، چرا همون شب باید این اتفاق بیفته، اینا همش نشونست، نیلوفر می پرسه نشونه چی؟ سایه میگه ما هیچکدوممون مال این دنیا نبودیم، شاید یه جای دیگه بتونیم پیش هم باشیم، سرنوشتمان این بوده منم باید بمیرم.
نیمه شب صدای در میاد گلای که انگار منتظر بوده میره در رو باز می‌کنه، نیلوفر صدای پا میشنوه و بیدار میشه، متوجه می‌شه که کسی وارد ساختمون شده . زمان به ملاقات گلای اومده بود و بهش میگه اینی که روبروت اون آدم سابق نیست، گلای میگه حس میکنم که چیزی توی تو عوض شده، که منو می ترسونه، یه چیزی مثل عشق اما فکر نکنم معنی عشق رو بدونی، اگه میدونستی برای بدست آوردن هر کاری می کردم، زمان میگه همیشه برام محترم بودی، این بار با خودم شش نفر رو آوردم حال بقیه اشون چطوره؟ گلای میگه مراقبت ازشون سخته می ترسم لو برم، زمان میگه کاش میتونستم همه رو به باغ قدیمی ببرم کسی اونجا نیست، گلای دلم نمیخواد اونا رو ببری اگه ببری دیگه هیچ دلیلی برای اومدن نداری، منم ببر. زمان میگه تو هنوز زنده ای و براش دلیل داری، این خونه، دخترایی که به تو پناه میاری، گلای میگه با تو بودن مهمتره، چیز دیگه ای نمونده، زمان میگه چرا هست دخترت که واسه تو دلیله. نیلوفر یواش از پله ها میاد بالا و زمان رو می بینه.
نگهبان برای آشیان غذا میبره و متوجه می‌شه که او دختری زیباست، بهش میگه برات غذا اوردم، مدتهاست کسی اینجا نیومده من امین شاه زمانم اگه خواستی میتونی بیای بیرون، آشیان سریع قایم میشه و نگهبان میره، آشیان از پله پایین میاد تا ببینه نگهبان کجا رفته، نگهبان وارد اتاقی که زنها هستن میشه متوجه میشه که یکی از زنها مریضه، براشون غذا میاره و میگه براش دارو هم میاره . متوجه صدایی میشه میره دنبال صدا و آشیان رو گیر میندازه، بهش میگه کی تو رو فرستاده؟ آشیان میگه اون زن مریضه، نگهبان میگه منم مریضم حالم رو خوب می کنی، آشیان که ترسیده بود میگه برو عقب من امانت شاه زمانم، آشیان همینطور که عقب میرفت از بلندی پرت میشه پایین و …

دانلود قسمت دوازدهم سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت اول تا آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا